اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل واقع گرایی غیر جزمی در فلسفه انتقادی پوپر، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 47
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل واقع گرایی غیر جزمی در فلسفه انتقادی پوپر، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل واقع گرایی غیر جزمی در فلسفه انتقادی پوپر ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل واقع گرایی غیر جزمی در فلسفه انتقادی پوپر، کیفیت تضمینشده دارد.
اشاره
پوپر از علم شناسان و معرفت شناسان صاحب نام و فعّال قرن بیستم شمرده می شود. وی اساس معرفت شناسی خودش را بر روش انتقادی و ابطال بنا نهاده است و منکر فلسفه های اثباتی در معرفت شناسی است. او در عین اینکه مخالف هر گونه یقین و جزم در دستیابی به حقیقت است، خود را یک واقع گرا می داند و هر گونه نسبی گرایی و شک گرایی را طرد می کند. در این مقاله ضمن ارائه ی تصویری از این بُعد نظریه پوپر، به اختصار سعی شده موفّقیّت او را در توجیه ادّعای واقع گرایی به نقد و بررسی بگذارد. ادّعای مقاله این است که مبانی پوپر اجازه نمی دهد او ریشه های نسبی گرایی با شک گرایی را در نظریه خود بخشکاند.
واژگان کلیدی: حقیقت، صدق، خطاپذیری، تقرب به حقیقت، نسبی گرایی، معیار و ملاک صدق
* * *
پوپر بزرگ ترین بیماری فلسفی عصر ما را گونه ای نسبی گراییِ (
relativism
) عقلی می داند؛ و به دنبال آن، نسبی گرایی عقلی را در عقیده ای که انتخاب میان دو نظریه رقیب را تابع میل به انتخاب برشمارد و منشأ مسئله را به یکی از سه حالت برمی گرداند:
۱ اصولاً چیزی به نام راستی یا صدق معینی وجود ندارد.
۲ چیزی به نام نظریه صادق یا نظریه صادق تر از نظریه دیگر وجود ندارد.
۳ هیچ راه و وسیله ای برای تشخیص نظریه صادق یا صادق تر نداریم.
وی این مطلب را در بدو ضمیمه ای که در ۱۹۶۱ بر کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» و به قصد انتقاد از نسبی گرایی افزوده، آورده است (پوپر،۱۳۶۴:۱۲۷۳). رویکرد اصلی ضمیمه مذکور، انتقاد از نسبی گرایی و دفاع واقع گرایی با مبانی معرفت شناسی وی است. اهمیّت و ظرافت موضوع هنگامی آشکار می شود که به ادعای دیگر وی که در مقدمه کتاب «واقع گرایی و هدف علم» در ۱۹۵۶ مطرح کرده توجه کنیم. وی بر آن است که روش علمی به هیچ یک از سه معنای زیر وجود ندارد.
۱ هیچ روشی برای اکتشاف نظریه علمی وجود ندارد.
۲ هیچ روشی برای یقین پیدا کردن به صحت یک فرضیه، وجود ندارد. یعنی هیچ روشی برای اثبات حقانیت وجود ندارد.
۳ هیچ روشی برای یقین پیدا کردن در این خصوص که یک فرضیه، «محتمل» است یا محتملاً درست است وجود ندارد.
سؤال اصلی اینجا است که با مبنای اخیر او، چگونه پوپر خود را واقع گرا می داند و چگونه از چنگ آنچه معیار یا نشانه نسبی گرایی معرفی می کند؛ می تواند بگریزد. در نگاه نخست به نظر می رسد وی همان چیزی را که ملاک نسبی گرایی معرفی کرده، در روش شناسی خود نهایتا به آن اتکا می کند.
