فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی؛ انتخابی هوشمند برای ارائههای حرفهای
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟
چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را بهخوبی درگیر محتوا میکند.
صرفهجویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی آمادهی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچگونه ویرایش.
نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی بهگونهای است که در هر صفحهنمایشی عالی بهنظر میرسد.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی، کیفیت تضمینشده دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل شهیدی که در غبار تاریخ گم شد ؛ گزارشی از زندگی و قیام حماسی بهمن حجت کاشانی :
گروه پژوهش
بنیاد تاریخ پژوهی ایران معاصر
تاریخ معاصر ایران سرگذشت غریبی دارد، این غربت را می توان در گرایش های گوناگون تاریخ نگاری آن مشاهده کرد. جابه جایی رخدادها و نقش ها، خدمت ها و خیانت ها، رنج ها و شادی ها، پیروزی ها و شکست ها و خلاصه، گفته ها و ناگفته ها و نهفته های آن، بخشی از غربتی است که تاریخ این مرز و بوم گرفتار آن می باشد.
قیام شهید بهمن حجت کاشانی و علی پهلوی (اسلامی) بر ضد رژیم شاه که اجمال آن در شماره های اول و دوم فصلنامه برای تاریخ پژوهان و دیگر خوانندگان اندیشمند آورده شد، یکی از روایت های غریب تاریخ دوران اخیر کشور ما است که به هر دلیلی مانند صدها روایت دیگر در آتش جفاکاری تاریخ نگاران، خاکستر شده و مورد پژوهش قرار نگرفته است.
فصلنامه ی پانزده خرداد به دلیل احساس تعهدی که به تاریخ این مرز و بوم و روایت های فراموش شده ی آن دارد، این رویداد را از لابه لای اسنادی که در زیر خروارها گرد و غبار روزگار مدفون شده است، بیرون کشید و در قالب یک رویداد تاریخی در معرض دید خوانندگان و پژوهش تاریخ نگاران قرار داد.
برای بسیاری از خوانندگان فصلنامه، این رویداد، در خور توجه و در عین حال باورنکردنی بود. کنجکاوی بسیاری از خوانندگان عزیز برای آشنایی هر چه بیشتر با علل و انگیزه های این قیام، چگونگی خروج تعدادی از جوانان دربار پهلوی از گنداب فسادی که درباریان در آن غوطه ور بودند و پشت کردن آنان به زرق و برق وسوسه انگیز، فریبنده و خیره کننده ی دربار و شرایطی که باعث شد این جوانان خداجو تا مرز قیام مسلحانه پیش بروند و حتی تماس شماری از تهیه کنندگان سینما و تلویزیون با دفتر مجله و اظهار تمایل آنها به ساخت فیلم و سریال درباره ی این رخداد[۱]، انگیزه ی مضاعفی در محققان فصلنامه برای پژوهش هر چه بیشتر پیرامون زندگی و قیام آن شهید پدید آورد. افزون بر این، زندگی سراسر شور و عشق و معرفت و معنویت بهمن حجت کاشانی و رفتار و کردار خارق العاده و پرجاذبه ی او نیز برای محققان و پژوهشگران فصلنامه، نوعی شگفتی و گیرایی ایجاد کرد و آنان را بر آن داشت که برای شناخت هر چه بیشتر و آگاهی از ایده، انگیزه، هدف و اندیشه ای که آن شهید دنبال می کرد، بیش از پیش به تلاش و کنکاش دست بزنند و به تحقیق همه جانبه و بی وقفه بپردازند.
کوشش ما برای پیدا کردن علی اسلامی که سالیان درازی با شهید حجت کاشانی رمز و رازی داشته، هنوز به جایی نرسیده است، لیکن دستیابی به یادداشت های او درباره ی بهمن حجت کاشانی و آشنایی با برخی از بستگان و عزیزان آن شهید، طلیعه ی امیدی است که ما را به تکاپوی هر چه بیشتر برای آگاهی از سرگذشت آن شهید و یارانش وا می دارد.
ما توانستیم پس از گذشت سی سال از شهادت بهمن حجت کاشانی به گوشه هایی از جانبازی و فداکاری او پی ببریم و نسبت به روحیه، ایده و اندیشه ی او آشنایی پیدا کنیم و در پی آشنایی با برخی از اعضای خانواده ی بهمن حجت کاشانی به نکات ارزنده و برجسته ای دست یافتیم.
یادداشت های علی اسلامی پیرامون زندگی آن شهید را به دست آوردیم که در این شماره به نظر خوانندگان می رسد و نیز به گوشه هایی از زندگی پر فراز و نشیب او آگاهی پیدا کردیم. دستخط تاریخی او و همسرش کاترین عدل که صلابت، قاطعیت، ایمان و اخلاص آن دو را به نمایش می گذارد، برای ما از ارزش والایی برخوردار است.
شناسایی محل زندگی او در خرم دره و بازدید غاری که در آن سنگر گرفته بود، مسجدی که با دست خود در آن محل بنا کرده بود (که هنوز پابرجاست) از دیگر دستاوردهای ما به شمار می آید و سرانجام آشنایی با خانواده ی آن شهید ما را به برخی از اشتباهاتی که در شماره های اول و دوم فصلنامه درباره ی این رخداد داشتیم، واقف ساخت. ما به درستی دریافتیم که این بهمن حجت کاشانی بوده است که برخی از جوانان درباری را به راه آورده و از غفلت و جهالت رهانیده و دگرگونی ژرفی در زندگی آنان پدید آورده است و نیز مشخص شد یکی از کسانی که در درون غار در پی رگبار گلوله و نارنجک ارتش شاه از ناحیه ی چشم آسیب دید، دختر شش ساله ی او «معصومه» بوده است که هنوز هم پس از سه بار عمل جراحی بهبودی کامل نیافته و با درد و رنج توان فرسایی همراه است و ما به اشتباه نام او را «فاطمه» نوشته بودیم که از این بابت از خانواده ی آن شهید و نیز از خوانندگان فصلنامه پوزش می خواهیم.
درباره ی زندگی حماسی بهمن حجت کاشانی باید گفت آنچه بیش از هر موضوع دیگر تأسف آور و غم انگیز است، غربت و مظلومیت او در دوران زندگی و پس از شهادت می باشد. او در دوران زندگی در میان خانواده و کسان خویش که بسیاری از آنان در عیاشی، ولنگاری و بی بند و باری غوطه ور بودند، غریب و تنها بود؛ نه او را درک می کردند و نه حرف های او را. او را عقب مانده و فناتیک می دانستند و از او دوری می گزیدند. از این رو، او ناگزیر شد از همه ی کسان خود بگریزد و با همسر و کودکان خردسال خویش به خرمدره (روستایی در نزدیکی ابهر و زنجان) پناه ببرد و با تنها یاران و همراهان خود (علی و کاترین) به تلاش و کوشش برای بسیج توده های محروم و ستم دیده علیه رژیم شاه و خاندان پهلوی ادامه دهد و سرانجام با آن دو تن یار و همراه خویش به قیام مسلحانه دست بزند و در راه آرمان های مقدس خویش شربت شهادت بنوشد.
آن روز نیز که به شهادت رسید همه دست به دست هم دادند که نام و یاد او را از میان ببرند و ایده و اندیشه و انگیزه ی او را نیز با خود او دفن کنند. بسیاری از افراد و اعضای خانواده ی او که هیچ گاه او را برنمی تابیدند و او را وصله ی ناجوری در خاندان خود می دیدند، کوشیدند که او را به دست فراموشی بسپرند و راه او را بی رهرو سازند. برخی از سردمداران این خانواده که در خدمت ارتش شاه بودند و جز چاکری و چاپلوسی برای شاه درسی نیاموخته بودند، پس از شهادت او بی درنگ به مصاحبه نشستند و او را روانی و معتاد خواندند و از او بیزاری جستند[۲] در صورتی که آن شهید پاک سرشت، نه تنها هیچ گونه اعتیادی نداشت بلکه حتی از نوشیدن چای و استعمال سیگار نیز خودداری می کرد و چنانکه در شماره ی پیش فصلنامه آمد؛ کارگران خود را از مصرف چای و دخانیات منع می کرد و آنان را بر آن داشته بود که وسایلی مانند سماور، قوری و استکان را بشکنند و از میان ببرند تا هیچ گونه وابستگی و عادتی در زندگی نتواند آنان را به سازش و کرنش در برابر طاغوت واداشته و از آزادمنشی و پاکباختگی باز دارد.
