📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
10ساعت
11دقیقه
15ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 68

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب شامل 120 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل کشکوئیه در انقلاب :

 

مقدمه

:

انقلاب اسلامی از جمله رخدادهایی است که به دلایل عمق اثراتی که بر تحولات تاریخی ایران، دنیای اسلام و سایر نقاط جهان گذاشته است نمی توان در مورد آن سکوت کرد و از پرداختن به آن طفره رفت. برای داوری منصفانه پیرامون عظمت این انقلاب باید همه ی جوانب و زوایای آن انگیزه ها و آرمان ها و جانفشانی هایی که برای پیروزی انقلاب به وقوع پیوست دقیقاً شناسایی کرد تا از عهده ی تحلیل و تبیین انقلاب اسلامی بر آمد

.

تبیین انقلاب اسلامی بدون مراجعه به عمق رخدادهایی که به وقوع پیوست ممکن نیست. عمق انقلاب اسلامی را نمی توان تنها با مراجعه به وقایع به جانفشانی ها، آرمان ها و انگیزه ها و شعار های چند شهر بزرگ به دست آورد. همان طوری که امام عظیم الشأن انقلاب اسلامی فرمودند، انقلاب اسلامی انقلاب مردمی بود. انقلاب طبقه، گروه و قشر خاصی از جامعه نبود تا با تحلیل این گروه و قشر خاص به شناخت آن نائل آییم

.

روایت هایی که در پی خواهد آمد یکی از هزاران روایت هایی است که نشان می د هد چگونه اثرات نفس قدسی یک پیر روشن ضمیر از فرسنگ ها فاصله جامعه ای را با همه ی ارکان شهری و روستاییش دگرگون می کند. به گونه ای که حتی شعار ها و آرمان های ساده ترین نوع تجمع سیاسی در سنتی ترین بافت این جامعه با پیچیده ترین نوع مشارکت سیاسی در مدرن ترین بافت این جامعه همساز می شود

.

یکی از خصلت های استثنایی انقلاب اسلامی آن است که ساخت آرمان ها و انگیزه ها، خواسته ها و شعارهای آن در دورترین نقطه ی ایران در ساده ترین نوع زندگی اجتماعی با آرمان ها، انگیزه ها، خواسته ها و شعارهای آن در پایتخت و شهر های بزرگ که دارای زندگی پیچیده ی شهری هستند، تفاوت چندانی ندارد، یکسان است. در تاریخ سیاسی هیچ انقلاب بزرگ اجتماعی وجود ندارد که این چنین آرمانی در آن وجود داشته باشد

.

اگر چه روایت های حاضر روایت های دردمندانه ی مردم کشکوئیه به عنوان یکی از دور افتاده ترین نقاط ایران از انقلاب اسلامی است اما به جرأت می توان گفت که روایت همه ی مردم ایران در همه ی نقاط از انقلاب است. با کشکوئیه می توان عظمت انقلاب اسلامی را تحلیل کرد. همان طوری که می توان عمق خصلت ضد مردمی رژیم شاهنشاهی را نیز تحلیل کرد. روایت مردم کشکوئیه از آرمان های انقلاب ساده و بی آلایش است. از پیچیدگی های لفاظی تحلیل گران سیاسی به دور است اما روایت انقلابی و سطح تحلیل این مردم از انقلاب اسلامی به مراتب از سطح تحلیل نخبگان سیاسی عمیق تر است. مردم کشکوئیه مانند همه ی مردم ایران انقلاب اسلامی را با همه ی آرمان هایش درک کردند و بر اساس همین درک عمیق بود که هم در دوران رنج زندان، شکنجه، تبعید، کتک خوردن، فحش شنیدن، مال و دارایی خود را از دست دادن و بسیاری از مصائب را به جان خریدند و هم در طول حاکمیت جمهوری اسلامی با تمام توان از آرمان های انقلاب اسلامی دفاع کردند

.

ایثار و فداکاری در هر جامعه ای ناشی از احساسات نیست ناشی از شناخت اسلام است

.

احساسات تا جایی به مددشان می آید که در آن منطق از دست رفتن جان و مال مطرح نباشد

.

اما آنهایی که با جان و مال خود بر سر پیمان آرمان های خود هستند آنها از شناختی عمیق برخوردارند که با محاسبات مادی و تحلیل های سطحی نمی توان به این شناخت دست یافت

.

روایت مردم کشکوئیه از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و ولایت فقیه چنین روایتی است

.

شاید اگر پاره ای از نخبگان سیاسی و فکری این مملکت به جای جستجو در میان نظریه های کلیشه ای تحلیل انقلاب اسلامی در سطح متون و رسانه ها (که عمدتاً تحت تأثیر روایت های غربی است) به عمق جامعه ی ایران در شهرهای دور و نزدیک و حتی روستاها رجوع می کردند، از عهده ی تبیین و درک عظمت انقلاب اسلامی بهتر برمی آمدند و شاید اگر کارگزاران نظام جمهوری اسلامی که به برکت چنین مردمی اکنون در رأس تصمیم گیری های سیاسی، انقلابی، فرهنگی و اجتماعی قرار دارند به آرمان ها، خواسته ها و انگیزه های ساده و بی آلایش چنین مردمی نظر می کردند اوضاع مملکت ما به مراتب بهتر از آنچه که امروز هست می بود

.

نمی دانیم آیا با خواندن این روایت ها هم کارگزاران حکومت جمهوری اسلامی و هم تحلیل گران و نخبگان فکری و سیاسی این مملکت به خود خواهند آمد یا نه؟! اما یقین داریم که پاسخ دادن به چنین مردمی در پیشگاه داوری الهی به مراتب سخت تر از بی توجهی به آرمان ها، اعتقاد و خواسته های آنها خواهد بود

.

متن گزارش های مربوط به واقعه ی سال ۱۳۵۷

در منطقه ی کشکوئیه ی رفسنجان

منطقه ی کشکوئیه از توابع شهرستان رفسنجان در محدوده ی (۲۰۳۰) کیلومتری این شهرستان به طرف تهران قرار دارد. این منطقه به صورت نواری در سمت چپ جاده ی اصلی رفسنجان به تهران قرار گرفته و شغل اکثریت قریب به اتفاق مردم این سامان از سال ها پیش کشاورزی می باشد. کشاورزان تا حدود بیست سال قبل به کشت گندم و جو و تره بار و پسته و دام پروری و… مشغول بودند. با وجودی که محصولات کشاورزی و دامی این منطقه از مرغوب ترین محصولات بوده، اما به دلیل کمبود آب و شور شدن آن و مقرون به صرفه نبودن، کشاورزی منطقه به کشت تک محصولی پسته گرایش پیدا کرده است و درآمد سرشار پسته تا چند سال قبل موجب شد تا دانش آموزان توجه چندانی به تحصیلات عالیه نکنند

.

ولی به دلیل تقسیم اراضی و کمبود آب و افت درآمد پسته، اخیراً تمایل به تحصیلات عالیه بیشتر شده است

.

مردم منطقه صد در صد شیعه ی اثنی عشری بوده و عموماً متدین و اهل نماز و روزه هستند و درصد قابل توجهی اهل جلسات و وجوهات می باشند. رعایت اصول اسلامی مورد توجه است

.

بزهکاری و تظاهر به ارتکاب محرمات و تفرقه و منازعات قومی خانوادگی و سیاسی کمتر دیده می شود

.

در سابق ۱۰۰% مردم مقلد حضرت امام خمینی (ره) بوده اند و الان نیز گرایش به تقلید از مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای مورد توجه است. مردم این منطقه اصول گرا هستند و از گرایش به افکار التقاطی به دورند. همه ی این سوابق مرهون توجه منسجم روحانیت به این منطقه است

.

در حقیقت این مردم آیینه ی روحانیت خود هستند. روحانیتی که هدف خود را ارشاد مردم و بسط شریعت اسلام و تشیع قرار داده است. کسانی که شاید در جاهای دیگر موفق تر بودند ولی بر حسب وظیفه از باب «لینذروا قومهم اذا رجعوا الیهم» به تبلیغ در محل خود مشغول شده اند

.

سابقه ی روحانیت در این منطقه به بیش از یکصد سال پیش برمی گردد. اولین روحانی که در این منطقه به امر مهم تبلیغ اشتغال داشته فردی به نام حاج آخوند اصفهانی (محی الدین) معروف به حاج آخوند بود. طبق بیان کسانی که زمان ایشان را درک کرده اند وی فردی در حد خود با سواد بود. مردمی که در آن زمان خالی الذهن بوده اند و گرفتاری کمی داشته اند. بسیاری از مسائل شرعی را از زبان ایشان بیان می کنند. در آن زمان روحانی هم مانند سایر مردمان بود و در کنار تبلیغ و ارشاد مردم به کار دیگر مثل کشاورزی و غیره مشغول بودند. شاید تأثیرات روحانیت در منطقه به دلیل توجه اندک به مادیات و… باشد. قبر مرحوم حاج آخوند در محل مسجد بهشت آباد در همین منطقه مشخص است

.

