اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 68
فرمت فایل پاورپوینت
با فایل فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد یک ارائهی بینقص بسازید!
پاورپوینتی زیبا و کاربردی:
فایل فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد شامل 120 اسلاید کاملاً حرفهای و چشمنواز است که برای ارائهی مستقیم یا چاپ آماده شدهاند.
آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد را متمایز میکند:
- طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد با ترکیب رنگها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک میکند.
- کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
- کیفیت بالا برای نمایش: همهی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.
ساختهشده با دقت و استانداردهای بالا:
فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچگونه بهمریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد وجود ندارد.
تذکر:
در صورت مشاهدهی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخههای غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.
همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد مخاطبهات رو تحت تاثیر قرار بده!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نقد کتاب: شهری که زیر درختان سدر مرد :
اشاره:
حلقه ادبیات اندیشه وابسته به پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی نقد و بررسی کتاب در ماهنامه زمانه در زمره فعالیتهای می باشد که برحسب اهمیت و ضرورت به بررسی آثار سیاسی، تاریخی، اجتماعی و ادبی جدیدالانتشار می پردازد.
در این شماره، رمان «شهری که زیر درختان سدر مرد» نوشته خسرو حمزوی را به منصه نقد نشانده و نکته های آنرا برای خوانندگان کاویده است.
محمدرضا سرشار: (رضا رهگذر) یکی از وظایف حلقه ادبیات، اندیشه پیگیری جریانها و آثار مطرح ادبی روز است؛ تا همواره بتواند به طور روزآمد با تحولهای صورت گرفته در این عرصه آشنا باشد. اثری که با همین هدف برای بررسی در این جلسه انتخاب شده، داستان «شهری که زیر درختان سدر مرد» نوشته آقای خسرو حمزوی است. این اثر آخرین نوشته منتشره از نویسنده هفتادودو ساله آن است که در سال جاری توسط یک گروهک مجعول ادبی فاقد رسمیت، تشکیلات، اساسنامه و مرکزیت اما دارای پایگاه مطبوعاتی قوی، به عنوان رمان برگزیده سال ۷۹ معرفی شد. همان سال، این کتاب از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به عنوان «کتاب تقدیری» برگزیده شد. به فاصله کوتاهی از این گزینشها هم چاپهای دوم و سوم آن (با شمارگان هربار ۲۲۰۰ نسخه) منتشر گردید و همزمان، در مطبوعات طیف خاصی، در سطحی قابل توجه معرفی شد و درباره آن تبلیغ گردید. در هر حال برخی نشریات خودی نیز به گمان نقد، عملاً و ندانسته در خدمت جریان سازی مذکور برای تبلیغ این داستان قرار گرفتند.
به همین سبب، حلقه ادبیات اندیشه بر آن شد تا در راستای اهداف و فعالیتهای خود، با دیدی علمی به مطالعه، بررسی و نقد این اثر بپردازد، تا دریابد که چه عاملی سبب موردتوجه قرار گرفتن آن توسط طیف و جریانی خاص شده است. باشد که از این طریق، گوشه ای از وضعیت امروز حاکم بر ادبیات داستانی کشور نیز آشکار شود. بدیهی است آنچه در این نقد مورد توجه قرار گرفته است، عمدتاً مضمون و دورنمایه های نوشته می باشد؛ و اگر هم گهگاه اشاره هایی گذرا به عناصر ساختاری اثر می شود، این را نباید دلیلی بر نقد این وجه از داستان قلمداد کرد. پرداختن به جنبه مذکور مجالی وسیعتر می طلبد؛ که در حوصله این مختصر نیست.
اما نخست، خلاصه ای از داستان:
معلم جوانی به نام کیان که سن وسالش تا پایان بیان نمی شود به عنوان معلم به «مَحال شارستان» در روستای سالیان سُفلی فرستاده می شود. داستان از اینجا شروع می شود که کیان با یک وانت به این روستا می رود. اما درِ مدرسه قفل است و سرایدار آن غفار نیز در محل نمی باشد. بنابراین، کیان به راهنمایی بچه ها راهی «ربَع» جریر بزرگ شارستان در چاچی می شود. در این حال به مرور خاطرات کودکیش از جریر می پردازد. در آن زمان کیان پسرکی چهار پنج ساله بوده، و خانواده او خویشاوندیِ سببیِ دوری با جریر داشته اند. جریر زمانی که در بدخش می زیسته فرد بدی نبوده است! اما کیان درمی یابد که از وقتی به محال شارستان آمده و صاحب قدرت و مکنت شده تغییر کرده و مبدل به فردی جاه طلب، شهوتران، مال اندوز و سلطه گر شده، که در حقیقت برای خود نوعی حکومت ساخته است. در حال حاضر جریر چند سالی است که قدرت هرگونه حرکت و تکلم را از دست داده و با کمک سِرُم و مراقبتهای ویژه پزشکی، از مرگ او جلوگیری می شود.
