اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم »
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 69
فرمت فایل پاورپوینت
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم »؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم » با 120 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم »:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم » به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم » با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم » تضمینشده است.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل داستان راستان «بخش پنجم » :
خواهش مسیح
عیسی علیه السلام به حواریین گفت:«من خواهش و حاجتی دارم،اگر قول می دهید آن را برآورید بگویم.»حواریین گفتند: «هر چه امر کنی اطاعت می کنیم.»
عیسی از جا حرکت کرد و پاهای یکایک آنها را شست.حواریین در خود احساس ناراحتی می کردند،ولی چون قول داده بودند خواهش عیسی را بپذیرند تسلیم شدند و عیسی پای همه را شست.همینکه کار به انجام رسید،حواریین گفتند:«تو معلم ما هستی،شایسته این بود که ما پای تو را می شستیم نه تو پای ما را.»
عیسی فرمود:«این کار را کردم برای اینکه به شما بفهمانم که از همه مردم سزاوارتر به اینکه خدمت مردم را به عهده بگیرد«عالم »است.این کار را کردم تا تواضع کرده باشم و شما درس تواضع را فرا گیرید و بعد از من که عهده دار تعلیم و ارشاد مردم می شوید راه و روش خود را تواضع و خدمت خلق قرار دهید.اساسا حکمت در زمینه تواضع رشد می کند نه در زمینه تکبر،همان گونه که گیاه در زمین نرم دشت می روید نه در زمین سخت کوهستان.» (۱)
جمع هیزم از صحرا
رسول اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند.به هیزم و آتش احتیاج داشتند،فرمود:«هیزم جمع کنید.»عرض کردند:«یا رسول الله!ببینید این سرزمین چقدر خالی است!هیزمی دیده نمی شود.»فرمود:«در عین حال هر کس هر اندازه می تواند جمع کند.»
اصحاب روانه صحرا شدند،با دقت به روی زمین نگاه می کردند و اگر شاخه کوچکی می دیدند بر می داشتند.هر کس هر اندازه توانست ذره ذره جمع کرد و با خود آورد.همینکه همه افراد هر چه جمع کرده بودند روی هم ریختند،مقدار زیادی هیزم جمع شد.
در این وقت رسول اکرم فرمود:«گناهان کوچک هم مثل همین هیزمهای کوچک است،ابتدا به نظر نمی آید،ولی هر چیزی جوینده و تعقیب کننده ای دارد،همان طور که شما جستید و تعقیب کردید این قدر هیزم جمع شد،گناهان شما هم جمع و احصا می شود و یک روز می بینید از همان گناهان خرد که به چشم نمی آمد،انبوه عظیمی جمع شده است.» (۲)
شراب در سفره
منصور دوانیقی هر چندی یک بار به بهانه های مختلف امام صادق را از مدینه به عراق می طلبید و تحت نظر قرار می داد. گاهی مدت زیادی امام را از بازگشت به حجاز مانع می شد.در یکی از این اوقات که امام در عراق بود یکی از سران سپاه منصور پسر خود را ختنه کرد،عده زیادی را دعوت کرد و ولیمه مفصلی داد.اعیان و اشراف و رجال همه حاضر بودند.از جمله کسانی که در آن ولیمه دعوت شده بودند امام صادق بود.سفره حاضر شد و مدعوین سر سفره نشستند و مشغول غذا خوردن شدند.در این بین یکی از مدعوین آب خواست.به بهانه آب،قدحی از شراب به دستش دادند.قدح که به دست او داده شد،فورا امام صادق نیمه کاره از سر سفره حرکت کرد و بیرون رفت.خواستند امام را مجددا برگردانند،برنگشت. فرمود رسول خدا فرموده است:«هر کس بر سر سفره ای بنشیند که در آنجا شراب است لعنت خدا بر او است.» (۳)
استماع قرآن
ابن مسعود یکی از نویسندگان وحی بود،یعنی از کسانی بود که هر چه از قرآن نازل می شد،مرتب می نوشت و ضبط می کرد و چیزی فروگذار نمی کرد.
