اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 43
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی؛ انتخابی مطمئن برای ارائهای حرفهای
اسلایدهایی آماده برای استفاده:
فایل فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائههای رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده میباشد.
ویژگیهایی که فایل فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی را متمایز میکند:
- طراحی بصری حرفهای:فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی با بهرهگیری از رنگبندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
- سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شدهاند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
- وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربهای بدون نقص را فراهم میسازد.
استاندارد بالا در تولید محتوا:
فایل فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی با رعایت اصول حرفهای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش میباشد.
نکته مهم:
در صورت مشاهده نسخههایی با کیفیت پایینتر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخههای غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.
هماکنون فایل فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی را دریافت کرده و ارائهای حرفهای و متمایز تجربه نمایید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل امام حسین علیه السلام و تشکیل حکومت اسلامی :
ابلاغ دین خدا، بیان و تفسیر احکام و معارف آن، اصلی ترین وظیفه انبیاء است که به هیچ عنوانی ساقط نمی شود و با توجه به اینکه تحقق فرمان های الهی و ایجاد زمینه رشد و تعالی انسان ها، و برقراری عدل و دفع ظلم و شرک از طریق تشکیل حکومت امکان پذیر است، حکومت خواهی از اهداف انبیاء و اوصیاء آنان به شمار می رود ولی مشروط به اقبال عمومی و پذیرش دعوت از جانب مردم می باشد. امام حسین (ع) نیز به عنوان یکی از اوصیای پیامبر (ص) در این مسیر حرکت کرد.
نویسنده در این مقاله، با ذکر شواهد تاریخی تلاش کرده تا اثبات نماید امام حسین (ع) همواره به وظیفه تشکیل حکومت توجه داشت و در سخنرانی ها و برخی جلسات، ضمن اعتراض به غاصبان حکومت و خلافت، اهل بیت را تنها شایستگان خلافت معرفی می نمود و ضمن خودداری از بیعت با یزید در زمان معاویه و استواری بر این نظر پس از مرگ او، بر شایستگی و بر حق بودن خود برای تصدی خلافت تاکید می کرد. حضرت در این راستا برای به دست آوردن حکومت اقداماتی همچون خودداری از بیعت با یزید، هجرت از مکه به مدینه، علنی کردن مخالفت، دعوت مردم به تبعیت از خود، اجابت دعوت کوفیان و حرکت به سوی کوفه را انجام داد و پس از پیمان شکنی کوفیان و روبه رو شدن با سخت گیری سپاهیان دشمن، مرگ افتخارآمیز را در برابر تسلیم ذلیلانه اختیار نمود.
مقدمه
سؤال اصلی این مقاله به شرح زیر است:
– آیا می توان تشکیل حکومت را هدف اصلی نهضت عاشورا معرفی کرد؟
سؤال های فرعی زیر نیز در راستای این سؤال اصلی مطرحند:
– آیا تشکیل حکومت می تواند اولین و اصلی ترین غایت یا وظیفه انبیاء و اولیاء باشد؟
– آیا اصلا تشکیل حکومت جزء اهداف اصلی انبیاء و اولیاء هست ؟
– مگر تشکیل حکومت امری دنیوی و پست تر از آن نیست که هدف انبیاء و اولیاء قرار گیرد؟
– بر فرض که تشکیل حکومت جزء اهداف و وظایف آنان باشد، آیا آنان درصدد به دست آوردن حکومت به هر قیمت و از هر راهی هستند؟
– اگر جواب بالا منفی است، پس آنان از چه راهی برای به دست آوردن حکومت اقدام می کنند ؟
– آیا امام حسین (ع) در زمان معاویه یا بعد از آن خود را به عنوان صلاحیت دار برای حکومت معرفی کرده است و مردم را به اطاعت از خود فرا خوانده است ؟
– آیا امام حسین (ع) در زمان معاویه هم اقدامی برای به دست گرفتن حکومت انجام داده است ؟
– و… .
اولیاء و وظیفه حکومت، هدایت و رهبری
لزوم وجود حکومت، امروز – و شاید همیشه – امری بدیهی می باشد و بعید است کسی منکر لزوم آن در جامعه بشری باشد. هر حکومتی نیز حاکم، رئیس یا سلطانی می خواهد تا قوای حکومتی را سامان دهد و به کمک آنها وظایف حکومت را به انجام رساند. البته حکومت ها در طول تاریخ بشری به یک شکل نبوده اند بلکه از شکل های بسیط و ساده شروع شده و کم کم گسترده و پیچیده شده اند و امروزه حکومت دارای سازمانی گسترده با وظایفی فراوان و قوایی بسیار می باشد. اصولا هر جمعی حتی اگر تعداد آنان دو یا سه نفر هم باشد، احتیاج به نظام، تشکیلات، سازماندهی، فرماندهی، رهبری و ریاست دارد; در غیر این صورت اختلاف نظر، مشاجره و نزاع آن جمع را متلاشی می کند. در روایات به همین اصل عقلایی اشاره شده و امر شده که هر جمعی حتی اگر تعدادشان کم باشد، فردی را برای رهبری و سازماندهی خود معین کنند. (۱)
انبیاء و اوصیاء معصوم نیز از جانب خداوند برای امامت، هدایت و رهبری جوامع بشری ماموریت یافته و مردم نیز به اطاعت از آنان مامور شده اند:
«و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله » ; (نساء: ۶۴) ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به خواست خدا مطیع فرمان او باشند.