دومین روحانی که در این منطقه به صورت منظم اجرای برنامه کرده مرحوم حاج شیخ حسنعلی کرباسی است که مردم محل او را با نام های حاج آقا یا حاج آقا کرباسی و شیخ کرباسی می شناسند. ایشان از حدود سال های ۱۳۳۸ به این منطقه وارد شد. ایشان در اصل اهل نجف آباد اصفهان بودند که به این منطقه مسافرت کرده اند. در ابتدا به صورت مجرد در منطقه حضور داشتند. همسر مکرمه ی ایشان درباره ی هجرت های متوالی حاج آقا چنین می گوید: «وقتی که حاج آقا نبود تمام بار زندگی را بایستی تحمل کنم. گاهی اوقات می شد که تنها با چند فرزندم که هنوز در سن طفولیت بودند به سر می بردم، دراین حین دزد از دیوارخانه بالا می آمد. من برای اینکه دزد را فراری دهم حاج آقا را صدا می زدم که برخیز مثلاً نماز است یا ببین چه صدایی است می آید، تا اینکه دزد فکر کند که مردی در خانه هست و خانه را ترک کند

یکی از مریدان حاج آقا کرباسی می گوید که اوایل که حاج آقا به منطقه آمده بودند منزلی نداشتند و روی آن را هم نداشتند که بگویند مرا به خانه ببرید. ایشان می گوید من از اولین میزبان های حاج آقا بودم. یک روز که مشغول آبیاری باغ بودم، وقت نماز مغرب و عشا شد. من هم به مسجد آمدم و نمازم را خواندم. چون آبیاری باغ تا بعد از نماز هم ادامه داشت زود از مسجد خارج شدم و به سوی باغ رفتم. روز بعد که شد حاج آقا مرا دید و گفت دیشب کجا رفتی؟ من گفتم: آبدار بودم و رفتم سر کار خود. وقتی که سؤال کردم شما کجا مهمان بودی ایشان گفت: میهمان خدا بودم. بعد معلوم شد که ایشان شب را در باغی بدون غذا و رختخواب گذرانده است. عبایش بالش و زمین فرشش و آسمان طاقش

.

از خدمات ارزنده ی ایشان می توان موارد زیر را نام برد

.

۱.

آشنا ساختن مردم با مسائل اسلامی و معارف دینی

.

۲.

توجه دادن به مردم نسبت به شیوه ی صحیح زندگی کردن، غذا خوردن، حرف زدن و

۳.

ساختن مساجد با بودجه ی مردمی

.

۴.

ساختن راه با همکاری مردم (به صورتی که خودشان بیل به دست کار کردند

).

۵.

تشویق جوانان و بچه های آن زمان برای آموختن قرآن و معارف

.

۶.

تشویق مردم به کار و فعالیت، به صورتی که خودشان هم از همان ابتدا به احداث باغ پسته اقدام کرده و معاش خود را از این راه می گذراندند

.

۷.

متحد ساختن مردم به وسیله ی برگزاری جلسات عمومی دوره ای در بین روستاها

.

۸.

سوق دادن مردم به سوی مرجعیت شیعه خصوصاً امام راحل رضوان الله تعالی علیه

.

چنانچه تعریف می کنند (آخوند اصفهانی) که قبل از ایشان روحانی منطقه بوده اند، بعد از رحلت مرجع جامع شیعیان حضرت آیت الله بروجردی می گوید: «مردم، من نمی دانم پس از این از که باید تقلید کرد، وقتی که خبر به گوش حاج آقا رسید.» ایشان می گوید

: «

هیچ سردرگمی وجود ندارد مرجع ما حضرت آیت الله العظمی خمینی است. این در حالی بوده که رساله ی حضرت امام (ره) ممنوع بود

۹.

برگزاری جشن های نیمه ی شعبان به صورت منسجم و دوره ای بین روستاهای مختلف منطقه به مدت ۱۵ شب از اول تا نیمه ی شعبان المعظم برای زنده نگه داشتن یاد امام زمان

(

عج) نویسنده ی این مطالب خود شاهد برگزاری پرشکوه این مراسم بوده. از یکی دو روز قبل بر حسب نوبت هرجایی دیوارها را با پارچه هایی آذین بندی می کردند

.

در حین برگزاری جشن هم گروه های سرود و مداحان و سخنرانان مبرزی که دعوت می شدند به اجرای برنامه می پرداختند. رژیم شاه به سختی از این قضیه ناراحت بود و بعضی اوقات هم سعی در به هم زدن جلسه می کرد

.

۱۰.

پخش اطلاعیه های امام (ره) و عکس و پوستر و… در منطقه

.

۱۱.

تشویق نوجوانان برای تحصیل علوم دینی، ایشان هر کدام از نوجوانان را که علاقه به روحانی شدن داشتند به قم می برد و آنان را به مدارسی معرفی می کرد و لباسی برای آنها تهیه می کرد و آنها را زیر نظر داشت. ایشان چند گروه را در چند دوره برای طلبه شدن به قم فرستاد

.

الف) قبل از پیروزی انقلاب حدود ۱۰ نفر را برای طلبه شدن به قم فرستادند از جمله آقایان اکبر محمدی، علی کاظمی، علی طالبی، حسین مهدوی، عباس کافی، رضا حسنی، عباس صادقیان، غلامرضا عبداللهی، محمد ابوالقاسمی و… که فعلاً یا در منطقه مشغول خدمتند و یا در مناطق دیگر (ارگان های مختلف) مشغول به خدمت هستند

.

ب) نسل دوم روحانیت که پس از پیروزی انقلاب توسط ایشان تشویق به طلبگی شدند که اکنون به حدود یکصد نفر رسیده اند

.

ج) دوران سکونت دائمی ایشان در تهران و تصدی مدیریت مدرسه ی جامعه ی امیرالمؤمنین واقع در شهر ری تهران بود

.

۱۲.

دعوت از وعاظ مشهور و انقلابی برای سخنرانی در مناسبت های مختلف در منطقه، از قبیل حضرت حجت الاسلام فلسفی، حضرت آیت الله خزعلی، حجت الاسلام دری نجف آبادی، آیت الله شب زنده دار، آیت الله شهید مفتح، حجت الاسلام شیخ غلامرضا رحیمی و محمد تقی عبدوس و

توجه به این فعالیت های منسجم موجب ناخشنودی رژیم شاه شده بود و هر از چند گاهی موجبات مزاحمت را فراهم می آورد و سعی در به هم زدن جلسات می کرد. خصوصاً که اطلاعیه های امام و عکس های آن حضرت در این مجالس پخش می شد و سخنرانان به گونه ای سیاسی صحبت می کردند و بعضی صریحا اقدامات مختلف داخلی و خارجی رژیم را زیر سؤال می بردند

.

این اقدامات به وسیله ی بعضی از افراد ساواکی و یا فریب خورده به گوش پاسگاه کشکوئیه (احمد آباد) و یا به ژاندارمری رفسنجان و کرمان می رسید

.

فردی به نام حسینی که به خاطر وقایعی که بعد از این می آید در این منطقه مشهور است، مسئولیت پاسگاه احمد آباد را به عهده داشت و کم و بیش موجبات مزاحمت نسبت به امور فرهنگی اسلامی و سایر امور را فراهم می کرد و حالت لجاجتی در خود داشت و این اعمالش که با علایق دینی مردم سنخیت نداشت، در نهایت سرش را بر باد داد

.

یکی از فرهنگیان منطقه می گوید: «در دوران بچگی داییم تعداد ۴۰ جلد کتاب را برایم آوردو گفت هر روز به مسجد برو و کتابخانه ای تشکیل بده و کتاب ها را به بچه هایی که زیاد به کتابخانه مراجعه می کنند به امانت بده این امر اثر زیادی بر آنها داشت و همه ی شهدای دوران جنگ تحمیلی منطقه از اعضای همان کتابخانه هستند

ایشان در ادامه می گویند: «یک روز آقای حسینی رئیس معدوم پاسگاه احمد آباد به روستای ما آمد و با پوتین وارد مسجد و کتابخانه شد و گفت چه کسی کتاب ها را به تو داده؟» گفتم: دایی من، بعد با لگد به کمد کتابخانه زد که درب آن کج شد و من شروع به گریه کردن کردم و بعد که مردم آمدند رفت

.

بارها شخص نام برده اقدام به پایین آوردن پرچم های جشن و… کرده و آنها را می سوزاند و یا اینکه سعی در دستگیری مردم حامی روحانیت می کرد. همه ی این اعمال که روی هم جمع شد باعث پروراندن یک آتشفشان در درون توده ها شد تا اینکه در ۲۴ مرداد سال ۵۷ پس از نیمه ی شعبان اهالی منطقه و روستای کشکوئیه در حجت آباد، جشن باشکوهی را تشکیل داده بودند. سخنران جلسه حجت الاسلام حاج شیخ محمد تقی عبدوس بود. ایشان به رسم همیشه سخنان بسیار آتشینی علیه رژیم پهلوی ایراد نمودند. این سخنرانی موجب ناراحتی مأمورین رژیم پهلوی شد. لذا تصمیم گرفتند آقای عبدوس و تعدادی از روحانیون منطقه را به خاطر فعالیت علیه رژیم دستگیر کنند. این اقدام نقطه ی آغاز درگیری های انقلاب مردم علیه حکومت شاه و یکی از نقاط عطف حرکت های انقلابی در منطقه ی رفسنجان کرمان شد

.

در اینجا تلاش می کنم برای ثبت در تاریخ و نشان دادن گوشه ای از هزاران رخدادی که بیان گر عمق فداکاری های مردم و عظمت انقلاب اسلامی و عمق تأثیر نفوذ امام خمینی و روحانیت در دورترین نقاط این کشور است، واقعه ی مذکور را از زبان شاهدان عینی با همان سادگی بیان و صراحت لهجه و خلوص در گفتار روایت کنیم

.

روایت اول؛

بسمه تعالی، اینجانب حسین غلامرضا زاده، فرزند محمد، محل تولد حجت آباد کشکوئیه ی رفسنجان، سال تولد ۱۳۴۸، در زمان حدوث این واقعه در سن ده سالگی بودم. حاج آقا کرباسی روستای حجت آباد را به عنوان مرکز انتخاب نموده بود. چونکه ایشان در این روستا خانه و باغ داشتند. علاوه بر این حاج آقا محمود فلاحی قبل و بعد از این واقعه ، میزبان حاج آقای کرباسی بودند. ایشان یکی از کشاورزان ساکن حجت آباد هستند که هنوز هم الحمدلله در قید حیاتند

.

در تاریخ ۲۴/۴/۱۳۵۷ چند تن از طلاب برای دیدن حاج آقای کرباسی به حجت آباد می آیند

.