با ورود به خانه جریر، کیان بتدریج با اعضای خانواده و سرگذشت او آشنا می شود. ضمن آنکه عُمّال جریر که اینک او مقدّرات محال شارستان را در دست دارند در ابتدا می کوشند کیان را نیز تحت سلطه خود درآورند. اما هنگامی که او تن به این کار نمی دهد با بستن اتهام «بی دینی و لاابالی گری» به وی موجب برکناری او از کارش می شوند و سپس با تحریک توده مردم او را به قتل می رسانند.
در این داستان، جز کیان و جریر، شخصیتهای مهم دیگری چون بشیر (پسر بزرگ جریر)، سمندر (دختر جریر)، میناب (دختر نامشروع جریر از همسر فاسقش)، خاور (همسر فراری جریر)، میکال (فاسق خاور)، فتاح و کبل آقا (عمال جریر)، غفار (پیشخدمت مدرسه)، عمه خزیمه (خواهر جریر)، دکتر مهر، پیر پاره دوز و مهرانگیز (داییها و عمه میناب)، یوسف (مرید خاور)، نرگس (خواهر یوسف و پرستار جریر)، انیس (همسر سابق فتاح)، نشیر (پسر دیگر جریر) و… نیز آشنا می شویم.
این خلاصه، مُجمل این داستان است. شخصیتهای متعددی در این داستان حضور دارند. اما شاخصهایشان جریر، کیان، میناب، بشیر، نشیر، نرگس، فتاح و غفار هستند.
دکتر محسن پرویز: در رویه جلد پشتی کتاب اسم آن به انگلیسی این گونه آمده است:
The KINGDOM that died under the cedar trees
یک معنای
KINGDOM
حکومت پادشاهی است. اما به نوعی، حکومت الهی را هم دربرمی گیرد.
CEDAR
هم فقط به معنای «سدر» نیست. به معنای درخت «سرو» هم هست. سرو هم که نماد آزادی و آزادگی است. بنابراین عنوان انگلیسی روی کتاب با عنوان فارسی آن یعنی «شهری که زیر درختان سدر مُرد» سازگار نمی باشد. بلکه معنایش حکومتی (حکومت روحانی) است که زیر درختان آزادی و آزادگی (زیر درختان سرو) مرد. متن انگلیسی آن هیچ اشاره ای «به شهر» نشده است! و همین یک نکته برای آشکار شدن مقصود پنهان نویسنده کافی می باشد.
سمیرا اصلان پور: دست آویز قرار دادن یک ده و یک شهر و اینکه معلمی از جای دیگری به آنجا می رود و کارش را آغاز می کند و با فرهنگ متفاوتی مواجه می شود، در عرصه داستان نویسی چیز تازه ای نیست که البته در آثار نویسندگان ترک مثل شارکمال و نویسندگان داخلی همچون جلال آل احمد دیده می شود.
شکل استفاده از اسامی هم که اسامی نامأنوسی هستند نشان دهنده نما دین بودن این نامها می باشد.
سرشار: من می خواستم بحث درباره اسامی و جنبه های نمادین آنها را به بعد موکول کنم. اما حالا بصورت اشاره می گویم: از بین این اسامی، اشاره های متعددی به «دشت خاوران» می شود. خاوران اسم دیگر همان خراسان است. «بدخش» یکی از شهرهای حاشیه ای استان خراسان قدیم است که اکنون جزء افغانستان می باشد. چاچی الان جزو ازبکستان است. «دشت میشان» منطقه ای در خوزستان بوده که بعد از انقلاب به «دشت آزادگان» تغییر نام داد. بعضی اسامی هم مجعول و من درآوردی است. مثل «زمرموتیان». به عبارت دیگر، هرچند این منطقه حال وهوای حاشیه کویری دارد و بیشتر به بخشهایی از خراسان شبیه است، اما صددرصد نمی توان آن را روی نقشه پیدا کرد. علتش هم این است که نویسنده یک سلسله حرفهایی داشته که می خواسته در این داستان بزند اما برای آنکه بتواند از زیربار تبعات آن شانه خالی کند، برای وقوع حوادث داستانش مکانی را انتخاب کرده که کسی نتواند برای آن مصداقی دقیق و واقعی پیدا کند. این شگرد در واقع شبیه شگرد برخی از همان داستانهای انتقادی سیاسی قدیمی است که سازندگان آنها محل وقوعشان را سرزمینهای دوردست یا با نام ونشان مجعول ذکر می کردند.