خداوند می خواهد همه پیامبران و اوصیای آنان در جامعه ای که در آن مبعوث شده اند، مطاع باشند و معنای مطاع جز رهبر، حاکم و سلطان بودن نیست; زیرا آنان تنها هدایت شدگانی هستند که صلاحیت رهبری بشر و رساندن او به سعادت دنیا و آخرت را دارند و غیر آنان هر که باشد، محتاج هدایتگر و دستگیر است. و عقل و شرع حکم می کنند محتاج به هدایت نمی تواند هدایتگر واقعی باشد و انسان باید به امر هدایتگر گردن نهد نه به امر کسانی که خود محتاج هدایتگرند:
«افمن یهدی الی الحق احق ان یتبع امن لایهدی الا ان یهدی فما لکم کیف تحکمون » ; (یونس: ۳۶) آیا آنکه خلق را به راه حق رهبری می کند، سزاوار به پیروی است یا آنکه خود هدایت نمی شود (و راه نمی یابد) مگر اینکه هدایت گردد، پس شما را چه شده و چگونه قضاوت می کنید؟
با توجه به اینکه هر قومی در هر زمانی پیامبر یا امام معصوم و هدایتگری دارد (۲) و هیچ زمانی جامعه از وجود هدایتگر معصوم خالی نیست، می شود اراده خدا بر این قرار گرفته باشد که همیشه این هدایتگران زمام امور جامعه را به دست بگیرند.
در آیه دیگری خداوند می فرماید:
«قل اطیعوا الله و اطیعوا الرسول… و ان تطیعوه تهتدوا و ما علی الرسول الاالبلاغ المبین » ; (نور: ۵۴) بگو از خدا و رسول اطاعت کنید…. و اگر او را اطاعت کنید، هدایت می یابد و بر رسول وظیفه ای جز رساندن آشکار نیست.
در این آیه همان مطاع بودن پیامبران و اوصیایشان به بیان دیگری آمده است. خداوند در این آیه مطاع را با عنوان «الرسول » معرفی کرده است. رسول یعنی انسان هدایت شده ای که خداوند او را برگزیده و از علم خود بهره مند ساخته و دستورات لازم برای هدایت بشر و رساندن او به منزل مقصود را به او سپرده تا به بشر ابلاغ کند و آنان را به اطاعت از خود دعوت نماید و در صورت پذیرفتن آنها، هدایت و رهبری آنان را به عهده بگیرد و آنان را به منزل مقصود سعادت و کمال دنیا و آخرت برساند.
«رسول » و وصی و خلیفه معصوم او تنها کسی است که می تواند هدایت و رهبری را به نحو تمام و کمال عهده دار شود و غیر از او، دیگران از لحاظ صلاحیت های علمی و عملی نقصان بسیار دارند و با وجود و حضور رسول یا وصی معصوم او، اقبال به دیگران و گماردن آنان به رهبری و امامت جامعه امری خلاف دستور عقل است. بنابراین با توجه به آیات گذشته روشن شد که پیامبران و اوصیایشان از جانب خداوند وظیفه دارند مردم را به اطاعت از خویش فرا بخوانند و دستورهای خداوند از جمله دستور اطاعت از انبیاء و اوصیاء را به مردم ابلاغ کنند و مردم نیز موظف هستند به فراخوان خداوند جواب مثبت دهند و اطاعت از پیامبران و اوصیاء را به جان و دل بپذیرند و آنان را مقتدا و امام قرار دهند. اگر بعد از ابلاغ پیامبران و دعوت مردم به اطاعت از خویش، مردم هم به وظیفه خود عمل کردند و مطیع آنان شدند و رهبری و امامت آنان را خواستار گشتند، از جانب خدا بر پیامبران تکلیف است که امامت و رهبری آنان را بپذیرند و با تدبیر شایسته آنان را به سوی سعادت حقیقی و بهروزی دنیا و آخرت هدایت کنند و اگر نپذیرفتند، بر پیامبران حرجی نیست و این مردم می باشند که در قیامت مؤاخذه و عقاب خواهند شد.
همه پیامبران به این وظیفه خدایی قیام کردند و مردم را به اطاعت از خویش فرا خواندند و آنانی که با اجابت مردم مواجه شدند، حکومت تشکیل دادند و امامت را به عهده گرفتند و به اجرای احکام سعادت بخش خدا پرداختند. از همین رو هیچ گاه در جامعه ای که پیامبران یا اوصیایشان مورد قبول و اقبال عمومی بوده اند، رهبری سیاسی از رهبری دینی جدا نبوده است. پیامبرانی مانند حضرت موسی، داوود، سلیمان و پیامبر اسلام خودش زمام امور را به دست داشتند و بعضی پیامبران نیز که به دلایلی – شاید کهولت سن… – نتوانسته اند شخصا زمام امور را به دست بگیرند، افرادی صلاحیت دار را برای تصدی امر حکومت معرفی کرده اند و مردم نیز به مقتضای تبعیت از پیامبر مطاع، رهبری و حکومت فرد معرفی شده را پذیرفته و تحت فرمان او به انجام وظیفه پرداخته اند.
طالوت از کسانی است که توسط پیامبر مقبول زمان برای رهبری و حکومت بنی اسرائیل معرفی می گردد:
«الم تر الی الملا من بنی اسرائیل من بعد موسی اذ قالوا لنبی لهم ابعث لنا ملکا نقاتل فی سبیل الله…» ; (بقره: ۲۵۱ – ۲۴۵)
ندیدی آن گروه بنی اسرائیل را که پس از وفات موسی از پیامبر وقت خود (یوشع یا شمعون یا شموئیل) تقاضا کردند که پادشاهانی برای ما برانگیز تا به سرکردگی او در راه خدا جهاد کنیم و…
این که این مردم از پیامبرشان تقاضا می کنند تا فرمانده و پادشاهی برای آنان معرفی کند، نشان دهنده آن است که آنان پیامبر را مطاع می دانستند و وظیفه خود می دیدند که از اوامر او اطاعت کنند و قطعا آن پیامبر به دلایلی خودش نمی توانسته زمام امور را به دست بگیرد وگرنه، نه آنان از او تقاضای تعیین پادشاهی غیر از خودش می کردند و نه امور را به غیر خودش می سپرد. بنابراین همه پیامبران و اوصیایشان موظفند در مرحله اول مردم را به اطاعت از خویش فرا بخوانند و در مرحله دوم یعنی در صورت وجود اقبال عمومی، حکومت تشکیل داده و زمام امور را به دست بگیرند.