رژیم شاه نیز که از راه و مرام او سخت اندیشناک بود، در پی شهادت او به تبلیغات گسترده ای دست زد و تلاش کرد که او را یک انسان منحرف و ماجراجو و مدعی پیغمبری وانمود کند و دین باوران مسلمان را از شناخت او و دریافت اهداف وآرمان های او دور سازد.
بهمن غریب زیست و غریب از دنیا رفت و تا کنون نیز غریب مانده است. اکنون درست سی سال و چند ماهی از شهادت او می گذرد.[۳] در این مدت طولانی، یک نفر آری حتی یک نفر از کسانی که داعیه ی پژوهشگری، حقیقت یابی و تاریخ نگاری دارند، نپرسیدند که بهمن کیست؟ چه می خواست؟ چرا به پا خاست؟ چرا با رژیم شاه به مبارزه و مقابله برخاست؟ چرا به قربان گاه شتافت؟ چرا همسر و فرزندان خردسال خویش را به قربان گاه برد؟ چرا از زندگی، راحتی، آرامش، آسایش، عیش و نوش و… چشم پوشید و سر به کوه و بیابان گذاشت؟ چرا آرام و قرار نداشت؟ از چه درد و رنج می کشید؟ آن سوز و گداز او برای چه بود؟ این چه دگرگونی ژرفی بود که در او پدید آمد؟ چگونه یکباره خدایی شد و راه خدا را یافت؟ چگونه اسلام را شناخت؟ چگونه از آیات و روایات، از احکام و اشارات، از طریقت و شریعت، از راز هجرت، از جهاد و حرکت، از عشق و شهادت، از عرفان و معنویت، از اخلاق اسلامی، از شایست و ناشایست دینی، از حلال و حرام الهی، از مسئولیت های یک مسلمان در برابر مفاسد اجتماعی، از بنیاد جامعه ی آرمانی، از تکالیف امت اسلامی در برابر فسق و فجور و جهل و نادانی و… توانست درس ها بیاموزد و در زندگی خویش به کار بندد؟ راستی آیا شهید بهمن، این درس ها را در مکتب استادی آموخت یا:
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه، مسئله آموز صد مدرّس شد
این پرسش ها و ده ها پرسش دیگر درباره ی بهمن حجت کاشانی مطرح است که پاسخ آن آسان به دست نیاید و یک مورخ راستین و یک پژوهشگر تیزبین، متعهد، دردمند و هدف مند، نمی تواند از کنار آن بی تفاوت بگذرد، لیکن با قاطعیت می توان دریافت که بهمن حجت کاشانی، علی اسلامی و کاترین عدل، گل هایی بودند که در خارستان دربار روییدند و در فضای تیره و تاریک نظام فسادآلود شاهنشاهی درخشیدند. آنها نمونه هایی از هزاران جوان شوریده ی «عصر امام خمینی» بودند که زندگی در زیر طاق حزن انگیز غار سرد و تاریک کوه های خرم دره را بر رواق ها و دالان های پرزرق و برق و آذین بندی دربار ترجیح دادند و در جستجوی حقیقت و کرامت انسانی از دست رفته ی خود به دامان اسلام و تعالیم انسان ساز آن درآمیختند. هر چند باید گفت که در آن میان، بهمن حجت کاشانی را خصوصیت های منحصر به فرد و خارق العاده ای بود.
زندگی نامه ی شهید حجت کاشانی[۴]
بهمن در ساعت ۹ بامداد روز دوشنبه ۲۶/۶/۱۳۲۳ ه . ش مصادف با ۲۸ رمضان ۱۳۶۵ دیده به جهان گشود. جد اعلای او، حاج ملا عبدالله کاشی از عالمان عارف و با فضیلت بود که کراماتی درباره ی او روایت شده است. یکی از فرزندان آن مرحوم حاج شیخ حسن حجت کاشانی (جد بهمن) می باشد که از روحانیان بوده است. در دوران توطئه ی اسلام زدایی رژیم رضاخان، همراه برادرش مرحوم حاج شیخ حسین کاشانی که از مجتهدین مشهد بود به مخالفت با کشف حجاب برخاست و به رنج ها و ناگواری هایی دچار گردید.
پدر بهمن از درجه داران ارتش بود و پیوسته به اطراف و اکناف کشور مأمور می شد. از این رو، بهمن در دوران کودکی و نوجوانی مدتی را در شهرهای مختلف ایران مانند خرم آباد، اصفهان، شهرضا، بجنورد و… گذرانید. او در آزمون دوره ی فنی نیروی هوایی شرکت کرد و به استخدام نیروی هوایی درآمد و برای تکمیل دوره ی فنی مخصوص هلی کوپتر، به امریکا اعزام شد و پس از پایان آموزش و بازگشت از امریکا در گروه فنی هلی کوپتر مخصوص شاه و ملکه انتخاب شد، لیکن از پذیرش آن سر باز زد.
این موضع از دید مأموران و جاسوسان رژیم شاه، پوشیده نماند و آنان را نسبت به او حساس کرد. ازدواج او با خانمی به نام مهوش درخشانی بدون اجازه ی ارتش برای مقامات آن رژیم، دست آویزی شد تا او را تحت تعقیب قرار دهند و از ارتش اخراج کنند و به اتهام تمرد از دستورات و مقررات ارتش، به سه سال زندان محکوم سازند. مراحل بازجویی، محاکمه و محکومیت او حدود دو سالی به درازا کشید. برخی از مقامات رژیم شاه به سبب موقعیت خانوادگی او کوشیدند که او را به عذرخواهی کتبی وادارند تا کار به محاکمه و اخراج او از ارتش نکشد، لیکن او از انجام این پیشنهاد خودداری کرد و از هرگونه پوزش و کرنشی سر باز زد.
بهمن دوران محکومیت را در زندان پایگاه وحدتی همدان، زندان قصر تهران و زندان بابل گذرانید. در مدتی که در زندان قصر به سر می برد، مدتی با خسرو جهانبانی (داماد شاه) که به جرم اعتیاد به هرویین در زندان به سر می برد، هم سلول بود و به همین مناسبت با علی پهلوی و کاترین عدل (دختر پروفسور عدل) که به ملاقات جهانبانی می آمدند، آشنا شد و توانست آن دو را تحت تأثیر اندیشه های دینی خود قرار دهد و در آنان تحول پدید آورد او پس از آزادی از زندان با کاترین عدل که سخت به او دل بسته بود، ازدواج کرد.[۵]
تاریخ گرایش شدید و شگفت انگیز بهمن به اسلام و پایبندی او به احکام اسلامی ، به درستی روشن نیست که آیا پیش از دوران زندان بوده و یا اینکه در زندان دگرگونی ویژه ای در او پدید آمده است؟ کاوش و کوشش ما در این زمینه هنوز به نتیجه ی قطعی نرسیده است، لیکن پایبندی و باورمندی عمیق و ریشه ای به اسلام را در دورانی از زندگی بهمن به ویژه در واپسین سال های عمر او به خوبی می توان دید. بهمن از روزی که به اسلام اعتقاد قلبی پیدا کرد، راه خویش را از بستگان، نزدیکان و دوستانی که در پلیدی ها، کژی ها و نادرستی ها به سر می بردند جدا کرد و برای رهانیدن آنها از گنداب فساد و فحشا و آلودگی های روحی و اخلاقی، به تلاش گسترده و دامنه داری دست زد و آنگاه که از اصلاح و هدایت آنها ناامید شد، هر گونه ارتباطی را با آنان قطع کرد و از آنان دوری گزید. او در پی خودسازی، به محیط سازی دست زد و کوشش کرد که جامعه را از پستی ها و پلیدی ها، زشتی ها و نادرستی ها نجات دهد و به سوی سعادت و رستگاری و زندگی انسانی بکشاند. لیکن به طور عینی دریافت تا روزی که زورمداران مسخ شده و فاسد، بر کشور سلطه دارند و بی بند و باری و نابکاری را در میان جامعه رواج می دهند، چگونه می توان به اصلاح جامعه امیدوار بود؟ از این رو، برآن شد که برای نجات ایران و جامعه ی ایرانی از سقوط و تباهی، به قیام مسلحانه دست بزند و رژیم شاه و دربار متعفن را از میان ببرد و رسالت خویش را در راه دفاع از اسلام و احکام قرآن به انجام رساند.
