خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل اقتصاد سیاسی بقاء: مشارکت در توسعه (۱)
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل اقتصاد سیاسی بقاء: مشارکت در توسعه (۱) قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل روایت افلاطون از همگامی نوشتار و دموکراسی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل روایت افلاطون از همگامی نوشتار و دموکراسی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
05ساعت
10دقیقه
27ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 50

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم آخرین فروخته شده 30 دقیقه
3 افرادی که اکنون این محصول را تماشا می کنند!
توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل منطق پسایند، بحران مدرنیته و مشارکت سیاسی را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.

تاریخ دریافت: ۱۲/۱۲/۷۹
تاریخ تایید: ۲۰/۲/۸۰
چکیده:
تفکر سیاسی مدرن در ذیل تفکر مدرن قرار می گیرد و از نتایج آن تاثیر می پذیرد . آنچه فلسفه سیاسی مدرن خوانده می شود، در واقع از بسیاری از جنبه ها، شکل بازسازی شده بینش مدرن در قلمرو سیاست است . به همین دلیل، نمی توان از سیاست مدرن سخن گفت، بدون آنکه ابعاد فلسفی امر مدرن را در نظر گرفت . در مقاله حاضر یکی از جنبه های تفکر مدرن، یعنی میل به بازسازی مداوم نظم و دغدغه جانشین کردن نظم جدید به جای نظم قبلی برای رفع بحران مورد بحث قرار می گیرد . فقدان این انگاره در نزد اندیشمندان پست مدرن یکی از عوامل مهم در این چرخش فلسفی پست مدرنیسم می باشد . در گفتمان پست مدرنیسم، دائمی بودن و چاره ناپذیری بحران به عنوان یک اصل پذیرفته می شود و تدبیر سیاسی برای نظم بخشی و استقرار نظم جدید مغفول می ماند . این موضوع رویکرد پست مدرن به سیاست را از رویکرد مدرن متمایز می کند . در مقاله حاضر تبعات این طرز تلقی برای اندیشه سیاسی پست مدرن بررسی و مشارکت سیاسی به عنوان مصداقی برای این موضوع مورد بحث قرار می گیرد .
واژگان کلیدی: سیاست، پست مدرن، نظم، بحران، مشارکت سیاسی
در آثار اخیر در زمینه های فلسفه و علوم اجتماعی پیشوند «پسا» ، (Post) رواج زیادی یافته و در انواع ترکیبات از آن استفاده می شود . پیشوند «پسا» یکی از اجزای این اصطلاح های تازه باب شده را تشکیل می دهد . بطور مثال، از جامعه «پسا صنعتی » ، ( Post – industrial) زیاد صحبت می شود . این جامعه، مطابق تعریف، مرحله انقلاب صنعتی و صنایع دودکش دار را پشت سر گذاشته و در آن تکنولوژی اطلاعات وجه غالب را تشکیل می دهد . در جامعه شناسی و فلسفه معاصر واژه های دیگری مانند «پسا عرفی » ، ] ,(Post – secular) پسا کمیابی » ، ] ,(Post – scarcity) پسا ساختارگرا» ، (Post – structuralist) و «پست مدرن » ، (Post – smodern) ، اندک اندک به اطلاعات جا افتاده و کاملا تعریف شده ای تبدیل می گردند .
«وانیشتاین » حتی واژه غریب «مدرنیته پسا تمدنی » ، (Post – scivilzed modernity) را به کار برده است . عصری که در آن «وحشی مدنی » متجدد، با رمززدایی از فرهنگ شروع به واسازی خود می کند و با انتقاد از خود و انتقاد از ناکامیهای مدرنیته بدنبال یافتن لذت و کامجوییهای زندگی در یک «پساتمدن » جدید است . (۲) طبعا چنین فضایی رفتارهای مشارکتی خاص خود را می طلبد و انتظارات نیز فرق خواهد کرد .
کاربرد پیشوند «پسا» تنها جامعه شناسی و فلسفه محدود نمی شود، بلکه آن را در آثار هنری، تاریخی و روانشناسی نیز می توان یافت; اما این واژه چرا این چنین رواج یافته است؟ و بالاتر از آن، این واژه را چگونه باید تعبیر کرد؟ به نظر می رسد، ایندو موضوع به هم مربوط باشند . زیرا گفتگو درباره منشاء پدیده ها از بحث درباره نحوه «تفسیر» شان جدایی پذیر نیست .
