خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 75
فرمت فایل پاورپوینت
ارائهی فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) شامل 69 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی):
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل معجم (شعردینی) :
خداشناسی در دیوان صائب تبریزی حقّ
| لاابالی است حقیقت همه جا می باشد | به خرابات مغان هم گذری باید کرد(۱) |
* * *
| چون شود بی پرده خورشید حقیقت آشکار | جمله ذرّات جهان در یک زمان گردند جمع(۲) |
* * *
| موج از حقیقت گهر بحر غافل است | حادث چگونه درک نماید قدیم را(۳) |
* * *
| دل حق جو نظر بر عالم باطل نمی دارد | که تیر راست کیشان تا هدف منزل نمی دارد(۴) |
* * *
| نظر بر حق بود از خلق عارف را، که پروانه | نظر گاهی به غیر از شمع در محفل نمی دارد(۵) |
* * *
| غافل مشو ز حق به امید قبول خلق | یوسف به سیم قلب فروشد کسی چرا(۶) |
* * *
| سر چه باشد که دریغ از سخن حق دارند؟ | اقتدا به که درین کار به منصور کنی(۷) |
* * *
| دل صدپاره را گفتار حق در وجد می آرد | نیاید وقت ذکر از سبحه صد دانه خودداری(۸) |
* * *
| یک جهت شو در طریق حق که نتواند گرفت | هر دو عالم پیش راهت همت مردانه را(۹) |
* * *
| آشنای حق شد آن کس کز جهان بیگانه شد | هر که زین دریا برآمد گوهر یکدانه شد(۱۰) |
* * *
| سیر سیل نوبهاران بر فراز پل خوش است | در جهان آب و گل شور حقیقت را ببین(۱۱) |
* * *
| نیست چون از غیب روزی دیده حق بین تو را | چهره آیینه داران حقیقت را ببین(۱۲) |
* * *
| گر به امر حق تو را اعضا شود فرمان پذیر | به که چون شاهان کنی تسخیر هفت اقلیم را(۱۳) |
* * *
| هر چه را برداشت حق، بازش حق اندازد به خاک | کی به سعی بندگان تسعیر نازل می شود؟(۱۴) |
* * *
| موج سراب سلسله جنبان تشنگی است | حق جوی را ز عالم باطل چه فایده؟(۱۵) |
* * *
| حق شناسان بی نیازند از دلیل و رهنما | چون شود منزل عیان، سنگ نشان بی حاصل است(۱۶) |
* * *
| حسن معشوق حقیقی نیست در بند نقاب | دست مژگان تو را خواب گران پیچیده است(۱۷) |
* * *
| به اهل حق نپردازند صائب باطل آرایان | مگر منصور را دار فنا از خاک برگیرد(۱۸) |
* * *
| نیست با دیر و حرم مردم حق بین را کار | کور در جستن در، دست به دیوار کشد(۱۹) |
* * *
| می شود واصل دریای حقیقت چو حباب | هر که صائب نظر از هستی خود پوشیده است(۲۰) |
* * *
| دیده حق بین نگردد روزی هر خود پرست | ورنه خرمن های عالم جمله از یک دانه است(۲۱) |
* * *
| جلوه نور حق از خاک سیه می بینند | در دیوار کجا حایل درویشان است؟(۲۲) |
* * *
| سیر بازیگاه عالم طفل طبعان می کنند | چشم حق بین را چه پروای تماشا کردن است؟(۲۳) |
* * *
| حق پرستی، قطره را در کار دریا کردن | است خودشناسی، بحر را در قطره پیدا کردن است(۲۴) |
* * *
| بی وجود حق ز خود آثار هستی یافتن | ذرّه ناچیز بی خورشید پیدا کردن است(۲۵) |
* * *
| هر که غافل از ظهور حق بود در کاینات | بوی یوسف در میان کاروان گم کرده ای است(۲۶) |
* * *
| در حریم میکشان مستانه می گوید سخن | چون به اهل حق رسد گویای اسرار خداست(۲۷) |
* * *
| بود در دیده حق بین من دیر و حرم یکسان | ندارد سنگ کم در پلّه بینش ترازویم(۲۸) |
* * *
| چشم حق بین ز صنم جلوه حق می بیند | عارف از گوشه بتخانه نیاید بیرون(۲۹) |
* * *
| حرف حق بی پرده پیش باطلان گفتن خطاست | از بلندی گشت بر منصور چوب دار حرف(۳۰) |
* * *
| ندارد از شکست خلق پروا دیده حق بین | که کشتی بی خطر باشد چو دریا بیکنار افتد(۳۱) |
* * *