نامه ای که از او به جا مانده است صلابت، قاطعیت و مبارزه ی آشتی ناپذیر او با عناصر آلوده و بی بند و بار و مهم تر از آن، احاطه ی او به آیات قرآنی و احکام اسلامی را به نمایش می گذارد. بخش هایی از آن نامه را که خطاب به مادرش نوشته است در پی می آوریم و در مواردی که به آیات قرآنی اشاره دارد، در زیرنویس توضیح می دهیم:
… در مورد پدرم، خدا می فرماید با کسی که در آیات ما گفتگو می کند، نشست و برخاست ننما[۶] و شما می دانید که ایشان از مجادله کنندگان و ناباورانند، مثلا می فرماید در زمانی که بشر به کره ی ماه می رود و غیره و غیره و غیره. در ضمن کارهای ناشایست و کافرانه ای انجام می دهند مثل مشروب و قمار و غیره. به هر صورت ما با ایشان رابطه ای نخواهیم داشت و قول حضرت ابراهیم که گفت بیزارم از آنچه شما ای پدر! انجام می دهید[۷] ما هم همان می گوییم و از خدا هدایت ایشان را خواستاریم.
و اما شما…[۸] یکی از حالات دیگر شما در آن دنیا کوری خواهد بود خدا گوید در آن دنیا کورشان برانگیزیم، گویند چرا پروردگارا! گوید همانطور که شما به آیات ما نابینا بودید.[۹] من دارم داد می زنم بیژن[۱۰] این غذای حروم خدا را نباید بخوره چون توی اون دنیا شکمش پر از درخت زقوم می شه شما می گین حالا دکتر بشه؟! من می گم خدا می گه توی محیط کثیف، جایی که حروم خدا حروم نیست حلال خدا حلال نیست، زندگی نباید بکنید، شما می گین حالا دکتر بشه؟! دکتر بشه که چند سال از دکتریش استفاده بکنه؟ ده سال؟ ۲۰ سال؟ ۳۰ سال؟ آخرش به کجا باید بره؟ چرا فکر این چند سال رو می کنین ولی فکر اون دنیا را که همیشه پابرجاست نمی کنین؟… کله شقی نکنید، دام شیطان را پیروی نکنید که شیطان دشمن شماست از اولیای شیطان بپرهیزید ازشون دور بشین، ازشون جدا بشین حتی اگر شوهرشان باشد، به جز خدا یاری نیست، به جز خدا یاوری و کمک کننده ای نباشد. خلاصه زندگی شما: نه این دنیا را داشتن و نه آن دنیا را داشتن، مگر خدا رحم کند و شما را هدایت کند تا راه را بیابید.
… درضمن از شما حلالیت[۱۱] می طلبم چون منم در راه خدا… [۱۲] در ضمن غصه نخورید اگر جهاد شد با شماها کاری ندارم ولی بالاخره عفریت مرگ گریبان همه را خواهد گرفت.
کاترین عدل و زایمان معجزه آسا
کاترین عدل که از نورچشمی های دربار به شمار می آمد و دوران نوجوانی را در عیش و نوش و سرمستی گذرانده بود، با تأثیرپذیری از اندیشه های والای شهید حجت کاشانی، دگرگونی روحی و درونی چشمگیری یافت و توانست از بیراهه پویی برهد و سر در راه اسلام بگذارد و همراه بهمن در راه مبارزه با مفاسد اجتماعی بکوشد. در نامه ای که به مادر بهمن نوشته، آمده است:
… مامان عزیزم! چه بگویم که بهمن به شما نگفته باشد. از دست من فقط برای شما دعا برمی آید. ولیکن مامان عزیزم خداوند بزرگ تر از آن است که انسان ها آیاتش را سرسری بگیرند. مامان عزیزم قرآن را بخوانید و از او بخواهید که شما را هدایت کند… فقط او می تواند شما را از بدی نجات دهد و از آتش جهنم. فقط اوست که مهربانیش شما را سیر خواهد کرد و فقط اوست که شما را بی نیاز خواهد کرد… طبق دستور خداوند از محیط فاسد، خودتان را به در آرید… او دعای بندگانش را اجابت می کند…
کاترین به رغم اینکه به سبب سقوط از کوه آسیب شدیدی دیده و فلج نخاعی شده بود، برای مادر شدن دست به دعا برداشت و از خدا خواست به او فرزندی عنایت کند، شاید به درگاه خدا نالید که «رب لاتذرنی فردا و انت خیر الوارثین».[۱۳] دیری نپایید که باردار شد پزشکان متخصص این بارداری را خطرناک می دانستند و تنها راه چاره را در این می دیدند که جنین را با دستگاه مکنده از رحم خارج کنند؛ زیرا نامبرده از سینه به پایین فلج بود، از این رو، زایمان طبیعی امکان نداشت. عمل جراحی و سزارین نیز روی قسمتی از بدن که تحرک ندارد و از کار افتاده است امکان پذیر نبود. لیکن بهمن و کاترین با توکل به خداوند و ایمان والای خود رخصت ندادند که با دستگاه مکنده جنین را از میان ببرند. بهمن اعلام کرد من اجازه نمی دهم فرزندی را که خداوند به من کرامت کرده است، به دست بشر از بین برود. کاترین اظهار داشت:
… من به لطف و عنایت خداوند بیش از علم پزشکی اعتقاد دارم و حالا که او عشقی به من داد و مردی را مأمور کرده است تا همسری من را به عهده بگیرد، خودش نیز حافظ و پشتیبان کودکم خواهد بود و موجبات تولد او را فراهم خواهد کرد. قدرت خداوند از قدرت علم بیشتر است…
سرانجام در تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۵۱ اعجاز کم نظیر خدایی به وقوع پیوست و در برابر چشمان حیرت زده ی پزشکانی که در اتاق زایمان، بر بالین کاترین حلقه زده و هیچ کاری از آنان ساخته نبود، فرزند کاترین و بهمن به طور طبیعی قدم به عرصه ی وجود گذاشت و جهان پزشکی را دچار حیرت و شگفتی ساخت. خبر این زایمان استثنایی و باور نکردنی در میان روزنامه های ایران و جهان بازتاب گسترده ای داشت و حتی بسیاری از حق ناشناسان و گمشدگان در وادی غفلت و جهالت را به خود آورد و به قدرت و عظمت ماورای درک و دریافت بشر، باورمند ساخت.
در همان زمان مجله ی زن روز زیر عنوان «معجزه» نوشت:
آیا ممکن است زنی که از زیر سینه به پایین گرفتار فلج و عدم تحرک است. آبستن شود و بچه بزاید؟ آیا ممکن است رحم مادری که از ناحیه شکم به بعد، هیچ حسی ندارد و حتی سوزش آتش را بروی پوست بدن خود احساس نمی کند، یک بچه ی سالم و خوشگل در خود بپروراند و بدون کمک سلسله اعصاب، این بچه را از لگن خاصره بیرون براند و دنیای پزشکی را دچار حیرت و شگفتی گرداند؟
آری، این معجزه در اولین ساعات روز یکشنبه دهم اردیبهشت در یکی از بیمارستان های تهران روی داد و خانم کاترین عدل، دختر منحصر به فرد پروفسور عدل جراح مشهور، با زایمان فوق العاده و استثنایی خود پزشکان ایران و جهان را دچار حیرت و مردم را به لطف و قدرت پروردگار مؤمن و امیدوار ساخت.