حاج محمود فلاحی می گوید حاج آقا نیستند. در آن سال کشاورزی پربرکتی بود و میوه های مرغوبی به عمل آمده بود. طلاب به همراهی حاج محمود فلاحی به باغ آقای فلاحی می روند، بعد از ساعتی بر می گردند

.

اینجانب برای کاری به سمت پایین ده رفته بودم. طلاب را دیدم که وارد ده شدند. من مشغول کار بودم که جمعیت زیادی را در بالای ده مشاهده کردم. اصلاً دلیل این مسأله را نمی دانستم به منزل برگشتم. همین که در منزل رسیدم صدای شلیک تیری را شنیدم. به خانه رفتم و به خیابان بعدی که محل اتفاق بود رفتم. همین که وارد خیابان شدم اولین کسی را که دیدم دایی خودم بود که لب جوی ایستاده بود. ایشان قصاب بودند و لباسشان خونی بود (که بعداً همین لباس را به عنوان تأئید جرم ایشان حساب کرده بودند و حکم اعدام را برایشان صادر کرده بودند). افراد دیگری که در آن روز دیدم و الان در ذهنم مانده این افراد بودند: خانم شهربانو معروف به کل شهری، شیخ حسین مهدوی، فردی به نام حسینی از وکیل آباد، حسینی زینعلی و…. جمعیت زیادی جمع شده بودند. از کسی سؤال کردم، چه اتفاقی افتاده، یکی گفت: «سربازها می خواستند طلبه ها را دستگیر کنند مردم آنها را کتک زده اند

حسینی سوار بر پیکان کار آبی رنگی بود که تقریباً نو هم بود. حسینی با پیکان به جلوی ساختمان میدان ضبط پسته ی امین آمد. مرحوم زینلیان که از عاملان ارباب ده بود، رو به روی درب میدان پسته، در آن طرف جوی نشسته بود. حسینی گفت: کجا بروم، محمد زینلیان گفت: برو داخل میدان، حسینی ماشین را داخل برد و پایین آمد تا درب میدان را ببندد. ولی دیگر فرصت نبود و اجل فرارسیده بود

مردم با فشار دادن درب میدان نگذاشتند در را ببندد، حسینی فرار کرد و سیل مردم وارد میدان شد و او به داخل دستگاه فرار کرد. مردم او را احاطه کردند و با چوب و سنگ و آجر کار او را یکسره کردند. می گفتند که وقتی که روی زمین افتاده بود، اسلحه را رو به روی مردم گرفته که یک نفر آجری را به دست او می زند و… بعد از چند لحظه مردم پراکنده شدند و من با دو نفر دیگر (علی زینلیان و سید مهدی طباطبایی) نزدیک رفتیم، دست های حسینی از زیر انبوه سنگ و چوب پیدا بود. ما سه نفری مدت زیادی را در میدان ضبط پسته بودیم. ماشین حسینی واژگون شده بود. دیگر نزدیکی های ظهر بود. ما سه نفر از محل خارج شدیم. همین که حدود دویست متر دور شدیم، صدای ماشین هایی بلند شد

.

وقتی که نگاه کردیم دیدم کامیون های پر از سرباز با لباس مخصوص و کلاه جنگی و اسلحه در دو ردیف بالای این کامیون ها ایستاده اند و وارد میدان ضبط پسته شدند. ما دور شدیم. من و پسرخاله ام سید مهدی طباطبایی به منزل مادربزرگمان که در همان نزدیکی ها بود رفتیم. من از دیوار خانه ی مادربزرگم که متصل به خانه ی خودمان بود، بالا رفتم و روی بام خانه رفتم. از آن بالا سربازهای اسلحه به دستی را دیدم که روی بام ساختمان بلند میدان ضبط پسته رفته اند و مشغول تجسس یا نگهبانی هستند. وقتی که وارد خانه شدیم دیدم مادرم خواب است و الحمدلله از قضیه چیزی نفهمیده، چونکه ایشان آن روز ها مریض بود

.

من فقط به مادرم گفتم دعوایم شده. بعد کم کم مادرم جریان را از همسایه ها شنید

.

هنوز دستور تجسس خانه ها صادر نشده بود

.

روستا از مردها خالی شده بود. بزرگ تر ها که همگی زن بودند نقشه ای ریختند. غروب که شد ما با سه خانواده ی دیگر از ده خارج شدیم و از طریق باغ ها به منزل مرحوم غلامحسین آخوندی رفتیم و از درب پشت خانه ی آنها وارد شدیم. آنها شب از ما پذیرایی کردند. صبح زود مرحوم آخوند ما را به حسین آباد که منزل بستگان ما در آنجا بود و قدری از محل واقعه دور بود، برد

.

ما در خانه ی خاله مان بودیم که خبر آوردند سربازها دارند خانه ها را می گردند

.

همان روز پدرم که اصلاً در واقعه حضور نداشت به روستای حسین آباد آمد. پدرم می گوید چون برادرش غلامرضا را دستگیر کرده بودند، خیال می کرد به هر کس که در واقعه نبوده کاری ندارند. آمده بود تا برادرش را آزاد کند. ولی غافل از اینکه مأموران در به در دنبال خود ایشان بوده اند. چونکه او هم مؤذن مسجد بوده و هم از طرفداران آقای کرباسی. سربازان وارد خانه ی خاله شدند و پدرم را که به پشت بام رفته بود، دستگیر کردند و بردند

.

بعد از چند روز که اوضاع آرام تر شد ما به ده برگشتیم. وقتی وارد خانه شدیم، خانه را به هم ریخته دیدیم. مقدار زیادی از چوب های درخت پسته در حیات خانه ریخته بود

.

اما بعداً فهمیدیم این چوب ها برای کتک زدن پدرمان بود. همچنین قفل خانه و مغازه شکسته شده بود. مقدار زیادی پول و خوراکی و سیگار که در مغازه بود به غارت رفته بود که تمام وقایع را پدرم در نوشته های خود آورده است

.

بعد از چند وقت اجازه ی ملاقات با زندانیان را به ما دادند. در اوقات ملاقات مرحوم پدر بزرگم حاج عباس طالبی زن ها را همراهی می کرد تا رفسنجان و از آنجا با مینی بوس به کرمان می رفتیم و به میدان باغ می رفتیم و از آنجا برای ملاقات به زندان می رفتیم

.

و خلاصه اینکه در این مدت بر اساس بازجویی ها و مدارک جمع آوری شده توسط مأموران حکم اعدام را برای تعدادی از زندانیان صادر کرده بودند و با پیروزی انقلاب آنها آزاد شدند و مردم استقبال خوبی از آنها به عمل آوردند. «والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

روایت دوم؛

بسمه تعالی، اینجانب حاج میرزا محمود فلاحی، فرزند مرحوم حسینعلی، شماره ی شناسنامه ۲۹۹، متولد سال ۱۳۰۴، صادره از رفسنجان، ساکن حجت آباد کشکوئیه

.

جریان جشن های نیمه ی شعبان که به توسط حاج آقا کرباسی هر سال برگزار می شد

.

سال ۱۳۵۷ آقای عبدوس محمدتقی عبدوس را دعوت کرد برای جشن ها، اولین بار بود که ایشان کار ها و جنایت های شاه را به مردم می گفت و کم کم به گوش مأموران دولت رسید

.

در نتیجه مأموران تصمیم گرفتند که آقای عبدوس و مرحوم حاج آقا کرباسی را دستگیر کنند. در شب جشن شریف آباد مأموران ریختند توی باغ های پسته تا اینکه پس از اتمام جلسه آقای کرباسی و آقای عبدوس را دستگیر کنند. مردم با اطلاع شدند، چند نفر ماندند بعد از جلسه ی حاج آقا و آقای عبدوس با ۲۰ ماشین در شریف آباد با مردم حرکت کردند و در بین راه من به حاج آقا گفتم، اگر شما به حجت آباد بیایید، چون که در خانه ی من هستید، شب می آیند شما را دستگیر می کنند. آنها را در حسین آباد پیاده کردیم، ماشین ها آمدند تا درب خانه ی ما و برگشتند. صبح شد چند نفر از طلبه ها از قبیل عباس کافی، حسین مهدوی، شیخ علی کاظمی… نادعلی نسب و یک نفر که از اهل کرمان بود، اسمش یادم نیست و او هم طلبه بود. صبح آمدند در خانه ی ما گفتند خبری از حاج آقا شده یا نه؟ چون خبری نشده بود، من با طلبه ها رفتیم توی صحرا، تماشای میوه ها چون آن سال میوه زیاد شده بود و تماشایی بود. بعد با چهار موتور که با هم دو پشته سوار بودیم، طلبه ها و حسین نوری برابر خیابان که رسیدیم من دیدم که مأموران دولت بالای ده ایستاده اند. من به طلبه ها گفتم بیاید برگردیم. گفتند کاری به ما ندارند. به سربازان خبر داده بودند که طلبه ها از پایین ده دارند می آیند. ما آمدیم به خانه و رسیدیم به هم که به ما گفتند: ستون یک بایستید. حسینی آمد و آنجا نظارت می کرد و یکی یکی ما را معرفی می کرد. که یک سرهنگ که رئیس سربازان بود از همان اول از طلبه ها می پرسد که شما چه کار می کنید اینجا؟ طلبه ها جواب می دادند: ما آمدیم برای میهمانی و ناگهان یک سیلی تا آنجا که قدرت داشت به صورت آنها می کوبید و به سربازان می گفت: اینها را توی ماشین بیندازید. تا اینکه نوبت به من رسید. به من گفت: فلاحی تو اینجا چه کار می کنی؟ گفتم: خانه ام اینجاست. رو کرد به حسینی، آیا راست می گوید یا دروغ، حسینی گفت راست می گویند و به من گفت برو خانه و بعد از من شیخ علی کاظمی بود به ایشان گفت تو اینجا چه کار می کنی؟ او گفت من خانه ی پدر زنم هستم. رو به حسینی کرد و گفت راست می گوید، او گفت بله، داماد ایشان است و گفت تو هم برو، تا آمد بیاید داخل خانه، حسینی به او گفت این هم طلبه است، گفت برگرد و از ایشان پرسید کرباسی یا عبدوس کجا هستند؟ گفت نمی دانم. گفتند که منزل ایشان