جستجوی حقیقت
پوپر در موارد زیادی تأکید کرده است که هم در فلسفه و هم در علم باید توجه عمده به جستجوی حقیقت باشد.(پوپر، ۱۳۶۹: ۱۸۲) (پوپر، ۱۳۷۴: ۴۸و ۳۵۵) وی گاهی از اینکه فلاسفه خواسته و ناخواسته، آمرانه یا ساده دلانه در دام شک گرایی و تردید نسبت به حقیقت افتاده اند انتقاد می کند؛ و گاه با تعریض نسبت به این اندیشه رایج میان فلاسفه از فیلسوف بودن، عذرخواهی می کند؛(۲) و بر آن است که عموم فلاسفه حرفه ای، ارتباط خود را با حقیقت از دست داده اند. (پوپر، ۱۳۷۴: ۳۵)
پوپر، بر آن است که در تاریخ نوین غرب، به لحاظ شناخت شناسی، یک خوش بینی ویژه در مورد قدرت شناخت انسان وجود داشته است مبنی بر اینکه انسان می تواند حقیقت را تشخیص دهد و به علم و معرفت دست یابد. آنچه این خوش بینی را حمایت می کرد این عقیده بود که اساسا حقیقت امری آشکار است؛ و اگر هم گاهی در حجاب رود نهایتا خود را آشکار خواهد کرد؛ و اگر خود را هویدا نسازد انسان توانایی آن را دارد که حجاب از آن بر گیرد و آن را مشاهده کند. اسپینوزا (
H.Spinoza
) و لاک (
I.Locke
) به خوبی این نکات را مورد تاکید قرار داده اند و اساسا ولادت علم نوین و تکنولوژی نیز محصول همین خوش بینی به امکان کشف حقیقت است، بیکن (
F.Bacon
) و دکارت سخنگویان عمده همین بینش هستند. آنها عقل و تجربه را دو ابزار قدرتمند برای دستیابی به حقیقت معرفی کرده اند.(پوپر، ۱۳۶۸: ۶)
براساس مبنایی که در دوران مذکور شکل گرفته و توسعه یافته بود کشف حقیقت نیازمند دلیل و حجت نبوده است. دو منبع و سرچشمه قدرتمند عقل و حس، همواره در مواجهه با حقیقت ما را به مشاهده آن موفق می کرده اند و متقابلاً آنچه که محتاج تبیین و توضیح بوده، اشتباه و خطا بوده است. یعنی، در جایی که حقیقت آشکار است و ابزار کشف آن هم در اختیار است باید در مورد خطا و اشتباه توجیه و توضیحی ارائه کرد؛ البته در مقامِ توضیحِ خطاهای ادراک نیز نظریه هایی ارائه شده بود، نظیر تربیت و القائات گمراه کننده و سنت های غلط و یا توطئه های دشمنان حقیقت برای نگه داشتن مردم در جهل و انحراف. این گونه امور سرچشمه های جهالت و نادانی هستند و با رفع آنها راه به سوی حقیقت باز خواهد بود. (همان، ۸ و ۶)
به اعتقاد پوپر، این گرایش معرفت شناختی غلط در عین اینکه الهام بخش یک انقلاب عقلی و اخلاقی بزرگ در تاریخ شده است، به نتایج مصیبت باری هم منجر شده است و شالوده هرگونه تعصب و خشکه مقدسی را تشکیل داده است. به این صورت که حقیقت، مفسران رسمی پیدا کرده، برخی منابعِ معرفت دارای حجیّت و قدرتمندی شده اند و به تدریج لازم شده مردمان حقیقت را آن گونه درک کنند که این منابع تعیین می کنند و اگر چنین نکنند خودشان متهم می شوند که دشمن حقیقت و یا گرفتار و دست آویز توطئه حقیقت ستیزها هستند. (همان، ۱۰)
با این توضیحات معلوم می شود که پوپر هم خود را معتقد به حقیقت می دانسته و هم حقیقت را امری عریان و در دسترس نمی دانسته است. او معتقد نیست حقیقتی در کار نمی باشد یا امکان دسترسی به آن نیست، ولی بر آن است که ملاک نهایی برای شناسایی حقیقت در اختیار نمی باشد. وی در پایان کتاب مهمش منطق اکتشاف علمی، می گوید:
اینک آشکار گشته است که آرمان کهن علم، یعنی نیل به معرفت یقینی و قابل اثبات، بتی بیش نبوده است… هوس شدید برای تملّک حق، تلقّی ناحق آدمی از علم را رسوا می سازد، هویت دانشمند به این نیست که مالک حقایق خدشه ناپذیر باشد، بلکه در آن است که همواره در طلب ناقدانه حقیقت، دوان و کوشا باشد. (پوپر، ۱۳۷۰: ۳۴۵)
به اعتقاد پوپر، اندیشه حقیقت و امکان دستیابی به آن همواره به عنوان هدف ما باید باقی بماند؛ و می گوید با وجود آنکه اعتقاد دارم غالبا به حقیقت دسترسی پیدا نمی کنیم؛ و حتی نمی دانیم چه وقت آن را یافته ایم، اندیشه قدیمی حقیقتِ مطلق یا عینی را به عنوان اندیشه ای تنظیم کننده قبول دارم؛ یعنی استانداردی که از دست یافتن به آن عاجز هستیم. (پوپر، ۱۳۷۲؛ ۶۰ و ۶۱) (پوپر، ۱۳۶۸: ۲۸۰) او معتقد است در اندیشه هایش نسبت به اصلِ وجودِ حقیقت، تغییری صورت نگرفته، بلکه ادعای شناختن حقیقت را وی مورد تردید و نقادی قرار داده است و وجود دلایلی که نظریه ها را ثابت کند منتفی می داند. (همان، ۶۱) به نظر وی هیچ گاه نباید از جستجو برای دست یافتن به حقیقت دست برداشت. حقیقت و صدق، نقش یک اندیشه تنظیم کننده را ایفا می کند و اینکه نمی توانیم برهانی برای حقانیت حدس های خود بیاوریم بدین معنی نیست که حقیقت را حدس نزده ایم، واقعا ممکن است برخی از فرضیه های ما درست و منطبق بر واقع باشد(۳) (پوپر، ۱۳۷۴: ۳۳) گرچه دستیابی به شناختِ کامیاب، امری بی نهایت غیر محتمل است علاوه بر اینکه در فرض حصول هم عمرش کوتاه بوده و محکوم به آن است که از میان برود.(همان، ۲۶)
معیار صدق و مطابقت با واقع
تا اینجا روشن شد که پوپر:
۱ خود را واقع گرا می داند.
۲ جستجوی حقیقت را هدف عالی دانشمندان می شناسد.
۳ حقیقت را قابل حدس می داند ولی قابل اثبات نمی یابد.
خود پوپر متوجه این نکته بود که ادعای فقدان معیار و ملاک (
criterion
) برای حقیقت به نوعی بدبینی منجر می شود. (پوپر، ۱۳۶۸: ۳۵) پوپر می گوید: «مفهوم حقیقت با دلایل خوبی توسط فلاسفه مورد حمله قرار گرفته بود» و وی در خودش قدرت مبارزه با این حملات را نمی دیده است. از طرف دیگر، نگرشی که می گفته «برای سخن گفتن از حقیقت باید ملاکی برای آن به دست داد» مانع از آن بوده که وی، در مورد مشروعیت حقیقت مطلبی بگوید یا بنگارد. (پوپر، ۱۳۷۴: ۳۵۶)
دقیقا در همین موضع، استدلالی به نفع نسبی گرایی یاشک گرایی صورت می گیرد. در اینجا سؤال ساده ای مطرح می شود؛ و آن اینکه «صدق چیست؟» برای تعیین مفهوم صدق و راستی، باید ملاک آن را که ملاک انطباق بر واقع است، تعیین نمود؛ و فقدان ملاک برای انطباق با واقع، صدق قضایا را مورد تردید قرار می دهد و همین امر خاستگاه نسبیت است.
پوپر می گوید: نظریه صدقِ تارسکی (
L.Tarski
) به او کمک کرده تا این مشکل را حل کند.»(۴) نظریه تارسکی عبارت است از تجدید اعتبار و تکامل بخشیدن به همان نظریه قدیمی صدق، نظریه ای که می گوید حقیقت عبارت است از تناظر با واقعیت ها. (پوپر، ۱۳۷۴: ۳۶۰) هنر مهم نظریه تارسکی در نظر پوپر این است که وی روشن کرده اینکه بدانیم صدق به چه معنا است یا فلان گزاره تحت کدام شرایط راست است غیر از این است و باید از این مسئله به وضوح فرق گذاشته شود که وسیله یا ملاکی در اختیار داشته باشیم که به قطعیت بگوییم فلان گزاره آیا راست است یا دروغ. این تفاوت بسیار کلّی است ولی از جهت تعیین ارزش نسبی گرایی حائز اهمیت است.