مرحله اول یعنی ابلاغ، تبلیغ و بیان دین حق و از جمله دعوت مردم به اطاعت از خویش را بدون استثناء انجام داده اند و هر کدام که با اقبال جامعه مواجه شده اند، حکومت نیز تشکیل داده و تصدی امور جامعه را مستقیم یا غیر مستقیم عهده دار شده اند این که وظیفه انبیاء و اوصیا (ع) دو مرحله ای است و مرحله دوم وظیفه و تکلیف آنان در صورت وجود اقبال و پذیرش عمومی منجر می شود، دلالت بر جدایی دین از سیاست ندارد.
سیاست یعنی اداره صحیح دنیا به طوری که در راستای هدف آفرینش باشد و از آنجا که غایت آفرینش آخرت است، سیاست یعنی اداره صحیح دنیا به طوری که مقدمه آبادی آخرت باشد و پیامبران که برای رسیدن بشر به غایت تکامل و خلیفه الهی هستند، نمی توانند نسبت به دنیای انسان ها که مقدمه آخرت است، بی تفاوت باشند و اداره دنیا را به غیر بسپارند و وظیفه خود را فقط آخرتی محض بشمارند. پیامبران وظیفه دارند با اداره صحیح دنیا، زمینه رشد انسان ها در رسیدن آنان به مقام خلافت الهی را آماده کنند ولی این وظیفه پیامبران بعد از ابلاغ دعوت و پذیرش عمومی آن منجر می شود و اگر اقبال و پذیرش عمومی حاصل نشده این وظیفه منجز نمی گردد. بعضی از محققان گفته اند:
اگر انبیایی همچون آدم و نوح و ابراهیم دعوی حکومت ندارند به خاطر همین نکته است که در این مرحله از نظام خانواده و قبیله، مشکلات داخلی و خارجی با سرداران و ریش سفیدان حل شدنی هستند. (۳)
برداشت این محقق محترم نیز صحیح نیست زیرا گرچه در جوامع ساده قدیم و نظام های قبیله ای پیرمرد، بزرگ یا سردار قبیله از احترام و جایگاه والایی برخوردار بوده و افراد قبیله به او احترام می گذاردند و فرامین وی را اطاعت می کردند ولی به دو جهت در همان نظام ها نیز هرگاه پیامبری مبعوث شده، خودش یا اوصیایش مردم را به اطاعت خویش فراخوانده اند زیرا سردار حاکم یا پیرمرد حاکم و بزرگ قبیله، انسانی بوده غیر معصوم و در عمل و علم در معرض خطا و اشتباه بوده است; پس پیامبر یا وصی او نمی توانستند اجازه دهند آن فرد در عین ارزش و احترام داشتن، حاکم یا فصل الخطاب باشد و جز خودشان را که به علم الهی و عصمت خدایی آراسته بودند، شایسته فصل الخطابی نمی دانستند.
آن سردار یا بزرگ یا پیرمرد حاکم و مطاع نیز وقتی به رسالت و نبوت پیامبر ایمان می آورد، به طور طبیعی به حکم ایمان خویش، در کارها نظر پیامبر را جویا می شد و در جهت اجرای آن عمل می کرد و در واقع پیامبر را حاکم و مقتدا قرار می داد و ایمان او به او اجازه نمی داد در امور، غیر از نظر پیامبر را اجرا کند.
البته حکومت در آن جوامع ساده و ابتدایی بود و با حکومت های امروز تفاوت های فراوان داشت ولی به هر حال در هر جامعه ای اعم از ساده و بسیط یا پیشرفته و پیچیده، حاکم به معنای فصل الخطاب لازم است و همه پیامبران فقط خود را فصل الخطاب می دانستند و این حکم را به مردم ابلاغ کرده و مردم را به پذیرفتن آن دعوت کرده اند و جامعه ای که افراد آن دین دارند و به احکام خدا تسلیم هستند جز پیامبر یا وصی را به عنوان فصل الخطاب نمی پذیرد. بنابراین امکان ندارد حضرت آدم، نوح و ابراهیم یا هیچ پیامبری یا وصی پیامبری ادعای حکومت و فصل الخطابی نداشته باشند .
اصلی ترین وظیفه یا از وظایف اصلی
اصلی ترین وظیفه پیامبران ابلاغ دین خدا و بیان و تفسیر احکام و معارف آن است. و هیچ شرط و قیدی هم ندارد و در همه شرایط باید توسط پیامبران انجام گیرد و آنان موظفند جان و مال و هر چه دارند در راه انجام این وظیفه فدا کنند وظیفه بلاغ، ابلاغ و تبلیغ دین خدا از جمله دعوت مردم به اطاعت از خویش که یکی از مهم ترین ارکان و احکام دین می باشد، اصلی ترین وظیفه انبیاء است که به هیچ وجه ساقط نمی شود و بقیه وظایف انبیاء مانند تشکیل حکومت و تصدی امور جامعه گرچه از وظایف اصلی است، اما مشروط به اقبال عمومی و وجود یاور است و در صورت فراهم نبودن شرائط، بر عهده پیامبر یا وصی او منجز و قطعی نمی گردد. و به عبارت دیگر جزء واجبات مشروط است که تا شرایط حاصل نشده، وجوب حاصل نمی شود.
آیات زیر دلالت بر این مطالب مهم دارد:
«قل اطیعوالله و اطیعوا الرسول فان تولوا فانما علیه ما حمل و علیکم ما حملتم و ان تطیعوه تهتدوا و ما علی الرسول الا البلاغ المبین » ; (نور: ۵۴) بگو خدا را اطاعت کنید و از پیامبرش فرمان برید! و اگر سرپیچی نمایید، پیامبر مسؤول اعمال خویش است و شما مسؤول اعمال خودتان. اما اگر از او اطاعت کنید، هدایت خواهید شد و بر پیامبر جز رساندن آشکار نیست. «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول فان تولیتم فانما علی رسولنا البلاغ المبین » ; (تغابن: ۱۲) اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر را و اگر روگردان شوید، رسول ما جز بلاغ آشکار وظیفه ای ندارد. «فان اعرضوا فما ارسلناک علیهم حفیظا ان علیک الا البلاغ » ; (شورا: ۴۸) اگر روی گردان شوند، ما تو را حافظ آنان قرار ندادیم. وظیفه تو تنها ابلاغ است.