یک روز رسول اکرم به او فرمود:«مقداری قرآن بخوان تا من گوش کنم.»ابن مسعود مصحف خویش را گشود،سوره مبارکه نساء آمد،او می خواند و رسول اکرم با دقت و توجه گوش می کرد،تا رسید به آیه ۴۱: فکیف اذا جئنا من کل امه بشهید و جئنا بک علی هؤلاء شهیدا یعنی چگونه باشد آن وقت که از هر امتی گواهی بیاوریم،و تو را برای این امت گواه بیاوریم. همینکه ابن مسعود این آیه را قرائت کرد،چشمهای رسول اکرم پر از اشک شد و فرمود:«دیگر کافی است.» (۴)
شهرت عوام
چندی بود که در میان مردم عوام نام شخصی بسیار برده می شد و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود.همه جا عامه مردم سخن از بزرگی و بزرگواری او می گفتند.مکرر در محضر امام صادق سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به میان می آمد.امام به فکر افتاد که دور از چشم دیگران آن مرد«بزرگوار»را که تا این حد مورد علاقه و ارادت توده مردم واقع شده از نزدیک ببیند.یک روز به طور ناشناس نزد او رفت،دید ارادتمندان وی که همه از طبقه عوام بودند غوغایی در اطراف او بپا کرده اند.امام بدون آنکه خود را بنمایاند و معرفی کند ناظر جریان بود.اولین چیزی که نظر امام را جلب کرد اطوارها و ژستهای عوام فریبانه وی بود.تا آنکه او از مردم جدا شد و به تنهایی راهی را پیش گرفت. امام آهسته به دنبال او روان شد تا ببیند کجا می رود و چه می کند و اعمال جالب و مورد توجه این مرد از چه نوع اعمالی است؟
طولی نکشید که آن مرد جلو دکان نانوایی ایستاد.امام با کمال تعجب مشاهده کرد که این مرد همینکه چشم صاحب دکان را غافل دید،آهسته دو عدد نان برداشت و در زیر جامه خویش مخفی کرد و راه افتاد.امام با خود گفت شاید منظورش خریداری است و پول نان را قبلا داده یا بعدا خواهد داد.ولی بعد فکر کرد اگر این طور بود پس چرا همینکه چشم نانوای بیچاره را دور دید نانها را بلند کرد و راه افتاد.
باز امام آن مرد را تعقیب کرد و هنوز در فکر جریان دکان نانوایی بود که دید در مقابل بساط یک میوه فروش ایستاد،آنجا هم مقداری درنگ کرد و تا چشم میوه فروش را دور دید،دو عدد انار برداشت و زیر جامه خود پنهان کرد و راه افتاد.بر تعجب امام افزوده شد.تعجب امام آن وقت به منتهی درجه رسید که دید آن مرد رفت به سراغ یک نفر مریض و نانها و انارها را به او داد و راه افتاد.در این وقت امام خود را به آن مرد رساند و اظهار داشت:«من امروز کار عجیبی از تو دیدم. »تمام جریان را برایش بازگو کرد و از او توضیح خواست.
او نگاهی به قیافه امام کرد و گفت:«خیال می کنم تو جعفر بن محمدی.»
-بلی درست حدس زدی،من جعفر بن محمدم.
-البته تو فرزند رسول خدایی و دارای شرافت نسب می باشی.اما افسوس که این اندازه جاهل و نادانی.