پوپر مثال می زند که ما می دانیم منظورمان از گوشت خوب و گوشت فاسد چیست و در بعضی موارد نمی دانیم چگونه باید یکی را از دیگری تشخیص داد یا منظورمان را از سل می دانیم چیست ولی سالیان دراز پزشکان ملاک روشنی برای تشخیص سل از سایر عفونت های ریوی در اختیار نداشتند. البته اگر ملاک یا روش قاطعی برای تشخیص این موارد در دست باشد خیلی مطلوب است ولی نمی توان گفت تا ملاکی برای حکم قطعی در مورد بیماری سل در اختیار نباشد. اساسا جمله « ×به سل مبتلا است» بی معناست. بر همین سیاق و به پشتوانه نظریه تارسکی می گوییم نمی توان مدعی شد تا ملاکی برای تشخیص صدق در کار نباشد، اصولاً نمی توان دانست وقتی گفته می شود فلان گزاره راست است، مقصود چیست. (پوپر، ۱۳۶۴: ۱۲۷۷)
پوپر، فلسفه هایی را که مدعی اند برای اینکه بدانیم درباره چه موضوعی سخن می گوییم باید معیاری برای تشخیص آن داشته باشیم، «فلسفه ملاکی» نام گذاری می کند و می گوید چون انتظار فلسفه های ملاکی تأمین شدنی نیست نوعا به دلسردی و نسبی گرایی و شک گرایی منجر می شوند. به عقیده وی، چیزی که این احساس را در بسیاری افراد برانگیخته است که سؤال «صدق چیست» ممکن نیست جواب داشته باشد، مطالبه ملاک صدق بوده است. ولی نبودن ملاک صدق، معنای صدق را سلب نمی کند همچنان که نبودن ملاکی برای تندرستی، مفهوم تندرستی را از معنا تهی نمی کند. بیمار ممکن است ملاکی برای تندرستی نداشته باشد و با وجود این در پی صحت باشد. کسی که به خطا رفته ممکن است ملاکی برای تعیین صدق در اختیار نداشته باشد و با این همه جویای راستی باشد. هر دو ممکن است بی آنکه درباره معنای لفظِ «تندرستی» یا «صدق» به خود دردسر بدهند، فقط خواهان تندرستی یا صدق باشند، زیرا هم خودشان و هم دیگران برای رسیدن به مقصودی که در پیش دارند، به خوبی معانی این واژه ها را می فهمند.
یکی از نتایج مهم و مستقیم تحقیقات تارسکی درباره صدق، این قضیه در منطق است که ممکن
نیست هیچ گونه ملاکِ کلی برای صدق وجود داشته باشد. بر همین اساس پوپر می گوید: «اگر قرار بود در این مورد، شرط نامعقول اصحاب فلسفه های ملاکی را گردن بنهیم که می گویند تا ملاکی ایجاد نداشته هیچ مفهومی نباید جدی گرفته شود، می بایست تا ابد از رسیدن به چنین نتیجه مهمی در منطق که از نظر فلسفی نیز بسیار جالب توجه است، محروم بمانیم.» (همان: ۱۲۷۹ و ۱۲۸۰)
مسأله تقرب به حقیقت
پوپر مدعی واقع گرایی است و ضمنا معتقد است ملاکی برای دستیابی به حقیقت وجود ندارد، او خود را در قبال این اصول معرفت شناختی با سؤالی جدّی مواجه می بیند که به لحاظ معرفتی، با حقیقت چه نسبتی می توانیم برقرار کنیم. این چه نوع واقع گرایی است که دسترسی به واقع در آن قابل تجربه نیست، یعنی هیچ گاه نمی توانیم از حقیقی بودن معرفت، اطمینان حاصل کنیم.
پوپر برای پاسخ به این سؤال به صورت جدی تأکید می کند روشی که «نظریه های ذهنی صدق»(۵) پیش می گیرند صحیح نیست. در این نظریه ها کوشش شده تا حقیقت را از راه منابع یا خاستگاه های باورها و اعتقادات ما، یا از طریق کارهایی که برای ثابت کردن چیزها انجام می دهیم، یا به وسیله بعضی قواعد قبول یا به سادگی از راه کیفیت مقبولات ذهنی، تعریف کنند. همه کمابیش می گویند که حقیقت آن است که بنابر بعضی قواعد و ملاک ها، با در نظر گرفتن منابع شناخت خود، یا شایسته اعتماد بودن، یا موفقیت یا نیرومندیِ اقناع یا ناتوانی از اندیشیدن به صورتی دیگر، حقِ باور کردن یا پذیرفتن آن را داریم. (پوپر ۱۳۶۸:۲۷۹) پذیرش این نظریه ها یک مبنای روان شناختی (
psychologic
)علمی است وگرنه مبنایی برای دفاع از این نظریات وجود ندارد.