در ادبیات معاصر، شاید اولین بار ویلیام فاکنر البته با هدفی دیگر از این شگرد استفاده کرد. او استانی خیالی بنام استان «یوکناپاتافا» آفرید. اما با تمام ویژگیهای ایالت «می سی سی پی» که خودش در آن بزرگ شده بود، حتی نقشه خیالی آن را هم کشید و برای آنجا شخصیتهای ثابتی هم درست کرد که بعدها هم در سلسله داستانهایی که در همان محل به وقوع می پیوست تکرار شدند. پس از آن، برخی از نویسندگان مکتب «رئالیسم جادویی» از این شیوه تقلید کردند. مارکز اولین کسی بود که برای نخستین بار در «صد سال تنهایی» شهری تخیلی آفرید که البته معلوم نبود کجا هست. نویسنده «شهری که…» هم به تبعیت از کسانی که نام برده شدند، مشابه چنان کاری را انجام داده است.
سمیرا اصلان پور: بدون شک زمان وقوع داستان بعد از انقلاب می باشد. چون در آن بحث از «جریمه نقدی»، «حد شرعی» و «سنگسار کردن» است، حتی بحث از جنگی است که بزودی رخ می دهد و یا اشاراتی از این دست که استاندار، یک جوان ریشو بوده است.
سرشار: بله؛ اُورکتی که مردها تن می کنند، ریشی که دارند، تسبیحی که دستشان است، همه نشانه های بعد از انقلاب است.
سمیرا اصلان پور: من احساس می کنم امثال این نویسنده، در این قبیل آثارشان، تقلید لوس و بی مزه ای از رئالیسم جادویی دارند. نویسنده این اثر با دادن و و رمزوراز به اثرش، سعی کرده ارتباطی بین گذشته و حال ایجاد کند و بُعد دیگری به زمان بدهد. بر خلاف داشتن آدمهای فراوان و حوادث متعدد مشکِل دیگرِ این داستان کم افت وخیزی، کشدار و خسته کننده بودن آن است. فکر می کنم خط اصلی ندارد، یعنی طرحش آشفته است. بعبارت دیگر «درگیری» روشنی در رمان به چشم نمی خورد. یعنی اگر آدم «خوب حادثه اصلی این وسط بخواهد این را برای خودش روشن کند که چه هست؟»، می بیند هیچ حادثه ای وجود ندارد. فقط یک کسی می خواهد چیزهایی را کشف می کند. اتفاق خاصی هم نمی افتد. فقط دارد چیزهایی را از گذشته ها کشف می کند. من فکر می کنم این رمان ازاین حیث «حادثه» ندارد. دست کم در زمان حالش حادثه ای به آن صورت ندارد. کیان می رود یک چیزهایی را پیدا می کند. بعد، «زاویه دیدش» مطرح است. که من فکر می کنم اشکال دارد. چند صفحه اول، در ظاهر «من راوی» است. بعد ناگهان متوجه می شویم که این ها دارد از دفتر خاطرات گفته می شود. یعنی اینها از دفتر خاطرات کیان نقل شده است. که به نظر من این کار با شیوه درستی انجام نشده است. بعد زاویه دید به کیان محدود می شود. یعنی سوم شخص شده و به کیان محدود می شود، تا حوالی صفحه ۲۲۰. که از چند صفحه قبلش، در صحنه کوتاهی وارد ذهن بشیر می شود. بعد از آن وارد ذهن میناب می گردد و بعد نرگس و شخصیتهای دیگر. این هم باز اشکال دارد. چون وقتی قرار است که زاویه دید نامحدود باشد، از همان اول باید مشخص بشود. نه اینکه بعنوان مثال ۲۰۰ صفحه را فقط به یک شخص محدود بکنیم. که بعد نویسنده احساس کند دستش بسته است و نمی تواند به این صورت ادامه بدهد. یعنی حرفهایش تمام شد. آن چیزهایی که می توانست از چشم کیان ببیند به پایان رسیده است. بعد به ذهن میناب وارد شود. ضمن اینکه تنها شگردی که نویسنده به کار برده، این هست که ماجرا را خیلی پر رمز و راز کرده شخصیتها را عجیب و مرموز جلوه بدهد. امّا همین که وارد ذهن آنها می شود می بینیم که آدمهایِ خیلی معمولی، پوچ و تهی هستند. مثل میناب، یا نرگس. نویسنده خیلی سعی می کند اینها را پیچیده و عجیب نشان بدهد. ولی وقتی که وارد ذهنیت آنها می شویم، در می یابیم که به هیچ وجه این گونه نیست. آدمهای خیلی بدبخت و توسری خور و بیچاره ای هستند. آنجایی که کیان اولین بار میناب را می بیند، دستش را می گیرد و او را دور حیاط می چرخاند (یعنی میناب به او می گوید «دست مرا بگیر و بچرخان») این حس به خواننده دست می دهد که میناب هدفی از این کار دارد. یعنی به دنبال مسأله خاصی است. یا آدم بافکری است که حالا می خواهد نتیجه ای بگیرد یا کلکی در کارش وجود دارد. اما بعد می بینیم که؛ آدم بدبختی هست که تا حالا هیچکس او را دور حیاط نچرخانده است. بعد کیان دستش را گرفته است. به همین سادگی! وقتی وارد ذهنیت اینها می شویم، آن پیچیدگی را که نویسنده تلاش کرده در این شخصیتها نشان بدهد، از دست می دهند؛ در حقیقت شخصیت خُرد شده، می ریزد و آدم پیش پاافتاده ای می شود.