زایمان کاترین عدل یک حادثه ی عجیب و کم نظیر جهان بود و خبرگزاری ها گزارشات مفصلی از آن به دنیا مخابره کردند. تا چند ساعت قبل از تولد کودک، پزشکان معتقد بودند که در این حادثه یا مادر از بین می رود یا کودک!
کاترین ۲۴ ساله که چند سال قبل بر اثر پارگی نخاع شوکی، در حدود قسمت چهارم ستون فقرات، فلج شده و از زیر سینه دیگر اختیاری از خود ندارد به استقبال مرگ رفت تا مادر شود در حالی که همه ی پزشکان او را از مادر شدن بر حذر می داشتند. کتی با افتخار تمام مادر شد در حالتی که متخصصان زایمان و حتی پدرش که از اساتید علم جراحی ایران است او را از کف رفته می دانستند و از نجاتش از این زایمان دلهره آمیز مأیوس و ناامید بودند. کدام زنیست که بگوید من می میرم ولی فرزندم را به دنیا می آورم. کاترین واقعا به پای مرگ رفت، ولی با فرزند خود، سالم به جهان زندگی بازگشت و این معجزه، کرامت و لطف پروردگار نسبت به مقام بزرگ مادری بود.
زندگی کاترین عدل بی شباهت به افسانه ها و رمان های تخیلی نیست. او تا ۱۶ سالگی دانش آموز دبیرستان ژاندارک تهران بود، یک دختر شاد و سالم که در یک گردش دسته جمعی علمی وقتی که با دوستان و یاران به کوهستان رفته بود، از کوه پرت شد و سنگی به رویش درغلطید کتی ساعت ها زیر آن سنگ ماند و بر اثر این حادثه نخاع شوکی اش پاره شد و دیگر هرگز نتوانست حتی یک قدم بردارد و راه برود. کتی از زیر سینه به پایین فلج شد و اختیار هر گونه حرکتی را از دست داد.
در آن زمان همه ی قدرت های پزشکی ایران برای بهبود کتی بسیج شدند، ولی تلاش ها سودی نبخشید، حتی پروفسور عدل پدرش، مردی که چاقوی جراحی در دستش هرگز نمی لرزد، از مداوای دختر خود عاجز ماند. پس از آن کتی زندگی ساده ای را دور از اجتماع و جنجال و هیاهوی زندگی شهری در ده کوچکی به نام پونک در نزدیکی تهران آغاز کرد، تا آنکه یک روز جرقه ی عشقی تازه زندگی آرام و معمولی کتی را روشن کرد. او عاشق جوانی شد که به زندگی اش روح تازه دمید و امید زنده ماندن به وی داد، کتی با همه ی آن مشکلات پیچیده ی جسمی و روحی که داشت با آنکه نمی توانست مثل همه ی عروس ها در لباس بلند و تور سفید بخرامد، حلقه ی ازدواج «بهمن حجت کاشانی» را به دست کرد و در سایه ی عشقی که به همسرش داشت، شمع زندگی را فروزان نگه داشت. این درست دو سال و نیم قبل بود، کتی می گفت: من با مردی ازدواج کردم که خدا برای من معین کرده بود و احساس می کنم که تا آخر دنیا با او خواهم بود.
شوهر کتی مرد مذهبی و متدینی است و به آسانی توانسته است از او دختری معتقد و مؤمن و مذهبی بسازد. کتی نماز می خواند، روزه می گیرد و تمام آداب مذهبی را به جا می آورد.
سوره های کلام الله مجید را از حفظ دارد و به زبان می آورد و با همین توکل کامل به خداوند بود که یک روز پیش پدرش رفت و گفت: من می خواهم مادر بشوم!
پروفسور عدل شاید آن روز به خود لرزید، زیرا می دانست از لحاظ پزشکی حاملگی کتی در حکم مرگ است.
جوابی که به دخترش داد، در یک جمله خلاصه می شد:
نه کتی تو نباید حامله بشوی، برای تو حاملگی خطر دارد. اگر باردار بشوی می میری، نه، تو نمی توانی فرزند سالمی به دنیا بیاوری…
اما دختر اصرار کرد می گفت:
من باید مادر بشوم. اگر بچه را سالم به دنیا بیاورم و خودم از بین بروم خوشحال می شوم. می خواهم لذت مادر شدن را بچشم، می خواهم بدون اولاد از دنیا نروم. من تصمیم گرفتم این خطر را امتحان کنم. از مرگ هراس ندارم. توکلم به خداوند است و اوست که مرا در پناه لطف خود می گیرد…
پروفسور عدل چاره ای جز سکوت نداشت. احساسات دخترش را درک می کرد ولی خطر مرگ را هم بالای سر او در پرواز می دید.
فردای آن روز در یک جلسه ی مشاوره ی پزشکی، دکتر فرهاد عدل که از متخصصان امراض زنان و زایمان است درباره ی امکان و خطرات حاملگی کتی این طور اظهار عقیده کرد:
بعضی از زنان مبتلا به فلج پایین تنه، می توانند حامله شوند به شرطی که بعد از بیست یا بیست و پنج سالگی گرفتار حادثه شده باشند و معنی آن این است که قسمت لگن خاصره و اندام هایی که باید رحم در آن کار طبیعی خود را انجام دهد تا ۲۵ سالگی به سر حد رشد رسیده و نوزاد به هنگام تولد می تواند از لگن خاصره به راحتی عبور کند و ضایعه ای به وجود نیاورد ولی زنانی مثل کتی که قبل از ۲۰ سالگی گرفتار حادثه ی فلج شده اند، حاملگی شان صد در صد خطرناک است، زیرا اندام های قسمت پایین تنه ی آنها به حدی رشد نکرده است که برای نگهداری و تولد نوزاد مساعد باشد و در نتیجه ی تنگ بودن لگن خاصره، بچه به هنگام تولد خفه می شود و از طرفی به علت فشار تنه ی بزرگ طفل، مثانه و سایر اندام ها دچار پارگی می گردد و زایمان را غیر ممکن می سازد.
متأسفانه کتی در زمره ی زنانی بود که پزشکان بدن و اندام های او را مستعد پرورش و تولد طفل ندیدند و به وی توصیه کردند که از مادر شدن منصرف شود.
خداوند مرا حفظ می کند
علی رغم توصیه ی پزشکان و اخطاری که به کتی شده بود، او تصمیم خود را گرفت. می خواست حتما حامله شود و طفل خود را به دنیا بیاورد. می گفت:
من به لطف و عنایت خداوند بیش از علم پزشکان اعتقاد دارم و حالا که او عشقی به من داد و مردی را مأمور کرد تا همسری من را به عهده بگیرد، خودش نیز حافظ و پشتیبان کودکم خواهد بود و وسیله و موجبات تولد او را فراهم خواهد کرد. قدرت خداوند از قدرت علم بیشتر است.
با این استدلال، خانواده ی عدل چاره ای جز تسلیم شدن ندیدند و در عین حال که می دانستند که تصمیم خطرناک و هراس انگیزی است، کتی را در اجرای تصمیم خود، مختار گذاشتند و دکتر عدل مأموریت یافت تا در دوران حاملگی از این مادر استثنایی که لذت عشق مادری را بر لذت ادامه ی زندگی ترجیح داده بود، مراقبت کند و کلیه ی موجبات و وسایل را در اختیار او بگذارد.
در ماه دوم بارداری، پزشک مشاور متوجه شد که علاوه بر فلج و عدم حساسیت پایین تنه، کتی سابقه ی کسالت کلیه دارد و عمل کلیه هایش نیز طبیعی نیست و در مورد زنان طبیعی وقتی کلیه ها نتواند بار حاملگی و اوره ی خون را به خوبی بکشد، دکتر حاملگی را قطع می کند؛ زیرا عدم توانایی کلیه، خطر مرگ دارد.