به صراحت آیات فوق و آیات متعددی، پیامبران موظف به دعوت مردم به اطاعت از خویش بوده اند و در صورت اعراض آنان، وظیفه واجب بر عهده خویش – یعنی دعوت – را انجام داده و واجب دیگری بر عهده آنان قرار نمی گیرد.
ارزش حکومت از نگاه انبیاء و اوصیاء
انبیا و اوصیا انسان های برگزیده ای هستند که فقط سر در آستان دوست فرو آورده و طالب رضای اویند و جز رضای دوست مقصد و غایتی ندارند. آنان گوش به فرمان بوده و آنچه مولایشان امر کند، بدون چون و چرا می پذیرند و در راه انجام فرمان مولی هیچ مانعی نمی بینند و هیچ خوف و خطری آنان را از امتثال امر مولا باز نمی دارد و غیر خدا، هر چه باشد در نگاه آنان پست و حقیر است و آنچه را خداوند دوست بدارد دوست دارند و آنچه را خداوند نپسندد، نمی پسندند.
اینکه امیرالمؤمنین علی (ع) به عنوان سید و سرور اوصیا اعلام می کند که دنیا در نظر او مانند استخوان خوکی است در دست جذامی، نه شعار بلکه حقیقتی است که همه انبیا و اوصیا بدان فریاد می زنند. چنین انسانهای برگزیده ای نه طالب دنیا هستند و نه مظاهر دنیا و حکومت به عنوان یکی از مظاهر فریبنده دنیا برای آنان هیچ زیبایی و جذابیتی دارد ولی از آنجا که کومت بهترین وسیله برای تحقق بخشیدن به فرمان های خدا است و دعوت مردم به اطاعت خویش و پذیرفتن حکومت و رهبری آنان در صورت اقبالشان وظیفه ای است که خداوند معین کرده و با حکومت می توان به دفع ظلم و شرک پرداخت و زمینه رشد و تعالی انسانها و تحقق عدل و داد را فراهم نمود، از این رو حکومت به عنوان یک وسیله ارزشمند و مطلوب می گردد و حکومت خواهی از اهداف و غایات انبیاء و اوصیا می شود.
امام حسین (ع) نیز به عنوان یکی از اوصیای پیامبر مانند دیگر پیامبران و اوصیایشان در همین مسیر حرکت می کند و حکومت در نگاه امام حسین (ع) بهترین وسیله برای جلب رضای خدا و بهترین عامل برای زمینه سازی هدایت و رشد و تعالی بندگان اوست و اگر این حکومت به دست نااهلان بیفتد، نه تنها زمینه تعالی بندگان خدا از بین می رود بلکه زمینه حاکمیت شیطان و جهل و کفر و شرک حاصل می شود و امام نمی تواند نسبت به این پیامدهای مثبت و منفی بدون توجه باشد. به بیانات زیر از امام حسین (ع) توجه کنید.
امام در جمع معتمدان و بزرگان و عالمان سخنرانی مفصلی دارد. در این سخنرانی که ظاهرا در زمان معاویه و در ایام حج بوده است، امام بزرگان قوم را مخاطب قرار می دهد و آنان را به وظیفه مهم امر به معروف و نهی از منکر متذکر می شود و خاطرنشان می کند که چون شما این وظیفه را ترک کرده اید، حکومتی که حق شما عالمان است به دست نااهلان افتاده و کسانی بر شما حاکم شده اند که صلاحیت حکومت ندارند. و آنها را به شدت برای ترک امر به معروف و نهی از منکر توبیخ می کند و از ستمگری حاکمان و عاملان حکومت اموی می نالد و می فرماید:
«فالله الحاکم فیما فیه تنازعنا و القاضی بحکمه فیما شجر بیننا» ; خداوند در آنچه ما و اینان (بنی امیه) در آن نزاع داریم حکم است و به حکم عادلانه اش قضاوت می کند.
این جمله صراحت دارد که امام با بنی امیه بر سر حکومت نزاع و مشاجره دارد و حکومت را حق خود می داند و در پی به دست آوردن آن است و بنی امیه نیز بر این مطلب آگاهی دارند و امام را از حقش محروم کرده اند و آنگاه امام برای اینکه کسانی حکومت خواهی آن بزرگوار را دنیاطلبی ندانند، اعلام می کند:
«اللهم انک تعلم انه لم یکن ما کان منا تنافسا فی سلطان و لا التماسا من فضول الحطام و لکن لنزی المعالم من دینک و نظهر الاصلاح فی بلادک و یامن المظلومون من عبادک و یعمل بفرائضک و سننک و احکامک.» ; (۴) خدایا، تو می دانی آنچه از ما سرزده برای سبقت جویی به سوی سلطنت دنیایی یا به دست آوردن چیزی از مال و منال دنیا نبوده است لکن ما می خواهیم علامت های دین تو را بنمایانیم و اصلاح را در بلاد اسلامی آشکار کنیم تا بندگان مظلوم تو امنیت یابند و به دستورات و احکام واجب و مستحب تو عمل شود.
این جمله امام به خوبی ارزش وسیله ای حکومت را آشکار می کند و معلوم می گرداند که اگر حکومت به دست غیر صالح باشد حداقل نسبت به این مسائل مهم بی توجه است و اگر در دست ستمگران باشد، این مسائل مهم تعطیل می شود، پس برای محقق ساختن این اهداف متعالی باید حکومت را به دست گرفت.
در فرازی از نامه امام به اشراف بصره آمده است:
«انا ادعوکم الی کتاب الله و سنه نبیه فان السنه قد امیتت و ان البدعه قد احییت » ; (۵) من شما را به کتاب خدا و سنت پیامبرش دعوت می کنم، همانا سنت میرانده شده و بدعت احیا شده است.