| راه نتوان برد از سنگ نشان در بی نشان | حق طلب را کعبه و بتخانه ای در کار نیست(۳۲) |
* * *
| ندارد شکوه از اوضاع مردم دیده حق بین | به یوسف می توان بخشید جرم کاروانی را(۳۳) |
* * *
| بود بی پرده نور حق هویدا | تو از پوشیده چشمانی چه حاصل(۳۴) |
* * *
| فیض عام حق به ذرّات جهان تابیده است | هیچ نقشی را درین وحدت سرا باطل مخوان(۳۵) |
* * *
| ظهور حق ز باطل چشم من بسته است ای خودبین | تو لیلی را نمی یابّی و من محمل نمی یابم(۳۶) |
* * *
| تو ز کودکی مقیّد شده ای به خاکبازی | نبود به چشم حق بین حرم و کنشت ما را(۳۷) |
* * *
| باطل حجاب دیده حق بین نمی شود | دنیا بهشت در نظر حق پرست ماست(۳۸) |
* * *
| ز نور حق نمی گردد حجاب آسمان مانع | ز رود نیل باشد یوسف سیمین بدن پیدا(۳۹) |
* * *
| غیر حق را می دهی ره در حریم دل چرا | می کشی بر صفحه هستی خط باطل چرا(۴۰) |
* * *
| در چنین وقتی که می باید به حق پرداختن | هر نفس دل را به جایی فکر باطل می کشد(۴۱) |
* * *
| نقش حق چون موج آب زندگانی در نظر | ساده لوحان بر دل خود نقش باطل می زنند(۴۲) |
* * *
| قسمت دنیا ز اهل آخرت شرمندگی است | حق چو شد بی پرده، باطل زردرویی می کشد(۴۳) |
* * *
| نپردازد به سیر باغ جنّت، دیده حق بین | که مهمان از سر خوان کریمان سیر می آید(۴۴) |
* * *
| بی نیاز است ز خلق آن که رسیده است به حق | فارغ از لفظ بود هر که به مضمون زده است(۴۵) |
* * *
| تو را که چشم ز نور ستاره خیره شود | ز آفتاب حقیقت چه در توانی یافت(۴۶) |
* * *
| پیری از دنیای باطل کرد روی من به حق | قامت خم گشته محراب عبادت شد مرا(۴۷) |
* * *
| غیر حق کردم فرامش هرچه در دل داشتم | طاق نسیان از دو عالم قبله گاهی شد مرا(۴۸) |
* * *
| گر چنین عشق حقیقی بر تو پرتو افکند | خط کشد فکر تو صائب بر سر گفتارها(۴۹) |
* * *
| چشم حق بین را نگردد کثرت از وحدت حجاب | نُه صدف را گوهر یکدانه می یابیم ما(۵۰) |
* * *
| حق به دست ماست گر چشم از جهان پوشیده ایم | آسمان را خانه پر دود می دانیم ما(۵۱) |
* * *
| نیست از حق ناشناسی خواهش دنیای من | توشه راه حق از دنیای باطل یافتم(۵۲) |
* * *
| برنمی آید به حق باطل، وگرنه چون کلیم | رایت ما و سپاه ما عصایی بیش نیست(۵۳) |
* * * حکیم
| شکر به زاغ فرستی و استخوان به هما | چه رمزها که نهان در کف عطای تو نیست(۵۴) |
* * *
| آن کس که داد ما را ز آغاز آنچه بایست | هم می کند در آخر فکر مآل ما را(۵۵) |
* * * حلیم
| گرچه از حجّت بود حلم الهی بی نیاز | این مصیبت حجّت حلم گرانسنگ خداست(۵۶) |
* * *
| ما ازان حلم گرانسنگیم در عصیان دلیر | کبک ما را هرزه خند آن کوه تمکین کرده است(۵۷) |
* * *
| به حلم دوست دلیل است خواب غفلت من | بهم نخوردن دریا ز لنگرم پیداست(۵۸) |
* * * حمید
| ای خار و خس بحر ثنای تو سخن ها | گنجینه گوهر ز مدیح تو دهن ها(۵۹) |
* * * حنّان
| آن سلیمانی که کرد از مغز، چشم زاغ سیر | این هما را هم به مشتی استخوان خواهد نواخت(۶۰) |
* * *
| ما یتیمان را به جوی شیر، لطف کردگار | همچو مادر در بهشت جاودان خواهد نواخت(۶۱) |
* * *
| نیست لیلی غافل از احوال دورافتادگان | گرد مجنون حلقه ها از چشم آهو بسته است(۶۲) |
* * *
| دلسوزتر ز حسن گلو سوز یار نیست | ما چاشنیّ قند، مکرّر گرفته ایم(۶۳) |
* * *
| عشق عالمسوز بر من مهربان گردیده است | جامه بر بالایم از بال سمندر می بُرد(۶۴) |
* * *
| عشق چون خورشید بر ذرّات باشد مهربان | عید پروانه است هر شمعی که روشن می شود(۶۵) |
* * *
| دلگیر نیستم که دل از دست داده ام | دلجویی حبیب به صد دل برابر است(۶۶) |
* * *