دیگر، رسم الخطی است که در نوشته به کار رفته است. چرا باید تنوین را بردارد و به جایش «نون» بگذارد؟ یا «صد» را با «سین» بنویسد؟ اگر این یک حرف عربی است، شیوه نوشتنش هم عربی است. اگر کسی می خواهد بدین صورت از آنها استفاده نکند، نباید از آن کلمات استفاده نماید.
سرشار: شاید نکات درونمایه ای موجود در این داستان، مهمتر از اینها باشد. که کشف آن دست کم به دو دلیل، مشکل است. یکی به این دلیل که دیدگاه فلسفی به کار رفته در آن، دیدگاه «پست مدرنی» است. یعنی بنابراین هست که هیچ واقعیت و حقیقتی «مطلق» نباشد. حقایق و واقعیات، همه نسبی هستند و براساس تعبیر و تفسیر ما شکل می گیرند. ممکن است در ارتباط با یک واقعیت واحد، به تعداد افرادی که با این واقعیت روبه رو می شوند، برداشت و تأویل وجود داشته باشد. در این اثر، بویژه بر «تأویل» و «برداشت شخصی» افراد تأکید می شود. در حقیقت از ابتدا، طراحی داستان بر همین اساس می باشد که البته هم به دلایل سیاسی است؛ تا نویسنده برای خودش راه گریزی بگذارد. مثلاً دربرابر برداشت خطرناک خواننده بگوید: «از کجا معلوم این باشد؟ شاید آن باشد!» و هم به جهت «جنبه فلسفی» قضیه است. در داستان، از زبان نرگس گفته می شود که در محال شارستان، حقیقت هیچ امری، آن گونه که شایسته است، آشکار نمی شود. به این دلیل که سرنخ تمام اتفاقاتی که آنجا افتاده (بلاهایی که سر مردم آمده) جریر بوده است که او هم الان سالهاست بیهوش افتاده و نمی تواند سخن بگوید. بنابراین، هرکسی از زاویه دید و با حدس و گمان خودش از آن وقایع صحبت می کند. هیچ کس نمی تواند بگوید بدون شک این است. یعنی مایِ خواننده نمی توانیم بگوییم، هر برداشت و روایتی درست است. جریر از سوی بیشتر افراد، فردی فاسد، هرزه و هوسران معرفی می شود که برای مثال، می خواسته در سر پیری با دختر جوان مورد علاقه پسرش مونس ازدواج کند و درواقع حتی از پسر خودش هم نمی گذرد تا آنجا که باعث دیوانگی او می شود. از آن طرف، بشیر می گوید: نه خیر، اینطوری نبوده، درست است که پدرم با مونس ازدواج کرد، امّا هرگز به او دست نزد. می گوید: پدرم به این نتیجه رسیده بود که این دختر صلاحیت همسری برادر مرا ندارد. چون دختر هرزه و بی خودی است. پس، برای اینکه این موضوع را به برادرم ثابت کند به آن دختر پیشنهاد ازدواج داد، او هم با پذیرفتن آن، درستی حرف پدرم را به اثبات رساند. (نقل به مضمون) از سوی دیگر، عمه خزیمه خواهر جریر روایت دیگری از این قضیه می کند. سمندر دختر جریر نیز برداشت دیگری از این ازدواج دارد. خود مونس هم روایت دیگری از این ازدواج می کند. هر یک چیزی می گویند که با گفته دیگری متفاوت و گاه متناقض نیز می باشد. کیان هم که مثل مای خواننده است بدون اطلاع از ماجراهای پشت پرده، بتازگی وارد این منطقه شده است. او بدون مقدمه از زبان افراد متفاوت، با انبوهی از اطلاعات از گذشته روبه رو می شود که بیشتر هم متناقض هستند. بنابراین، نمی تواند تشخیص بدهد که حق با کیست. هرچند خواهیم دید که قضیه ابهام، با این غلظت هم که نویسنده می خواسته نیست؛ و با قدری دقت، می شود پی برد که حقیقت ماجرا چه هست.