پوپر معتقد است «نظریه صدقِ عینی» که آن را مدیون تارسکی هستیم، ما را به منظر متفاوتی درباره دستیابی به حقیقت رهنمون می شود. در این نظریه اجازه داریم جملاتی از این قبیل بگوییم: (همان:۲۸۰)
الف) یک نظریه ممکن است درست باشد، حتی اگر هیچ کس آن را باور نکند. حتی اگر هیچ دلیلی برای درست شمردن آن نداشته باشیم و نظریه دیگر ممکن است نادرست باشد، حتی اگر به صورت نسبی دلایل خوبی برای پذیرفتن آن داشته باشیم.
ب) حتی اگر به یک نظریه صحیح برخورد کردیم، بنابر قاعده فقط باید حدس بزنیم و ممکن است کاملاً برای ما اظهار کردن درباره صحت آن، غیرممکن باشد.
ج) در جستجوی حقیقت هستیم، ولی ممکن است بدانیم که چه وقت به آن راه یافته ایم.
پوپر می گوید اینکه ملاک و معیاری برای حقیقت نداریم ولی با اندیشه حقیقت همچون یک اصل تنظیم کننده رهبری می شویم و اینکه با نبودن ملاکی عام که به وسیله آن بتوانیم حقیقت را بازشناسیم مگر آنکه حقیقتی بدیهی و از گونه تحصیل حاصل باشد ملاکی از پیشرفت به طرف حقیقت در دست است.
وی برای ارائه معیار تقرب به حقیقت (
progress toward truth
) و نه ملاک شناسایی حقیقت اندیشه ابطال گرایی و معیار نقد را که اساس روش شناسی او است به اندیشه های تارسکی ملحق می کند. او معتقد است، گرچه نمی توانیم نشان دهیم به حقیقت دست یافته ایم ولی از طریق ابطال و نقد نظریه های غلط، حرکت خود را به سوی حقیقت پی می گیریم.
در بینش پوپر نظریه ها صرفا حدس های هستند که نه براساس دلایل اثباتی شکل گرفته اند بلکه حدسی در معرض انتقاد می باشند. اگر کسی در مورد نظریه سؤال کند «از کجا می دانید»، جواب این است که «نمی دانیم، بلکه حدسی را پیشنهاد می کنیم و البته اگر به مسأله علاقه مند هستید بر آن خرده گیری کنید». براساس روش شناسی پوپر با همین روش می توان به سوی حقیقت پیش رفت. (همان: ۱۸۷)
وی بر آن است که بهترین تقریب حقیقت در یک نظریه آن است که، بهتر از نظریه های رقیب نقدپذیر باشد، اگر این ویژگی در یک نظریه تأمین شود به عنوان یک واقع گرا می توانیم آن را جهت اقدام عمل بپذیریم و دلیل آن هم امری ساده است «زیرا چیزی از آن بهتر و نزدیک تر به حقیقت نداریم». البته توجه داریم که، آن را صادق نمی دانیم و نباید آن را بیان حقیقت مطلق بینگاریم. (پوپر، ۱۳۶۹:۱۸۳)
به این ترتیب پوپر می گوید: همان طور که نظریه صدق عینی تارسکی به ما آموخت که هر گزاره به شرطی صادق است که مطابق واقع باشد به همان صورت می توان گفت هر گزاره به شرطی به صدق و حقیقت نزدیک تر است که دقیق تر با واقع مطابقت کند(۶) در هر صورت که یک نظریه در مقایسه با نظریه دیگر حاوی مضامین صادق زیادتی باشد ولی در انطباق کامل؛ حقیقت کاذب باشد. (پوپر، ۱۳۶۴:۴۱۲۸۳) روشی که پوپر برای تشخیص نزدیک تر بودن به حقیقت ارائه می کند این است که یک نظریه نسبت به رقبا در مقابل نقد و ابطال مقاومت بیش تری کند. وی می گوید، جستجوی حقیقت یا یک نظریه درست که بتواند مسأله ما را حل کند بسیار مهم است. هر انتقاد عقلی و استدلالی، انتقاد بر ادعای یک نظریه است که درست است و می تواند مسأله ای را که برای حل کردن آن طرح شده بود، حل کند. بنابراین نباید گفت که پوپر پرسشِ: «آیا می توانیم دلایل معتبر [دلایل اثباتی] بر حقانیت یک نظریه اقامه کنیم؟» را با این پرسش که: «آیا می توانیم دلایل معتبر [دلایل انتقادی] بر ضد صحت رقیب های آن اقامه کنیم؟» مبادله کرده است. ضمنا برای توصیف یک نظریه که از نظریه دیگر بهتر است و بر آن برتری دارد باید نشان داد که چنان می نماید که به حقیقت نزدیک تر است.(۷)