-چه جهالتی از من دیدی؟
-همین پرسشی که می کنی از منتهای جهالت است،معلوم می شود که یک حساب ساده را در کار دین نمی توانی درک کنی،مگر نمی دانی که خداوند در قرآن فرموده:
من جاء بالحسنه فله عشر امثالها هر کار نیکی ده برابر پاداش دارد.باز قرآن فرموده: و من جاء بالسیئه فلا یجزی الا مثلها هر کار بد فقط یک برابر کیفر دارد.روی این حساب پس من دو نان دزدیدم دو خطا محسوب شد،دو انار هم دزدیدم دو خطای دیگر شد،مجموعا چهار خطا شد،اما از آن طرف آن دو نان و آن دو انار را در راه خدا دادم،در برابر هر کدام از آنها ده حسنه دارم،مجموعا چهل حسنه نصیب من می شود.در اینجا یک حساب خیلی ساده نتیجه مطلب را روشن می کند و آن اینکه چون چهار را از چهل تفریق کنیم،سی و شش باقی می ماند.بنابراین من سی و شش حسنه خالص دارم.و این است آن حساب ساده ای که گفتم تو از درک آن عاجزی.
-خدا تو را مرگ بدهد.جاهل تویی که به خیال خود این طور حساب می کنی.آیه قرآن را مگر نشنیده ای که می فرماید: انما یتقبل الله من المتقین خدا فقط عمل پرهیزگاران را می پذیرد.حالا یک حساب بسیار ساده کافی است که تو را به اشتباهت واقف کند.تو به اقرار خودت چهار گناه مرتکب شدی،و چون مال مردم را به نام صدقه و احسان به دیگران دادی نه تنها حسنه ای نداری،بلکه به عدد هر یک از آنها گناه دیگری مرتکب شدی.پس چهار گناه دیگر بر چهار گناه اولی تو اضافه شد و مجموعا هشت گناه شد،هیچ حسنه ای هم نداری.
امام این بیان را کرد و در حالی که چشمان بهت زده او به صورت امام خیره شده بود او را رها کرد و برگشت.
امام صادق وقتی این داستان را برای دوستان نقل کرد،فرمود:«این گونه تفسیرها و توجیه های جاهلانه و زشت در امور دینی سبب می شود که عده ای گمراه شوند و دیگران را هم گمراه سازند.» (۵)
سخنی که به ابو طالب نیرو داد
رسول اکرم بدون آنکه اهمیتی به پیشامدها بدهد با سرسختی عجیبی در مقابل قریش مقاومت می کرد و راه خویش را به سوی هدفهایی که داشت طی می کرد،از تحقیر و اهانت به بتها و کوتاه خواندن عقل بت پرستان و نسبت گمراهی و ضلالت دادن به پدران و اجداد آنها دریغ نمی کرد.اکابر قریش به تنگ آمدند،مطلب را با ابو طالب در میان گذاشتند و از او خواهش کردند یا شخصا جلو برادر زاده اش را بگیرد یا آنکه بگذارد قریش مستقیما از جلو او بیرون آیند.ابو طالب با زبان نرم هر طور بود قریش را ساکت کرد.تا کار تدریجا بالا گرفت و برای قریشیان دیگر قابل تحمل نبود.در هر خانه ای سخن از محمد صلی الله علیه و آله بود و هر دو نفر که به هم می رسیدند،با نگرانی و ناراحتی سخنان و رفتار او را و اینکه از گوشه و کنار یکی یکی و یا گروه گروه به پیروان او ملحق می شوند ذکر می کردند.جای معطلی نبود.همه متفق القول شدند که هر طور هست باید این غائله کوتاه شود.تصمیم گرفتند بار دیگر با ابو طالب در این موضوع صحبت کنند و این مرتبه جدی تر و مصمم تر با او سخن بگویند.
رؤسا و اکابر قریش نزد ابو طالب آمدند و گفتند:«ما از تو خواهش کردیم که جلو برادر زاده ات را بگیری و نگرفتی.ما به خاطر پیر مردی و احترام تو قبل از آنکه مطلب را با تو در میان بگذاریم متعرض او نشدیم،ولی دیگر تحمل نخواهیم کرد که او بر خدایان ما عیب بگیرد و بر عقلهای ما بخندد و به پدران ما نسبت ضلالت و گمراهی بدهد.این دفعه برای اتمام حجت آمده ایم،اگر جلو برادر زاده ات را نگیری ما دیگر بیش از این رعایت احترام و پیر مردی تو را نمی کنیم و با تو و او هر دو وارد جنگ می شویم تا یک طرف از پا در آید.»
