اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 63
فرمت فایل پاورپوینت
دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف – تجربهای بینظیر در ارائه!
پاورپوینتی شیک و استاندارد:
فایل فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف شامل 120 اسلاید طراحیشده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint میباشد.
چرا فایل فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف گزینهای عالی است؟
- گرافیک حرفهای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف با طراحی مدرن و چشمنواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل میکنند.
- کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت بهگونهای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
- آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف از قبل تنظیمشده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
تضمین کیفیت و دقت بالا:
این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائههای حرفهای میباشد.
نکته قابل توجه:
برخی نسخههای غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف را دریافت کنید و یک ارائه بینظیر داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل میزگرد فلسفه شناسی (۲)/ فلسفه های مضاف :
معرفت فلسفی:
در جلسه پیش، درباره «چیستی» فلسفه سخن گفتیم. تعریف های
گوناگون فلسفه را از نظر گذراندیم؛ تعریف هایی که فیلسوفان غربی و اسلامی
و حتی شرقی از روزگار ارسطو و افلاطون، تا امروز پیش کشیده اند. سرانجام
به این نتیجه رسیدیم که برای راه یافتن به تعریفی دقیق از فلسفه، نخست
ناگزیریم محدوده کاربرد آن را تبیین کنیم. پیش از این کار، تعریف فلسفه
ممکن نیست؛ یعنی نمی توان تعریفی به دست داد که همه کاربردهای فلسفه را در
برگیرد. این گوناگونی کاربردها و معانی، بیشتر، آن گاه خود می نماید که
فلسفه های مضاف را نیز در قلمرو فلسفه بگنجانیم. اینک، در پی بحث گذشته،
می خواهیم بیشتر درباره فلسفه های مضاف گفت وگو کنیم و از میهمانان گرامی
بخواهیم که رابطه فلسفه های مضاف را با فلسفه های مطلق به معنای فلسفه
اولی باز نمایند. در جلسه پیش، حضرات اساتید فرمودند که فلسفه های مضاف
بر دو گونه اند: یکی فلسفه بعدالعلم و دیگر، قبل العلم. ما، در این جلسه
بیشتر در پیفلسفه قبل العلم هستیم. حال، تقاضامندیم که از رابطه فلسفه های مضاف و
فلسفه اولی سخن بگویید و قدری بیشتر توضیح بفرمایید که چه رابطه ای در
اینجا هست و آیا می توانیم بگوییم که فلسفه اولی مبنای فلسفه های مضاف است
و فلسفه های مضاف، با توجه به موضوع خود، از اصولی استفاده می کنند که در
فلسفه اولی اثبات می شوند؟
استاد مصباح: نخست اجازه دهید در
این باره که گفتید: «فلسفه های مضاف بر دو دسته اند: فلسفه های قبل العلم
و فلسفه های بعدالعلم» نکته ای را یادآوری کنم. آنچه بنده گفتم، ویژه
فلسفه های مضاف نیست. گاه یک سلسله مسائل را به بررسی می گذاریم که
نیازمند علوم و روش های علوم و معمولا روش تجربی نیستند. این مسائل و
مباحث بر جای خود استوارند، چه علم در میان باشد و چه نباشد، و چه مسائل
علم اثبات شده باشند و چه نشده باشند. این فلسفه ها را «قبل العلم
»
می گویند. مسائل متافیزیکی عمدتا این گونه اند؛ مانند بحث درباره هستی،
وحدت، کثرت، واجب، و ممکن تا برسد به الهیّات به معنای اخص. این ها فلسفه
قبل العلم اند؛ مانند قضایای پیشینی کانت؛ یعنی قضایای پیش از تجربه. چنین
قضایایی مبتنی و متوقّف بر علم نیستند. چه علم باشد و چه نباشد، این
فلسفه ها هستند و مطرحند. روش آن ها نیز تجربی نیست؛ تعقّلی است. از
این رو است که می گوییم کاملا از علم مستقل اند
.