نویسنده – به طرزی ناشیانه – صحبت از آن دارد که حقیقت همین تعبیر، تأویل و تفسیر ما از وقایع است. یعنی نباید دنبال حقیقت مطلقی باشیم. همین برداشت ما اصالت دارد. جز آنچه گفته شد، یکی دیگر از عوامل ابهام این اثر، محافظه کاری بیش ازحد نویسنده شاید ناشی از کهولت سن در بیان مقصود است. به این ترتیب که او حتی جاهایی که از نظر منطق بایستی صراحت به خرج دهد، حرف و مطلب را پیچانده و باعث شده که ادراک آن برای خواننده مشکل شود.
پرویز: یکی از نکاتی که در آثار پررمز و راز وجود دارد و سبب می شود که ما نتوانیم بعضی چیزها را کشف کرده یا احساس کنیم به ضعف نویسنده در شیوه نگارش برمی گردد. یعنی تنها این نیست که تعمدی در کار باشد.
سرشار: یک بخش محافظه کاری او است، بخش دیگر نشناختن اصول درست داستانهای رمزی است. داستان رمزی حتی نوع «واقعیت گرا با جنبه رمزی» آن اصولی دارد. یکی از این اصول آن است که نباید، تناقض یا ناهماهنگی در اثر باشد. برای مثال، وقتی بنا است اسامی یک داستان جنبه رمزی داشته باشد. یا با منظور خاصی انتخاب شوند، این کار باید درمورد همه اسامی صورت بگیرد. حتی یک مورد تناقض یا تخلف، خواننده ای که با اصول داستان رمزی آشنا می باشد گیج می کند. چون او فکر می کند نویسنده این اصل را می دانسته و بی شک رعایت کرده است؛ و دایم به دنبال مصداق رمزها و معانی پنهان می گردد، اما پیدا نمی کند. یعنی سه وجه، باعث پیچیدگی این اثر شده است: یکی پایبندی نویسنده به همان جنبه داستانی پست مدرنی (جنبه فلسفی)؛ دیگری محافظه کاری زیادش برای اینکه نکند مچ او را بگیرند و سوم نداشتن آشنایی کافی با اصول نوشتن داستانهای رمزی.
سرشار: همان طور که خانم اصلان پور گفتند خواندن این اثر به حقیقت مشکل است. نه به این دلیل که اثر بسیار عمیق و غنی و پرباری است. نه. در واقع باید چیزی هم به آدم بدهند تا حاضر شود این را بخواند. البته برخی عوامل جنسی و عشقی آن، برای عده ای جذاب است؛ و داستان که جلوتر می رود کشش آن هم بیشتر می شود اما در مجموع، این جذابیت کشش لازم برای طولی در حدود ششصد صفحه را ندارد. و این ناشی از ضعف قدرت حرفه ای نویسنده است. نویسنده باید بتواند از ابتدا خواننده را جذب کند. نه اینکه طرف سیصد صفحه بخواند، سپس بتدریج جذب داستان شود. منظورم این است که اگر این اثر را از طریق چنین نقدهایی توی بوق نکنند، کسی آن را نمی خرد. یا اگر خرید، تا آخر آن را مطالعه نمی کند. دست کم، نقد این آثار نباید در مطبوعات دم دستی با خوانندگان معمولی چاپ شود. جای تاسف است که یک منتقد سالمند و قدیمی، در روزنامه «جام جم»، این اثر را نقد کرده، اما به جای بررسی درست و علمی آن، در حقیقت به تبلیغ این اثر پرداخته است.
اما بعد از این صحبتهای مقدماتی و گاه پراکنده فکر می کنم ما نخست مدخلی برای ورود به نقد این اثر پیدا کنیم. خود این، نکته مهمی است، که «از کجا می شود وارد نقد هر اثری شد که بهتر باشد؟»
احمد شاکری: من ابتدا از ساختار شروع کردم. فکر می کنم تمام عناصری که در شخصیت پردازی بررسی می شود، در آن نتیجه گیری که قرار است در بحث درون مایه بشود، مؤثر می باشد. برای اینکه بتوان درون مایه اثر را متوجه شد، نخست لازم است به نوعی فضای خود محال شارستان، چاچی و مکانهای مختلفی که در محال شارستان است و در داستان نقشی دارند، مقداری واضح بشود. نکته دیگری که اهمیت دارد این است که شخصیتها و تیپهای داستان شکافته بشوند و باتوجه به مصداقهای واقعی بیرونی آنها و اینکه چه باری از مضمون را به دوش می کشند، درباره آنها صحبت کرد مثلاً خود شخصیت جریر و اطرافیانش چه کسانی هستند؟ کیان به تعبیر من به عنوان روشنفکری که قرار است درباره جریر قضاوت بکند، او را چگونه آدمی می بیند؟ چون او خودش بارها می گوید: «من برای داوری به اینجا آمده ام.»