این اولتیماتوم صریح،ابو طالب را بسی ناراحت کرد.هیچ وقت تا آن روز همچو سخنان درشتی از قریش نشنیده بود. معلوم بود که ابو طالب تاب مقاومت و مبارزه با قریش را ندارد و اگر بنا شود کار به جای خطرناک بکشد،خودش و برادر زاده اش و همه فامیل و بستگانش تباه خواهند شد.
این بود که کسی نزد رسول اکرم فرستاد و موضوع را با او در میان گذاشت و گفت:«حالا که کار به اینجا کشیده،سکوت کن که من و تو هر دو در خطر هستیم.»
رسول اکرم احساس کرد اولتیماتوم قریش در ابو طالب تاثیر کرده،در جواب ابو طالب جمله ای گفت که همه سخنان قریش را از یاد ابو طالب برد،فرمود:
«عمو جان!همین قدر بگویم که اگر خورشید را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند که دست از دعوت و فعالیت خود بردارم هرگز بر نخواهم داشت،تا خداوند دین خود را آشکار کند یا آنکه خودم جان بر سر این کار بگذارم.»
این جمله را گفت و اشکهایش ریخت و از پیش ابو طالب حرکت کرد.چند قدمی بیشتر نرفته بود که به دستور ابو طالب برگشت.ابو طالب گفت:«حالا که این طور است،پس هر طور که خودت می دانی عمل کن.به خدا قسم تا آخرین نفس از تو دفاع خواهم کرد.» (۶)
دانشجوی بزرگسال
«سکاکی »مردی فلزکار و صنعتگر بود،توانست با مهارت و دقت دواتی بسیار ظریف با قفلی ظریفتر بسازد که لایق تقدیم به پادشاه باشد.انتظار همه گونه تشویق و تحسین از هنر خود داشت.با هزاران امید و آرزو آن را به پادشاه عرضه کرد.در ابتدا همان طوری که انتظار می رفت مورد توجه قرار گرفت،اما حادثه ای پیش آمد که فکر و راه زندگی سکاکی را به کلی عوض کرد.
در حالی که شاه مشغول تماشای آن صنعت بود و سکاکی هم سرگرم خیالات خویش،خبر دادند عالمی(ادیب یا فقیهی) وارد می شود.همینکه او وارد شد،شاه چنان سرگرم پذیرایی و گفتگوی با او شد که سکاکی و صنعت و هنرش را یکباره از یاد برد.مشاهده این منظره تحولی عمیق در روح سکاکی به وجود آورد.
دانست که از این کار تشویق و تقدیری که می بایست نمی شود و آنهمه امیدها و آرزوها بی موقع است.ولی روح بلند پرواز سکاکی آن نبود که بتواند آرام بگیرد.حالا چه بکند؟فکر کرد همان کاری را بکند که دیگران کردند و از همان راه برود که دیگران رفتند.باید به دنبال درس و کتاب برود و امیدها و آرزوهای گمشده را در آن راه جستجو کند.هر چند برای یک عاقل مرد که دوره جوانی را طی کرده،با طفلان نو رس همدرس شدن و از مقدمات شروع کردن کار آسانی نیست،ولی چاره ای نیست،ماهی را هر وقت از آب بگیرند تازه است.
از همه بدتر اینکه وقتی که شروع به درس خواندن کرد،در خود هیچ گونه ذوق و استعدادی نسبت به این کار ندید.شاید هم اشتغال چندین ساله او به کارهای فنی و صنعتی ذوق علمی و ادبی او را جامد کرده بود.ولی نه گذشتن سن و نه خاموش شدن استعداد،هیچ کدام نتوانست او را از تصمیمی که گرفته بود باز دارد.با جدیت فراوان مشغول کار شد،تا اینکه اتفاقی افتاد:
آموزگاری که به او فقه شافعی می آموخت،این مساله را به او تعلیم کرد:«عقیده استاد این است که پوست سگ با دباغی پاک می شود.»