این بیان امام صراحت دارد که وقتی ظالمان و ستمگران حاکم باشند، سنت پیامبران را می میرانند و بدعت های شیطانی زنده می شود و جان می گیرد و برای میراندن بدعت و زنده کردن سنت چاره ای جز تصدی حکومت توسط صالحان نیست .
امام علاوه براینکه وظیفه داشت صلاحیت خود را برای حکومت تبلیغ کند و در صورت اقبال عمومی تصدی حکومت را به عهده بگیرد، وظیفه داشت مخالفت خود را با حکومت ظالمان و ستمگران بخصوص حاکمی که آشکارا حرمت های خدا را بشکند و حدود دین را ضایع سازد، اعلام نماید زیرا خودش می فرماید:
از رسول خدا شنیدم که فرمود: هر کس سلطان ستمگری را ببیند که حرام خدا را حلال می شمارد و عهد خدا را می شکند و با سنت و روش رسول خدا مخالفت می ورزد و به جور و ستم در بین بندگان عمل می کند و بر آن سلطان قولا و عملا اعتراض ننماید، بر خداوند حق است که او را با آن سلطان در یک جا (یک مرتبه از جهنم) وارد کند. (۶)
بنابراین نگاه امام به حکومت، نگاه وسیله ای بود و امام حکومت را بهترین وسیله برای اجرای دین خدا و خدمت به خلق خدا می دانست و خود را موظف می دانست برای به دست آوردن آن تلاش نماید.
البته در همان زمان هم بودند کسانی که حکومت را فقط از جنبه دنیایی و ذاتی مشاهده می کردند و شان امام را از حکومت برتر می دانستند. عبدالله بن عمر با این نگاه به امام (ع) عرض کرد:
ای فرزند رسول خدا، در طلب حکومت از مکه و مدینه خارج مشو زیرا رسول خدا در انتخاب دنیا با آخرت مخیر شد و آن حضرت آخرت را برگزید و تو نیز پاره تن او هستی پس در طلب دنیا مباش. (۷)
اصلحیت و تصدی خلافت
امام مطابق حکم عقل و دین، حکومت را حق و وظیفه صالح ترین فرد می دانست و خود را نیز صالح ترین فرد برای تصدی حکومت می دید. البته اینکه حکومت می بایست در دست افضل افراد و صالح ترین آنها باشد، یک دستور عقلی و دینی بود که همه به آن معترف بودند حتی خلفای اول و دوم نیز نتوانستند این حکم بدیهی را انکار کنند بلکه با اعتراف به آن، خود را برترین شمردند. (۸)
در سقیفه، ابوبکر به جماعت حاضر گفت: عمر و ابوعبیده حاضرند، هر کدام را می پسندید با او بیعت کنید. عمر و ابوعبیده گفتند: نه، به خدا سوگند! ما بر تو والی نخواهیم شد چون تو افضل مهاجران هستی… (۹)
ابوبکر هنگام مرگ عمر را به جانشینی خود انتخاب کرد. طلحه به او گفت: تو که می دانی با وجود تو مردم از دست عمر چه می کشند، پس اگر بعد از مردن خداوند از تو بپرسد چگونه امت را به او سپردی و او را جانشین قرار دادی چه جوابی داری ؟
ابوبکر گفت: به خداوند می گویم: بهترین آنان را خلیفه نمودم. (۱۰)
و همین ابوبکر قبل از مرگ درباره عمر از عبدالرحمن بن عوف و عثمان سؤال کرد و هر دو بر افضلیت و بی نظیر بودن عمر تصریح کردند. (۱۱)
عمر نیز اصحاب شورای تعیین خلیفه را برگزیدگان قوم معرفی کرد. (۱۲)
معاویه نیز این اصل بدیهی را نمی توانست به آسانی و آشکارا انکار کند لذا مجبور شد یزید را برترین افراد برای تصدی امر خلافت معرفی نماید. او در مدینه در یکی از اجتماعاتی که برای معرفی و بیعت گرفتن برای یزید تشکیل داده بود گفت:
ای مردم، به خدا قسم اگر کسی بهتر از یزید برای خلافت مسلمانان سراغ داشتم، برای او بیعت نمی گرفتم!
امام حسین (ع) برخاست و فرمود:
به خدا سوگند کسی که از حیث پدر، مادر و خودش از یزید بهتر است را رها کرده ای.
معاویه که منظور امام را می دانست گفت :
گویا خودت را در نظر داری؟ امام فرمود: آری، خدا تو را اصلاح کند.
بنا به قول دیگری امام فرمود:
به خدا قسم من به خلافت سزاوارتر از اویم زیرا پدرم بهتر از پدر او و جدم نیز از جد او و مادرم بهتر از مادر او و خودم بهتر از اویم. (۱۳)
حکومت خواهی امام از ابتدای کودکی تا آخر عمر
امام حسین (ع) به عنوان یک تربیت شده قرآن و پیامبر (ص)، از همان ابتدای زندگی با مساله غصب خلافت مواجه شد. آن بزرگوار که خودش در غدیر شاهد نصب پدرش از جانب پیامبر در امتثال امر خدا و بیعت مسلمانان با او بود، دو ماه و اندی بعد از آن مشاهده کرد که افرادی با کودتا و قوه قهریه، حکومت را از پدرش گرفتند و کسانی برمصدر خلافت تکیه زدند که نه شرایط لازم از جمله افضلیت و اصلحیت را داشتند، نه پیامبر آنان را معرفی کرده بود و نه مسلمانان به اختیار و اراده خود آنان را انتخاب کرده بودند. از این رو از همان دوران کودکی در فکر بازگرداندن خلافت مسلمانان به صاحبان اصلی و واگذاردن آن به متصدیان صلاحیت دار بود. او با اینکه در سنین کودکی بود ولی علنا در مسجد پیامبر حاضر می شد و با صراحت تمام از خلیفه اول و بعد از آن از خلیفه دوم می خواست که از منبری که صلاحیت نشستن بر آن را ندارند، فرود آیند و آن را به اهلش بسپارند.