| عشق فارغ ز غم و درد گرفتاران نیست | رخنه در سینه هر کس که فتد در دل اوست(۶۷) |
* * *
| می تواند داد سامان کار ما آشفتگان | آن که از دست نوازش زلف پُر خم را نواخت(۶۸) |
* * * حیّ
| چشم اقبالِ سکندر تشنه دیدار توست | در سیاهی مانده ای ای چشمه حیوان چرا(۶۹) |
* * *
| می دهد عشق به شمشیر صلا بسم اللّه | تازه کن جانی ازین آب بقا بسم اللّه (۷۰) |
* * *
| سن آب زندگی از موج می گردد زیاد | لعل جان بخش تو از خط بی صفاکی می شود؟(۷۱) |
* * *
| چون آب خضر نیست سیه کاسه و بخیل | عام است فیض چشمه حیوان صبحگاه(۷۲) |
* * *
| پرده آب حیات است سیاهی صائب | عمر جاوید ازان طره طرّار طلب(۷۳) |
* * *
| مستانه جلوه های تو ای آب زندگی | گردش ز یاد حلقه گرداب می برد(۷۴) |
* * *
| پهلو به حیات ابدی می زند آن زلف | این است سوادی که به اصل است مطابق(۷۵) |
* * *
| ای آب زندگی ز شبستان برون خرام | کز انتظار جلوه مستانه سوختیم(۷۶) |
* * *
| شعله شوخ ملاحت ز رخت می تابید | آب حیوان صباحت همه در جوی تو بود(۷۷) |
* * *
| چون خط شبرنگ، صائب از لب سیراب او | غوطه هاخواهی زدن در آب حیوان غم مخور(۷۸) |
* * *
| خضر اگر تیری به تاریکی فکند از ره مرو | آن که می بخشد حیات جاودان پیداست کیست(۷۹) |
* * *
| ماهی بی آب در خشکی چسان غلطد به خاک؟ | دور ازان جان جهان صائب چنان می زیستم(۸۰) |
* * *
| شراب لعل به آن لعل جانفزا نرسد | که آب تلخ به سرچشمه بقا نرسد(۸۱) |
* * *
| شکر خدا که دیدن آن لعل آبدار | از ناز خشک آب بقا کرد فارغم(۸۲) |
* * *
| کسی که بوسه بر آن لعل جانفزا زده است | چو خضر غوطه به سرچشمه بقا زده است(۸۳) |
* * *
| حرف آن سلسله زلف، مسلسل بادا | که شب هستی ما زنده به افسانه اوست(۸۴) |
* * *
| آن که ما را سر به صحرا داده چون موج سراب | در لباس شبروان آب خضر جویای اوست(۸۵) |
* * *
| دامن عمر ابد را نتوان داد از دست | شانه چون دست ازان زلف چلیپا برداشت؟(۸۶) |
* * *
| گرچه از خطّ معنبر در سیاهی غوطه زد | می توان زان لب خمار آب حیوان را شکست(۸۷) |
* * *
| در چار فصل، سبزه خطّ تو تازه است | موقوف وقت نیست چو عنبر بهار او(۸۸) |
* * *
| چو داغ تازه از زیر سیاهی برنمی آید | زلال زندگی از شرم لعل جانفزای او(۸۹) |
* * *
| مرا آیینه رویی چون سکندر تشنه لب دارد | که عمر جاودان تاری است از زلف رسای او(۹۰) |
* * *
| نهال عمر ابد با کمال رعنایی | گل پیاده نماید، نظر به قامت دوست(۹۱) |
* * * خالق
| تا به لوح آفرینش ایجاد تو بست | بوسه زد بر دست خود کلک قضا بی اختیار(۹۲) |
* * *
| روشن بود همیشه سیه خانه دلت | صلح از چراغ اگر به چراغ آفرین کنی(۹۳) |
* * *
| محو یکتایی نقّاش نگردید کسی | همه چون آینه بر نقش پراکنده زدند(۹۴) |
* * *
| چمن سبز فلک را چمن آرایی هست | زیر این زنگ، نهان آینه سیمایی هست(۹۵) |
* * *
| از حسن غریب تو جهان صبح وطن شد | این شوره زمین از گل روی تو چمن شد(۹۶) |
* * *
| زنده شد عالمی از خنده جان پرور او | که گمان داشت وجود از عدم آید بیرون؟(۹۷) |
* * *
| حسن عالمسوز بیتاب است در ایجاد عشق | شعله جوّاله هم شمع است و هم پروانه است(۹۸) |
* * *
| وقت تصویر دهان یار، نقّاش ازل | از میان نازک او خامه مو بسته است(۹۹) |
* * *
| بوسه ها بر دست خود داده است معمار ازل | تا به اقبال بلند آن طاق ابرو بسته است(۱۰۰) |
* * *
| آن که می بخشد به خون مرده صائب زندگی | می تواند بخت ما را دیده بیدار داد(۱۰۱) |
* * *
| همّت ز دل و عرض تجمّل بود از دست | منّت ز خلایق بود و رزق ز خالق(۱۰۲) |
* * *
|
راهنمای خرید:
|