حقیقت یا حقیقت مطلق به عنوان هدف باقی می ماند و در حکم استاندارد ضمنی انتقادها به آن توجه داریم، تقریبا هر انتقاد تلاشی برای رد کردن نظریه مورد انتقاد قرار گرفته است، یعنی ثابت کردن این که، درست نیست.(۸) بنابراین ما همیشه در جستجوی یک نظریه صحیح و درست هستیم، حتی اگر نتوانیم هرگز دلایلی [دلایل اثباتی] برای آن بیاوریم، ولی در عین حال، می توانیم دلایل خوبی یعنی دلایل انتقادی خوب برای این گونه اندیشیدن داشته باشیم که چیزی مهم را آموخته ایم. یعنی اینکه به طرف حقیقت پیشروی کرده ایم. (پوپر،۱۳۷۲: ۵۹)
پوپر خود را در مقابل این سوال قرار می دهد که، آیا حدسی یا فرضی بودن نظریه ها دلیل آن نیست که جهان های توصیف شده با آنها جهان لزوما واقعی نیست و آیا جهان واقعی جهانی نیست که با گزاره های صادق توصیف می شود، چرا که گزاره های حدسی ممکن است کاذب باشند. در مقام پاسخ می گوید خصلت حدسی و فرضی بودن نظریه ها، از اینکه آنها در مورد امری واقع، حقیقی سخن بگویند نمی کاهد. یک حدس همواره ممکن است راست باشد؛ و یک وضع از امور واقع را بیان کند. به علاوه حدسی که کاذب است با یک وضع از امورِ واقع متناقض است. ما در آزمون حدس ها اگر بتوانیم آنها را باطل کنیم، آشکارا روشن می شود که حقیقت و واقعیتی در کار بوده است که این نظریه حدسی توانسته با آن تصادم پیدا کند و باطل شود. به این ترتیب ابطال ما نقاطی را نشان می دهد که در آنجا با حقیقت تماس حاصل کرده ایم. (پوپر، ۱۳۶۸: ۱۴۳۱۴۴) بر همین اساس پوپر می گوید:
بنابراین شادمانه می توانم قبول کنم که ابطال گراهایی همچون خودِ من چنان ترجیح می دهند که به جای بیان کردن و دنبال هم آوردن رشته ای از مسلمات، بکوشند تا از طریق یک حدس متهوّرانه مسأله ای جالب توجه را حل کنند، حتی (و مخصوصا) اگر به زودی معلوم شود که آن حدس نادرست بوده است. از آن جهت این روش را ترجیح می نهیم که اعتقاد ما بر آن است که از این راه می توانیم از اشتباهات خود چیز بیاموزیم؛ و اینکه با فهمیدن این مطلب که حدس ما غلط بوده، بسیار چیز درباره درستی و صدق و حقیقت می فهمیم و به آن نزدیک تر می شویم.(همان، ۲۸۷)
خطاپذیری و پیشرفت معرفت
در نگرش سنتی شناخت، این مسئله پاسخ جدی می طلبد که منبع ادعا یا نظریه کدام است و نهایتا نظریه به کجا متکی است. این گونه پرسش ها، همواره طبیعی تلقی شده در مشروعیت و جواز آن کسی تردید نمی کند، در حالی که به نظر پوپر، به صورت آشکاری در این سؤال ها روح قدرت پرستی دیده می شود. (همان،۳۱) یعنی طالب یک منبع دارای سلطه و حجیّت (
authoruty
)است که فوری همه را راحت و مطمئن سازد، این همان اثبات گرایی است، که دلیل صحت می خواهد؛ وگرنه اندیشه و نظریه را بی بنیادی شناسد. (پوپر، ۱۳۷۲:۵۶)
پوپر معتقد است که دیدگاه او به طور کلّی با اسلافش در این زمینه متفاوت است، او اطمینان داشتن و توجیه پذیری مدعاها را امری دور از دسترس می داند و معتقد است منابع نهایی شناخت وجود ندارد، بنابراین همه منابع ممکن است گاه ما را به اشتباه بیفکنند. بنابراین او پیشنهاد می کند اصولاً پرسش از منابع معرفت را کنار بگذاریم؛ و پرسش جدیدی جایگزین آن کنیم: یعنی اینکه چگونه می توانیم امیدوار به کشف کردن اشتباه و خطا و از میان بردن آن شویم. (پوپر، ۱۳۶۸:۳۱)