سکاکی این جمله را دهها بار پیش خود تکرار کرد تا در جلسه امتحان خوب از عهده بر آید،ولی همینکه خواست درس را پس بدهد این طور بیان کرد:«عقیده سگ این است که پوست استاد با دباغی پاک می شود.»
خنده حضار بلند شد.بر همه ثابت شد که این مرد بزرگسال که پیرانه سر هوس درس خواندن کرده به جایی نمی رسد. سکاکی دیگر نتوانست در مدرسه و در شهر بماند،سر به صحرا گذاشت.جهان پهناور بر او تنگ شده بود.از قضا به دامنه کوهی رسید،متوجه شد که از بلندیی قطره قطره آب روی صخره ای می چکد و در اثر ریزش مداوم،صخره را سوراخ کرده است،لحظه ای اندیشید و فکری مانند برق از مغزش عبور کرد.با خود گفت:دل من هر اندازه غیر مستعد باشد از این سنگ سخت تر نیست.ممکن نیست مداومت و پشتکار بی اثر بماند.برگشت و آن قدر فعالیت و پشتکار به خرج داد تا استعدادش باز و ذوقش زنده شد.عاقبت یکی از دانشمندان کم نظیر ادبیات گشت (۷).
گیاه شناس
معلمین «شارل دولینه »در مدرسه،با کمال یاس و نومیدی،همه با هم اتفاق کردند که به پدرش که یک نفر کشیش بود پیشنهاد و نصیحت کنند بی جهت انتظار پیشرفت فرزندش را در کار تحصیل و درس خواندن نداشته باشد،زیرا هیچ گونه فهم و استعدادی در او مشاهده نمی شود،بهتر است یک کار دستی مناسبی برای فرزندش پیدا کند و به دنبال آن کار بفرستد.
ولی پدر و مادر«لینه »روی علاقه فراوان به فرزند،با همه نومیدی و تاثر،وی را برای آموزش علم طب به دانشگاه روانه کردند.اما چون بضاعتی نداشتند فقط مبلغ اندکی برای خرج دوران تحصیل او پرداختند و اگر ترحم و کمک یک مرد نیکو کار که در باغ دانشگاه با«لینه »آشنا شده بود نبود،فقر و تنگدستی او را از پا در می آورد.«لینه »بر خلاف میل پدر و مادر،به رشته ای که او را به دنبال آن فرستاده بودند علاقه ای نداشت،به رشته گیاه شناسی علاقه مند بود.او از کودکی گیاهها را دوست می داشت و این خصلت را از پدرش به ارث برده بود.باغ پدرش از نباتات زیبا پوشیده بود،و از همان وقت که «لینه »دوران کودکی را طی می کرد،مادرش عادت کرده بود که هر وقت او گریه و فریاد می کند گلی به دستش دهد تا آرام گیرد.
در خلال اوقاتی که در دانشگاه طب تحصیل می کرد،نوشته یک گیاه شناس فرانسوی به دستش افتاد و علاقه مند شد در اسرار گیاهها تعمق کند.در آن اوقات یکی از مسائل روز که مورد توجه دانشمندان گیاه شناس بود،طرز طبقه بندی صحیح گیاهها و نباتات بود.لینه موفق شد یک نوع طبقه بندی خاصی بر مبنای تذکیر و تانیث گیاهان ابتکار کند که بسیار مورد توجه قرار گرفت.کتابی که وی در این زمینه منتشر ساخت موجب شد که در همان دانشگاهی که در آنجا تحصیل می کرد برای وی در رشته ای که معلوم شد استعداد آن رشته را دارد مقامی دست و پا کنند،ولی حسادت دیگران مانع شد که این کار جامه عمل بپوشد.