پزشکان ده ها نوع آزمایش روی کاترین انجام دادند تا بالاخره به این نتیجه رسیدند که کلیه ها قادر خواهند بود از نظر تئوری، حاملگی را تحمل کند. ولی همه چیز با احتیاط و توکل به خدا پیش می رفت. کتی اراده ی وصف ناپذیری دارد، کسی که خودش به ضرب «الله اکبر» زنده است، حالا خطر یک زایمان غیر طبیعی و بارداری را هم بدوش می کشد. از ماه سوم شنیدن صدای قلب کودک به وسیله ی دستگاه «اولتراسیون» روح دیگری به زندگی کتی بخشید، ولی در ماه چهارم یک عفونت کلیه در سمت راست و در ماه ششم عفونت دیگری در سمت چپ کارها را مشکل کرد، اما خدا با کتی بود و او حاملگی اش را دنبال می کرد و مریض خوبی بود و مو به مو دستورات پزشک را اجرا می کرد.
در ماه هفتم باز هم کار کلیه ها را بررسی کردند و دکترها به این نتیجه رسیدند که ادامه ی حاملگی بی خطر است، فقط خدا عاقبت زایمان را به خیر کند، از ماه هشتم یکسری انقباضات رحمی پیش آمد که کاترین را ناراحت می کرد. آخر او هرگز نمی توانست مثل یک مادر طبیعی احساس درد زایمان کند، یعنی او اصلا از سینه به پایین هرگز احساس درد نمی کند، تنها سقط شدن رحم و این گونه انقباضات علامت زایمان پیش رس او را نشان می داد، کتی دو سه بار به بیمارستان مراجعه کرد ولی بعد از مدتی این انقباضات رفع می شد و او را مرخص می کردند و دوباره به خانه بازمی گشت.
تنها از نظر درد زایمان نبود که با زنان دیگر فرق دارد، او یک تفاوت عمده ی دیگر هم داشت که خطر را چند برابر می کرد و آن اینکه هرگز نباید او را سزارین می کردند و یا در شکم و رحمش پارگی به وجود می آوردند، زیرا به علت وضع خاص بدنش و عوارض فلج، جای هر نوع زخمی در بدن کتی تا چندین سال بهبود نمی یابد. طبق توصیه ی پروفسور «دووآت ویل» استاد دانشکده ی پزشکی ژنو که چندی قبل برای مشاوره ی پزشکی به تهران آمده بود، کتی را باید چند هفته زودتر از موعد مقرر زایمان به علت آنکه نمی توانند به طور طبیعی و با فشار رحم فرزندش را به دنیا بیاورند، سزارین می کردند و بچه را یک ماه زودرس به دنیا می آوردند.
ولی این کار هم اصلا امکان نداشت، زیرا تا هر زخمی در بدن کتی جوش بخورد، سال های سال طول می کشد، پس در صورت عمل به توصیه ی دکتر دووآت ویل و اقدام به سزارین، کتی باید زخم دردناکی را تا چند سال تحمل می کرد، اما دکتر عدل پزشک مخصوص، زائو را متقاعد کرد که نوزاد یا باید به طور طبیعی به دنیا بیاید و یا از بین برود. مشکل بزرگ دیگری بر سر راه زایمان کتی بود، او چون ماهیچه ی شکم ندارد زور و فشاری را که یک زن معمولی برای به دنیا آوردن بچه اش به کار می برد، نمی تواند به کار اندازد، زیرا عضلات شکم او عصب و تحرک ندارد و کمک مادر به تولد کودک و انجام زایمان را غیر ممکن می سازد. بدین ترتیب این مادر استثنایی با چهار مشکل بزرگ روبه رو بود :
۱. کوچکی لگن خاصره و امکان خفه شدن طفل.
۲. کوچکی اندام های پایین تنه و امکان پارگی مثانه و خونریزی منجر به مرگ.
۳. عدم احساس درد و فشار زایمان که نتیجه ی آن عدم امکان کمک به تولد و انجام مرحله ی زایمان بود.
۴. عدم امکان سزارین برای آنکه زخم در قسمت پایین تنه ی کتی گاه تا ده سال خوب نمی شد و چرک و عفونت ممکن بود وارد خون شود و منتهی به مرگ شود.
از روز شنبه ی گذشته ده نفر پزشک متخصص بیست و چهار ساعت با این مشکلات دست به گریبان بوده اند و می کوشیدند این مادر استثنایی، نوزاد خود را صحیح و سالم به دنیا آورند.
اسامی و تخصص پزشکان از این قرار است :
دکتر فرهاد عدل و دکتر پیرنظر و دکتر ثابتی و دکتر رزم آرا متخصص بیماری های زنان و زایمان، دکتر شایگان طبیب اطفال، دکتر کسایی متخصص بیهوشی، دکتر اصلانی جراح عمومی، دکتر جهانشاهی متخصص جراحی اعصاب، خانم شریفی مامای کشیک و پروفسور عدل پدر کتی که سمت استادی بر همه ی دکتر ها داشت، شخصا ریاست تیم پزشکی را بر عهده گرفته و در حالی که لباس عمل پوشیده بود، اختیار کار را به دست دکتر فرهاد عدل و یارانش داده بود. کتی درد می کشید، ولی نه مثل درد سایر زنان حامله، بلکه درد انقباض رحم که خاص او بود.
هرگز هیچ مادری برای به دنیا آوردن فرزندش چنین زجری نکشیده است، عوارضی که یکی بعد از دیگری بروز می کرد، گرفتگی بینی، سرخ شدن پوست صورت، باز شدن مردمک چشم ها و بالاخره بالا رفتن فشار خون، همان خطری که دکتر ها هم از آن وحشت داشتند. هرنوع بالا رفتن فشار خون بیش از سیزده در زن حامله ممکن است باعث جدا شدن جفت از رحم بشود و بچه در ظرف چند ثانیه در خونابه ی رحم خفه بشود. فشار خون کتی تا چهارده بالا رفت و هر لحظه چشمان پزشکان به عقربه ی فشار سنج خیره تر شد و غمشان می گرفت که پس از آن همه تلاش، طفل در آخرین مرحله ی زایمان خفه شود. کنترل فشار خون نیز مشکل بود و بالاخره برای جلوگیری از جدا شدن جفت از بچه ، آخرین مخاطره ی پزشکی در سر راه کتی قرار گرفت و دکتر فرهاد عدل با اجازه از پروفسور عدل، دستور سنتو سینون داد و این کار یک ریسک مخاطره آمیز است که هم دواست هم سم. هم راه نجات است و هم امکان مرگ دارد این یک اجازه ی ساده از یک پدر نبود. پروفسور گرفته و ناراحت و عصبی، انگار که حکم قتل دخترش را صادر می کند به دکترها گفت:
«هرچه می خواهید بکنید. ان شاء الله این خطر رفع می شود.» این اعتراف از زبان یک پزشک مشهور و این هیجان بزرگ در میان یک تیم ده نفری از بهترین متخصصان علم طب، بار دیگر این حقیقت را ثابت کرد که در بسیاری از لحظات، چشم امید پزشکان نیز به سوی آسمان و متوجه قدرت لا یزال پروردگار است که بیش از هر دوا و درمانی می تواند حافظ و حامی بندگان خود باشد و شب یکشنبه ی گذشته ، مرگ و حیات کتی عدل و نوزادش در گرو لطف خدا بود و تلاش های تیم پزشکی رشته موی باریکی بود که بدون عنایت پروردگار کاری از دستش ساخته نبود. عجیب آنکه در میان این دلهره و هراس ها خود کتی آرام بود و دائما می گفت:
«نترسید، من و طفلم زنده می مانیم.» و هرگاه که درد به او فشار می آورد، نگاه محبت آمیز شوهر و کلمات آرام بخش او، کتی را آرام می کرد. حوالی ساعت ده بعد از ظهر، یک لحظه ی بحرانی پیش آمد و فشار خون کتی ناگهان از مرز ۱۴ گذشت. رنگ از روی همه پرید و ناقوس خطر در اتاق شماره ی ۲۲۴ به صدا درآمد. پزشکان کار را تمام شده می دانستند. جان مادر و طفل هر دو در آستانه ی خطر بود. پروفسور بار دیگر به سراغ شوهر کتی رفت و از او خواست با استمداد از رابطه ی عاطفی که با کتی دارد، روحیه ی دخترش را قوی نگهدارد و با کلمات و عبارات خاص، گرمی ایمان و جرأت استقامت را در دلش زنده کند. شوهر کتی مردی مؤمن و معتقد است، شروع به خواندن آیاتی از کلام الله مجید کرد و سپس قطعه نانی را در دهان کتی گذاشت و گفت: این برکت الهی را بخور، به تو قوت می بخشد.