مورد دیگری که در این کار وجود دارد، عنوان پشت جلد کتاب (عنوان انگلیسی آن)است که در راستای تأیید همین نظریه دیگر می باشد که در مورد آن پرده پوشی نشده و مخفی نگه داشتن مضمون رعایت نشده و به صراحت گفته شده که داستان چه می خواهد بگوید. همین طور، طرح روی جلد کتاب.
سرشار: البته در اینجا باتوجه به وظیفه و علاقه حلقه، اگر شاخصه اصلی اثر «درون مایه» نباشد، ما بطور معمول از درون مایه شروع می کنیم و اولویت نخست برای ما، همین عنصر درون مایه است. معمولاً هم آثاری را انتخاب می کنیم که تکیه اصلی اش روی همان درون مایه باشد. بعنوان مثال اثری را که تنها عاطفی است یا درون مایه ارزشمند و قابل بحثی ندارد برای نقد انتخاب نمی کنیم. از سویی ممکن است بحث در ساختار و پرداخت این اثر بسیار طولانی شود بنابراین، از درون مایه شروع می کنیم.
احمد شاکری: خودِ داستان، با ورود کیان به محلی به نام «سالیان سفلی» آغاز می شود که از توابع چاچی است. چاچی به عنوان مرکز قدرت حاکمه ای است که بر کل منطقه محال شارستان سیطره دارد.
کیان قسمت عمده ای از کار را برای ما روایت می کند قسمتهای دیگری هم که به نظر می رسد با زاویه دید نامحدود آورده شده، به طور چشمگیری محدود به کیان شده است. یعنی حتی ما درون نگری های افراد دیگری غیر از کیان را خیلی کمتر از خود کیان داریم. حتی فضاهایی را که کیان در آنها وجود ندارد خیلی کم می بینیم. راوی بیشتر به دنبال کیان حرکت می کند و تفکرات و افعال او را بررسی می کند. در ظاهر خود کیان دو مرحله زندگی داشته است. نخست زندگی در بدخش است و اینطور که ادعا می کند، در آنجا گرفتار یک سلسله جزمیّات بوده است. کیان از این جزمیّات، با عنوان یک «دفترچه یادداشت» که از نیای بزرگش به او رسیده است یاد می کند و می گوید: «دفترچه یادداشتی از نیای بزرگم به من رسیده بود که به خواندن و مرور آن خیلی علاقه فراوانی داشتم و تا جایی این خواندن را ادامه می دادم که احساس می کردم نه تنها این دفترچه بر افعال من سیطره پیدا کرده، بلکه به نوعی بر اندیشه و تفکر من هم چیره شده است. یعنی من نمی توانستم به چیز دیگری فکر کنم مگر اینکه آن چیز نمونه و مثالی در آن دفترچه یادداشت، داشته باشد.» به نظر بنده چیزی که کیان از آن فرار می کند و خودش هم به نوعی به آن اشاره دارد، اندیشه جزمیگری او است. البته می شود یک سلسله خطوط دیگر را هم به آن اضافه کرد. یعنی این جزم اندیشی، تبعیت از آن چیزی است پیش از این به ما رسیده بدون اینکه قدرت تفکر، تجزیه و تحلیل آن را داشته باشیم.
این، حالت کیان در ورود به سالیان سفلی است. اگر کمی جلوتر برویم، کیان را در کابوسی که می بیند، همراه با کاویان می بینیم. کاویان، به نوعی برده و بنده مطلق جریر است و از آن دسته رعایا و پیشکارهایی است که همه او را «فدایی» جریر می دانند. هرجا اسمش برده می شود، جریر هم در مقابلش می آید.
کیان در آن رؤیا می بیند که دفترچه یادداشت نیای بزرگش را که در اینجا به دفترچه یادداشت جریر معرفی می شود می سوزاند. خیلی جالب است. در واقع به صراحت گفته می شود: آن چیزی که کیان از آن فرار می کرده، یعنی نیای بزرگش، کسی جز خود جریر نیست. بعد کاویان که ما او را به عنوان برده و مطیع محض جریر شناختیم در حالیکه خاکسترهای این دفترچه سوخته را به دستش گرفته است، می گوید: «من نمی دانم.» دایم تکرار می کند: «نمی دانم، نمی فهمم.» یعنی در حقیقت آن چیزی که کیان از آن گریخته، این نوع جزم اندیشی است. که البته به این اطلاق هم نیست. بلکه یک سلسله قیود هم به آن اضافه می شود.
به نظر من نویسنده، با زیرکی خاصی ابتدا نیامده نیای بزرگ را تعریف بکند و بگوید که او کیست؟ چه خصوصیت اخلاقی دارد؟ فقط می دانیم نیای کیان است و کیان می خواهد از او بگریزد و زندگی جدیدی را آغاز کند. که این موضوع «آغاز زندگی جدید»، چندین بار تکرار می شود و کیان همواره می گوید: «من می خواهم زندگی جدیدی را آغاز کنم.» به عبارت دیگر، او از اندیشه جریر می گریزد و در داستان هم، بر این نکته تأکید می شود.