زمانی که ما بدانیم یک امر چه خاستگاهی دارد، به مراتب بهتر خواهیم توانست درباره کم و کیف آن داوری کنیم . بنابراین، شناخت اسباب و علل ظهور ایده «پسا – بودن » در مباحث فلسفی و اجتماعی به درک معنای این ایده کمک می کند .
در مقاله حاضر بحران مدرنیته به منزله پیش زمینه ظهور «منطق پسایند» در مطالعات فلسفی و اجتماعی معرفی شده است و بر مبنای آن درباره رابطه مدرن و پست مدرن بحث می شود . بطور کلی، پست مدرنیسم، به عنوان یک «گفتمان فلسفی » ، حاصل باز اندیشی در امر مدرن و تقلای مدرنها برای حل بحران آن است . در این چارچوب پست مدرنیسم نه نفی مدرن بلکه بازسازی آن و فلسفه پست مدرن خود فهمی جدید از گفتمان فلسفی مدرن محسوب می شود .
منظور از «گفتمان » در این جا همانا نظامهای معنایی و راه های باز نمونی خودمان و جهانمان به دیگران است که طی آن نه تنها آنچه را که می اندیشیم و انجام می دهیم و آرزوها و اشتیاقهایمان را بیان می کنیم بلکه «موضوعهای شناسایی » خویشتن را می سازیم و آن را در جریان گفتگوها و استدلالهایمان باز تولید می کنیم . فراگرد تولید یک گفتمان، شامل قالب ریزی داده ها در مدلهایی و مربوط کردن آن با شرایط و داده های جدید است . در این تلقی، وجه شناختی «گفتمان » بر سایر ابعاد آن می چربد و نویسنده به وجود پیوند نزدیکی بین تفسیر و نحوه بازنمونی آن در برخوردهای اجتماعی قائل است . (۳)
پست مدرنیسم، در مقام یک «گفتمان فلسفی » نظام معنایی نوینی برای جهان مدرن و تبدیل مدرنتیه به یک «موضوع شناسی » ارائه می دهد . در این تعبیر «مدرن » با افزودن واژه «پسا» به یک «غیر» تبدیل می شود و سپس به نقد کشیده می شود . استدلال نگارنده در طول مقاله بر این محور استوار است که این «غیریت سازی » همانند «غیریت سازیهای » مشابه در چارچوب گفتمانی و در درون یک بستار صورت می گیرد; و گرنه ساختن «پست مدرن » به عنوان یک «همان » و قرار دادن آن در مقابل «دیگری » مدرن با اصول اولیه پست مدرنیسم تعارض آشکار دارد .
ازسوی دیگر، به این موضوع پرداخته خواهد شد که ایده «مدرن » بر اساس منطق «نظم دادن به امور» (مصنوع سازی امور) شکل گرفته و توالی مدرنیته بر اساس زنجیره نظم – بحران – نظم جدید می باشد . ظهور منطق «پسایند» بدنبال گسیختگی در این زنجیره صورت گرفته است . به این معنا که پس از حلقه های نظم بحران نوبت به مشروع سازی یک نظم جدید نرسیده بلکه اصولا در امکان برقراری چنین «نظمی » شدیدا تردید می شود . از این رو، پسامدرنیسم تنها حاصل تحول در شناخت شناسی معاصر نبوده است، (۴) بلکه گذشته از آن، از وجود بحران در مدرنیته – یعنی بحران نظم مدرن – نشات می گیرد . مدرن و پست مدرن; گسست یا تداوم
منشا گفتمان پست مدرن بازاندیشی «مدرن » ها درباره خویش است . به عبارت دیگر، متفکران معاصر به مرحله «ریشه زنی » رسیده اند و اکنون می توانند اساس و مبانی تفکر خود را به چالش بگیرند . رسیدن به چنین مرحله ای آنقدرها هم که به نظر می رسد، آسان نیست و نمونه های آن در تاریخ اندیشه بسیار شاد و نادر است . مفهوم «پسایند» در سایه همین نوع تفکر یعنی «به چالش طلبیدن خود» ، معنا پیدا می کند، اما آیا این امر به معنای پایان یافتن است؟ پاسخ نگارنده به این پرسش منفی است . گرایشی در بین پژوهشگران وجود دارد که پست مدرنیسم را گسستی کامل از مدرنیته تلقی کنند و از آن به عنوان «عصری تازه » و «مستقل از عصر مدرن » نام ببرند . آنان پیشوند «پسا» را همچون ابزاری برای این تفکیک گذاری سخت به کار می گیرند . در این صورت پست مدرنیسم معنایی جز «نفی مدرن » نخواهد داشت .