همین اقدام یک معجزه بود، زیرا لحظه ای بعد کیسه ی آب رحم پاره شد و مقدمات تولد آغاز گردید. رحم با فشارهای پیاپی، بچه را غلتاند و پزشکان که بارقه ی امیدی یافته بودند، با کمک ماساژ، سر بچه را به سوی دهانه ی رحم چرخاندند.
با وجود سر درد شدیدی که زائو را به عذاب آورده بود و با وجود نوسانات فشار خون، دهانه ی رحم کم کم باز شد. سه ساعت تمام طول کشید تا این صحنه ی پراضطراب به پیروزی انجامید و در ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب دهانه ی رحم به قسمی باز شد که سر بچه بیرون آمد و پزشکان با سرعت و دستپاچگی به کمک فورسپس نوزاد را بیرون کشیدند… و جنگ مرگ و زندگی با پیروزی به پایان رسید، کتی و نوزادش شامل لطف پروردگار شدند و ستاره خاموش نشد و کتی صدای گریه ی نوزادش را در عالم بیهوشی و هشیاری شنید و لبخندی زد و گفت: شکر خدا…
نوزاد دختری بود که دو کیلو و هشتصد گرم وزن داشت و از صحت و سلامت کامل برخوردار بود.
اما این پایان مشکلات کاترین نیست. او از خطر رهید، ولی تازه اول زحمت و کوشش و تلاش است. با وجود نقصی که دارد، می خواهد فاطمه را شخصا شیر بدهد، او را با دست خود حمام و قنداق کند و برای او یک مادر واقعی باشد و یک ساعت هم او را به دست لَلِه و دایه نسپارد. زیرا معتقد است یک مادر خوب مسلما باید اولادش را شخصا بزرگ کند و طعم و لذت زندگی و مادری را به فرزند خود بچشاند.
فردای روز زایمان برای مصاحبه به ملاقات کتی رفتم، حالش خوب بود و چهره ا ی گلگون و شاداب داشت. خوشحال و خندان و پیروز به نظر می آمد، اما حاضر به مصاحبه نبود. می گفت:
من اهل تبلیغات نیستم. من به جامعه تعلق ندارم زیرا سال هاست که گوشه نشینی پیشه کرده ام و مایل نیستم عکس و شرح حالم در مجله چاپ بشود. حادثه ی زایمان من صحنه ای و نمایشی از قدرت الهی بود و اگر سایه اش بر سر من و طفلم نبود حالا هیچ کدام از ما دو نفر زنده نبودیم.
روز بعد که به دیدارش رفتم از تخت خواب پایین آمده و سوار چرخش شده بود و داشت به طرف اتاق نوزادان می رفت. پرستار می خواست طرز شست و شوی بچه را به او یاد بدهد و کتی چه کنجکاو به دست های پرستار نگاه می کرد. همان روز گفتگوی کوتاهی با او داشتم.
به شوخی گفتم باید خیلی به سر بشریت منت بگذاری که با این همه زجر و عذاب و خطر، حاضر به مادر شدن شدی و طفلی را به دنیا آوردی؟
خنده ای کرد و گفت: من فقط می خواستم وظیفه ی مادریم را انجام بدهم، حالا به هر بهایی که شده فرق نمی کرد. زندگی آنقدرها هم باارزش نیست.
راستی کاترین چه آرزوهایی برای دخترت داری؟
گفت: دلم می خواهد مثل یک زن مسلمان بزرگ بشود و به خدا و رسول و ائمه ی اطهار معتقد باشد. همان طور که خداوند فرموده وظیفه ی یک زن در وهله ی اول انجام وظیفه ی مادری و بچه داری است و اطاعت از شوهر. من نمی خواهم دخترم تحصیلات عالی کند و خانم دکتر و یا مهندس بشود. آرزو دارم او مثل زنان مسلمان قدیم، پرورش پیدا کند و آدم خوبی بشود. از آن زن هایی که در این عصر و زمانه پیدا نمی شوند و وجود ندارند.[۱۴]
اطلاعات بانوان نیز در مورد زایمان معجزه آسای کاترین آورده است:
زنی که به عشق مادر شدن به استقبال خطر رفت
در ساعت چهار و نیم بامداد دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ماه، کاترین عدل یگانه دختر پروفسور عدل که به علت سقوط از کوه فلج شده بود، پس از گذراندن لحظاتی سخت و خطرناک و بحرانی، صاحب دختری شد و شوهرش او را فاطمه نام نهاد.
کاترین عدل تنها دختر پروفسور عدل هشت سال قبل به اتفاق همکلاسی هایش دانش آموزان دبیرستان ژاندارک به کوهنوردی رفت و چون در کوه از سایر دوستان خود عقب ماند به جستجوی دوستان گمشده ی خویش رفت و به علت شتابی که داشت از کوه سقوط کرد و پاهایش سخت صدمه دید و با وجود معالجات فراوان بهبود نیافت و افلیج شد.
کاترین ۲۳ ساله که مدت دو سال نیم از ازدواجش با بهمن حجت می گذرد و نه ماه بارداری پر دلهره را پشت سر گذاشته است، در بیمارستان آبان دختری زیبا و سالم با وزن دو کیلو و هشتصد گرم به دنیا آورد و نام او را به خواست پدر بچه، آقای حجت، «فاطمه» گذاشت.
کتی یک مادر نسبتا کم سن و سال و ظریف اندام است. چهره اش بیشتر از آنکه مادرانه باشد، هنوز شباهت فراوانی به چهره ی یک دختر کم سال و مجرد دارد. پوست صورتش لطیف و چشمانش درشت و قهوه ای و گیسوانش روشن و بلند است.
پزشک مخصوص او پسرعمویش دکتر فرهاد عدل متخصص بیماری های زنان و زایمان بود و فرهاد عدل از همان آغاز بارداری، کاترین را تحت نظر داشت تا در روز شنبه ۹ اردیبهشت ماه، ساعت ۱ بعد از ظهر اولین علائم زایمان و درد مشاهده شد. بلافاصله جریان را به دکتر فرهاد عدل اطلاع دادند و ساعت ۴ بعد از ظهر همان روز کاترین را به بیمارستان آبان منتقل کردند. ساعت سه و نیم بعد از نیمه شب او را به اتاق عمل بردند و گرچه عمل زایمان کاترین به طور طبیعی صورت گرفت، بسیار مشکل بود. در حقیقت یک گروه پزشکی در جریان زایمان کاترین عدل با یکدیگر همکاری داشتند، چه [اینکه] کاترین مادری بود که نمی توانست مانند سایر مادران به طور طبیعی وضع حمل کند و تمام کوشش پزشکان در این بود که حتی المقدور این وضع حمل به طور طبیعی صورت گیرد. ولی قبلا اقدامات لازم صورت گرفته بود و حتی برای اطمینان خاطر از پروفسور (دووات فیلد) استاد جراحی دانشکده ی پزشکی ژنو نیز دعوت شده بود که برای مشاوره با سایر پزشکان مجرب و با تجربه ی ایرانی در زایمان کاترین همکاری داشته باشد.