اما دسته ای دیگر
از مسائل فلسفی نیز هستند که چنین نیستند. نخست، علم به میدان می آید و
موضوع و مسائلی را اثبات می کند و بررسی های علمی را صورت می بخشد و
آن گاه نوبت به فلسفه می رسد که به تحلیل عقلی آن بپردازد. این فلسفه ها
را «فلسفه بعدالعلم» می گویند. این چنین فلسفه ای در گذشته بوده و امروزه
نیز هست. علم در روزگار گذشته با آن کمبودهایی که داشت مسائلی را
اثبات می کرد و فرضیه هایی را غلط یا درست پدید می آورد. فیلسوفان نیز
بر اساس آن داده ها و فرضیّه ها، مسائلی را مطرح می ساختند و با روش
تعقّلی آن ها را بررسی می کردند. به عنوان مثال، وجود افلاک، از مسلّمات
علم طبیعی و فلکیّات قدیم است. البته درباره آن ها اختلاف هایی داشته اند،
مثلا این که آیا نُه فلک اصلی هست یا بیشتر و یا شمار فلک های فرعی چند
است. این گونه اختلاف ها کمابیش وجود داشته اند؛ امّا اصل افلاک، یکی از
مسلّمات علم طبیعی قدیم بوده و بحثی بر سر آن نداشته اند. فیلسوفان این
فرضیّه ها و داده هایطبیعیّات و فلکیّات را می پذیرفتند و سپس مسئله ای می ساختند که مثلا
اگر افلاک این گونه باشند که فلکیّه می گویند یعنی اجسامی بسیط و قدیم و
غیرقابل خرق و التیام و… باشند چه جایگاهی در سلسله اسباب و علل
دارند. بدین سان، فیلسوفان از داده های علم، مسئله هایی پدید می آوردند و
با روش تعقّلی به آن ها پاسخ می دادند. البتّه در آن روزگار، فلکیّات و
طبیعیّات را علم نمی نامیدند، بلکه «فلسفه طبیعی» و «فلسفه فلکی» و گاه
«
صناعت فلکیّات» می نامیدند. پاسخی که به این مسئله دادند و تقریبا همه
فیلسوفان نیز آن را پذیرفتند، این بود که اگر نُه فلک داشته باشیم، ناگزیر
باید به ده عقل قائل شویم. پس، مسئله عقول عشره، یک مسئله فلسفی بعدالعلم
است؛ یعنی چنین نبوده که فیلسوفان، عقول عشره را ابتدائا و با روش تعقّلی
ثابت کرده باشند، بلکه نخست، طبیعیّات و فلکیّات، با روش های خود، افلاک
تسعه را درست یا نادرست اثبات کردند و فرضیّه ای پدید آوردند و سپس
فیلسوفان به میدان آمدند و بر اساس این فرضیّه، نظام عالم را بررسی کردند
و به این نتیجه رسیدند که بنابر این فرض، باید ده عقل یعنی ده موجود
مجرّد تام داشته باشیم
.
در روزگار ما نیز علوم جدید فرضیّه هایی
پدید می آورند. از این فرضیّه ها مسائلی برای عقل بشر برمی آیند که از گذر
روش علمی بررسی پذیر نیستند و نیازمندِ روش تعقّلی اند؛ مثلا در عصر اخیر،
چند مفهوم در فیزیک پیدا شده است که پیش تر نبوده است. نخست، مفهوم نیرو
پیدا شد و سپس انرژی و اخیرا مفهوم میدان. خاستگاه این مفاهیم، فیزیک است
.
در طبیعیّات قدیم خبری از آن ها نبود. البتّه «قوّه»، فی الجمله، به عنوان
یک عرض در برابر جواهر، در طبیعیّات قدیم مطرح بود. به هر حال، آنچه در
فیزیک، «نیرو» نامیده می شود، مسائلی درباره اش پدید آمده است که آن ها را
تنها می توان در فلسفه کاوید. روش های تجربی نمی توانند این مسائل را حل
کنند؛ مسائلی مانند این که اصلا حقیقت انرژی یا نیرو چیست، آیا شکل دیگری
از ماده است یا ماهیت مستقلی دارد، و تبدیل آن ها به یکدیگر چگونه قابل
تفسیر است. هیچ یک از علوم تجربی توانایی پاسخگویی به این مسائل را با روش
تجربی ندارد. فرضیّه ای در فیزیک مطرح است که «مقدار معیّنی از مادّه، به
مقداری معیّن از انرژی تبدیل می شود.»۱ اگر این فرضیه را یقینی فرض کنیم،
فیزیک یا هر علم تجربی دیگری، نمی تواند به این نتیجه برسد که چونتبدیل بلاحجم به حجم محال است، پس انرژی هم باید حجم داشته باشد و
گرنه قابل تبدیل به مادّه نیست. خودِ تبدیل انرژی به مادّه، ربطی به فلسفه
ندارد. این را فیزیک اثبات می کند. آن گاه است که موضوعی برای بحث فلسفی
پدید می آید. این را «فلسفه بعدالعلم» می گوییم. پس فلسفه قبل العلم و
فلسفه بعدالعلم، مختصّ فلسفه مضاف نیست. ممکن است در همه مباحث فلسفی مطرح
شود
.
امّا این که میان فلسفه های مضاف و متافیزیک یا فلسفه اولی چه
ارتباطی هست، هنگامی می توانیم پاسخی قطعی به این پرسش بدهیم که نخست،
فلسفه های مضاف را تعریف کنیم. فلسفه های مضاف عبارتند از: مباحثی که
مبادی تصوّری و تصدیقی یک رشته علمی را تشکیل می دهند. هر علمی دارای
مسائل و قضایایی است که از گذر روش همان علم، آن ها را اثبات می کنیم؛ ولی
بنابر نظریه مختار ما در معرفت شناسی، برای اثبات این قضایا، ناگزیریم که
معلوماتی را از پیش داشته باشیم تا این مسائل را از راهی اثبات کنیم. حال،
این معلومات بر دو دسته اند: اوّل، «اصول موضوعه» که نیازمندِ اثبات اند؛
ولی فعلا در این علم، در مقام اثبات آن ها نیستیم و یا این علم، در مقام
اثبات آن هست، لیکن جای اثبات آن ها، اواخر این علم است، و فعلا آن ها را
به عنوان اصول موضوعه پذیرفته ایم. دوم، دسته ای از اصول که نیازمندِ
اثبات نیستند؛ اصول بدیهی و متعارفه اند. این اصول در مبادی همه علوم جایی
را به خود اختصاص داده اند و حتّی در فلسفه نیز جزئی از مبادی اند؛ ولی
نیازمندِ اثبات نیستند؛ زیرا فرض ما بر این است که بدیهی اند. نه محتاجِ
اثباتند و نه اثبات پذیرند. در برابر، اصول موضوعه، ناچار باید در جایش
اثبات شوند و نهایتا همه آن ها به فلسفه باز می گردند؛ یعنی عام ترین
مفاهیمی که به عنوان اصول موضوعه می توان اثبات کرد، در فلسفه اثبات
می شوند. بسیاری از فیلسوفان ما، این بحث را مطرح کرده اند که نیاز علوم
به فلسفه چیست. غالبا همه چنین پاسخ داده اند که علوم برای اثبات موضوع
خود، به فلسفه اولی نیازمندند. بیشتر از همه، شاید مرحوم میرداماد باشد که
در این باره بحث کرده و داد سخن سر داده است. دیگران نیز در این باره سخن
گفته اند؛ ولی نه به اندازه او
.