موارد متعددی از این اعتراض امام حسین بر ابوبکر و عمر در تاریخ ثبت شده است از جمله:
بعد از اینکه ابوبکر خلافت را به عهده گرفت ظاهرا در اولین جمعه ای که برای خطبه خواندن بر منبر رسول خدا بالا رفت، امام حسین که همراه برادرش برای شرکت در نماز جمعه حاضر شده بودند به سوی ابوبکر سبقت جست و فرمود: «این منبر متعلق به پدر من است نه پدر تو» . (۱۴)
وقتی نوبت خلافت به عمر رسید، او بر منبر بالا رفت و گفت:
من به مومنان سزاوارترم از آنها به خودشان.
امام که در کناری نشسته بود، فریاد زد:
ای دروغگو، از منبر پدرم رسول خدا، پایین بیا. این منبر پدر تو نیست .
عمر به اقتضای مصلحت به نرمی جواب داد:
ای حسین، به جانم قسم که منبر پدر توست نه منبر پدر من. آیا اینها را پدرت به تو یاد داده است؟
امام فرمود:
اگر من مطیع فرمان پدرم باشم و از او تعلیم بگیرم، به جانم قسم که او هدایتگر و من هدایت شده خواهم بود و او بر گردن مردم از زمان رسول خدا (ص) بیعت دارد. بیعتی که دستورش را جبرئیل از نزد خدای تبارک و تعالی آورد و جز منکران کتاب خدا، کسی نمی تواند آن را انکار کند. مردم با قلبشان بیعت او را پذیرفتند و با زبان انکار کردند و وای بر منکران حقوق ما اهل بیت رسول خدا به چه عقوبت و عذاب شدیدی با آنان ملاقات خواهد کرد؟ !
عمر گفت:
ای حسین، هر کس منکر حق پدرت باشد، لعنت خدا بر او باد. ما را مردم به حکومت گماردند و ما پذیرفتیم و اگر پدرت را می گماردند اطاعت می کردیم.
امام جواب داد:
ای عمر، کدام مردم تو را بر خویش امیر قرار دادند قبل از اینکه تو ابوبکر را بر خودت امیر قرار دهی تا او نیز بعد از خودش تو را به امارت بگمارد بدون اینکه حجتی از پیامبر و رضایتی از اهل بیت پیامبر داشته باشی. آیا رضایت شما (به حکومت یکدیگر) رضایت رسول خداست؟ یا رضایت اهل بیت نارضایتی رسول خداست؟ و….
سخنان مستدل و منطقی امام حسین (ع) در حضور جمع برای عمر سنگین بود و او را خشمگین ساخت. از منبر با خشم و غضب پایین آمد و با جمعی از اطرافیانش به خانه امیرالمؤمنین امام علی (ع) رفت و گفت:
ای علی ما امروز از دست حسین چه کشیدیم؟ در مسجد رسول خدا با صدای بلند بر ما اعتراض می کند و مردم و اهل شهر را بر من می شوراند.
امام حسن (ع) به عمر اعتراض کرد و برادرش را در عملش برحق شمرد.
عمر به امام علی (ع) عرض کرد:
این دو در نفس خودشان، به جز خلافت فکر نمی کنند.
امام فرمود: این دو چنان به رسول خدا قرابت نسبی دارند، که خلافت برای غیر آنها سزاوار نیست تا برای خودشان در بین آنان ارجحیت قائل شوند. اما تو ای پسر خطاب، آنان را راضی کن تا آیندگان از تو راضی باشند.
عمر گفت: رضایت آنها به چیست ؟
امام فرمود: این که از خطایت برگردی و با توبه خود را از معصیت حفظ کنی.
عمر گفت: یا اباالحسن، فرزندت را ادب کن تا با سلاطین که حاکمان زمین هستند، در نیفتد، امام فرمود: من گناهکاران را به خاطر ترک گناه ادب می کنم و کسانی را که از لغزش و هلاک آنان خوف دارم، اما کسی که پدرش رسول خدا او را ادب کرده، نمی توان او را به ادب بهتری منتقل کرد و اما تو ای پسر خطاب، آنان را راضی کن.
عمر که از جواب دندان شکن امام به خشم آمده بود از خانه خارج شد و به دوستانش گفت:
آیا علیه فرزند ابی طالب و دو فرزندش می توان حجتی آورد؟ ! (۱۵)
تفکر اینکه حکومت حق اهل بیت است و بر اهل بیت فرض است برای به دست آوردن آن اقدام کنند، از همان زمان در ذهن امام حسین (ع) نقش بست و همیشه فکر و ذهن او را به خود مشغول کرده بود و تا آخر عمر برای لحظه ای از اقدام صحیح برای به دست آوردن حکومت و خلافت رسول خدا فروگذار نکرد و آنقدر این مطلب بدیهی و آشکار بود که دوست و دشمن بر آن آگاه بودند. روزی که با عثمان بیعت شد، ابوسفیان که حکومت را به دست آل امیه دید، دست امام حسین (ع) را – که در دوران جوانی بود – گرفت و به بقیع برد و با جلو کشیدن امام و عرضه کردن او به اهل قبرها – شهیدان بدر و احد – گفت:
ای اهل قبرها، آنچه شما به خاطر آن با ما می جنگیدید، امروز به دست ما افتاده است در حالی که شما خاک شده اید. (۱۶)