ولی شاید نگرانی گروه پزشکی که دست اندرکار زایمان کاترین بودند، کمتر از کسانی که خارج از اتاق در انتظار زایمان کاترین بودند، نبود. همه می دانستند که بیمار به علت طبیعی نبودن وضع جسمی اش در مرحله ی بحرانی و خطرناک قرار دارد. باید برای نجات او حداکثر کوشش و دقت را به کار گرفت.
پزشکانی که بر بالین کاترین بودند، دکتر فرهاد عدل، دکتر پرویز پیرنظر، دکتر ثابتی، پروفسور عبدالعظیم شایگان و چند پزشک سرشناس دیگر بودند.
دو سال و نیم قبل کاترین و بهمن با یکدیگر به دنبال عشقی عمیق ازدواج کردند. کاترین تحصیل کرده ی مدرسه ی ژاندارک است و آرزو دارد دوازده فرزند داشته باشد.
هدایا
اولین هدیه را سرکار علیه خانم فریده دیبا برای کاترین فرستاده بودند و آن یک سجاده و جانماز بود. شوهر کاترین مرد متدینی است و کاترین نمازش ترک نمی شود. او همان طور که نشسته است وضو می گیرد و نماز می خواند. زنی بسیار مذهبی و معتقد به فرایض دینی است…[۱۵]
روزنامه ی اطلاعات نیز زیر عنوان «یک زایمان فوق العاده و استثنایی در تهران»، گزارش داد:
… سپیده دم دیروز کاترین عدل دختر پروفسور عدل که در اثر حادثه ای از چند سال قبل قسمتی از بدنش فلج شده است، در بیمارستان آبان دختری به دنیا آورد که نام او را فاطمه گذاشتند… از لحظه ای که کاترین باردار شد، یک نوع نگرانی و اضطراب در خانواده پیدا شد، زیرا زایمان با بیماری و وضع وی خطرناک به نظر می رسید… چون خطرات بی شماری بیمار را تهدید می کرد…
دکتر فرهاد عدل می گوید: این مشکل ترین بیمار من بود… تجویز برخی از داروهای لازم برای بیمار مجاز نبود و برخی دیگر از داروها تأثیر نداشت. در لحظات حساس درد و رنج شدید که از دست من کاری برنمی آمد. نگاه محبت آمیز و کلمات آرام شوهرش تنها مسکن مؤثر به شمار می رفت. من در لحظاتی که احساس عجز می کردم وی را به کمک می طلبیدم.
دکتر فرهاد عدل می گوید: یک بار که دیگر امیدی باقی نمانده بود و من مأیوس شده بودم، شوهر بیمار که دارای ایمان شگفت انگیزی به خدا و ماوراء الطبیعه است، قدری نان به ما داد و گفت این برکت الهی را بخورید، من و بیمار بی اختیار از آن خوردیم، از آن لحظه به بعد بارقه ی امید درخشیدن گرفت…[۱۶]
روایت علی اسلامی (پهلوی) از بهمن حجت کاشانی و انگیزه های قیام او
جا دارد که دنباله ی جریان پرماجرای شهید حجت کاشانی را از نوشته ی یار و همراه او علی اسلامی (پهلوی) بخوانیم که تا واپسین لحظه های زندگی با او بوده و از زندگی پرافتخار و شگفت انگیز او آگاهی و اطلاع گسترده ای دارد. این نوشته ی تاریخی از طریق خواهر شهید بهمن حجت کاشانی به دست ما رسیده است.
از علی اسلامی و همچنین خانم معصومه حجت کاشانی فرزند شهید بهمن حجت کاشانی که یکی از بازماندگان آن رخداد تاریخی هستند و یک چشم خود را نیز در این قیام از دست دادند و همچنین خواهر محترمه ی بهمن حجت کاشانی به خاطر اعتمادی که به فصلنامه نموده اند، سپاسگزاریم. قابل ذکر است که نوشته ی علی اسلامی بدون دخل و تصرف و فقط با مختصری ویرایش ادبی جهت گویایی مطلب منتشر می شود.
مقدمه
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی.
نوشته ی حاضر حاوی خاطره ای است که از عقل تا به عشق آغاز یافته و به انجام می رسد. آری شروعش عقل است و پایانش عشق. آن عشق که آیینه ی بلند نور است و آن عقل که قضاوت های ظاهری اش در برابر عشق دوراندیش کور است. عقل گاهی از احساس حمایت می کند و چراغ هدایت نامید می شود و گاه در ستیغ دنیا گام می زند و در آغوش حرص و حسد و غرور آرمیده می شود. عقل تیره، همان حرص است که آدم را از بهشت به دنیای خراب آباد آورد. عقل تیره همان حسد است که حوا را با آدم مهربان کرد (البته با تبلور یافتن لعیای حوریه). عقل تیره همان غرور است که به لباس شیطان در حضور بواشیر ظاهر می گردد. اما عقل روشن آنست که شمع وجدان آدمی از او تلالو می یابد. عقل روشن همان نفس ملهمه و سپس مطمئنه است که آدمیزاده را تا مقام والای انسانی پیش می برد و حجاب اوهام را به تیغ همت می درد. در عقل، آدمی می رود تا به ظلمت می رسد و کوری خرد را در می یابد. ولی در عشق، آدمی می درخشد و مثل آفتاب به زمین و آسمان روشنی می بخشد.
انسان تا به شهادت نرسد مزه ی زندگی و حیات را در نمی یابد و روح رحمانی در او متجلی نمی گردد.
البته طریقه ی شهادت با مشیت حضرت حق تحقق می پذیرد. به حکمت خداوند مختلف می نماید و به مصلحتش دگرگون می شود. به عدلش صورت می گیرد و به فضلش مشعشع می گردد.
در حدیث قدسی[۱۷] آمده است که هر که مرا طلب کند می یابد (مرا) و هر که مرا یافت دوستم می دارد و هر که دوستم داشت من دوستش دارم و من هر که را دوست بدارم عاشقم می شود و هر که مرا عاشق شد من عاشقش می گردم و هر که من عاشقش شدم به تیغ عشقم کشته می شود و هر که را کشتم خونبهایش می شوم (خونبهای او بر من است).
این یادداشت حکایت غصه هاست و داستان عشق مردان خداست.
این نوشته آیینه ی دیدار اوست می رسد از او به گوش، آوای دوست
این سرود عشق را بس نغمه هاست نغمه های آسمانی را نواست
نغمه ها در پرده ها عشق خداست آتش این عشق نور کبریاست
این کتاب انگیزه ا ی از عشق اوست مستی عشاق ما از آن به سهولت قطره ای از خم او در جام ماست، مستی پیوسته مان زدن می رواست.
شمع ما را ساز و سوزی دیگر است اشک آن پروانه را خاکستر است
آری این دفتر سرشار از سوز و سازهاست.
پرده ای در شور به زاد دارد که کفر و ایمان را در هم ریخته از «لا»، «الا» می آفریند، کفر را از لوح می زداید و ایمان را برمی گزیند.
مسلمانی را می ستاید تا به مقام انسانی رسد و انسانیت را به رأفت لاهوتی می آراید تا با گوش جان از صوامع ملکوتش آواز آید. در این وادی نفس «اماره» منکوب است و نفس «لوامه» محلول است و «ملهمه» در نواست و «مطمئنه» در آرامش است و «راضیه» در رضاست و «مرضیه» در خشنودی دل هاست و «قدسیه» محرم حریم کبریاست.
مشنو از نی، نی نوای بینواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست
نی بسوزد لیک خاکستر شود دل که سوزد محرم دلبر شود
درباره ی عقل و عشق، اهل دل نکته ها پرداخته اند.
عقل تیره یعنی آن عقلی که انسان را به سوی لذات زود گذر دنیا راه می نماید و شهوات را در نظر دیده ی حریص، می آراید و حرص و حسد و غرور را که مایه ی بدبختی انسان است تقویت می کند.