البته همانطور که برخی نظریه پردازان پست مدرنیسم مانند «دیویدهاروی » ، «فرانسوا لیوتار» و «ژان بودریار» اشاره می کنند، شرایط پست مدرن محصول توسعه و فن آوریهای اطلاعاتی و گسترش شبکه های رسانه ای و رایانه ای است; ولی از این تحولات نمی توان نتیجه گرفت که عصر مدرن پشت سر گذاشته شده و با عصری کاملا متفاوت مواجه هستیم . برخی اندیشمندان نزدیک به این نحله فکری به این نکته اذعان دارند و پست مدرن را صرفا مرحله ای از مدرن تصور می کنند . برای مثال، «لیوتار» در مقاله «پاسخ به پرسش: پست مدرنیسم چیست؟» صریحا چنین اظهار نظر می کند که «بی تردید پست مدرنیسم بخشی از مدرن است » . (۵)
اگر چه برخی پست مدرنیستها در ضمیر ناخود آگاه خود داعیه آوردن چیز کاملا جدیدی را دارند، ولی حتی آنها نیز در نهایت مجبورند بپذیرند که اصولا باور به «پایان چیزی » و اعتقاد به آغاز امر تازه با چارچوبهای تفکر پست مدرنیستی سازگار نیست . در واقع، بدنبال «امر نو» و «شروع جدید» بودن، جزء دغدغه های تفکر مدرن و نه پست مدرن است و پست مدرنها از چنین وسوسه ای دست شسته اند . یکی از ویژگیهای پست مدرنیسم تردید کردن در امکان آوردن چیزی جدید و تردید در امکان ایجاد گسست و پیشتاز بودن است .
کسانی که چنین اوصافی را به پست مدرنیسم نسبت می دهند، خطوط اصلی و استخوانبدی این گفتمان را نادیده می گیرند . گوهر پست مدرنیسم سازش با آنچه موجود و قطع امید از امکان ارائه امر نوین است . از این لحاظ، پست مدرنیسم با تفکرات اولیه مدرن منافات دارد . نخستین اندیشمندان مدرن شور ایجاد تحولات بنیادین را در سر داشتند . آنها می خواستند بر «جهان کهن » نقطه پایان بگذارند و عصری تازه را بگشایند . (۶) چنین شور سرکشی در پست مدرنیسم وجود ندارد .
در نظر گرفتن «امر مدرن » به عنوان «امری جدید» مسائل فلسفی خاصی را به دنبال دارد . بر طبق آن، مدرنیته «دال » عصر بدیع و تازه ای قلمداد می شود . بینشها و آداب رفتاری این دوره با بینشها و آداب گذشته یکسره تفاوت دارد . از این چشم انداز، مدرنیته یک رویداد تاریخی بخصوص نیست بلکه گسست تاریخی است . این گسست به دفعات در تاریخ و در جریان پیشرفت بشری بوقوع می پیوندد .
البته به طریق دیگری نیز می توان از «امر متمایز» مدرن سخن به میان آورد و آن درک مدرنیته بر مبنای مقولات متعددی است که مدرنیته زاده آنها است . در این حالت نیز مدرنیته یک شروع نو محسوب می شود . زیرا با گسست گفتمانی و تثبیت بنیادهای جدید همراه است; با این تفاوت که دیگر نمی توان دعوی تکرار مداوم و مرتب آن را داشت . در این حالت مدرنیته به یک دوره تاریخی تبدیل می شود که نقطه آغاز دارد، تداوم زمانی یافته و نقطه پایانی برای آن قابل تصور است . کسانی که مدرنیته را یک «دوره تاریخی » در نظر می گیرند، معمولا کمترین دستاورد این نگرش را شناخت پیوستگیهای گفتمانی و حد و مرزهای مدرنیته ارزیابی می کنند . چنین تلقی از مدرنیته با این تصور که امر مدرن قبل و پس دارد، کاملا منطبق است .