ابوسفیان که هیچ گاه به نبوت و رسالت پیامبر ایمان نیاورده بود، به زعم خود قیام پیامبر و اصحابش را قیامی برای به دست گرفتن حکومت و قدرت می دانست و بر یاران پیامبر فخر می فروخت که آن سلطنت و قدرت به دست او افتاده است و چون اهل بیت و از جمله امام حسین (ع) را رقیب خود در سلطنت طلبی می دانست، دست امام حسین (ع) را گرفت و به عنوان کسی که از سلطنت و قدرت محروم شده به اهل قبور نشان داد. البته ابوسفیان یک نکته را درست فهمیده بود و آن رقابت اهل بیت (ع) با آل امیه و آل ابوسفیان در حکومت بود ولی اهل بیت حکومت را وسیله ای برای انجام وظیفه و ایجاد زمینه تعالی انسانها می خواستند و آل امیه به خود قدرت و سلطنت دل بسته بود وقتی هم امام حسن (ع) به ناچار مجبور به پذیرش صلح شد، بعضی از اصحاب که هنوز به واقعیت ها آگاهی نداشتند و اقدام امام حسن (ع) برایشان توجیه نبود، گمان می کردند که امام از سر عافیت طلبی یا… صلح را پذیرفته است و با توجه به روحیات امام حسین (ع) گمان می کردند که ایشان موافق نیستند و حاضرند بیعت را نپذیرفته و جنگ را ادامه دهند و لذا به امام متوجه شدند. معاویه در مجلسی از امام حسن و امام حسین و قیس بن سعد بن عباده فرمانده سپاه امام حسن و بزرگ انصار خواست که با او بیعت کنند. وقتی نوبت به قیس رسید، او با نگاه به امام حسین (ع) با زبان حال از امام خواهش کرد که رهبری را بپذیرد تا تحت امر او با معاویه جنگ را ادامه دهند ولی امام حسین که علت صلح پذیری را می دانست و در آن زمان چاره ای جز آن نمی دید، فرمود:
«یا قیس، انه امامی » ; ای قیس، حسن امام من است (و من تابع بیعت اویم) . (۱۷)
حجربن عدی نیز که توجیه نبود خدمت امام حسین رسید و تقاضا کرد رهبری را بپذیرد و با منصوب کردن قیس به فرماندهی سواره نظام و حجر به فرماندهی پیاده نظام جنگ را ادامه دهد ولی امام فرمود:
ما بیعت کرده ایم و راهی برای اجابت پیشنهاد تو وجود ندارد. (۱۸)
زمان معاویه نیز اطرافیانش او را هشدار می دادند که مردم چشم به حسین (ع) دارند و لذا باید به هر صورت شخصیت او شکسته شود و در یک مورد پیشنهاد دادند از امام حسین بخواهد در مجلس حکومتی معاویه در حضور او و سران حکومتش سخنرانی کند و گمان می کردند امام تحت تاثیر ابهت مادی مجلس معاویه واقع می شود ونمی تواند خوب سخن بگوید و شخصیت و ابهت و اقتدار امام شکسته می شود و از چشم مردم می افتد ولی به خواست خدا کید شیطانی آنان عکس نتیجه داد . (۱۹)
مروان که ظاهرا فرماندار مدینه بود، به معاویه نوشت:
من مطمئن نیستم که حسین در انتظار فتنه انگیزی نباشد و گمان می کنم که شما روز سختی با او خواهید داشت. (۲۰)
این حکومت خواهی حتی تا روز عاشورا آشکار و معلوم بود. یکی از بزرگان سپاه ابن سعد به خاطر کشته شدن ذریه رسول خدا مورد شماتت قرار گرفت و او در جواب گفت:
عضضت بالجندل; صخره را گاز گرفتی. (دشنامی است) اگر تو بودی همان کار را می کردی که ما کردیم ما در مقابل جماعتی قرار گرفتیم که از جان گذشته بودند و به مال دنیا رغبت نداشتند و هر چه به آنان امان می دادیم، قبول نمی کردند و زیر بار نمی رفتند (مانند امانی که برای ابوالفضل و برادرانش آوردند) دست به شمشیر برده و چون شیران گرسنه به ما حمله می کردند و سواران را از چپ و راست هلاک می نمودند. آرزوی مرگ داشتند و جز به رسیدن به سلطنت یا مرگ هدفی نداشتند اگر مختصر زمانی دیر می جنبیدیم، تمام سپاه کشته و نابود می شدند. (۲۱)
به دست آوردن حکومت از چه راهی؟
پیامبران و اوصیایشان حکومت را به عنوان یک وسیله بسیار مفید و مؤثر برای اجرای احکام الهی و زمینه ساز امنیت و تعالی و رشد انسانها می دیدند که می بایست در دست صالح ترین مردم باشد و خود را به عنوان صالح ترین مردم، موظف می دانستند برای به دست گرفتن حکومت اقدام کنند ولی فرق حکومت خواهی آنان با حکومت خواهی اصحاب دنیا در دو نکته بود:
۱. اصحاب دنیا حکومت را برای خود می خواهند. از نگاه آنها خود حکومت و قدرت و سلطنت ارزش ذاتی دارد و برای رسیدن به آن باید نهایت کوشش و تلاش را بذل کرد ولی پیامبران و اوصیا و اولیاء برای حکومت ارزش ذاتی قائل نیستند بلکه آن را وسیله می دانند. البته وسیله ای که بسیار مفید و مؤثر است و بدون آن نمی توان به دین حاکمیت داد و زمینه بندگی و تعالی انسان ها را بطور کامل فراهم نمود و حتی المقدور و به طور مشروع برای تحصیل آن باید اقدام کرد.
۲. اصحاب دنیا برای رسیدن به حکومت از هر راهی اقدام می کنند و هیچ قید و منعی در این راه برای آنان وجود ندارد. آنان با مکر، حیله، دروغ، زور، تحمیل، استبداد، استعمار و… حکومت را به دست می آورند و با همین شگردها نگه می دارند ولی انبیاء و اوصیا و اولیاء فقط از راه صداقت و راستی و دعوت و اختیار و خواست مردم، حکومت را به دست می آورند و نگه می دارند و به هیچ وجه به خود اجازه نمی دهند، نه برای به دست آوردن حکومت و نه حفظ آن، به مکر، حیله، دروغ، زور، استبداد، استعمار، و مانند آن متوسل شوند.