پوپر مسئله اصلی معرفت را رشد شناخت می داند؛ و می گوید باید از چگونگی رشد و پیشرفت شناخت سؤال کرد و سخن گفت. (پوپر۱۳۷۴:۳۸) وی می گوید رشد معرفت به دو روش توجیه می شود یکی انبایش و یکی انتقاد. روش اوّل که بی اهمیت نظیر افزایش تعداد کتاب های یک کتابخانه است و افزایش حجم و نور؛ اطلاعات حاصل می شود، ولی روش دوّم روشی انقلابی تر است که همه چیز علم در آن می تواند دچار دگرگونی شود و حتی زبانی که توسط آن اسطوره ها و نظریه ها صورت بندی می شود هم در این مبنا می تواند متحول شود؛ و اتفاقا رشد اصلی علم و معرفت از این ناحیه صورت می گیرد. (پوپر، ۱۳۶۸:۱۵۹) در این مبنا، شالوده و اساسی که معرفت (علم و فلسفه) بر آن بنا می شود اهمیت چندانی ندارد و لازم نیست چندان مطمئن و قابل اعتماد باشد ولی مهم این است که امکان پیشرفت وجود دارد. مانعی ندارد که در معرض انتقادات متوجه شویم اشتباه کرده ایم ولی می توانیم از اشتباهات خویش چیز بیاموزیم، در اینجا ابزار بزرگ پیشرفت، انتقاد است و رشد محصول درس گرفتن از خطاها و اشتباه است. اعضای کاروان علم در این مبنا دچار خطا می شوند ولی کل کاروان رو به پیشرفت است. (پوپر ۱۳۷۴:۳۷) به عبارت دیگر، رشد شناخت عبارت است از پیشرفت از مسائل قدیمی به طرف مسائل تازه که به وسیله حدس ها و ابطال آن حدس ها است. (همان،۲۸۷)
پوپر می گوید هدف ما یافتن نظریه های راست یا لااقل نظریه هایی است که از نظریه های دیگری که تاکنون برای ما شناخته شده به حقیقت نزدیک تر باشد. ولی این بدان معنا نیست که به یقین می دانیم که نظریه های توضیحی ما صادق است. ممکن است بتوانیم یک چنین نظریه را در معرض انتقاد قرار دهیم و بطلان آن را به اثبات برسانیم. ولی یک نظریه توضیحیِ خوب همیشه سبقت گرفتن متهورّانه بر چیزهایی است که پس از آن خواهد آمد. باید آزمون پذیر و قابل انتقاد باشد ولی صدقِ آن نمی تواند قابل اثبات باشد و اگر کلمه «محتمل» را به هر یک از معانی آن در نظر بگیریم، که با حساب احتمالات، سازگار است، در آن صورت هرگز نمی تواند ثابت شود که، «محتمل» است، (یعنی محتمل تر از نفی آن).
این واقعیت دور از آن است که مایه شگفتی شود. زیرا هر چند به فن انتقاد عقلی و استدلالی دست یافته ایم و به این اندیشه تنظیم کننده که یک توضیح در آن است که متناظر با واقعیت ها باشد، هیچ چیز دیگر تغییر نکرده است، روش بنیادی رشد شناخت، همان روش حدس و ابطال و حذف توضیحات غیر کافی است؛ و از آن جا که حذف عده ای از این گونه توضیحات، نمی تواند از شمارِ بی نهایتِ توضیحات ممکنِ باقی مانده چندان زیاد بکاهد، اینشتین ممکن است درست به همان گونه سرگردان بماند که یک آمیب سرگردان می ماند.
بنابراین، ما می توانیم صدق یا احتمال را به نظریه های خود نسبت دهیم. به کار بردن این گونه استانداردها به عنوان حقیقت و تقریب حقیقت تنها در انتقاد ما نقش ایفا می کند. ممکن است یک نظریه را از آن جهت که درست نیست رد کنیم و نیز ممکن است آن را از آن جهت که نزدیکی (تقریب) آن به حقیقت کمتر از رقیب با سلف آن است مردود دانیم.