لینه از موفقیت خود سرمست شد.اولین بار بود که لذت موفقیت را می چشید.لذا به این پیشامد اهمیتی نداد و برای خود یک ماموریت علمی دست و پا کرد و آماده یک سفر طولانی برای تحقیق و مطالعه در طبیعت گردید.از اسباب سفر یک جامه دان و مختصری لباسهای زیر و یک ذره بین و مقداری کاغذ برداشت،و تنها و پیاده به راه افتاد.وی هفت هزار کیلومتر راه را با مواجهه مشکلات عجیب و شنیدنی طی کرد و با غنیمت بزرگی از معلومات و مطالعات مراجعت نمود و در سال ۱۷۳۵،یعنی سه سال بعد از آن جریان،چون ملاحظه کرد در وطن خویش سوئد جز کارهای نا پایدار به دست نمی آید،به هامبورگ رفت و در آنجا هنگام بازدید یکی از موزه ها یکی از گنجینه های خود را که در این سفر به دست آورده بود و به وجود آن بسیار مفتخر بود،به رئیس موزه نشان داد و آن یک مار آبی بود که هفت سر داشت.این سرها نه فقط شبیه سر مار بلکه مانند سر«راسو»بودند.قاضی محل از این بازدید کننده نحس و شوم سخت خشمگین شد،امر داد تا او را اخراج کنند. لینه باز هم مسافرتهای خود را ادامه داد و طی راه رساله دکترای خود را در علم طب گذرانید و حتی توانست کتاب خود را به نام «دستگاه طبیعت »در بین راه در«لیدن »به چاپ برساند.این کتاب برای او شهرتی به وجود آورد و یکی از ثروتمندان آمستردام به او پیشنهاد کرد که باغ زیبا و بی مانند او را اداره کند،و به این طریق موفق شد لحظه ای به پای خسته خود استراحت بدهد.و از لطف حامی نیکوکار خود توانست کشور فرانسه را نیز بازدید کرده در جنگلهای «مودون »به جمع آوری انواع گیاهان آنجا مشغول شود.سرانجام درد غربت و علاقه به وطن او را گرفت و به سوئد کشور خودش باز گشت.وطن این بار قدرش را دانست و افتخاراتی که لازمه نبوغ و پشتکار و اراده او بود به وی-که یک روز معلمین مدرسه عذرش را خواسته بودند-عطا کرد (۸).
سخنور
دموستنس،خطیب و سیاستمدار معروف یونان قدیم،که با ارسطو در یک سال متولد و در یک سال در گذشته اند،از آغاز رشد و تمیز و سالهای نزدیک بلوغ برای ایراد سخنرانی آماده می شد،ولی نه برای آنکه واعظ و معلم اخلاق خوبی باشد،و نه برای آنکه بتواند در مجامع مهم و سخنرانیهای سیاسی و اجتماعی نطق ایراد کند،و نه برای آنکه در محاکم قضایی وکیل مدافع خوبی باشد،بلکه فقط به خاطر اینکه علیه کسانی که وصی پدرش و سرپرست خودش در کودکی بودند و ثروت هنگفتی که از پدرش به ارث مانده بود خورده بودند،در محکمه اقامه دعوی کند.
مدتی مشغول این کار بود.از مال پدر چیزی به دستش نیامد،اما در سخنوری ورزیده شد و بر آن شد که در مجامع عمومی سخن براند.در آغاز امر چندان سخنوری او مورد پسند واقع نشد،عیبهایی در سخنرانی اش چه از جنبه های طبیعی مربوط به آواز و لهجه و کوتاه و بلندی نفس،و چه از جنبه های فنی مربوط به انشاء و تعبیر دیده می شد ولی به کمک تشویق و ترغیب دوستان و با همت بلند و مجاهدت عظیم،همه آن معایب را از بین برد.خانه ای زیر زمینی برای خود مهیا ساخت و تنها در آنجا مشغول تمرین خطابه شد.برای اصلاح لهجه خود ریگ در دهان می گرفت و به آواز بلند شعر می خواند.برای اینکه نفسش قوت بگیرد رو به بالا می دوید یا منظومه های طولانی را یک نفس می خواند.در برابر آئینه سخن می گفت تا قیافه خود را در آئینه ببیند و ژستها و اطوار خود را اصلاح کند.آنقدر به تمرین و ممارست ادامه داد تا یکی از بزرگترین سخنوران جهان گشت (۹).
ثمره سفر طائف
ابو طالب عموی رسول اکرم،و خدیجه همسر مهربان آن حضرت به فاصله چند روز هر دو از دنیا رفتند و به این ترتیب رسول اکرم بهترین پشتیبان و مدافع خویش را در بیرون خانه،یعنی ابو طالب،و بهترین مایه دلداری و انیس خویش را در داخل خانه،یعنی خدیجه،در فاصله کمی از دست داد.
وفات ابو طالب به همان نسبت که بر رسول اکرم گران تمام شد،دست قریش را در آزار رسول اکرم بازتر کرد.هنوز از وفات ابو طالب چند روزی نگذشته بود که هنگام عبور رسول اکرم از کوچه،ظرفی پر از خاکروبه روی سرش خالی کردند. خاک آلود به خانه برگشت.یکی از دختران آن حضرت(کوچکترین دخترانش،فاطمه سلام الله علیها)جلو دوید و سر و موی پدر را شستشو داد.رسول اکرم دید که دختر عزیزش اشک می ریزد،فرمود:«دخترکم!گریه نکن و غصه نخور،پدر تو تنها نیست،خداوند مدافع او است.»
بعد از این جریان،تنها از مکه خارج شد و به عزم دعوت و ارشاد قبیله «ثقیف »به شهر معروف و خوش آب و هوا و پر ناز و نعمت «طائف »در جنوب مکه که ضمنا تفرجگاه ثروتمندان مکه نیز بود رهسپار شد.
از مردم طائف انتظار زیادی نمی رفت.مردم آن شهر پر ناز و نعمت نیز همان روحیه مکیان را داشتند که در مجاورت کعبه می زیستند و از صدقه سر بتها در زندگی مرفهی به سر می بردند.
ولی رسول اکرم کسی نبود که به خود یاس و نومیدی راه بدهد و درباره مشکلات بیندیشد.او برای ربودن دل یک صاحبدل و جذب یک عنصر مستعد،حاضر بود با بزرگترین دشواریها روبرو شود.
وارد طائف شد.از مردم طائف همان سخنانی را شنید که قبلا از اهل مکه شنیده بود.یکی گفت:«هیچ کس دیگر در دنیا نبود که خدا تو را مبعوث کرد؟!»دیگری گفت:«من جامه کعبه را دزدیده باشم اگر تو پیغمبر خدا باشی.»سومی گفت: «اصلا من حاضر نیستم یک کلمه با تو هم سخن شوم.»و از این قبیل سخنان.
نه تنها دعوت آن حضرت را نپذیرفتند.بلکه از ترس اینکه مبادا در گوشه و کنار افرادی پیدا شوند و به سخنان او گوش بدهند،یک عده بچه و یک عده اراذل و اوباش را تحریک کردند تا آن حضرت را از طائف اخراج کنند.آنها هم با دشنام و سنگ پراکندن او را بدرقه کردند.رسول اکرم در میان سختیها و دشواریها و جراحتهای فراوان از طائف دور شد و خود را به باغی در خارج طائف رساند که متعلق به عتبه و شیبه،دو نفر از ثروتمندان قریش،بود و اتفاقا خودشان هم در آنجا بودند.آن دو نفر از دور شاهد و ناظر احوال بودند و در دل خود از این پیشامد شادی می کردند.
بچه ها و اراذل و اوباش طائف برگشتند.رسول اکرم در سایه شاخه های انگور،دور از عتبه و شیبه نشست تا دمی استراحت کند.تنها بود،او بود و خدای خودش.روی نیاز به درگاه خد
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