(

آخوندها) در منزل فلاحی است، چطور نمی دانی. ایشان گفت که حاج آقا خانه دارد و در خانه ی خودش است. شیخ علی را برداشتند و رفتند در خانه ی آقای کرباسی ولی کسی در خانه نبود و ایشان را با یک سیلی محکمی که به صورتش زدند سوار بر ماشین کردند. من دیدم که الان طلبه ها را می برند و کسی در خیابان پیدا نبود. من به خودم بچه ها گفتم بروید جلوی ماشین پاسگاه را بگیرید. فریاد زدیم که طلبه ها را گرفتند تا که صدای بچه ها بلند شد دیدم از بالای ده جمعیت سرازیر شد که اولین نفر مرحوم حاج محمد جعفر کریمی رسید و به من گفت آخوندها کجا هستند؟ گفتم طلبه ها را گرفتند و توی ماشین هستند و او در ماشین را باز کرد و طلبه ها را پیاده کرد و آنها فرار کردند و با الله اکبر به طرف ما آمدند و شخصی به نام حاج غلامرضا غلامرضا زاده در بلندگوی مسجد اعلام کرد که برسید، آخوندها را بردند. تعداد زیادی از مردم رسیدند یادم هست برای اولین بار اکبر کاظمی یک میله بر دوش داشت و از راه رسید. سرهنگ، گفت این چه چیزی است که در دست گرفته ای؟ او گفت تو چه در دست گرفته ای؟ او گفت اسلحه، آقای حاج کاظمی، میله را محکم بر بازوی سرهنگ زد و گفت من هم این اسلحه ام است. تا که رو به سربازان کرد، محمد علی غلامرضایی یک آجر در دست داشت زد به شانه ی آن سرهنگ درگیری آغاز شد.تیر هوایی زدند و با مردم درگیر شدند. همان اول ۲ یا ۳ نفر با سرنیزه ی سربازان زخمی شدند. از جمله (حاج غلامرضا زینلی، حسین کاظمی و علیرضا منگلی) مردم اسلحه های آنها را گرفتند و سربازان فرار کردند. حسینی که دید مردم مقاومت می کنند با ماشین فرار کرد تا میدان ضبط پسته ی آقای امین. محمد زینلیان به حسینی گفته بود که اگر می خواهی زنده بمانی برو در میدان که مردم ریختند به میدان ضبط پسته و با سنگ و آجر او را کشتند و سربازان با آن سرهنگ فرار کردند

.

آن روز گذشت و روز بعد سربازان وارد ده حجت آباد شدند و کسی نبود، آمدند در خانه ی ما. درها بسته بود. با لگد درها را باز کردند و آمدند داخل خانه و مردها که چند نفر داخل خانه بودند موفق به فرار شدند. من که پیر بودم نتوانستم همراه آنها از دیوار بپرم. همان جا داخل باغچه رفتم بالای درخت پسته که مأموران زن ها را گرفتند ببرند پاسگاه که یک کشیده زدند به صورت پسر احمد فلاحی، مادر بزرگش (مرحوم زهرا درویشی

)

گفت چرا می زنید ؟ سربازان ایشان را نیز زدند و آنها را بردند در میدان که ببرند پاسگاه. بعد که آمدند این ها را رها کنند، محمد عین الله (رفیعی) گفته بود، همه کاره همین ها بودند. ببریدشان تا آخوند ها را نشان دهند. اینها را بردند پاسگاه که من ۳ روز در همین درخت پسته روزها پنهان می شدم و شب ها می آمدم داخل خانه، چون سربازان شب ها از ترس داخل ده نمی شدند. صبح که می شد سربازان وارد ده می شدند و هر کس را که می دیدند، دستگیر می کردند و تعدادی را دستگیر کردند و بردند زندان و من پس از سه روز ماندن در داخل خانه شب سوم بود که محمد پسرم راننده ی ماشین امین بود در ده انار، آخر شب با حاج آقا احمد وافی آمدند. به من گفتند که اگر تو را دستگیر کنند، تو را می کشند، پس بهتر آن است که بیایید با هم برویم. من گفتم: چون که جزوه های امام (ره) و نوارهای امام (ره) و کتاب های ایشان و نوار سخنرانی های آقای عبدوس همه ی آنها را در منزل قایم کرده ام. اگر اینها را جمع آوری می کنید که ببریم، من همراه شما می آیم

.

بعضی از این چیزها را برده بودند صحرا زیر خرمن بیده (علف های خشک یونجه) قایم کرده بودند. نوارها را در گودال باغچه زیر خاک کرده بودم. شب اینها را جمع آوری کردیم در داخل گونی ریختیم و بستیم زیر ماشین و رفتیم حسین آباد انار

.

صبح آن روز گفتند که مأموران دولت آمده اند حسین آباد انار، حجت آبادی ها را دستگیر کنند، چند تا از کاظمی ها آنجا بودند. آنها را گرفتند و بردند

.

شب هنگام پسر دختر داییم مرا سوار بر موتور کرد و تا چند فرسنگی انار برد و آنجا پیاده شدم و در آن بیابان تا صبح صبر کردم و صبح آمدم کنار جاده ی اصلی دیدم چند تا از ماشین های دولتی که (نو) هستند به طرف تهران در حال حرکت هستند. ماشین های دیگر که از جریان با اطلاع بودند هیچ کس را سوار نمی کردند. اما این ماشین های دولتی اطلاعی از این جریان نداشتند. دست بالا کردم و نگه داشتند و گفتم من شخصی چوپان هستم و آذوقه کم کرده ام و می خواهم بروم شهر. مرا ببرید. سوار ماشین شدم و رسیدم به یزد. آنجا پیاده شدم. رفتم منزل حاج آقای شهید صدوقی. جریان را به ایشان گفتم که بچه های مرا برده اند پاسگاه و از آنها خبری ندارم. ایشان فردی به نام استاد محمد اکرمی که با ما آشنایی کمی داشت، فرستاد که خانواده ی مرا پیدا کند و به یزد بیاورد. ایشان از یزد آمده بود حجت آباد، مأموران او را دستگیر کرده و کتک زده بودند و ایشان هم خودش را به بیهوشی زده بود. وی را پشت یکی از این جلگه ای ها داده بودند تا او را به پاسگاه ببرند. همین که مقداری از راه را آمده بود، به آن شخص گفت که من هیچ طورم نیست. پس از آن در جستجوی خانواده ی من شد. تا اینکه گفته بودند آنها حسین آباد انار هستند

.

ایشان خانواده ی مرا آوردند یزد و پس از آن من خانواده را در یزد گذاشتم به قم رفتم و جریان که خاموش شد، با فرارسیدن ماه رمضان با یک روحانی حجت آباد به روستا برگشتم و جلسه های ماه مبارک رمضان را شروع کردیم و طولی نکشید که انقلاب پیروز شد، ما هم آزاد شدیم. «والسلام

روایت سوم؛

بسمه تعالی، اینجانب محمد غلامرضا زاده، فرزند مرحوم غلامعباس، ساکن حجت آباد کشکوئیه ی رفسنجان

.

خاطرات اینجانب از ماجرای پاسگاه ژاندارمری احمد آباد در سال ۱۳۵۷، دوران قبل از پیروزی انقلاب اسلامی به شرح زیر است. ما به دستور مرحوم حاج آقا کرباسی هر ساله نیمه ی شعبان با گویندگان، جشن باشکوهی می گرفتیم. در سال اول که جشن گرفتیم، شهید دکتر مفتح را دعوت کردیم و در سال های بعدی علمایی چون حجت الاسلام حاج آقا جنتی و آقای شب زنده دار و آقای خزعلی و آقای انصاری شیرازی و آقای دری نجف آباد و سایر گویندگان توانا را دعوت می کردیم و با مداحی های خیلی با شکوه مسجد ها را آذین بندی قشنگی کرده و به صورت زیبایی در می آوردیم. این جشن ها این قدر دلپذیر و باشکوه می شد که از اطراف رفسنجان، نوق، انار، شهر بابک، یزد و خیلی جاهای دیگر شرکت می کردند. تا اینکه در سال ۱۳۵۷ آقای عبدوس سخنران بود و از طرفی هم، نامه ها، نوارها و عکس های امام خمینی (ره) به مقدار زیادی توی منطقه ی جلگه پخش می شد و در شب های جشن، آقای عبدوس خیلی سخنرانی مفصلی داشت. تمام کارهای ناشایست شاه و دار و دسته اش را می گفت و مردم هم تأئید می کردند و می گفتند صحیح است، صحیح است

.

ژاندارمری هر شب می آمد که آقای عبدوس و بقیه ی طلاب را دستگیر کند، اما جرأت نمی کرد و خلاصه رئیس پاسگاه ژاندارمری احمد آباد وقتی که اوضاع را چنین دید بهانه ی زیارت مشهد را پیش گرفت و عازم مشهد شد و معاون او شخصی به نام حسینی که به خیال خودش رئیس شده بود فشار را زیاد کرد تا اینکه روزی، چند نفری از ژاندارمری رفسنجان را آورد که به قول خودش آخوند ها را دستگیر کند. من در آن روز که درگیری شده بود، نبودم. به طوری که رفقا تعریف کردند، پاسگاه با چندین ماشین و سربازان مسلح و بی سیم و افراد نظامی دیگری آمده بودند در حجت آباد که کرباسی و عبدوس و سایر طلبه ها را دستگیر کنند. اما مردم وقتی که اوضاع را چنین می بینند با بلندگوی مسجد الله اکبر می گویند و صدای مردم به اطراف می رسد عده ای می گویند مردم برسید که آخوند ها را دستگیر کرده اند و مردم که همیشه آماده بودند، فوراً از اطراف خود را می رسانند و درگیری شروع می شود. ژاندارم ها با تیرهای هوایی و زمینی که بر خاک می خورده و مردم با چوب و سنگ درگیر می شوند. ژاندارم ها طاقت نمی آورند، فرار می کنند حسینی که تازه رئیس شده بود همان جا می ماند و مردم دور این بدبخت را می گیرند و با سنگ و چوب او را می کشند

.