به نظر می رسد، کسانی که با چنین استدلالی بین مدرن و پست مدرن تفکیک می گذارند، دچار یک اشتباه تئوریک شده باشند . آنها با در نظر گرفتن مدرنیته، به مثابه یک کلیت، عملا مدرنیته را به یک هویت ساخته و پرداخته تقلیل می دهند و بدین ترتیب آن را به یک «موضوع » محدود تبدیل می کنند و سپس آن را به وسیله ای برای «غیریت سازی » بین مدرن و پست مدرن بدل می کنند . چنین تصوری با اساس تفکر پست مدرن همخوان نیست . زیرا پست مدرنها، برخلاف فیلسوفان مدرن، اصلا چنین احساسی ندارند که باید بین خود و قبل از خود گسستی ایجاد کرد . مشکل بسیاری از پست مدرنها این است که با طرح مساله «لزوم فراگذری از مدرن » خود به منطق اندیشیدن بر مبنای متضاد سازی و متافیزیک حضور دچار می شوند . به همین نسبت، ایده مدرنیته به عنوان یک دوره کمال یافته و آماده گذار به دوره بعدتر نیز با روح تفکر پست مدرن بی ارتباط است .
راهبردهای پست مدرنیستی اصولا با ضرورت «انتخاب » بین دو چیز و اختیار یکی به دستاویز غیریت سازی علیه دیگری مخالفند . تفکر مدرن با اتخاذ چنین روشی پر و بال پیدا کرد; در حالی که پست مدرنیسم نمی تواند به «توهم » پایان قائل باشد . گذشته از آن، بسیاری از موضوعهای مورد علاقه مباحث پست مدرنیستی جزء میراث به جامانده از گذشته است . (۷) با توجه به این مساله سخن گفتن از گسست تاریخی بین مدرن و پست مدرن و مشاجره بر سر تعیین زمان آن منتفی می شود . مدرنیته و بحران نظم زا
بطور کلی، به سختی می توان در مورد مفهوم «مدرن » واژه «پایان » را به کار برد . وجود «امر مدرن » وابسته به تلاش خستگی ناپذیر و بی قرارانه ذهن مدرن برای ارائه تفسیر مداوم درباره خود و جهان است . آنچه تفکر مدرن را از تفکر پیش از آن جدا می کند، باز اندیشی پیوسته مدرنها در مبانی خویش است . آگاهی مدرن مدام هشدار می دهد، انتقاد می کند و به طرز وقفه ناپذیری در پی ایجاد تغییر در چیزها است . تفکر مدرن، به مفهوم ناب آن، مدام می خواهد که از چهره واقعیت نقاب برگیرد و از نظمی در برابر نظم دیگر دفاع می کند، ولی این جایگزینیها بدون بحران میسر نیست .
در دوره های بحران، نظمها فرو می پاشند و پس از یک دوره انتقالی جای خود را به نظم جدید می دهند، ولی نظمهای بعدی نیز از فروپاشی مصون نیستند . این منطق تحولی در دوره قبل از مدرن قابل تصور نبود . زیرا نظم امری طبیعی تصور می شد . در واقع، نظم برای نخستین بار در دوره مدرن به صورت امری مصنوعی فرض شد .
در تفکر مدرن – درست برخلاف تفکر قبل از آن – حالت طبیعی، گونه ای هرج و مرج قلمداد می شود . در این تفکر دست بردن در طبیعت برای «نظم بخشیدن » به طبیعت جزء وظایف انسانی است .
تفکر سیاسی و فلسفی مدرن براساس نیتی شکل گرفت . از این لحاظ، «توماس هابز» فیلسوف سیاسی از انگلیس را می توان جزء متقدمین تفکر سیاسی مدرن قرار داد . او با میراث ارسطویی در سیاست مقابله کرد و به جای آن که آدمی را «حیوانی مدنی الطبع » بداند، فرض را بر این قرار داد که انسان موجودی است که برای زندگی سیاسی آموزش ببیند .