پرویز: در صفحه ۵۷۷ نرگس نزد کیان می آید و می گوید: «من او را کشتم.» باز، به نظرم می رسد این نیز تأییدی بر این ماجراست.
سرشار: بله. اینکه شما می گویید، هست. ولی تا چه حد می تواند مبنا قرار بگیرد؟ چون تا یک نکته تکرار و بر آن تاکید نشود، نمی توان آن را مبنا قرار داد. بطور معمول جای افراد در خواب باهم عوض می شود. شما ابتدا یکی را می بینید؛ بعد یکدفعه همان کس دیگری می شود. و منطق خاصی هم در این جابه جایی نیست و نمی شود استدلال کرد که معنایش این است که این دو بر هم منطبق هستند. یعنی هردو، در کُنه و ماهیتشان یکی هستند.
احمد شاکری: در حقیقت ممکن است آنچه را که فرد به نوعی بیداری راجع به آن فکر کرده به صورتی وارونه یا با یک شکل تغییر و تحول یافته ببیند. در اینجا آنچه من برداشت می کنم این است که کاویان می خواهد بگوید کیان مجبور است به مسیری که نیای او رفته برود و نیای او هم مشابه جریر است. حرف نویسنده این است: «کاویان بود که سخت پیر و شکسته شده بود، می گریست.» یعنی کیان از اینکه کاویان هم به عنوان یک جوان، مجبور است مسیر نیای او درواقع جریر را برود، راضی نیست.
سرشار: در اثر چیزهایی هست که همه در بیداری است و دچار تکرار و تاکید مکرر است. یعنی بنای اصلی درونمایه اثر بر همانها استوار است. به نظر بنده، سوالات اصلی و کلیدی این اثر اینها هستند، چرا کیان از بدخش، به محال شارستان آمد؟ در بدخش چه شد و چه اتفاقی برایش افتاد که تصمیم به ترک آنجا گرفت؟
اصل قضیه این است که نیای بزرگ کیان زرتشتی بوده و آن دفتر یادداشت های او هم، درواقع «اوستا»، کتاب زرتشت، و حاوی تعالیم آن دین است، نه تعالیم اسلام. کیان تا زمانی که در بدخش بوده، با وجودی که پدرش مسلمان شده بود، همچنان گرایشات پنهانی به افکار زرتشتی داشته است. اصل کیان و اجدادش زرتشتی است. اصل خاور هم همینطور پیشداد شبانکار – نیای بزرگ کیان – آموزه های زرتشتی خودش را در این کتاب نوشته است و کیان هم در پنهان، گرایشات زرتشتی داشته است. در این داستان، بدخش مهد رشد تفکر زرتشتی است. بدخش به نوعی «وطن اعتقادی» است، نه فقط وطن زمینی یا زادگاه. آن طور که در داستان آمده، کیان به ویژه از چهارده سالگی، به این دفتر گرایش بیشتری پیدا می کند. می گوید: «پدربزرگم و پدرم هیچ چیزی در این دفتر ننوشته بودند.» در جایی دیگر می گوید تا چه اندازه به افکار نیای بزرگش که در این دفتر نوشته شده بوده معتقد بوده است. تا آنجا که بعضی وقتها از حرف پدرش سرپیچی می کرد و با او دعوا می گرفته است. او احساس می کرد که به نیای بزرگش خیلی نزدیک تر از پدری است که او را بزرگ کرده و پرورانده است. اما در سنین حدود ۲۲ سالگی، یک تحول اساسی در اندیشه اش به وجود می آید، که همان «حلقه مفقوده» این اثر است و مشخص نیست که این تحول بسیار مهم، چگونه به وجود می آید که او را از تفکرات زرتشتی جدا می کند. در نتیجه، تصمیم می گیرد راهی را پیش بگیرد که به محال شارستان ختم می شود.
اما در محال شارستان هم، وقتی آن همه خیانت و فساد را در مسلمانها می بیند، به آنها هم نمی پیوندد. در آنجا یک بار به خانه پیر پاره دوز، که زرتشتی است می رود. و به صراحت می گوید: آنها با لهجه ای صحبت می کردند که او نمی فهمید لهجه کجای است. و بعد اضافه می کند: در آن حروف «چ» و «ش» زیاد بود. در حقیقت این، همان لهجه زرتشتی است. یا وقتی می گوید بر دیوار تصویر مردی بود که هاله ای نورانی دور سرش را احاطه کرده بود، منظور تصویر زرتشت است که بر دیوار نصب بوده است. در همین ملاقات، پیر پاره دوز به کیان می گوید، «اگر چای را نجس نمی دانی بخور.» گُورْ یعنی «گبر». در لهجه مردم یزد، گبر را گُورْ می گویند. بعد کیان می گوید «من خودم نجس عالم هستم.» و چای او را می خورد. یک مقدار که می گذرد، پیر پاره دوز می گوید: «حالا که چای گُورْ را خوردی، پس مِی شان را هم بخور.»