امیرالمؤمنین علی (ع) می توانست با قبول کردن ظاهری شرط عبدالرحمن بن عوف – عمل به کتاب خدا، سنت پیامبر و سیره شیخین – حکومت را به دست آورد و با تهدید و تطمیع معاویه و طلحه و زبیر و عایشه حکومت را در دست خود نگه دارد ولی ایشان نه برای به دست آوردن حکومت به دروغ شرطی را می پذیرد و نه برای حفظ آن به سازشکاری و دروغ و تحمیل متوسل می شود. به مردم کوفه اعلام می کند که می دانم اگر شمشیر به دست بگیرم و سخت گیری نمایم، همه شما اطاعت می کنید ولی حاضر نیستم با فاسد شدن خودم شما را اصلاح کنم. (۲۲) امام حسین (ع) نیز فرزند همین پدر و تربیت شده همین مکتب است و لذا در اقدام های امام حسین جز انکار باطل، دعوت به حق، امر به معروف و نهی از منکر و اجابت دعوت هدایت طلبان و طالبان کومت حق نمی یابیم. انبیاء و اولیاء (ع) راه تبلیغ و هدایت را برای به دست آوردن حکومت پیش می گرفتند و اگر اقبال عمومی متوجه آنان می شد و تبلیغاتشان نتیجه می داد، در آن صورت به کمک مردم حکومت تشکیل می دادند و برای حفظ آن مهم جز به همین اقبال و خواست عمومی متکی نبودند و چنانچه عموم به هر دلیل از حکومت آنان خسته و روگردان می شدند، حکومت را وا می گذاردند و دوباره به همان تبلیغ و دعوت که یکی از مصداق های تبلیغ دین و بیان احکام و وظیفه انبیاء و اوصیاء بود، رو می آوردند. آری، آنان حتی برای لحظه ای از دعوت و تبلیغ دست بر نمی داشتند و تا آخر عمر بدون اینکه مایوس گردند به این دعوت ادامه می دادند. این سخن حضرت نوح است که می فرماید:
«رب انی دعوت قومی لیلا و نهارا فلم یزدهم دعائی الا فرارا و انی کلما دعوتهم لتغفرلهم جعلوا اصابعهم فی اذانهم و استغشوا ثیابهم و اصروا و استکبروا استکبارا ثم انی دعوتهم جهارا ثم انی اعلنت لهم و اسررت لهم اسرارا» . (۲۳)
و امامان (ع) نیز اینگونه عمل کردند. آنان هیچ گاه از بیان حق و تبیین دین و احکام آن از جمله بیان شرائط حاکم، اعلام بی صلاحیتی حاکمان زمان و صلاحیت منحصر به فرد خودشان برای تصدی حکومت دست بر نداشتند و در هر فرصتی این پیام را به جامعه رساندند و نام خود را در هر زمان به عنوان مدعی حکومت ثبت نمودند و همین مساله بود که تحمل وجود آنان را برای حاکمان ستمگر سخت می نمود و آنان را به توطئه و اقدام علیه امامان وا می داشت و برای نجات خود از دست تبلیغ بی امان امامان چاره ای جز محصور و مسموم و مقتول کردن آنان نمی دیدند.
اقدامات امام حسین (ع) بعد از شهادت برادرش امام حسن (ع) تا زمان شهادت را از این زاویه نگاه می کنیم، برای روشن تر شدن اقدامات امام در به دست آوردن حکومت آن را در دو مقطع زمان معاویه و زمان یزید مرور می کنیم.
دوران معاویه ۱. تبلیغ دین و دعوت به حکومت صالحان و نفی حکومت ظالمان و ستمگران
در یک نظام انسانی صحیح، همه انسانها حق دارند فکر، عقیده و برداشت های خود را به طور صحیح، مستدل و منطقی بیان کنند و حکومت حق ندارد افراد را مجبور به پذیرش اعتقادی کند یا از بیان صحیح و منطقی برداشت ها اعتقاداتش و حتی اگر آنها را حق و صحیح هم نداند، منع نماید. البته در صورتی که آن عقاید را باطل می داند باید با منطق و استدلال به ابطال آنها بپردازد. این از حقوق مسلم اقلیت در نظامی اسلامی است. آزادی عقیده و بیان از اصول اولیه انسانی است. و دین اسلام نیز این اصل مهم را پذیرفته و تایید کرده است. لازم به تذکر است که مؤمنان بیشترین فایده را از این اصل انسانی می برند و اجرای این اصل در جامعه بیشترین ضربه را به کفر، شرک، جهل و خرافه می زند و این مؤمنان هستند که می توانند با بیان منطقی آرا، عقاید و نظرات خود که مقبول فطرت های پاک است، زمینه رشد و حاکم شدن آنها را فراهم کنند و کفر، جهل، شرک، و خرافه چون منطق و سخن مقبول، مستحکم و مستدل ندارد، نمی تواند از این فضا استفاده کند و فضای مناسب برای آنها، فضای استبداد، تحمیل و منع آزادی عقیده و بیان است. با توجه به همین مساله است که حکومت های حق بیشترین آزادی را فراهم می کنند و حکومت های جور بر استبداد و تحمیل و سرکوب تکیه دارند.
امام حسن (ع) بعد از شهادت پدرش، به عنوان شخصی که دارای شرایط شرعی است و بلکه تنها صلاحیت دار تصدی حکومت است و عموم مردم نیز با اختیار، رضایت و آگاهانه با او بیعت کرده اند; در ادامه راه پدرش که درصدد سرکوب معاویه بود، برای جنگ با وی اقدام کرد ولی متاسفانه مردمی که یاور امام بودند با اعتقاد به حقانیت امام و ظالم بودن معاویه، به دلیل خستگی از جنگ، رفاه طلبی و… از یک طرف و حیله و نیرنگهای معاویه از طرف دیگر، نه تنها از یاری و فداکاری در راه امام دست کشیدند بلکه حاضر شدند با معاویه علیه امام همکاری کنند و امام هم یا می بایست با توسل به شیوه های معاویه ای حکومت را نگه دارد یا خود و خانواده اش در مقابل سپاه معاویه و مردم پیمان شکن بایستند و کشته شوند یا صلح را بپذیرد و به عنوان مخالف سیاسی با تبلیغ و بیان احکام خدا و معرفی خود به عنوان فرد صلاحیت دار و بیان بی صلاحیتی حاکمان، درصدد ایجاد دوباره زمینه کومت خود برآید و امام به حکم عقل و شرع را
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