وقتی که خبر به کرباسی می رسد، دستور می د هد که فرار کنید که الان نیروهای ژاندارمری می آیند و هر که را ببیند دستگیر می کنند. خلاصه مردم ده را ترک می کنند و زن و بچه ها هم از ده بیرون می روند

.

اینجانب که در آن روز با پسرم شهید علی غلامرضازاده و مرحوم میرزا نوروزی در عباس آباد کار می کردیم. دیدم که مردم وحشت زده آمدند در آنجا گفتم چه خبراست، گفتند امروز در حجت آباد با ژاندارم ها درگیری پیش آمده و معاون پاسگاه کشته شده است

.

حالا دستور رسیده که ده را ترک کنیم و چون من ناچار بودم که به ده برگردم، با پسرم به ده برگشتیم. وقتی که به گیتی آباد رسیدم دیدم ماشین های ارتشی به طرف حجت آباد می روند. من و پسرم رفتیم به خانه ی مادرم در گیتی آباد، علی آنجا ماند و من موتورم را آنجا گذاشتم و شب پیاده از راه پشتی ده گیتی آباد رفتم. دیدم که هیچ کس در خانه نیست زن و بچه ام رفته بودند حسین آباد در خانه ی خواهرشان. من رفتم در خانه ی همسایه ببینم چه شده، همسایه گفت حواست باشد که اگر تو را بگیرند به شدت کتک می زنند. همسایه پیرزن و پیرمردی به نام مرحوم محمد حسنی بود، چون خیلی پیر بود چندان کاری با او نداشتند. گر چه او را هم گرفته بودند و حرف های زشت به او زدند

.

خلاصه شب را در باغ ها به صبح رساندم ولی چون برادرم غلامرضا را روز قبل دستگیر کرده بودند و من ناراحت بودم، خوابم نبرد و روز هم کار کرده بودم خیلی خسته بودم و از طرفی کلید خانه را خانواده همراه خود برده بودند. رفتم حسین آباد که کلید را بگیرم همان جا خوابم برد چشمم به هم رسید و نرسیده بود که ژاندارم ها ریختند توی خانه. چون من در منزل باجناقم بودم او رفته بود که هندوانه بخرد برای مهمان ها

.

وقتی که سربازان را در کوچه دیده بود، فرار را بر قرار ترجیح داده و سربازان به دنبال او به خانه آمدند و من هم که راه به جایی نمی بردم به طرف خانه حرکت کردم

.

لذا از آنجایی که قسمت ما بود گرفتار شوم زنی هم به دنبال من آمد روی بام و راست ایستاد. هر چه گفتم برو پایین گوش به حرفم نداد تا اینکه سربازان او را دیدند

.

آمدند بالای بام و من آنجا نشسته بودم و سرباز تفنگ را روی دست کرد و گفت فرار می کنی! ها! من گفتم فرار نکردم. خلاصه دست روی ماشه و با نهیب به من جلو آمد و من هم به ناچار جلو افتادم. ناگفته نماند کسی حریف من نبود که مرا همراه ببرد ولی چون من در درگیری نبودم، فکر می کردم با من کاری ندارند و اما نگو که آنها دنبال قاتل نبودند بلکه دنبال من و امثال من بودند. همین که چند قدمی از خانه دور شدیم، رسیدیم به سربازی به نام گرگ آبادی. تا او چشمش به من افتاد گفت: فرد اصلی را دستگیر کردیم. این سرباز در سال های قبل و همان سال از پاسگاه می آمد در مسجد و می گفت: من مؤذن مسجد مهدیه ی حاج آقا کافی هستم. نوحه می گفت و سینه می زد. خیلی گرم، ما خیال می کردیم که این سرباز به راستی مسلمان واقعی است. ولی او جاسوس بود

.

خود را جا زده بود و تمام کارهای ما را زیر نظر داشت و از فعالیت من با خبر بود و همه را می شناخت. وقتی که مرا اسیر دید، آن سرباز فوری ریسمانی از جیب بیرون آورد و دست های مرا از پشت بست. فهمیدم که دیگر اوضاع از چه قرار است و مرا حرکت دادند به طرف پل حسین آباد. دیدم که خیلی از مردم را گرفته و در آنجا نشانده اند. همین که مرا دیدند آقای گرگ آبادی گفت قاتل اصلی را گرفتیم و در آنجا شخصی به نام محمد رفیعی که او هم منافق صفت بود و خود را به عنوان سردار هیئت ها جا زده بود، ولی جاسوس اطلاعات ساواک بود و ما نمی دانستیم و من به خیال اینکه او دوست من است به او گفتم: آقا محمد تو که می دانی من در این حادثه نبودم. همین که این حرف از دهان من بیرون رفت، دیدم یک اشاره ای با چشم کرد. اشاره همان و بیچارگی من همان. سرباز ها و درجه دارها از چهار طرف ریختند روی من و تا آنجایی که خسته شدند با مشت و لگد حقیر را زدند و این قدر زدند که من دیگر احساس درد نمی کردم و باز پاهایم را به هم بستند و دست هایم که از عقب بسته بود، به هم بستند و مانند یک بسته بندی مرا با سر توی ماشین انداختند. سرم زیر بدنم بود و نمی توانستم بیرون بیاورم و آن کسانی که در ماشین بودند سرم را از زیر بدنم بیرون آوردند و درجه دار به مردمی که همراه من دستگیر شده بودند می گفت: این قاتل است. آب دهان بیندازید توی صورتش و بعضی که خود را باخته بودند، آب دهان می انداختند. شما فکر کنید کسی که دست ندارد لااقل آب دهان ها را پاک کند، دیگر چه می شود

.

مرا در آن روز با همین حال بردند به حجت آباد و خیلی این پست فطرت ها فحش می دادند و می زدند. ابتدا مرا در حجت آباد پیاده کردند، دست هایم بسته بود و پاهایم را باز کردند و من کفش نداشتم با پای برهنه و اسیر دست آنها به طرف خانه ام بردند. با فحش و کتک در بین راه به خانه رسیدیم ولی درب خانه بسته بود و میله ی قصابی که با آن گوسفند پوست می کردم به دیوار کوبیده بود و میله را بیرون آوردند و این قدر به درب منزل کوبیدند و با پا آن قدر به درب کوبیدند تا اینکه قفل درب شکست. آنها جرأت نمی کردند از دیوار وارد منزل شوند و خلاصه از درب وارد خانه شدند و همین که چشمشان به داخل خانه افتاد دیدند که در و دیوار خانه تمامش شعار و عکس است

.

با اینکه من در شبی که آمده بودم منزل هرچه را که می دانستم از نظر آنها جرم است، جمع آوری و پنهان کرده بودم از جمله یک کتاب به نام حکومت اسلامی و حدود۷۰ ۶۰ عکس از حضرت امام خمینی (ره) بود چهل و هشت عدد نوار از حضرت امام (ره) در خانه بود که همان شب پنهان کرده بودم ولی کتاب ها و نوارهایی که مال خودم بود را فراموش کرده بودم که پنهان کنم و یک نوار روی ضبط صوت بود که آقای عبدوس در منبر گیتی آباد خوانده بود و من فراموش کرده بودم که آنها را بردارم. وقتی که خانه ی مرا چنین دیدند، فشار خون نوکران شاه بالا رفت و از کم شانسی بنده، ضبط را روشن کردند و صدای بلند آقای عبدوس شروع شد. افسری که روز قبل کتک خورده بود با عصبانیت، همان طور که دست هایم بسته بود، مرا خواباندند و پاهایم را بستند به همان میله ی آهنی و گفت بروید «ترکه» بیاورید. آن سربازان خود فروخته از درخت های پسته ی جلوی خانه تعداد زیادی ترکه آوردند، به طوری که بعداً ته مانده های ترکه ها را شمرده بودند، ۱۸ تا ترکه ی بلند بود. آن افسر دستور داد دو طرف میله ی آهنی که پاهای من را فلک کرده بودند، دو سرباز گرفتند و آن نانجیب آب ته پاهایم می ریخت و ترکه ته پاهایم می زد

.

آن قدر به جوش آمده بود که نمی فهمید ترکه ها را به کجا می زند. هر چوب که خورد می شد، چوب دیگری را بر می داشت تا اینکه ناگهان چوب به دست یکی از آن دو نفر سرباز که سر فلک را گرفته بودند، خورد، آن قدر محکم زد که به محض اینکه سر چوب به دست سرباز خورد، خون با فشار پاشید اطراف و سرباز با جیغ و داد سر فلک را رها کرد و پاهای من روی زمین افتاد، باز آن نانجیب آن قدر بر روی بدنم زد که تا سه ماه بعد تمام بدنم سیاه بود به طوری که در زندان، زندانی ها می گفتند تو یک مرضی داری. گفتم نه اینها جای چوب است و خلاصه من زیر چوب ها با دست و پای بسته جیغ می کشیدم و او همچنان می زد. محمد رفیعی منافق داخل سالن خانه ام قدم می زد و می گفت وقتی که آن نامرد می گفت شاه خائن است و تو هم می گفتی صحیح است، فکر امروز نبودی؟ وقتی که او این طور می گفت ، فشار خون آن بنده ی شیطان بالا می رفت و آن قدر با ترکه و لگد و مشت به بدن و سر و دهانم می خورد و زد تا اینکه خودش خسته شد. باز مرا بلند کردند و نمی توانستم روی پاهایم بایستم. دو بازوی مرا گرفتند و هر طور که بود با پای برهنه به راهم انداختند. فصل تابستان بود. فقط یک پیراهن به تن داشتم بدون زیرپوش و یک زیرشلواری بدون شرت. فکر نمی کنم اسرائیل هم از این بیشتر اذیت کند

!

هر چه کتاب ونوار و عکس و پوستر و شعر در خانه دیدند، برداشتند و مرا هم به راه انداختند. نگفتم در داخل خانه ی ما یک مغازه بود که مقداری اجناس و پول در آن بود

.

من که در زیر شکنجه بودم سربازان قفل مغازه را شکسته و هرچه در آن بود به غارت بردند به طوری که مغازه به کلی خالی شده بود

.

مرا با پاهای زخمی و ورم کرده بردند به میدان ضبط پسته ی امین، محل قتل حسینی و در آنجا مرا توی ماشین انداختند و همراه دیگران بردند شاه آباد (امامیه) در آنجا در کنار مسجد داخل ماشین مرا به ماشین بستند. فکر می کردند که من فرار می کنم ولی آن قدر کتک خورده بودم که نفس یک متر جابجایی نداشتم. چه برسد به اینکه فرار کنم

!!

دهانم آن قدر خونریزی داشت و فک ها و لب هایم دیگر قدرت حرکت نداشتند. وقتی که مرا بستند به ماشین، باز دو سرباز نگهبان گذاشتند و رفتند در خانه ی محمد رفیعی غذا بخورند و قدری خربزه برای این دو سرباز هم آوردند. یکی از آن دو که دل رحم بود و مثل اینکه حالت مرا درک می کرد، بریده های خلال مانندی از خربزه را به زور به دهان من می کرد. دو مرتبه این کار را تکرار کرد. او هم حوصله اش سرآمد و خربزه را نخورد و پرت کرد بیرون و گفت ببین چه بر سر این بیچاره آورده اند در همین حال سرباز دیگری آمد و گفت به امام خمینی فحش بده، من چیزی نگفتم و دو مرتبه تکرار کرد و نتوانست حرفی از من بشنود، چند فحش به من داد و رفت. یک درجه دار بد صورت را آورد و گفت که فحش به خمینی نمی دهد او هم مرا مجبور به فحاشی کرد ولی چیزی نگفتم. تا اینکه او لجن های ته جوی را برداشت و زد به صورتم و چون دست هایم بسته بود، نمی توانستم آنها را از سر و صورت خود پاک کنم. دیگر خودتان فکر کنید که با دهان خون آلود و بدن زخمی و چوب خورده و لباس های خونی و پاهای ورم کرده و برهنه چه وضعی دارم

.

ما را به پاسگاه احمد آباد بردند، نزدیکی های غروب بود. با تنی چند از رفقا که همراه بودیم و با شیطنت رفیعی دستگیر شده بودیم، داخل پاسگاه رو به دیوار نشستیم هرکس که از این نظامی ها وارد می شد، چند تا مشت و لگد به ما می زد و آن شب را گرسنه و تشنه و به هیچ وجه هم نمی گذاشتند بخوابیم و به محض چرت زدن با لگد و مشت ما را بیدار می کردند و آن شب نگذاشتند که نماز هم بخوانیم

.

صبح روز بعد همچنان غذای آماده ی ما! کتک از دست سربازان تا حدود نزدیکی های ظهر بود. مرا بازجویی بردند. از من پرسید چرا معاون پاسگاه را کشته ای؟ جواب دادم که من او را نکشته ام. ادامه دادم آقا به خدا من هیچ اطلاعی ندارم. گفت تو کجا بودی؟ گفتم من در عباس آباد چند کیلومتری ده حجت آباد کار می کردم. گفت تو مردم را صدا کردی؟ گفتم نه. گفت تو مگر مؤذن مسجد نیستی؟ گفتم چرا، من مؤذن هستم اما آن روز در ده نبودم. گفت این کتاب و نوار ها را برای چه می خواستی؟ گفتم می خواستم بخوانم. گفت

:

تو که گفتی بی سواد هستی؟ گفتم بله به قدر خواندن و نوشتن یاد دارم. ناراحت شد و چند خط کش روی من زد و اشاره کرد به یک مرد سیاه هیکل و آن مرد قوی و بد هیکل مرا گرفت و کوبید به گوشه ی دیوار اطاق. در اطاق بسته بود. آن مرد مزدور که گویا از نفرات ساواک بود با فشار به سینه و گردن به طوری که نفس در سینه ام تنگ شد و همچنان که سینه را فشار می آورد با چکمه هایش آن قدر لگد به پاهایم زد تا که خسته شد و شروع به زدن مشت زیر چانه ام کرد، آن قدر زد که دیگر چیزی نفهمیدم. زمانی رسید که باز دیدم کنار میز محاکمه هستم. باز او پرسید حسینی را تو کشتی؟ گفتم: نه من در دعوا نبودم. هر چه گفت نتوانست از من چیزی کشف کند. چون واقعاً هم در حادثه نبودم

.

خبر نداشتم. گفت کرباسی را می شناسی؟ گفتم بله و پرسید خانه اش کجاست؟ گفتم حجت آباد است. گفت الان کجاست؟ گفتم نمی دانم و زمانی دید که هرچی می پرسد چیزی دستگیر او نمی شود دستور داد دوباره مرا به حیاط پاسگاه بردند و در آنجا دو نفر یکی به نام سرکار حق شنو، که می گفت می خواهم معاون پاسگاه شوم و دیگری که اسم او را نمی دانم، این دو نفر خیلی زیاد از حد مرا می زدند به خصوص آن حق شنو که دست هایم را قپونی می بست و مشت به دهانم می زد و آن قدر می زد که همیشه دهانم پر از خون بود. از بس خونریزی دهانم زیاد بود، دمادم تشنه ام می شد و آن قدر التماس می کردم تا اینکه کمی آب به من می دادند و دو مرتبه روز از نو، روزی از نو و در روز که کلاً شکنجه می شدم با هزار التماس فقط دو مرتبه مرا می بردند کنار جویی که بیرون از پاسگاه بود و آب می خوردم و هنگام آب خوردن که دست هایم از پشت بسته بود و دو زانو زده به طوری که مرا عقب کشیدند که سرم در آب فرو نرود و خلاصه به هر شکلی که بود و دهانی که خونریزی داشت و آب و خون را خوردم و در هنگام بلند شدن نمی توانستم بلند شوم و خود را پشت انداختم و در بیرون از پاسگاه کنار جوی پاها و دست هایم را چنان محکم با طناب بست و آن قدر طناب را می کشید که جیغم بلند شد و در همان حال پا بر روی سینه ام گذاشت و آن قدر فشار داد که فریاد زدم یا صاحب الزمان (عج) و زیر فشار چکمه های او فریاد می زدم که فرد دیگر آمد و گفت چرا این قدر او را اذیت می کنی او را کنار کشید و آن قدر مرا محکم بسته بود نمی توانستم کوچک ترین حرکتی بکنم و بعد از آن چشمم به چند زن که از ده حجت آباد به اسارت گرفته بودند و در آن طرف جوی نظاره گر این جریان بودند، افتاد. پس از آن مرا به داخل پاسگاه آوردند، دیگر که تشنه ام می شد جرأت نمی کردم طلب آب کنم. فصل مرداد بود و هوا خیلی گرم و زمین پاسگاه سیمانی بود و ما هفت نفر بودیم که ما را روی زمین های داخل نشاندند و پشت به یکدیگر با طناب به هم بستند و می گفتند شما جانی هستید و هنگام بستن یکی آن طرف طناب و دیگری این طرف طناب را چنان محکم می کشیدند که گویی هیزم بر شتر می بندند به حالتی طناب را محکم کشیدند که حالت استفراغ به ما دست داده بود و پس از مدتی نشستن روی زمین سوزان و شکنجه های روحی، یک درجه دار آمد و گفت بازشان کنید و این قدر آنها را اذیت نکنید و از شانس بد ما من و حسین طالبی را خواستند و گفتند لوله ی توالت گیر کرده و باید آن را باز کنید و با دست در نجاست ها خلاصه نتوانستیم لوله را باز کنیم و آن حق شنو ظالم با مشت و لگد بر ما حمله ور شد و با فحاشی بسیار زیاد دست هایمان را بست و داخل پاسگاه برد. ساعتی بعد، همه ی اسرا را به بیرون پاسگاه بردند و شروع به خواندن نام کسانی که می بایست به رفسنجان و کرمان برده شوند، کردند. من و حسین طالبی را کنار هم نشاندند و دست مرا به پای حسین طالبی بستند. هر زمان که حاج حسین حرکت می کرد من هم با کمر خمیده با او حرکت می کردم. هنگام حرکت به رفسنجان همان درجه دار که در حادثه کتک خورده بود (این بنده ی شیطان) در آخرین لحظات که من کنار جمعیت به طوری بسته شده بودم که نمی توانستم کمترین حرکتی بکنم و از بس شکنجه و اذیت و گرسنگی و تشنگی کشیده بودم که نای در بدن نداشتم، با آن هیکل قوی سر مرا طوری پیچاند که مهره های گردنم آسیب دید و هنوز هم گرفتار این آسیب دیدگی هستم. با لگد چنان به پهلوی من کوبید که بیهوش شدم، به طوری که بعداً همه می گفتند، ما فکر کردیم که تو مرده ای! به حمدالله بعد از آن از دست این ظالمان راحت شدیم و تنها پذیرایی آنها از من در این مدت ۲ شبانه روزنان بود که آن را هم نمی توانستیم بخوریم

.

در ژاندارمری رفسنجان؛

باز در حیاط پاسگاه ما را بستند و رو به دیوار نشاندند و هر کسی که وارد می شد، مشت و لگد نثار ما می کردند و می رفتند و تا اینکه رئیس ژاندارمری آمد. خیلی درجه روی شانه اش بود و گفت اینها که بوزینه هایی هستند و رفت. بعد از آن من و حسین طالبی را بردند داخل. دیدم، سربازی درجه هایش کنده شده و سر و صورتش زخمی است به او گفت این دو نفر را روز حادثه دیده ای یا نه؟ او گفت نه، اینها به چشم آشنا نیستند. هر چه به او گفت خوب نگاه کن شاید همین ها باشند، گفتند نه اینها را ندیده ام و سپس ما ها را بیرون کنار بقیه آوردند و شب را همان جا گرسنه تا صبح نگه داشتند و حتی نمی گذاشتند نماز هم بخوانیم

.

در هنگ ژاندارمری کرمان؛

در آنجا نیز به حالت اسارت ما را روی همان آسفالت سوزان نشاندند و گفتند که پاهایتان را دراز کنید و هر کار می کردیم پاها دراز نمی شد، چون پاهایمان ورم کرده بود و زمین هم داغ و سوزان خیلی مشکل بود

.

ساعتی بعد سربازی را فرستادند و به ما می گفت من از کشکوئیه هستم و ما هر چه به او نگاه کردیم او را نشناختیم. او مأمور بود ما را بترساند و می گفت: پدرتان را در می آوردند و هر کدام از شما را در سلول های میخ دار آویزان می کنند، با تلمه بادتان می کنند و

در زندان کرمان؛

فردی به نام سرکار عرب که سنی بود ما را به صف کرد. حدود سی و خورده ای سال سن داشت. می گفت بینی نفر اول باید به دیوار بخورد و بقیه باید بینی شان به سرنفر جلویی بخورد و در همین حال ایستاده بودیم. سرکار عرب گفت من سنی هستم و پیراهن مشکی پوشیده بود و گفت: من دلم مثل پیراهنم سیاه است و شروع به زدن کرد و زمانی که به حسین منگلی رسید چنان سیلی به او زد که خون دماغ کرد و خونریزی خیلی زیاد بود. وقتی او جریان را این طور دید دست از زدن کشید و حسین را به بیمارستان و ما را به داخل زندان بردند. ما را در راهرو زندان که محل عبور زندانیان و نگهبانان بود و عرض آن حدود ۳۰/۱ بود نگه داشتند خبری از زیر انداز و پتو و رو انداز نبود، از بس خسته و گرسنه بودیم همان جا خوابمان برد و صبح که بیدار شدیم هرچه ساعت و انگشتر به دست ما بود بیرون آورده بودند. خلاصه صبح ما را بردند داخل زندان و خیلی هم می ترسیدیم. یک مرتبه صدا زدند که بیایید و رفتیم آنجا گفتند بنشینید. ما را روی صندلی های آهنی نشاندند و حسین طالبی گفت: ای وای که می خواهند شکنجه برقی بدهند. من نگاهی به اطراف کردم و گفتم علائمی از شکنجه نیست و همین طور از ترس می لرزیدیم و ناگاه فردی آمد یک ماشین سلمانی در دست داشت، می خواست سر ما را ماشین کند. در حین ماشین کردن موهای ما می گفت دیگر غمتان نباشد دیگر راحت شدید و این پدر آمرزیده این مژده را به ما داد و ما از آن لحظه به بعد زندانی شدیم و تا مدت ها با همان لباس های خونی و کثیف و پای برهنه بودیم. پس از آن اجازه ی ملاقاتی دادند که به ما لباس و کفش آوردند و حمام کردیم و کم کم شکلی پیدا کردیم. ولی خوابگاه ما همان راهرو بود که زندانیان هنگام عبور خیلی می بایست دقت کنند که پا روی دست و پای ما نگذارند

.

صبح ها قرآن می خواندیم و زندانی ها که شب ها دیر می خوابیدند از صدای قرآن خواندن ما بدشان می آمد و اعتراض می کردند. در آنجا خبری از نماز و قرآن نبود چون اکثر زندانیان دزد، قاتل و هروئینی بودند و برای شکنجه ی روحی، ما را داخل آنها آورده بودند. خلاصه یک روز صبح آقای غلامرضا غلامرضا زاده که در حال قرآن خواندن بود، جناب سروان سرنوشت که رئیس زندان بود آمد و قرآن را گرفت و مشتی به دهان او زد و گفت: پدرسوخته ها مردم را می کشید و می آیید اینجا قرآن می خوانید و بنا کرد به مسخره کردن و بعضی که هم خواب بودیم یک لگد نثار کرد و می گفت: پدر سوخته ها خیال می کنند که دوره ی نقاحتشان را می گذرانند، می گفت پدرتان را در می آورم. تا سه ماه به همین منوال گذشت. بدون خوابگاه بودیم که پس از آن یکی دو دانه پتو دادند و این پتوهای سیاه آن قدر بو می داد و پر از شپش بود که نمی شد آنها را به عنوان رو انداز استفاده کرد و این کار باعث شد که لباس و پتوها را بجوشانیم. این زندان ۴۰۰ نفره بود که ۸۰۰ نفر را در آن جای داده بودند. پس از آن جمع زیادی افغانی آوردند

.

وضعیت بدتر شد و همه ی زندانیان اعتراض کردند که این چه وضعیتی است ولی این ماجرا زود گذشت و افغان ها رفتند. وقتی که به ملاقات می آمدند خیلی چیزها برای ما می آوردند و از هر جهت چیزهای مورد نیاز تأمین بود. با وجود این ها همه با ما دوست شده بودند حتی درجه دار ها و کم کم حالت عادی شده بود و هر روز خبر تازه ای به ما می رسید که در فلان شهر راهپیمایی شده و تظاهرات علیه حکومت بالا گرفته است. آقای متولی که تقریباً رئیس زندان بود می گفتند آدم خوبی است و زندانی ها به او احترام می گذاشتند

.

آقای سرکار سرنوشت که قاتل حسین انصاری بود، رئیس زندان بود. همان کسی که روزهای اول می زد و می گفت چرا قرآن می خوانید و روز دیگر آمد گفت به این همشهری های من خوابگاه بدهید، ملافه های تمیز بدهید. پس از سه ماه داشتیم کسی می شدیم، نگو این بنده ی شیطان را گویا تعقیب می کردند که او را بگیرند و بکشند. گویا سگه از ناتوانی مهربان شده بود، خلاصه به ما اطاق دادند که ۲ متر طول و ۵/۲ متر عرض داشت و هر طرف آن سه تخت خواب روی هم چیده بودند که جمعاً ۹ نفر در این اتاق زندگی می کردیم. وسط اطاق حدوداً ۱×5/1 متر باقی مانده بود

.

سرگذشت حاج حسن حسنی در زندان به نقل از حاج محمد غلامرضا زاده؛

روزهای اول که زندان بودیم، یک شب حاج حسن حسنی در خواب گفته بود درود بر خمینی

.

نگهبانان فهمیده بودند. صبح همان روز حاج حسن را بردند در جای دیگر و خیلی او را اذیت کرده بودند. یک هفته ما او را ندیدیم و یک روز گفتند که حاج حسن را به زنجیر کشیده اند. دیدم که او را به درگاه غذاخوری آویزان کرده اند و یک پتو بسته بودند به دورش و تمام بدنش را از نوک پا تا مچ دست ها با زنجیر بسته و دو مچ دست را با همان زنجیر به بالای درگاه بسته اند. ما همه شروع کردیم به گریه کردن. بابا این بیچاره را که کشتید و این قدر ضعیف شده بود که به زور نفس می کشید. خلاصه با داد و فریاد همه او را پایین آوردند و همچنان بسته بود. قبل از اینکه او را پایین بیاورند به او گفته بودند بگو جاوید شاه و او در زنجیر آهسته می گفت جاوید شاه و پس از چند ساعت او را به خوابگاه آوردند. او مدتی دیوانه شده بود دائم می گفت جاوید شاه و… غذا نمی خورد و حرف هیچ کس را گوش نمی کرد و هیچ نمی فهمید

.

در این دوران خیلی ما را اذیت کردند و شکنجه ی روحی می دادند، فحش به رهبر می دادند و ما را به زندانی آورده بودند که تمامش افرادی ناجور و غیر عادی بودند و داخل زندان هروئین فروخته می شد. حمام بدون لنگ و شرت و هیچ حیا و شرمی در کار نبود. حتی در موردی هروئین داخل زندان آورده بودند که رئیس زندان متوجه شده بود و شخصی به نام یحیی صاحب کفشی که هروئین داخل پاشنه ی آن بود حدوداً نیم کیلو. او را بردند به محل دیگر، زندانیان شورش کردند و با شیشه های نوشابه روی شکم خود می کشیدند به طوری که خون زندان را فراگرفته بود و حالت عجیب و ترسناکی بود. بعد از آن یحیی که نماینده ی زندانیان بود را آوردند و گفتند ما کاری به او نداریم و همین الان او می آید کنار شما. خلاصه خیلی مشکل بود تحمل این همه مشکلات و سختی و بیگاری در زندان که مدت پنج ماه به همین حال گذشت و چه گذشتنی؟! با جسمی پوک و کج و معوج از زندان آزاد شدیم

.

در آن وقت که جوان بودیم چندان احساس ناقصی بدن نمی کردم. پس از چند سال کمردرد شدیدی گرفتم و پس از مراجعه به دکتر و عکس برداری گفت که سه تا از مهره های بالای ستون فقرات کج شده است و دکتر گفت که نباید کار کنید در غیر این صورت فلج می شوید

.

من که چاره ای جز کار کردن نداشتم به ناچار کار می کردم و در حال حاضر هر روز که می گذرد ضعیف تر و ناراحت تر هستم، ولی هر چه خدا بخواهد و خداوند داد ما را از ظالمین بگیرد و امیدوارم که هرگز نگذاریم که ظالم روی کار بیاید

.

روایت چهارم؛

بسمه تعالی، اینجانب حاج غلامرضا غلامرضا زاده، فرزند مرحوم غلامعباس، شماره ی شناسنامه ۲۱۲، متولد سال ۱۳۱۵، جریان قتل حسینی معاون پاسگاه ژاندارمری احمد آباد که در سال ۱۳۵۷ با تعدادی سرباز و درجه دار وارد روستای حجت آباد شدند آنها در تعقیب آقای عبدوس و آقای کرباسی بودند. آنان را پیدا نکرده و تعدادی از طلبه ها که آن روز در حجت آباد بودند، مورد ضرب و شتم قرار گرفتند و مردم که شب های جشن نیمه ی شعبان، پای منبر آقای عبدوس می رفتند، گوش به زنگ بودند که اگر حرکتی از طرف رژیم شد از روحانیت دفاع کنند. همین که نیروهای پاسگاه رژیم وارد ده شدند مردم نیز پشت سر آنها آمدند، چون مردم خواستند از روحانیت دفاع کنند، با نیروهای رژیم درگیر شدند و آنها تیراندازی می کردند، مردم هم با آجر و سنگ با آنها به مبارزه برخاستند تا اینکه معاون پاسگاه از صحنه فرار کرد و عده ای دیگر از روستاهای اطراف آمدند خیابان را بستند و در نتیجه معاون پاسگاه کشته شد و نیروهای دیگر چون مقاومت مردم را دیدند فرار کردند. ساعتی بعد نیروی بسیاری وارد منطقه کردند به طوری که دیگر کسی قدرت در روستا ماندن را نداشت. تمام گاو و گوسفند ها از تشنگی و گرسنگی تقریباً نابود شدند

.

روز بعد اینجانب را دستگیر کردند و هنگام دستگیری خیلی قنداق تفنگ به من زدند و طوری مرا کتک می زدند که مجروح شدم. بعد از آن به پاسگاه بردند و شروع به بازجویی من کردند. می خواستند از من اقرار بگیرند که روحانیت کجا هستند. من مقاومت می کردم دو نفر از نیروهای رژیم رفتارهای ناجور انجام دادند. چند مرتبه مرا تهدید کردند و مرا به تیر برق بستند و گفتند با تیر خفیف تو را می کشیم تا از این طریق از من اعتراف بگیرند. من مقاومت می کردم. سرم را به دیوار سنگی پاسگاه می زدند و با لگد بر ساق پاهای من می زدند و با مشت در شکم من می کوبیدند. بعد از اینکه نتوانستند با این شکنجه ها و تهدیدات چیزی از من دربیاورند جریان ادامه یافت تا اینکه نیروهای رژیم، بیضه های مرا مالش می دادند به طوری که از هوش می رفتم. بعد از اینکه به هوش می آمدم می پرسیدند که به دستور چه کسی بوده؟ من جواب می دادم هیچ کس و دو مرتبه مرا می زدند و می گفتند تو را می کشیم. من هم می گفتم هر کاری می خواهید انجام دهید. من چیزی ندیده ام. در روز بیست و چهارم تیرماه ۱۳۵۷ که هوا خیلی گرم بود و ما را وسط پاسگاه روی زمین های داغ که بتونی بود و ما هم که یک زیرشلوار بیشتر نپوشیده بودیم بسیار سوزان بود و بعد با طناب ما را به هم بستند به طوری که خوب از گرما بسوزیم. بعد از آن ما را به رفسنجان و سپس به کرمان منتقل کردند و پنج ماه در زندان بودیم

.

انقلاب اسلامی به پیروزی رسید ما از زندان آزاد شدیم و در این دوران شکنجه هایی به من کردند مانند شکنجه ی اسرائیلی ها و آقایانی که با من زندان بودند عبارتند از

:

مرحوم حاج محمد کارتی، حاج حسن چاهخوی حسنی، حاج محمد محمودی، حاج محمد علی کریمی، حاج حسین طالبی، حاج محمد غلامرضا زاده، مرحوم حسین قربانی، حسین باقری، حسین کاظمی، حاج اکبر رحیمی، محمد رحیمی، حاج اصغر سلیمی

.

در آن زمان که زندان بودم، خانم اینجانب پسری به نام حسین را شیر می داد. بس ترس زیادی از نیروهای رژیم داشت و سخت گیری نیروها در ده و زندانی ما و شایعاتی که به گوش آنها در رابطه با سرنوشت ما می شد تماماً شیر جوش به این بچه خورانده بود و چاره ای دیگر نبود. بعد از آزادی من از زندان، بچه مریض شد و در اثر مریضی باعث شد که جفت چشم های او نابینا شود و فعلاً او ۲۶ ساله ولی از نعمت بینایی محروم است و رنج بسیاری می برد. بعضی از دکتر ها گفتند در اثر همان شیرهای جوش، تب مننژیت گرفته و او را نابینا کرده. من نمی دانم خواست خدا بوده یا اینکه در اثر همان ناملایمات بوده ما برای رضای خدا انقلاب کردیم و قدر این انقلاب را هم خوب می دانیم

.

روایت پنجم؛

بسمه تعالی، مرحوم حاج محمد کارتی، فرزند مرحوم رمضان، متولد سال ۱۳۰۴، شماره ی شناسنامه ۳۲۴، صادره از حوزه ی چهار رفسنجان، ساکن امامیه (شاهم آباد) شغل بنا

.

ایشان یکی از دوستان و ارادتمندان مرحوم حاج شیخ حسنعلی کرباسی رحمت الله علیه بود و با ایشان رابطه ی خیلی نزدیکی داشتند. سالیان متمادی مسئول جمع آوری هزینه ی هیأت ولی عصر (عج) در امامیه بود. در جلسات، آن مرحوم شرکت فعال داشت. حتی اعلامیه های جشن نیمه ی شعبان را در منطقه ی فوق به وسیله ی دوچرخه توزیع می کرد

.

به خاطر علاقه به روحانیت یکی از فرزندان خود به نام عباس را با راهنمایی مرحوم حاج آقا کرباسی به حوزه ی علمیه ی قم فرستاد. اهل حساب سال و پرداخت وجوهات شرعیه بود

.

قبل از پیروزی انقلاب در سالی که مرحوم حاج آقا کرباسی با حاج آقا عبدوس را جهت برگزاری جلسات نیمه ی شعبان دعوت کرده بود و انقلاب در حال اوج گیری در تمام شهر ها بود و در جلسات جشن منطقه با جمعیت خیلی زیادی که از تمام منطقه ی کشکوئیه، انار، رفسنجان، نوق، شهر بابک و جاهای دیگر شرکت می کردند. در حال برگزاری بود که مأموران پاسگاه احمد آباد، جهت دستگیری مرحوم حاج آقا کرباسی و حجت الاسلام عبدوس به حجت آباد آمدند، تعدادی از طلاب منطقه از جمله فرزند مرحوم حاج محمد کارتی که طلبه بود را دستگیر نمودند تا به پاسگاه منتقل کنند و شب قبل هم جهت دستگیری نامبردگان به روستای شریف آباد آمده بودند ولی موفق به دستگیری ایشان نشده و مردم هم در جریان مقاصد پاسگاه قرار داشتند. در روز بعد مأموران پاسگاه از طریق جاده ی محمد آباد ساقی به حجت آباد آمدند، مردم هم که در باغ های پسته مشغول کار بودند با مشاهده ی مأموران پاسگاه کار را تعطیل و با خبر دادن به سایرین همگی در حجت آباد اجتماع می کنند و پس از گفتگوهای زیادی که بین مردم و مأموران رد و بدل شد، آنها احساس کردند که تاب مقاومت در برابر مردم را ندارند و در حال فرار بودند و هر لحظه به جمعیت زنان و مردان اضافه می شد. معاون پاسگاه در حال فرار به میدان ضبط پسته ی آقای امین، پناه می برد و مردم هم با حمله به ایشان و زدن آجرهای موجود در میدان به سر و صورت او باعث کشته شدن او می گردد. بعد از این واقعه تهاجم مأموران حکومت به روستای منطقه آغاز و در این رابطه افرادی را دستگیر و به پاسگاه منتقل کردند

.

مرحوم حاج محمد کارتی روز واقعه در میدان ضبط پسته ی هرندی در احمد آباد کار می کرد و بعد از شنیدن قضیه و تعطیل کردن کار و مراجعه به حجت آباد و منزل خویش در امامیه تا اینکه روز بعد حدود ظهر دستگیر می شوند و علت دستگیری ایشان رابطه ی نزدیک با مرحوم حاج آقا کرباسی، طلبه بودن فرزندش، پیدا شدن نامه ای که فرزندش از قم به ایشان نوشته بود و بنا به توصیه ی امام (ره) عید سال۱۳۵۶ را عزای عمومی اعلام کرده بودند و به دست آمدن رسید وجوهات شرعیه که توسط مرحوم حاج محمد کارتی پرداخت شده بود، این مسائل باعث دستگیری ایشان گردید. البته شب قبل منزل آن مرحوم توسط یکی از افراد محل که با ساواک همکاری نزدیک داشت به مأمورین پاسگاه و نیروهای اعزامی نشان داده شده بود و آن روز به همراه ایشان داماد وی که حاج حسین طالبی نژاد بود، دستگیر می شوند. پس از انتقال به پاسگاه احمد آباد متوجه می شوند که افراد خیلی زیادی دستگیر و به پاسگاه منتقل شده اند. بعد از اذیت و شکنجه و ضرب و شتم دستگیر شدگان، آنها را به ژاندارمری رفسنجان انتقال می دهند و پس از بازجویی های اولیه تعدادی را آزاد و بقیه را به زندان کرمان منتقل می کنند. افراد خیلی کمی بعد از چهار روز از زندان کرمان آزاد و حدود شانزده نفر به مدت چهار ماه یا بیشتر در کرمان زندانی بودند. با اوج گیری انقلاب در تمام شهر ها و روستاهای ایران چند روز به محرم باقی مانده بود که با ضمانت بعضی از معتمدین این افراد آزاد و با استقبال بسیار گرم و بی سابقه ی مردم رو به رو شدند. تا یک هفته منزل این افراد رفت و آمد مردم محل بود

.

به طوری که منزل این افراد ظرفیت پذیرایی از مردم را نداشت

.

نویسنده ی این سطور فرزند مرحوم حاج محمد کارتی به نام عباس شهرت کافی متولد سال

۱

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.