اما عقل روشن آن تبلور موجودیت مقام انسانی، چراغ روشنی است که راه پر ابهام و ظلمانی حیات را از بیراهه های گمراهی و تباهی می نمایاند و صراط مستقیم را تعیین می فرماید. آن صراطی که خداوند کمالش خوانده و راه نجاتش دانسته است این مسیر سعادت را پیمودن و به عنایت خوشبختی رسیدن توفیق می خواهد و (توفیق رفیقی است، به هر کس ندهند پر طاووس به کرکس ندهند) مشمول فیض الهی شدن یعنی از بند این خاکدان جستن و از هوای نفس رستن و دیو غرور را شکستن و در دید غیر را بستن است و کسی که خدایش مورد عنایت قرار دهد و حق از وی خشنود شود به عشق کلی راه می یابد و به مسند عزت می نشیند و باید دانست که یکی از پایه های اساسی عشق کلی عقل روشن است و هادی انسان به مقام نفس مطمئنه می باشد.
آنان که چشم از ظواهر زیورگون این دنیا دوختند و فضائل و علم و تقوی اندوختند و شمعی شدند و خود سوختند و بزم غیر را برافروختند، گوی سعادت از میدان زندگی با چوگان ایمان راسخ بربودند و راهی به عالم باقی گشودند.
باری این خاطرات، افسانه ی پرفسونی است از داستان عشقی، دینی و اسلامی بهمن حجت کاشانی با کاترین عدل که هر دو از دوستان نزدیک من بودند.
از خوانندگان گران قدر استدعا دارم که هرگاه به نظرشان قصوری (که بسیار است) ملاحظه نمودند برای افزایش بصارت نگارنده، متذکر گردند که تا نویسنده را عیب نگیرند، نوشته اش اوج نگیرد و کمال نپذیرد.
این نامه ی مختصری است که از عرضه ی آن به بازار اربابان ادب شرمینم و آرزومندم که مرا به هنر خویش، بیش نگرند و خطاهایم را بنمایند و این همه کاهش را به تلألؤ فضایل خویش ببخشایند و در خاتمه، آرزوی تبلور ، ادب و شرف و انسانیت را در نظر نویسندگان شیرین کار و فاضلان بیدار، از حق جل و علا مسئلت دارد.
آشنایی من با بهمن حجت کاشانی
زندان قصر دو قسمت چشمگیر داشت که یکی خاص نظامیان بود و قسمت دیگر مخصوص غیر نظامیان.
من به همراه دوستانم که عبارت بودند از:
کاترین عدل، بیژن، کامی، حسین و مینا پناهی در بخش دیگر زندان که همه نظامی بودند به دیدار خسرو جهانبانی می رویم.
خسرو در خدمت نظام، پایبند عشقی نامطلوب می شود ناگزیر سر از زندان در می آورد. این عشق نافرجام، عشق شهناز دختر شاه معدوم[۱۸] بود، و چون بی اجازه ی نیروی ارتش و خودسرانه، اقدام به ازدواج می کند به زندان قصر گرفتار می آید.
هم سلولی خسرو جوانی است به نام بهمن که در نیروی هوایی خدمت می کرد. بهمن هم چون بدون اجازه ی آن سازمان ازدواج کرده بود به همین مناسبت در زندان قصر زندانی شد.
خسرو و بهمن هم سلول بودند و گاهی خسرو که جوانی دل به نشاط بود از حزن پیوسته ی بهمن دلتنگ می نمود اما در این غمخانه، دلش به دیدار دوستان در روزهای ملاقات خوش می شد. در این دیدارها بود که کاترین با بهمن آشنا می شود و زندگانی پرماجرایی برایشان به وجود می آید که برگی بر کتاب تراژدی عالم می افزاید.
شخصیت بهمن
بهمن جوانی است خوش قد و بالا با چهره ای مردانه و ریشی انبوه با ابروانی پیوسته، نسبتا قوی. نگاه های عمیق و حزن آلود بهمن، با آن نفوذ به نامحرمانه ترین پرده های قلب کاترین رسوخ می کند و آتش عشق را در جان او که در حادثه ی زندگی به خاکستر می مانست، شعله ور می سازد.
نگاه های ممتد و مات کاترین در دل و جان بهمن غوغا می کند و چشمه ی چشم، خون دلش را به دامان جان می ریزد. بهمن به راستی به او عشق می ورزد. اما آتش این شوق را در زیر حجاب خاکستر عشقی فراموش شده، مخفی می کند.
بهمن دارای احساسی پاک و بی شائبه بود. در خانواده ای مسلمان به دنیا آمده، دیانت را جزو جوهر خویش می دانست.
زندگی را با کار آغاز کرده بود، سختی کشیده و رنج دیده بود. زندگی سخت را دوست می داشت و گذران بی جزر و مد را نمی پسندید. وقتی زندانی شد میله های سیاه زندان را به رنگ صورتی روشن مبدل ساخت تا دل محزون زندانیان، با دیدن این رنگ، شاد و کمی به نشاط آید. می گفت رنگ سفید برایش بی تفاوت است، رنگ سیاه را نشان خشم و خشونت و اندوه جانکاه می دانست. به رنگ آبی میل می ورزید و دیدار این رنگ به او آرامش می داد.
او جوانی با وقار بود. متانتش بیننده را جذب می کرد. آهسته و شیرین سخن می گفت و حق هر کلمه در بیانش ادا می شد. او یک مسلمان قوی دین با ایمان و انصاف بود. از ظالمان متنفر و در هر مرحله جانب مظلوم را می گرفت و از حق مظلوم دفاع می کرد.
دنبال شناخت اسلام بود و می گفت این دین کامل الهی را باید به حقیقت بشناسد و به آن عمل کند. می گفت بایست طبق قرآن کریم تا آنجا که ظرفیت وجود دارد، عمل کرد.
آغازها و انجام ها
کاترین یک بعد از ظهر گرم تابستان، به دیدن بهمن و خسرو می رود. در این فرصت بود که کاترین عشق خود را به بهمن آشکار می سازد. آرام به او می نگرد و به دامان دل می گزید در حالی که به بهمن می نگرد می گوید راستی هوا خیلی گرم است و آفتاب خیلی بی شرمانه می تابد. مثل اینکه به گرمی عشق ما حسد می برد. بهمن این طنز عاشقانه را عارفانه پاسخ می گوید؛ که این کاری ندارد از خدا می خواهیم ابری بیاید و هوا را خنک کند. چند دقیقه بعد همه با تعجب شاهد پاره ابری می شوند که چهره ی عروس خورشید را به پرده ی سفید خود می پوشاند، چنانکه از شدت گرما می کاهد.
این مطلب کوچک انبساط می آفریند و رفقا را برای چند لحظه به نشاط می آورد.
یکی دو نکته از بهمن
او تعریف می نمود که در درون خود شیطان را لمس می کرده است. یک روز به شیطان ملموس خود می گوید برود و گم شود و او را رها کند و با تعجب حس می کند که شیطان عقب عقب می رود و دیگر به سراغ او نمی آید. مطلب دیگر این بود که یک روز مادرش او را به بازار می برد تا چیزی بخرند، خانه آشفته و ریخته و پاشیده بود و میهمان هم داشتند. اما یادش نبوده که میهمان دارند. مادر در حین خرید یک مرتبه یادش می آید که میهمان دارد. با عجله به خانه بر می گردند اما با تعجب می بیند که در خانه هیچ کس نیست و اتاق تمیز و منظم است و قرآن در آن میانه باز است و سوره ی مبارکه ی عنکبوت به نظر می آید.
خسرو جهانبانی
او از هفت سالگی در امریکا بود. موقعی به ایران می آید که “هیپیسم” بازار گرمی داشت. خسرو به مذهب اتکایی نداشت ولی معتقد به بی نهایت بود و قدرت نفوذ بی نهایت را در بشر مسلم می دانست. من و دوستان دیگر خسرو مدتی هیپی وار می گذراندیم تا دست سرنوشت ما را به کدام سو می کشاند. خسرو برای خودش عرفانی داشت. به همین جهت برای دوستانش سرخطی بود. او از کتابی به نام “تااوتکین“[۱۹] نوشته ی “لادشو
راهنمای خرید:
همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.