حال، بازمی گردیم به فلسفه های مضاف. گفتیم که فلسفه های مضاف، مبادی علوم را اثبات
می کنند. اگر این مبادی همان مبادی تصوّری و تصدیقی اند، آن مبادی
تصوّری نیز همان موضوع فلسفه اند. مفاهیم کلّی دیگر نیز، که در حین
استدلال پیش می آیند مانند آنکه خود موضوع این علم وجود دارد یا نه در
فلسفه اولی اثبات می شوند. حتی اگر از این مفاهیم در علم دیگری بحث شده
باشد، در آنجا نیز به اصول موضوعه ای نیازمندند که نهایتا جای اثبات آن ها
به عنوان کلّی ترین اصول موضوعه در فلسفه است. بنابراین، همه
فلسفه های مضاف، فرع فلسفه اولی هستند؛ زیرا اصول موضوعه علوم را اثبات
می کنند و این اصول، به هر حال، در هر علمی که اثبات شوند، نیازمندِ
فلسفه اند و گاه نیز در هیچ علمی اثبات نشده اند، در این صورت نیز در
فلسفه اثبات می شوند. پس فلسفه، مادر همه فلسفه های مضاف است و اصول
موضوعه ای را اثبات می کند که همه علوم به آن محتاجند
.
دکتر
لگن هاوزن: اگر علوم را بررسی کنیم، خواهیم دید که اصول موضوعه برخی از
آن ها در علوم دیگر اثبات شده اند؛ ولی در برخی علوم دیگر این گونه نیست؛
یعنی اصول موضوعه آن ها مستقل است
.
استاد مصباح: بله؛ ممکن است
اصول موضوعه علمی خاص، در علمی دیگر اثبات شده باشد. علم دوم می تواند در
سلسله مراتب علوم، هم عرض، مقدم بر، یا مؤخر از علم اول باشد
.
دکتر
لگن هاوزن: مرا ببخشید؛ نمی خواهم به فلسفه اسلامی توهین کنم، ولی آنچه
فرمودید شبیه همان است که پوزیتیویست ها می گویند؛ زیرا آن ها، به
گونه ای، همه علوم را متّحد و یگانه می پندارند، البتّه نه بر اساس فلسفه
اولی؛ چون آن را قبول ندارند. پوزیتیویست ها، برای اثبات این اتّحاد از
منطق آغاز می کنند و می گویند چند قرارداد و قانون و مسئله که بر آن
بیفزاییم، علم دیگری پدید می آید و بعد چیزی بر این هم می افزاییم، به
فیزیک می رسیم و سپس شیمی و آن گاه زیست شناسی و بعد روان شناسی و
جامعه شناسی و تمام می شود
.
استاد مصباح: بله؛ این سلسله مراتبی
است که ظاهرا، نخست آگوست کنت مطرح ساخت و کتاب های خود را بر این اساس
تنظیم کرد. البته این سلسله مراتب، فی الجمله، صحیح است؛ ولی کلّیتِ آن،
جای تأمّل دارد. اگر معنایش این است که در سلسله مراتب علوم، علمی که
مقدّم است، نیازی به علم پس از خود ندارد، این نظریّه جای نقد دارد؛ زیرا
مثلا درباره ریاضی وفیزیک، دست کم مسائل ریاضی عملی، متوقّف بر فیزیک است با این که طبق
سلسله مراتب، ریاضیات، مقدّم است. یا درباره جامعه شناسی و روان شناسی،
آیا می توان گفت روان شناسی هیچ نیازی به جامعه شناسی ندارد؟! این ها جای
تأمّل دارند؛ ولی روی هم رفته، برخی از نظریّه های او به ذهن نزدیکند
.
کلّیّت این نظریّه محلّ اشکال است؛ زیرا چنان که اشاره کردیم، در طرح
بسیاری از مسائل، نیازمندِ اصول موضوعه ای هستیم که در علم بعدی اثبات
می شوند
.
معرفت فلسفی: اشاره فرمودید به نظریّه پوزیتیویستی
درباره سلسله مراتب علوم. از مبانی نظریّه پوزیتیویستی این است که مسائل
همه علوم را با یک روش بررسی و اثبات می کنند. فلسفه های بعدی، این نظریّه
را به شدّت به مناقشه گذاشتند و نظریّه ها و آراء بسیاری در این باره مطرح
ساختند. پرسشی که خوب است همین جا مطرح کنیم، این است که آیا می توان با
یک روش، مسائل همه علوم را اثبات کرد؟
استاد مصباح: امروزه یکی از
رشته های علمی، »متدلوژی« است که متد اثبات مسائل علوم را تعیین می کند؛
خود متدلوژی، از شاخه های مهمّ علوم است. قبلا، معرفت شناسی و متدلوژی و
ترتیب علوم، در قلمرو مباحث منطقی می گنجیدند. کتاب های منطقی قدیم مثلا
کتاب شفای ابن سینا را که بنگریم، مسائلی در آن می یابیم که برخی منطق
خالص اند و برخی معرفت شناسی اند و برخی متدلوژی. یکی از مباحث کتاب های
منطقی قدیم نیز همین سلسله مراتب علوم است؛ همان که آگوست کنت به صورتی
دیگر سامانش داد. سپس منطق تجزیه شد و شاخه هایی مستقل از آن پدید آمد
.
معرفت شناسی کاملا جدا شد و متدلوژی هم از این روند استقلال طلبی بیرون
نماند. حال، جای این سؤال است که مسائل خود متدلوژی چگونه اثبات می شوند؟
متدی که در این دانش استفاده می شود، بسیار شبیه به متد منطق است. بدین
معنا که صرفا جنبه ذهنی دارد؛ زیرا خود علم، دارای دسته ای مسائل است و
این مسائل دارای گونه ای ترکیب اند و باید اثبات شوند. این که چگونه مسائل
را اثبات کنیم و چه قیاسی سامان دهیم و آیا از قیاس استفاده کنیم یا
استقراء، و اصلا کاربرد قیاس کجا است و استقراء کجا، و آیا این روش درست
است یا نادرست، این ها همه مربوط به ذهن اند نه عین. هر روشی که برگزینیم
و تغییر دهیم، واقعیّت خارج تغییر نمی کند؛ معرفت ما است که تغییر می کند
.
به هر حال، اگر نتوانیم
بگوییم آنچه پیش تر در مباحث منطقی نیز مطرح می شد، منطق است، دست کم
می توانیم بپذیریم که از نظر متد، اشبه به متد منطق است؛ یعنی متد، از نوع
قیاسی است که فقط درباره مفاهیم ذهنی به کار می رود و از معقولات ثانیه
منطقی بهره می برد
.
معرفت فلسفی: اگر مایل باشید، سؤال دیگری
درباره فلسفه بعدالعلم و قبل العلم مطرح کنیم. قوانینی که دانشمندان در
علوم طبیعی یا علوم دیگر مثلا علوم اجتماعی کشف می کنند، آیا حاکی از
روابط عینی خارجی اند یا فقط برساخته ذهن بشرند و در خارج چنین رابطه ای
وجود ندارد؟ آیا عینیّت یا ذهنیّتِ نتایج علوم را که از مسائل اصلی
فلسفه علم است باید جزء مسائل فلسفه قبل العلم به شمار آوریم یا
بعدالعلم؟
استاد مصباح: جواب، بسته به آن است که تعریف شما از
قانون چیست. قانون کاربردها و معانی متعدّدی دارد. برخی قوانین فقط
گونه ای اعتبار و قراردادند؛ مانند قوانین حقوقی و قوانین موضوعه، که
واقعیّت خارجی ندارند. قوانینی که مجلس نمایندگان یا پارلمان کشورها تصویب
می کنند و وظایف نهادها و سازمان ها و اشخاص را مشخّص می سازند، از این
دسته اند. قوانین اعتباری صرفا متعلّق به ذهن اند؛ قراردادهایی میان
عقلایند و ربطی به واقعیّت خارجی ندارند. نه از واقعیّت خارجی حکایت
می کنند و نه بازتابی در آن دارند. البتّه عمل کردن به این قوانین ممکن
است در خارج اثر بگذارد؛ ولی این، غیر از قانون است. اما قوانین دیگری نیز
هستند که در علوم به کار می روند؛ مانند فلسفه، منطق، ریاضیات و طبیعیّات
.
برخی از قوانین دیگر نیز نه مستقیما از واقعیّت خارجی حکایت می کنند و نه
بازتابی در خارج دارند؛ مثلا این قانون منطقی که «نقیض سالبه کلّیّه،
عبارت از موجبه جزئیّه است» قانونی است صرفا ذهنی. اصلا خود منطق، مربوط
به ذهن است؛ قانون آن نیز تنها روابط ذهنی را منعکس می سازد و به عبارتی،
مکانیزم فعّالیّت ذهن را تبیین می کند. در کنار این ها، قوانین دیگری
هستند که مربوط به علوم تجربی اند؛ مثلا قوانینی که در زیست شناسی به کار
می روند. فرض کنید نظریّه داروین درباره تکامل انواع اگر آن را به عنوان
نظریّه قطعی بپذیرند یک قانون است در زیست شناسی. این گونه قوانین،
روابط خارجی را منعکس می کنند. معنای آن این است که پدیده های خارجی این
چنین تحقّق می یابند؛ یعنی قوانین مربوط به پدیده های خارجی را باز
می تابانند
.
دکتر لگن هاوزن: بله؛ در اقتصاد قانونی هست که مضمونش این است: کمی و زیادی طلا، در
پایین و بالا رفتن قیمت آن اثر می گذارد
.
استاد مصباح: درست است. این قانون عرضه و تقاضا است؛ منتها بیشتر جنبه
روان شناختی دارد. اقتصاد ویژگی هایی برای خود دارد که در دیگر علوم یافت
نمی شوند. قانون عرضه و تقاضا کشف کردنی است؛ ولی از حالت عادّی روانی
انسان ها کشف می شود. انسان به گونه ای است که اگر چیزی کمیاب شود، بیشتر
به آن حریص می گردد. این حالت روانی انسان، در قانون عرضه و تقاضا تجلی
می کند. البته همه قوانین اقتصادی این چنین نیستند. برخی از آن ها مبتنی
بر پدیده های روانی اند و برخی دیگر، بر پدیده های اجتماعی؛ یعنی به
جامعه شناسی مربوط می شوند
.
گاه از روان شناسی، شاخه روان شناسی
رفتاری را اراده می کنند. در برهه ای از زمان، این چنین بود؛ مثلا واتسون
وقتی «روان شناسی» را اطلاق می کند، مرادش روان شناسی رفتاری است که روابط
خارجی و تجربه پذیر انسان را دنبال می کند. اینجا نیز روابط عینی اشیاء را
بر می رسند؛ منتها «عین» به معنای عین مادّی نیست؛ رفتار انسانی است
.
قانونی نیز که در اینجا بیان یا اثبات می شود، ناظر به پدیده های عینی و
خارجی است. پس برخی از قوانین تجربی، مانند فیزیک، زیست شناسی و
روان شناسی تجربی، با متد تجربی اثبات می شوند و پدیده های عینی را انعکاس
می دهند. اما قوانین فلسفی، عکس آن ها هستند؛ فقط با معقولات ثانیه فلسفی
درگیرند و در حقیقت، رابطه عین و ذهن را تفسیر می کنند. نه مانند منطق
ذهنی خالص اند و نه مانند علوم تجربی عینی خالص. در حقیقت، گونه ای
فعّالیّت ذهنی اند درباره عینیّات، البتّه آنجا که مفاهیم را خود ذهن
می سازد نه این که مستقیما از خارج برگیرد؛ ولی این مفاهیم را در خارج حمل
می کند. پس به نوعی روابط خارجی را منعکس می کنند؛ منتها اوّلا این
«
خارجی» هم مادّه و هم مجرّد را در برمی گیرد و ثانیا «انعکاس» به گونه
مع الواسطه و همراه با تصرف است، نه بی واسطه. این انعکاس، رابطه عین و
ذهن را بیان می کند. مثلا قانون علّت و معلول می گوید: اگر علّت تامّه
موجود باشد، تخلّف معلول از آن، محال است. اوّلا این قانون از یک پدیده
خاصّ عینی سخن نمی گوید و مربوط به مادّیّات محض نیست؛ بلکه بر واجب تبارک
و تعالی، عقول،نفس و همه این ها صادق است. در اینجا طوری «عین» را معنا می کنیم که
شامل مجرّدات هم بشود. گاهی
« Object»
را طوری معنا می کنند که در برابر
مجردات قرار گیرد و مجرّدات را از مفاهیم
«Subjective»
می شمارند، ولی در
اینجا طوری آن را معنا می کنیم که مجردات را نیز در برگیرد. باید توجّه
کرد که در اینجا، عینی به این معنا است که برساخته ذهن ما نیست؛ وجود
خارجی دارد هرچند از ذهن ما مستقل نیست. در اثر فعّالیّت ذهن و در نتیجه
ارتباط ذهن با خارج معنا پیدا می کند
.
پس می توان گفت که چهار دسته
قانون وجود دارد: اوّل، قانونی که صرفا قراردادی است؛ مانند قوانین موضوعه
حقوق و روابط بین الملل. دوم، قانونی که صرفا تعقّلی است و بر اساس روابطی
که عقل از اشیاء درک می کند، پدید می آید؛ بدین معنا که اگر حیثیّت »عقل و
ذهن« را حذف کنیم، دیگر قانونی نخواهیم داشت؛ مانند قوانین فلسفی. سوم،
قوانینی که عینی تجربی اند؛ مانند قوانین فیزیک، شیمی، و زیست شناسی
.
چهارم، قوانین منطقی که ذهنی خالصند
.
حال باید دید که قوانین ریاضی
چگونه اند. می دانیم که از قدیم درباره مسائل ریاضی این مسئله مطرح بوده
که جایگاه آن ها کجا است. مشهور میان فیلسوفان قدیم که در عصر اسلامی
نیز مقبول افتاد این است که موقف آن ها جایی است میان متافیزیک و فیزیک،
یعنی بین مجردّات محض و مادّیّات، و به عبارتی دیگر، ریاضیّات دارای دو
روی است. آن فیلسوفان تأکید داشتند که مباحث و روش ریاضی، تعقّلی است
.
بنابر سنّت قدیم، مسائل ریاضی هیچ کاری با علوم تجربی ندارند و باید صرفا
با روابط ذهنی اثبات شوند. پس قوانین آن باید مانند قوانین متافیزیک
باشند، لیکن بر خارج انطباق پذیرند. البتّه درباره قوانین متافیزیک نیز
گفتیم که می توانند مصداق خارجی داشته باشند و چنان که گذشت، علّت و معلول
در مادّیّات نیز می توانند معنا پیدا کنند و همین که می گوییم «مادّه،
معلول است» نشان می دهد که در خارج مصداق دارند. در سنّت فلسفی ما، جایگاه
ریاضیّات نیز در جایی میان مجرّدات محض و مادّیّات است و از نظر متد
تفاوتی با مباحث متافیزیکی ندارد و قوانینش مانند قوانین فلسفی است
.
دکتر لگن هاوزن: پروکلس
«Proclus» (۴۱۱
تا ۴۸۵ قبل از میلاد) که
نوافلاطونی است، می گوید: بالاترین نوع معرفت فقط مستفاد از عقل است. در
نظر او، مجرّدات والاترین مراتب حقیقت اند و صرفا با عقل درک می شوند
.
وقتی درباره طبیعیات بحث می کند، می گوید: چون بخواهیم جهان یا مفاهیم
مادّی را به ادراک بیاوریم، تعقّل با ادراک حسّی می آمیزد و گونه ای معرفت
فیزیکی پدید می آید؛ ولی مفاهیم ریاضی چنین نیستند. وی معتقد است برای درک
این مفاهیم، تعقّل با تخیّل می آمیزد؛ یعنی از آمیزش عقل با خیال، ریاضیات
پیدا می شود
.
استاد مصباح: بله؛ این نظریّه شبیه همان است که
بسیاری از فیلسوفان مسلمان می گویند. آنان قائل به یک مرتبه «واسطه ای
»
هستند و معتقدند که برای درک مفاهیمی مانند مفاهیم ریاضی نیاز نداریم
آن ها را به عالم مادّه ارتباط دهیم؛ مثلا وقتی می گوییم «مجموع زوایای
مثلّث، ۱۸۰ درجه است» برای درک کردنش لازم نیست که حتما یک مثلّث حقیقی در
خارج موجود باشد. همین که مثلّث را در ذهن تصوّر کنیم، کافی است، و از این
گذر می توانیم مسئله را مطرح و اثبات کنیم. حتّی اگر در جهان خارج مثلّثی
موجود نباشد، زیانی به مسئله ریاضی نمی رساند. مسئله ریاضی از این جهت
که ریاضی است تمام است. البتّه عقلی محض نیست؛ زیرا مراد این نیست که
مفهوم خط یا مفهوم زاویه، مثلّث را تشکیل می دهد؛ ولی لازم هم نیست که
زوایا محسوس خارجی باشند. همین که از زوایا، گونه ای تصوّر خارجی به ذهن
آید، کافی است
.
دکتر لگن هاوزن: اگر مایل باشید، برگردیم به
روش های تحقیق در علوم و فلسفه. قبلا اشاره شد که پوزیتیویست ها اصرار
دارند که می توان در همه علوم از روشی یگانه سود جست و به نتیجه رسید
.
بعضی از فیلسوفان نیز تحت تأثیر پوزیتیویسم معتقدند که می توان برای
نظریّه پردازی در علومی که با انسان سر و کار دارند و در واقع، رفتار و
روان انسانی را بررسی می کنند، از متد علوم تجربی مثلا فیزیک بهره
گرفت؛ علومی مانند تاریخ، جامعه شناسی و حتی زیباشناسی. می دانیم که متد
تجربی صرف، بیشتر بر کمیّت و اندازه گیری متّکی است و نتیجه ای را که از
این گذر به دست می آورند، بر همه موارد تعمیم می دهند؛ ولی آیا مثلا
انسان را که دارای پیچیدگی بسیاری است و شاید بتوان گفت که هر انسانی
ویژگی های منحصر به فردی دارد، می توان با چنین متدی زیر ذرّه بین تحقیق
گذاشت؟ این نظریّه منشأ بحث های داغی شده و هنوز بسیاری از
فیلسوفان اروپایی از آن سخن می گویند. فیلسوفان آلمانی و فرانسوی
(
پیروان فلسفه اروپایی) نمی پذیرند که بتوان از متد تجربی در هر دانشی
بهره گرفت، بر خلاف انگلیسی ها و امریکایی ها (فلاسفه انگلیسی زبان) که
معتقدند این کار ممکن است، ولی باید بیشتر تلاش کنیم و راهش را در همه
دانش ها باز کنیم. آیا فلسفه اسلامی در این باره نظری دارد؟
استاد
مصباح: تا آنجا که ما اطّلاع داریم، فلسفه اسلامی همان سنّت فیلسوفان
آلمانی و فرانسوی را تأیید می کند که سنّت تعقّلی است. در حقیقت، فیلسوفان
انگلیسی زبان دچار نوعی حس گرایی (یا تجربه گرایی) افراطی شده اند
.
آمپیریسیسم
«Empiricism»
نیز در همین انگلستان متولّد شد و رشد کرد و
می دانیم که پراگماتیسم
«Pragmatism»
عمدتا یک فلسفه امریکایی محسوب
می شود. پوزیتیویسم نیز شاید بتوان گفت بیشترین تأیید خود را از فیلسوفان
انگلیسی زبان گرفت هرچند طرفدارانی جدی در میان سایر فیلسوفان نیز یافت
.
ولی خوشبختانه، آن گونه که ما اطلاع داریم، گرایش های تُندِ پوزیتیویستی
دیگر جایگاهی میان فیلسوفان ندارد. حتی برخی فیلسوفان انگلیسی زبان نیز
سخت بر آن تاخته اند و اعتراض کرده اند که این دیدگاه خیلی تنگ نظرانه
است، و اگر بخواهیم همه چیز را فقط با تجربه حسّی اثبات کنیم، باید بسیاری
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