به عقیده «هابز» انسان از طریق روند «اجتماعی شدن » آماده زندگی در جامعه سیاسی می شود; و گرنه حالت طبیعی انسانی آکنده از هرج و مرج و اغتشاش است . جهان طبیعی یک جهان در سیلان است و برای مهار آن، به عقیده «هابز» باید نظمی تعبیه کرد . او با بیان این مطلب، فیلسوفی مدرن محسوب می شود . زیرا تلاش برای استقرار یک جامعه بسامان که آفریده انسان باشد، جزء ملزومات تفکر مدرن است . از این رو، مدرنیته صرفا یک کلیت تاریخی یا جغرافیایی محض نیست بلکه حاوی نوعی نگرش خاص نسبت به نظم و شرایط اجتماعی است . مدرنها به نظمی باور دارند که مانع و رادعی در برابر مسیر ممتد گذران طبیعی قرار دهد و آن را بر حسب قدرت اراده و محاسبه تسخیر کند . از آنچه گفته شد، می توان چنین نتیجه گرفت که بین «نظم نوین » و «آگاهی به نظم » رابطه تنگاتنگی وجود دارد .
از سوی دیگر، تفکر مدرن خواه ناخواه باید پاسخی به مساله «تولید نظم » بدهد . متفکران مدرن می کوشند تا با «ابهام زدایی » از زندگی به این مقصود دست پیدا کنند . مدرنیته زائیده اشتیاق انسان به آموختن زبان جهان و شفافیت شناخت جهان است . مدرنها می خواهند زبان طبیعت را بشناسند و مهمتر از آن، کوشیده اند این زبان را تحت کنترل خود در آورند و نظم دلخواه خود را بر طبیعت حاکم گردانند .
به این ترتیب، همان گونه که «زیگموند باومن » در کتاب «مدرنیته و ابهام » توضیح می دهد، هدف نهایی مدرنیته همواره خلق یک دنیای آزاد از ابهام، شفاف و دارای انتخابهای عقلانی بوده است . (۸) این حرکت طیف وسیعی از فعالیتهای مختلف سیاسی و اقتصادی و فنی را شامل می شود . مدرنها، جدا از این که چه سمتگیری ایدئولوژیکی داشته اند، همواره از استقرار یک نظم فارغ از ابهام و بی یقینی دفاع کرده اند، اما از آن جا که چنین هدفی به سختی تحقق پذیر است، نظمها مشکل ساز می شوند و طرح ابهام زدایی از جهان، کامیاب نبوده است . در طول دو قرن اخیر بارها امیدهای انسانی به کابوس تبدیل شده اند; بصورتی که اندک اندک شور مدرن برای جایگزینی یک نظم مصنوعی نهایی و ابدی و ابهام زدایی از جهان و تکمیل طرح ناتمام مدرنیته رنگ باخته است .
ظهور منطق «پسایند» و کوشش جمعی از اندیشمندان برای فاصله گیری و فاصله گذاری با مدرنیته با التفات به بحران دنیای متجدد صورت گرفته است . اساس این بحران را اختلال مکانیزم رفتن از یک نظم به نظم بالاتر و بر هم خوردن تقابل سازی بین نظم و خائوس تشکیل می دهد .
البته، همان گونه که قراین نشان می دهد، این بحران بیانگر حاکم شدن حالت آشوب و اغتشاش نیست، بلکه بیشتر به نقطه بحرانی یک چرخش شباهت دارد . این بحران مولود آگاهی به نارسایی برنامه های مدرن است و به نوبه خود مولد نوعی نسبی گرایی بوده است . پست مدرنها برای درمان این بحران قدم به میدان گذارده اند .
نقطه جدایی مدرن و پست مدرن و معنادار شدن پیشوند «پسا» در همین لحظه است . به این ترتیب، اندیشه های پست مدرن را می توان در چارچوب نوعی نظریه «بحران » تفسیر کرد . این بحران در ارکان مختلف اندیشه ها و زندگی مدرن بازتاب دارد . برای مثال، می توان نمودهای آن را در بحران اقتدار، بحران مشروعیت و بحران غایتمندیها مشاهده کرد .
شاید بتوان کلی ترین شکل این بحران را در تردیدهای موجود در صحت روایتهای اعظم مدرنیته یافت . (۹) این روایتهای اعظم مدعی شان و جایگاه فراروایی عام هستند و کلیت روایتی را پدید می آورند . پست مدرنیسم این را که بتوان جهان را در ارتباط با روایتهای اعظم و نظریه های کلان شناخت، رد می کند و بر ضرورت همزیستی تکثر و تنوع – باتوجه به تنوع شرایط – تاکید دارد .
بهر حال، این رویکرد بیانگر آنست که پست مدرنیسم بیش از آن که محصول دگرگونی بنیادی در زندگی مدرن و ورود به یک صورتبندی نوین سیاسی – اجتماعی باشد، از تغییر نگاه به خود و جهان و تردید در مورد امکان تغییر در نظمهای موجود به مت بهتر شدن نشات می گیرد . بی تردید بسیاری از آثار و جوانب زندگی مدرن (مانند فردگرایی، سرمایه داری، حس خودفرمانی، اندیشه انتقادی و غیره) همچنان باقی است .
این امر بدان معناست که شرایط زندگی انسانها طی ۵۰ سال اخیر تا حدود زیادی دست نخورده باقی مانده است . ظهور موج نظرات پسامارکسیستی، پست مدرن و پسا ساختار گرایانه نشانه تغییر بنیادی جوامع بشری نیست; بلکه این تحولات فکری زاییده به چالش طلبیده شدن روایتهای اعظم مدرن – خواه چپ و خواه راست – و شکاکیت نسبت به افکار گذشته است .
این شکاکیت از آن جا ناشی می شود که ما، هر چه بیشتر دنیا را بشناسیم، بیشتر به این نکته واقف می شویم که از طریق فنون و دانش خود قادر به کنترل آن نیستیم . به همین خاطر، «نوئل اسو لیوان » بدرستی به این نکته اشاره می کند که مساله دنیای پست مدرن، بر خلاف دنیای مدرن مورد نظر «ماکس وبر» دیگر آن نیست که بیش از حد سازمان یافته است و تحت کنترل دیوان سالارانه قرار دارد، بلکه مشکل اصلی چنین دنیایی آن است که همه چیزهای آن اساسا از کنترل خارج شده و هیچ طریق واحدی برای به چنگ آوردن این دنیا نمی تواند متصور باشد . (۱۰)
چنین شرایطی پیامدهای خاصی را در پی دارد . از جمله این که در قابلیتهای زبانی برای «حل مساله » به نحو جدی شک می شود . زیرا این قابلیتهای زبانی، بدنبال محو قابلیت آن در آفرینش دنیای نو، رنگ می بازد . نگرشهای جدید عقلانیت مدرن را از «دکارت » تا «کانت » به نقد می کشند و دیگر در پی یافتن کلیات و یا دستیابی به یک «عقل فراگذرنده » نیستند و به جای پرداختن به امور کلی به بحث درباره امور محتمل الوقوع توجه بیشتری نشان می دهند . زیرا نسبت به امکان رسیدن به اصول کلی و یک «نظم جهانی » مشکوکند .
طبق این روایت امور نسبیت دارند و اصالت منظم (۱۱) مجال ظهور پیدا می کند . بطور کلی، هر چشم اندازی (پرسپکتیو) یک راه نگریستن است و از آن جا که در پست مدرنیسم راهی یگانه برای نگریستن وجود ندارد، راه حلی جز تکثر و اتکاء به طیف وسیعی از چشم اندازهای مختلف باقی نمی ماند . وجه مشترک همه رویکردهای اخیری که با پیشوند «پسا» شناخته می شوند، در این است که هیچ یک از آنها به روش واحدی برای توضیح و حل مسائل قائل نیستند و در مقابل از بازی زبانی، تکثر شناخت شناسانه و تاکید بر امور محتمل الوقوع سخن می گویند .
در چنین تلقی از جامعه و معرفت بشری، ابهام همچنان به قوت خود باقی می ماند . با این فرق که برخلاف متفکران مدرن، اکنون این ابهام به رسمیت شناخته می شود . مدرنها وجود ابهام را تایید می کنند ولی حاضر به پذیرش آن نیستند . با وجود این، اصولا ابهام و تردید و شک جزء ذاتی اندیشه مدرن و همزاد آن است . در واقع، عبارت «من می اندیشم پس هستم » (توجیه دکارتی درباره ذهنیت مدرن) در پاسخ به «اضطراب دکارتی » و برای توجیه واقعیت ارائه شد . این تشکیک و تردید و ابهام از ابتدا در بطن مدرنیته بوده است . پست مدرنیسم نه تنها از این دایره خارج نشد بلکه با آن به سازش رسیده است . پست مدرنیسم ابهامی را که از ابتدا در تفکر مدرن وجود داشته، تقویت می کند . این امر در حوزه های مختلف مشاهده می شود، ولی شاید مهمترین شکل آن «بحران بازنمایی » باشد . نقطه اوج این بحران «سیطره وانموده » است . وانموده ای که دیگر نه با آنچه واقعی بلکه با خودش مبادله می شود و در مداری بسته و فاقد ارجاع قرار دارد . تاکید بر «وانموده » معمولا در نقد نظریه «باز نمایی » آورده می شود . «ژان بودریار» در مقاله ای پیامدهای ناشی از غلبه «نمودن » بر «باز نمایی » را چنین توضیح می دهد:
«بازنمایی از این اصل آغاز می شود که نشانه و امر واقعی با یکدیگر برابرند . این برابری گرچه آرمانی است، کماکان اصلی است نخستین و بنیادین . از سوی دیگر، وانمودن از آرمانی بودن این اصل برابری، از نفی ریشه ای نشانه به مثابه ارزش، از نشانه به منزله سرنگونی و حکم مرگ همه نشانه ها آغاز می شود . گرچه بازنمایی سعی در جذب وانمودن از راه تفسیر آن به منزله بازنمودنی کاذب دارد، وانمودن تمامی ساختمان بازنمایی را به منزله چیزی که خودگونه ای وانمودن بیش نیست، در بر می گیرد .» (۱۲) منطق پسایند و مساله خودآگاهی
اندیشمندان مدرن از ابتدا، برای توصیف و بیان پدیده ها، نیاز به یک زبان جدید را احساس می کردند . اهمیت پیشگامان فکری مدرنیته در آن است که آنها به این موضوع واقف بودند که جهان قدیم غیر قابل اعاده است . دغدغه این اندیشمندان تحکیم بخشیدن به یک «نظم نوین » بود . آنها در صدد پاسخگویی به این پرسش برآمدند که چه باید کرد تا نظم نو ابقاء شود؟
اندیشه مدرن پیش از «کانت » و «هگل » پاسخ در خوری برای این پرسش نداشت . تنها وقتی فلسفه مدرن متاخر توانست بطور تمام عیار به پرسش بالا پاسخ گوید که مساله «آگاهی خود به شرایط خویش » مطرح شد و برای تفکر اهمیت فوری پیدا کرد . در این مقطع «فلسفه آگاهی » به یکی از شعبه های فلسفه تبدیل شد . و فلسفه آگاهی به جای جهانی بی نهایت آشفته و مغشوش، سازمانی از تجربه ها را در نظر آورد که وحدت آن را وحدت ذهن شناسا یا عامل ادارکی تضمین می کرد . این تحول دارای قصدی بود . در واقع، زمانی که وحدت وجود شناختی و عینی جهان رو به اضمحلال گذارد، فلاسفه مدرن، برای جبران این خلاء، کوشیدند که وحدت ذهن شناسا را جایگزین وحدت وجود شناختی از دست رفته کنند . این وحدت جدید مبتنی بر عنصر «آگاهی » بود و فلسفه آگاهی ابزار توجیه آن بود .
پست مدرنیسم فلسفه آگاهی و وحدت ذهن شناسا را به نحو مرگباری به چالش گرفته است، ولی قصد اولیه مدرنها (یعنی نیاز به تامل در شرایط و باز اندیشی در آن) همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است . به هر حال، با این که اهداف روشنگری و مدرنیته محقق نشده، ولی پیامدهای آن ادامه دارد . هر چند پست مدرنیسم از طرح پرسش (واقعیت چیست؟) طفره می رود، ولی کماکان به سنت مدرنیستی پرسش درباره «اکنونی » وفادار است و طرح پرسش «اکنونی ما چیست؟» را کاملا روا می داند .
«میشل فوکو» در بخش