نکته قابل توجه این است که در سرتاسر اثر، زرتشتیها مظهر پاکی، صفا، صداقت، زیبایی و درستی معرفی می شوند و نکته جالب تر این است که نویسنده می گوید: «آن شب کیان برای نخستین بار بعد از مدتها که از بدخش خارج شده بود، احساس کرد در خانه خودشان است. پس از آن تحولاتی که در او رخ داده، وقتی اعتقاد شدید بشیر را نسبت به پدرش جریر می بیند، افسوس خورد که چرا او در اعتقاد به نیای بزرگش، مانند بشیر به جریر پایبند نیست و بعد احساس کرد که این ذهن عقلگرای او است که باعث گمراهی او شده است. و بعد، دوباره دلش هوای بدخش را می کند.
من چند صفحه از متن و گفته های کتاب را استخراج کرده ام که ثابت می کند بدخش یک «وطن اعتقادی» است و تنها یک شهر نیست و این «دل هوای بدخش کردن»، به معنای میل دوباره به آیین نیای خود زرتشت – است. هرچند این میل، لحظه ای و گذرا است و نه دایمی و همیشگی.
یکی از کلیدهای این اثر همین است. به عبارت دیگر، این اثر می خواهد زرتشت و پیروان آن را بر اسلام برتری بدهد.
یکی از درون مایه هایی که پیش از این به آن اشاره کردم همین بود که درون مایه اصلی این اثر نمایش یک خاندان، یک سلسله و یک باور و اندیشه رو به زوال است. جریر هم نماینده اسلام است و هم نماینده متولیان رسمی آن در کشور ما می باشد. آن هم اسلامی که در یک معنا، همین جمهوری اسلامی است. روزی که کیان وارد رَبع جریر می شود، یوسف به او می گوید: «نمی خواهی ویرانه های یک بارگاه کهن را ببینی؟» نکته جالب این است که یوسف، به نوعی جریر را می کشد. به طوری که وقتی جریر می میرد، او می گوید: «حالا من کامل شدم.» پیش از این هم می گفت خاور نمرده است بلکه منتظر است جریر بمیرد و او برگردد.
در داستان، مصداقهای دیگری هم وجود دارد. بعنوان نمونه اسامی را نگاه کنید: اسامی این طرف تمام فارسی سره است. مثل «زامیاد» که از فرشتگان زرتشتی است یا «فروردین» و «مهر» که از فرشتگان آیین زرتشت در اوستا هستند. مهرانگیز، عمه میناب نیز اسمی زرتشتی است و هم چنین، دکتر مهر.
نکته بسیار شگفت دیگر اینکه، جریر در ماه مهر ۲۴ مهر می میرد. این در حالی است که جشن مهرگان در آیین زرتشت، از مهمترین جشنهاست. اهمیتش هم به این دلیل است که در این ماه، فریدون بر ضحاک پیروز می شود و او را در کوه دماوند در چاهی به بند می کشد. ضحاک همان طورکه در شاهنامه آمده «عرب» است و در حقیقت مردن جریر در ماه مهر، غلبه دوباره پارسی است بر عرب. که در اینجا عرب همان نماد «اسلام» است.
جشن مهرگان در فاصله ۱۶ تا ۲۱ فروردین است. به روایت ابوریحان، در دوره هایی از ابتدا تا انتهای مهر، دوران برگزاری این جشن بوده است. در بعضی دوره ها یک هفته و در بعضی دیگر ده روز از این ماه را جشن می گرفته اند.
در این ایام، آیین های ویژه ای وجود داشته است. یکی از آن آیینها این بود که شبها انار می خوردند و انار جزء نمادهای ارزشمندشان محسوب می شد. در این داستان هم می بینیم: هرجا که کیان می رود، انار دانه شده هست. از این گونه نمادها در سرتاسر اثر، به چشم می خورد. که من همه را استخراج کرده ام. اما مجال کافی برای طرح تمام آنها در این جلسه نیست.
در اینکه بدخش به نوعی نماد وطن اعتقادی زرتشتیان هست، بصورت تلویح و یا نیمه تصریح اشاره می شود. وقتی که دیگران از جمله میناب به کیان می گویند: «چرا از بدخش آمدی؟» می گوید: «بدخش جای آدمها نبود. جای فرشتگان بود.»
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