مجموع آنچه گفته شد در دو حکم قابل تلخیص است:
۱ ما جایزالخطا هستیم(
fallible
) ولی می توانیم از خطاهای خود چیز بیاموزیم.
۲ نظریه ها قابل اثبات نیست ولی به صورت عقلی و استدلالی قابل انتقاد است و مواردی که در برابر انتقاد ایستادگی کنند و قدرت توضیحی بیش تری دارند، موقتا قابل قبول هستند. (همان،۲۹۴)
روشن است که در عین اینکه ارتکاب اشتباه از طرف ما مسلّم است ولی مکانیسمی که ما را به اشتباهمان رهنمون می شود ما را به شک گرایی تسلیم نمی کند زیرا متقابلاً درباره این واقعیت تأکید می کند که شناخت می تواند رشد کند و علم می تواند به پیشرفت نایل شود و این درست به آن سبب است که می توانیم از اشتباهات خود درس بیاموزیم. (پوپر، ۱۳۶۸. یازده) (پوپر، ۱۳۶۴،۱۲۸۲)
واقع گرایی غیر جزمی
فلسفه نقادی پوپر، گسترشی است که او به معیار ابطال پذیری در روش شناسی علم داده و معیار نقدپذیری را برای عقلانیتِ کل معرفت، پیشنهاد نموده است (ابطحی ۱۳۷۸:فصل سوم) وی می گوید هنگامی که کتاب منطق اکتشاف علمی را می انگاشته فردی واقع گرا بوده ولی جرأت نداشته به تفصیل از آن بحث کند زیرا که متوجّه نبوده واقع گرایی گرچه موضعی متافیزیکی است و آزمون پذیر نبوده است، ولی به صورت عقلانی، قابل بحث و انتقادپذیر بوده است. وی واقع گرایی خودش را در حد یک ایمان شناخته است (پوپر،۱۳۶۹:۱۸۲ و همیشه آنچه را فلاسفه «دنیای خارج» می نامند باور داشته است و نظر خلاف آن را بیهوده و ابتر می دانسته است. (همان، ۲۶)
به هر حال، پس از آنکه وی نظریه شناخت خودش را توسعه داده راه بحث در این موضوع را برای خودش گشوده یافته و در مواضع مختلف از آن دفاع نموده است.
رأی پوپر آن است که واقع گرایی نه قابل اثبات است و نه ابطال پذیر. واقع گرایی، مثل عموم نظریه ها جز منطق اثبات پذیر نیست در ابطال پذیر نبودن با سایر نظریات فلسفی یا «متافیزیکی» و از جمله ایدئالیسم شریک است، امّا در عین حال موضوعی است بحث پذیر، قابل انتقاد و وزن برهان هابه صورتی چشمگیر به سود آن می باشد.
ایدئالیسم در شکل ساده خود مدعی است که جهان رؤیای من است. این نظریه به صورت روشن قابل ابطال نیست زیرا هرگونه عکس العمل در قبال آن می تواند از اجزای همان رؤیا باشد. به نظر نمی رسد بتوان ایدئالیسم را با دلیل رد کرد و البتّه این بدان معنا است که واقع گرایی اثبات پذیر نمی باشد ولی متقابلاً خود واقع گرایی هم رد ناپذیر است، یعنی هیچ حادثه قابل توصیف، هیچ آزمایش قابل تصوری را نمی توان یک ردِ مؤثرِ واقع گرایی تلقی نمود، بنابراین، در این باره همچون بسیاری از موارد دیگر، برهانی قاطع و نتیجه بخش وجود ندارد ولی برهانهای به سود واقع گرایی یا بر ضد ایدئالیسم در دست است. (پوپر، ۱۳۷۴:۴۲)
پوپر در مقام ارائه برهان می گوید «که من می دانم نقاشی های رامبراند (
Rembrant
) و بوتیچلی (
S.Botticelli
) آفریده من نیست و کاملاً یقین دارم این کارها از من بر نمی آید و می دانم که این نمی تواند درست باشد. پوپر می گوید این برهان البته غیر قاطع است ولی مرا کاملاً راضی می کند؛ وی معتقد است وقتی به این برهان می اندیشد این ایدئالیس
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری