خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تحلیل انتقادی اصالت وجود
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 64
فرمت فایل پاورپوینت
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل تحلیل انتقادی اصالت وجود؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیل انتقادی اصالت وجود با 120 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیل انتقادی اصالت وجود:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیل انتقادی اصالت وجود به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیل انتقادی اصالت وجود با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل تحلیل انتقادی اصالت وجود تضمینشده است.
چکیده
این مقاله بر آن است که دو تفسیر از اصالت وجود به دست دهد: یکی اصالت وجود به معنای صدرایی که پیش از او سابقه روشنی در فلسفه ندارد و آثار و فواید مهمی نیز بر آن مترتب نیست. و دیگری اصالت وجود به معنای عرفانی که سابقه طولانی و درستی از عصر باستان تا کنون دارد.
فی المثل در تعالیم اوپانیشادها اعتقاد بر آن بود که جهان محسوس مایا است و مایا نمود و توهم و خیال است و در پس آن برهمن است که واقعیت ثابت و کلی جهان است و از درک آن محرومیم.
از دیدگاه افلاطون و ارسطو، جهان محسوس سایه تلقی شد و جهان مثل به عنوان هستی اصیل و پایدار معرفی گردید. و در عرفان اسلامی نیز همه ظواهر، جلوه ها و مظاهر حقیقت وجود دانسته می شود.
سپس هر دو تفسیر را از نظر هستی شناسی ، معرفت شناسی و ارزش شناسی و عملی مورد بحث و نقادی قرار می دهد و مطرح می کند که تفسیر صحیح از اصالت وجود همان تفسیر عرفانی از اصالت وجود است که بر خلاف تفسیر صدرایی از جهات مورد بحث آثار و فوایدی بر آن مترتب است. مقدمه
بی تردید مساله «اصالت وجود»، یکی از دو سه اصل بنیادی حکمت متعالیه صدرالمتالهین است. هدف این نوشته، ضمن نگرشی به زمینه های این مساله و پیگیری مراحل تطور آن از عهد باستان تا عصر حاضر، تحقیقی در مورد نحوه فهم این مساله در حکمت متعالیه با پیشنهاد فهم دیگری از آن است. سپس این دو فهم را از لحاظ ارتباطشان با زمینه های پیدایش این مساله، و نیز از لحاظ آثار و نتایجشان از دیدگاه معرفت شناسی، هستی شناسی و ارزش شناسی و عملی، با یکدیگر مقایسه نموده و ارزیابی خواهیم کرد.
از آنجا که چنین کاری در حوزه تفکرات ما، بی سابقه یا کم سابقه است، امیدوارم این تلاش ناچیز را نشان گستاخی و ادعا ندانسته، بلکه آغازی برای یک کوشش صادقانه در جهت تجزیه و تحلیل و بازشناسی و بازسازی فلسفه اسلامی تلقی نمایند. راهی که اندیشمندان و فیلسوفان غرب از چند قرن پیش، در پیش گرفته اند و ما نتایج و آثار این حرکت با برکت را آشکارا می بینیم. ۱ – زمینه و سابقه مساله اصالت وجود
یکی از اصول و قواعد مسلم فلسفه مشائی، این است که: «هیچ پدیده ای، در جهان خاکی ما، بدون ماده و مدت، پدید نمی آید». (۲) یعنی اگر خواستار پیدایش جوجه باشیم، باید تخم مرغی داشته باشیم و مدت زمان لازم هم بگذرد تا این جوجه پدید آید; وگرنه امکان ندارد که بدون یک زمینه مناسب (تخم مرغ) و بدون گذشت زمان، بطور ناگهانی جوجه ای از عدم به وجود آید. قطعا این اصل در مورد نظریه های فلسفی نیز صادق است. بنابراین حتما باید اصالت وجود ملاصدرا هم از زمینه و زمان مناسب و لازم خود پدید آمده باشد. صدرالمتالهین یک شبه ملهم نشده و مانند ابن عربی (۳) مدعی دریافت یکجای حکمت متعالیه از پیامبر و امامی هم نیست; پس باید دید که این زمینه و زمان کدام است؟
۱-۱ – اصالت باطن عهد باستان
اصالت از دیدگاه هستی شناسی، یعنی واقعیت داشتن و منشا اثر بودن. در مقابل آن، اعتباری یعنی به فرض و تصور و توهم بستگی داشتن و از عینیت و منشا اثر بودن بهره نداشتن.
شاید قدیمی ترین صورت بحث اصالت، در مورد پدیده های متکثر جهان محسوس مطرح شده است. نمی دانیم از کی و از کجا; اما می دانیم که از دیر باز کسانی بودند که جهان محسوس را اصیل نمی دانستند
همه مکتبهای تحت تاثیر فیثاغورس، جهان پیدا را دروغین، فریبنده و افق تیره ای می دانستند که اشعه انوار الهی در آن منکسر شده است. (۴)
اینان که جهان محسوس را اصیل نمی دانند، اصالت را به جهانی اختصاص می دهند که دور از دسترس حس است: جهان غیب و عالم باطن. این عالم غیب که جهان محسوس بمنزله سایه اوست، در هر مکتب و ملتی عنوان و نام ویژه ای دارد.
شاید سرزمین هند پیشگام چنین بینشی بوده، یا لااقل یکی از سرزمینهای معدودی است که چنین تعالیمی را به صورت مکتوب، از زمانهای قدیم و دور، در دست دارد. در متون و تعالیم اوپانیشادها راهگشای اصلی بینش است نه منطق و استدلال. انسان با بینش می تواند، حقیقت جاوید را در ورای پدیده یا پدیدارهای ناپایدار و هستی اصیل را در آن سوی نمودهای اعتباری، و کل را در باطن اجزاء دریابد. جهان متغیر و همه پدیده هایش «مایا» هستند حواس ما، تنها این «مایا» را می تواند دریابد. مایا، نمود توهم و خیال است اما چه می توان کرد که بشر ذاتا محدود است. این محدودیت فطری و به تعبیر هندی آن، این «ایویدیه » است که آگاهی ما را به جهان کثرت و تغییر یعنی «مایا» محدود می کند. از اینجاست که ما تنها به درک کثرت و تغییر توانائیم، اما از معرفت واقعیت ثابت و کلی جهان (برهمن) محرومیم. «برهمن » حقیقت غایب جهان هستی به هیچ یک از پدیده ها نمی ماند و با این همه، هیچ چیز از او جدا نیست. جز او و بیرون از او هر چه هست، سراب است و موهوم. (۵)
۲-۱ – اصالت «مثل » در تعالیم سقراط و افلاطون
دیدگاه مبنی بر بی اعتباری و توهمی بودن جهان محسوس، بدست افلاطون، بزرگ مرد جهان اندیشه، از صورت یک تعلیم دینی و از حالت افسانه و اسطوره ای خود درآمده، در ردیف بحث انگیزترین مسائل فلسفی جهان قرار گرفت. در تعلیم افلاطون جهان محسوس سایه تلقی شده. و جهان «مثل » بعنوان هستی اصیل و پایدار معرفی گردید. او برای تبیین این موضوع، در اثر بزرگ و معروف خود «جمهوری » به بحث از جایگاه فلسفه و فیلسوف پرداخته، سرانجام تمثیل معروف «غار» را مطرح می کند.
«کسانی که به معرفت ثابت و یقینی و روشن نرسیده اند همانند زندانیانی هستند که از کودکی در غاری بگونه ای زنجیر شده باشند که نتوانند تکان بخورند و باید همیشه به روبروی خود نگاه کنند که ته غار است و هرگز نتوانند به شت سرشان که مدخل غار است برگردند. پشت سر آنان در بیرون غار، آتشی بر جای بلندی روشن است. میان آتش و دهانه غار، جاده ای است که باربرانی، با چهارپایان خود، با انواع کالاها، از آن جاده می گذرند، نور آتش به ته غار می رسد در نتیجه، سایه عابران و چهارپایان و محمولاتشان را که از میان آتش و غار عبور می کنند به ته غار منعکس می کند. غارنشینان جز این سایه ها، چیزی نمی بینند سرانجام یکی از این زندانیان به بیرون می گریزد و اشیاء خارجی را در نور خورشید می بیند و می فهمد که تا حال فریب سایه ها را خورده است.» (۶)
این موضوع که ما با سایه های جهان برین روبرو هستیم، از امپدوکلس هم نقل شده و منشا آن تعالیم اورفئوسیان است. (۷) اما چنانکه گفتیم، افلاطون این نکته را بصورت «نظریه مثل » در می آورد که در نظریات گذشتگان مطرح نشده است. بنابر نظریه «مثل » همه انواع پدیده های جهان محسوس، سایه ای از مثال نوع خودشان هستند. انسان ها، سایه ای از مثال انسان، اسبها، سایه ای از مثال اسب، خوبیها، عدالتها و همین طور همه انواع پدیده های متکثر، متغیر و آمیخته با اوصاف متضاد، در جهان محسوس که متعلق حواس و منشا «عقیده » ما هستند، مثالی در عالم مثل دارند که این مثالها یگانه و ثابت بوده، با نور عقل درک شده و منشا «معرفت » ما می باشند.
۳-۱ – اصالت «واحد» فلوطین
در تعالیم فلوطین هم، هستی دو سویه است، سویه ای مظهر سویه ای دیگر است. اما نه عین رابطه پدیده های متغیر و مثل افلاطونی; بلکه بسیار ظریفتر از مساله مثل. دیدگاه فلوطین، با نظریه «مثل » دو فرق اساسی دارد: یکی اینکه در نظریه مثل، افرادی هر نوعی، سایه های یک مثال بودند و بنابراین عالم مثال هم براساس کثرت انواع، کثرت پیدا می کرد. اسب مثالی دارد و انسان مثالی دیگر، و همچنین و این کثرت در عالم مثال به وحدت برتری ارجاع نمی گردد لیکن در تعالیم فلوطین، کثرت به وحدت باز می گردد. کثرت عالم طبیعت و جهان محسوس به وحدت نفس و کثرت نفس به وحدت عقل، و سرانجام همه کثرتها، در وحدت «واحد» فانی می شوند.
فرق دیگر اینکه در نظریه مثل، سایه ها و نمودهای جهان محسوس، جدا از مثالهای خود بوده و به هرحال هویت ضعیف اما مستقلی دارند. رابطه این پدیده های متغیر با آن مثالها، رابطه شیئی و سایه آن است، در صورتی که رابطه جهان با نفس کلی وعقل کلی و «واحد» رابطه ظاهر و باطن است. یعنی واحد از عالم جدانیست، این واحد است که در پدیدهای جهان ظاهر شده است و در عین حال غیر از آن پدیده هاست. و بدین سان تعلیم فلوطین نسبت به نظریه مثل، یک «شطح » می شود که با عقل و اندیشه قابل درک نیست. از واحد چیزی نمی توان گفت یا درباره اش نوشت واحد همه چیز است و هیچ یک از اشیاء عالم نیست، همه چیز در اوست، اما او از همه چیز منزه است (۸) رابطه جهان با واحد نیز یک رابطه شطحی است که نه با عقل بلکه با مکاشفه قابل درک است. (۹) بدین سان کل جهان از مجرد و مادی، جلوه ها و شئونات احدند. احد آن آفتاب نهان در دل تک تک موجودات و ذرات جهان هستی است.
۴-۱ – اصالت وجود، در عرفان اسلامی
برای روشن شدن موضوع، از ذکر مقدمه ای ناگزیرم و آن اینکه:
از دیر باز، در یک تحلیل ذهنی، هر پدیده ای را به دو جزء وجود و ماهیت تقسیم کرده اند این تقسیم را ارسطو هم مطرح کرده است. (۱۰) ابن سینا براساس همین تقسیم، علل چهارگانه را به دو قسم تقسیم کرده، علت مادی و صوری را علتهای ماهیت دانسته و علتهای فاعلی و غایی را، علتهای وجود شمرده است. (۱۱)
از آنجا که تقسیم یک چیز به وجود و ماهیت، یک تقسیم ذهنی است، آنچه در خارج تحقق دارد. این دو گانگی را نخواهد داشت. انسان، اسب، سنگ، آب و درخت، هر کدام یک پدیده عینی اند که به هیچ وجه به وجود و ماهیت قابل تقسیم نیستند. آبی که در لیوان روی میز من است، هستی یک آب است. یعنی اینجا چیزی هست که آن چیز آب است، نه سنگ مثلا. همین تعیین و تشخص، یعنی همین آب بودن، آن را از همه پدیده های دیگر جدا می کند و در نتیجه چنین می شود که هر چیزی خودش باشد و غیر خودش نباشد و از اینجاست که هر پدیده ای در محدوده حد و تعریفی قرار می گیرد که جامع افراد و مانع اغیار است و از اینجاست که انقلاب، یعنی اینکه بطور ناگهانی پدیده ای به پدیده دیگری تبدیل گردد محال می گردد. و به همین دلیل هم «اتحاد» دو پدیده عملا غیر ممکن می شود. چنانکه ابن سینا در آثار فلسفی خود، این مساله را با استدلال، اثبات می کند. (۱۲)
کسی که به دستگاه ادراکی خود متکی بوده و ذهنش از افسانه و خرافه دور باشد، چاره ای جز قبول همین هویتها ندارد. برای چنین کسی آب، آب است و سنگ، سنگ و اسب، اسب و چون در قلمرو فلسفه، اساس و ابزار کار ما قوای ادراکی ظاهری، یعنی حواس و عقل است، طبعا تنها تکیه گاه ما همین هویتهای عینی خواهند بود که برای ذهن ما بصورت حدها و ماهیتها در می آیند. برای قوای ادراکی ما، تنها تکیه گاه همین واقعیت هویتها، یا هویتهای واقعی اند. البته انحصار یا عدم انحصار واقعیت به عالم محسوس، مساله دیگری است که در گذشته و حال مورد بحث بوده و می باشد. ابن سینا، بخش متافیزیک آخرین و منسجم ترین اثر فلسفی خود اشارات و تنبیهات را با همین مساله آغاز کرده، بر عدم انحصار واقعیت به عالم محسوس و براینکه موجود مساوی با محسوس نیست، چندین دلیل می آورد. (۱۳) به هر حال، خواه موجود مساوی محسوس باشد یا نباشد، آنچه برای یک فیلسوف واقع گرا مهم است، قبول عینیت و واقعیت همین هویتهاست. معنی دقیق و درست ماهیت هم یعنی همین هویت عینی. مرحوم فلاطوری می گفت در فلسفه اسلامی، ماهیت معنی دقیق خود را چنانکه در متافیزیک ارسطو بکار رفته است، از دست داده است. و این دگرگونی در مفهوم «ما»ی ماهیت اتفاق افتاده است. این «ما» در اصل بمعنی «مای » موصوله بوده و بنابراین ماهیت یک پدیده یعنی آنچه یک پدیده، در عینیت خود دارد. چیزی که هست ماهیت آب یعنی آنچه آب هست. یعنی همان مایعی که در داخل لیوان روی میز من است. اما در فلسفه اسلامی، این «ما» تبدیل به «مای » استفهامی شده است و بنابراین برداشت، ماهیت یعنی آن مفهوم یا مفهومهائی که در پاسخ «ماهو؟» (آن چیست؟) گفته می شود. و لذا ماهیت بیش از آنکه عین را مورد نظر قرار بدهد، یک امر ذهنی شده است. بر خلاف «ماهو» بمعنی سابق آن که کاملا متوجه عینیت پدیده بود.
پس از این مقدمه نسبتا طولانی، به توضیح دیدگاه «اصالت وجود» عرفای اسلام می پردازیم:
در عرفان اسلامی هم، همچون فلسفه افلاطون و دیدگاه فلوطین، حقیقت اصیل، در آن سوی این ظواهر بوده، همه هویتها جلوه ها، سایه ها، مظاهر و شئونات آن حقیقت اصیل اند. این حقیقت اصیل، مانند «مثل » افلاطون متکثر و متعدد نبوده، بلکه همانند «احد» فلوطین، یگانه ناب است.
یگانه ای که هرگز کثرت و تغییر به او راه نمی یابد. عرفای اسلام این حقیقت اصیل و یگانه را «وجود» می نامند.
وجود یک حقیقت اصیل است که وحدت و وجوب از اوصاف ذاتی او است. وجود در نهاد و طبیعت خود، واجب و یگانه است. و هر چه غیر از (ماسوای) آن حقیقت واحد است، جز تعینها و مظاهر آن نیست این تعینات مظاهر، تجلیات و شئونات، اصیل نبوده; اعتباری، موهوم، و نمودند و بس; چیزی که هست این ادراکات ضعیف و چشمهای احول اند که از مشاهده آن وحدت، ناتوان بوده، جز کثرت ظواهر و نمودها را در نمی یابند. اگر دیده حقیقت بین و بصیرت درون در کار باشد، به عیان خواهند دید:
که یکی هست و هیچ نیست جز او وحده لا اله الا هو (۱۴)
داود قیصری (م ۷۵۱ ه) بزرگترین شارح عرفان ابن عربی، کسی که نه تنها متون اصلی و دشواری چون «فصوص الحکم » ابن عربی و «تائیه » فارض را شرح کرده، بلکه با یک نگرش جامع، به تعالیم عرفا نظم و ترتیب و بیان و توضیح ویژه ای داده است. قیصری با نوشتن دو مقدمه بر شرح خود از دو اثر معروف یاد شده (فصوص الحکم، تائیه) (۱۵) تعالیم نظری صوفیه و به تعبیر دیگر «عرفان نظری » را نظم و انسجام جدیدی بخشیده که پیش از وی سابقه نداشته، پس از وی نیز تا به امروز تعیین کننده ابواب و فصول اصلی و اصول و مسائل اساسی تصوف بوده و می باشد. او بود که در این دو اثر، از موضوع عرفان بصورت تخصصی سخن گفته، طبیعت وجود را، بعنوان یک حقیقت اصیل در کانون مسائل و مباحث عرفانی قرار داده، بحث اسما و صفات تنزلات، عوالم پنجگانه، نبوت، ولایت، خلافت و ختم نبوت و خلافت را در یک ترتیب و توالی منطقی، مورد بحث قرار داد.
قیصری در مورد وجود واجب و نمود هویتها و تعینات عالم چنین می گوید:
«همه آنچه جز آن وجود یگانه باشد، همانند امواج دریاست که تنها برای کسانی که از دریا غافل اند، قابل اثبات اند; اما کسی که از دریا خبر داشته باشد، می داند که همه اینها امواجی هستند که بوسیله دریا پدیدار شده اند. چنین کسی جز حق، چیزی را موجود ندانسته، همه را نیست هائی می یابد که در خیال ما، هست می نمایند. بنابراین هستی جز خدا، خیال محض است و جز حق موجودی نیست.» (۱۶)
البته عرفا در فکر مشکل معرفت شناختی مساله هم بوده اند. یعنی دقیقا توجه کرده اند که موهوم دانستن همه پدیده ها و آنها را همانند موجی بر دریای هستی حق دیدن، کار حس و عقل نیست. بنابراین باید عامل دیگری برای معرفت مطرح کرد. و لذا گفته اند که این حقیقت تنها با مکاشفه قابل درک است. کسانی که در عالم فرق اند، جز این کثرت موهوم نخواهند یافت. و اگر کسی از حقایقی در آن سوی این نمودها سخن گوید. از او نمی پذیرند اما چون خود به عالم جمع و توحید رسند بالعیان این حقیقت را در می یابند که: «یکی هست و هیچ نیست جز او»!
قیصری در بحث جمع می گوید: «جمع یعنی زوال حدوث، با نور قدم و هلاک و فنای همه ممکنات در عین ذات احدی حضرت حق. هلاک و فنا نه به این معنی که موجودات عالم، بطور کلی نابود می شوند و حضرت رب الارباب تک و تنها می ماند، بدون هیچ آفریده ای! چنانکه اهل حجاب (متکلمان ظاهر بین) باور دارند بنابر عقیده آنان، حضرت حق پیش از آفرینش عالم هم، تنها بود و هیچ آفریده ای با او نبود سپس ممکنات را از نیستی به هستی درآورد! نه، هرگز ما این را نمی گوییم. بلکه چنانکه همیشه او در ملک هستی بی شریک و رقیب بوده است، از نظر عارف به مقام جمع رسیده هم، تنها اوست که وجود حقیقی دارد. جز او هر چه نام «غیر» و عنوان «سوا» و «جزاو» دارد، همه و همه عین هویت الهی اند. یعنی این هویت الهی است که در این مراتب مختلف و صورتهای گوناگون ظاهر گشته است. (۱۷) ۲ – اصالت وجود از نظر صدرالمتالهین
چنانکه گذشت، مساله اصالت یا اعتباری بودن، از عهد باستان تا تعالیم عرفای اسلام بر محور پدیده های جهان، بخصوص جهان مادی و محسوس بوده است که عده ای این پدیده های محسوس متکثر و متغیر را نمودهای غیر اصیل، اعتباری، موهوم و پنداری دانسته; اصالت، عینیت و حقیقی بودن را در آن سوی این نمودها، در حقایق ثابت و واحد جستجو کرده اند. البته این دیدگاه، چنانکه گفتیم در طول تاریخ دگر گونیهائی داشته است. مثلا کثرت «مثل » افلاطونی، به وحدت «احد» فلوطین تغییر یافته، در تعالیم عرفای اسلام، قلمرو این عدم اصالت، به عالم ارواح و مجردات هم کشیده شده در نتیجه جز یک ذات یگانه، هر چه هست، از جبروت، ملکوت و ملک، همه را مظاهر و تجلیات او شمرده و عدمهای هستی نما دانسته اند.
بدیهی است که در مقابل این دیدگاه، همیشه یک دیدگاه بوده و هست که اصالت را به همین پدیده ها داده، جهان را به ظاهر و باطنی، از آنگونه که در آن مکتبها بود، تقسیم نمی کند که ظاهر را نمود و باطن را وجود حقیقی بداند. این دیدگاه، دیدگاه همه اندیشمندان و مردم عادی بوده، و پیش فرض و اصل الاصول فلسفه مشایی است. انسان، میز، خانه، درخت، گل، آب و مار و ماهی همه و همه موجوداتی عینی و اصیل اند.
از نظر یک فیلسوف مشائی- مثلا ابن سینا- هیچ پدیده ای مظهر و جلوه یک حقیقت پنهان نیست. بلی از نظر ابن سینا، جهان منحصر در عالم محسوس نیست جهان مجردات هم یک جهان واقعی است. اما رابطه آن جهان مجرد، با این جهان مادی و محسوس، رابطه علیت است، نه رابطه ظاهر و باطن و بود و نمود و اصالت و اعتباریت. پدیده های جهان محسوس، همگی پدیده های واقعی ، اصیل و عینی اند و خودشان هستند و «بود»اند، نه نمودی موهوم! البته اینکه در مقایسه جهان مادی با علم مجردات ، از لحاظ فلسفی و در مقایسه دنیا با آخرت از لحاظ تعالیم دینی ، جهان مجردات و عالم آخرت را از جهان مادی برتر می نهند، ربطی به موضوع بحث ما ندارد. حال باید دید که منظور صدرا از اصالت وجود، کدام یک از دو صورت زیر است:
الف – اصالت وجود به آن معنی که عرفای سلام مطرح کرده اند و لااقل از قرن هفتم هجری به این طرف، یک دیدگاه روشن و شناخته شده است. و آن اینکه، در جهان هستی، جز یک وجود واجب، موجود حقیقی دیگر نیست. «لیس فی الدار غیره دیار» و جز او هر چه هست، در واقع هستی نداشته و بیش از یک نمود و همی نیست. بنابراین همه هویتها و تعینها با همه لوازم و آثارشان، تنها بر ادراک ضعیف ما، یک نمود و همی دارند; و گرنه هر چه هست، اوست و همه آثار و لوازم هم از اوست. نه ما که همه پدیده های جهان مادی و مجرد، به تعبیر مولوی شیران علم اند و بس:
ما همه شیران، ولی شیر علم حمله مان از باد باشد دم بدم حمله مان پیدا و ناپیداست باد جان فدای آنکه ناپیداست باد (۱۸)
ب – اصالت وجود به معنی خاص صدرائی آن یعنی از آنجا که هر پدیده ای مانند انسان، سنگ، درخت، آب و غیره مرکب است از یک ماهیت خاص خودش و یک وجود خاص این ماهیت (البته این ترکیب براساس یک تحلیل ذهنی است و چنانکه گذشت، با چنین تحلیلی وجود هر پدیده ای غیر از ماهیت آن است که آن را رد «زیادت وجود بر ماهیت » اصطلاح کرده اند)، طبعا این پرسش مطرح می شود که این دو جزء ذهنی (وجود، ماهیت) در جهان خارج، چگونه تحقق می یابند؟ مساله را به چهار صورت می توان مطرح کرد:
۱ – اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت
۲ – اصالت ماهیت و اعتباری بودن وجود
۳ – اصالت هر دو
۴ – عدم اصالت هر دو
مساله را با صورت اخیر آن کسی نپذیرفته و معقول هم نیست، صورت سوم نیز اگر همین دو گانگی را عینی بدانیم نامعقول است و کسی چنین دیدگاهی نداشته است. اما اگر منظور از اصالت هر دو، این باشد که یک هویت عینی منشا انتزاع هر دو عنوان «وجود» و «ماهیت » باشد، همان برداشت و دیدگاه مشائین خواهد بود.
اما صورت دوم مساله، در واقع همان دیدگاه عموم مردم و فیلسوفان مشائی است; با این شرط که برداشت ما از «ماهیت » برداشت صدرائی نباشد. یعنی «ما»ی ماهیت را موصوله بگیریم و از جنبه معطوف به خارج بودن واژه غفلت نکنیم. یعنی خود واژه «ماهیت » منظور نبوده، بلکه آیینه ای باشد برای ملاحظه بیرون از ذهن. وقتی که می گوییم ماهیت آب، یعنی آنچه در بیرون از ذهن هست و عنوان آب دارد. با چنین ملاحظه ای اصالت ماهیت آب، یعنی اینکه در لیوان روی میز هست، اصالت دارد و توهم نیست. خود این آب یک واقعیت است، با آثار و خواص خود. مثلا اگر آن را بنوشیم رفع تشنگی می کند. بر خلاف دیدگاه افلاطون، فلوطین و عرفای اسلام که از نظر آنها، واقعیت اصیل در آن سوی این جهان و این پدیده است و این پدیده سایه و توهمی بیش نیست.
اما اگر ماهیت را به مفهوم صدرائی آن در نظر بگیریم، یعنی یک چیز ذهنی جدا از وجود، آن وقت اگر بگوئیم این ماهیت اصیل است ، یعنی اگر بر این باور باشیم که ماهیت و مفهوم ذهنی آب ، بدون تحقق خارجی اصالت دارد و منشا آثار است، قطعا یک نظر نامعقول خواهد بود. بدون شک اگر کسی پیدا شود که بر این باور باشد که مثلا آبی که در این لیوان است و مرا سیراب می کند، صرفا یک ماهیت ذهنی است، بدون تحقق خارجی، یعنی ماهیتی است بدون وجود و به به عبارت دیگر ماهیت واقعیت داری است که وجود ندارد و بدون وجود دارای واقعیت شده است! چنین نگرشی بحق شایسته همان رد و تحقیری است که صدرا و پیروانش متوجه آن کرده اند! ولی به نظر نمی رسد که هیچ اهل دقت و تحقیقی چنین نظری داشته باشد.
آری این تناقض آشکاری است که کسی بگوید یک حقیقت واقعیت دار، از وجود و واقعیت بهره ندارد! این قلب مساله و یک مغالطه است. کسی چنین نمی گوید. نباید در تبیین مساله و تنقیح موضوع بحث، دچار اختلال در شیوه تامل گشته و دور از منطق شد. اصل مساله از این قرار است که : ما عملا با واقعیتی در جهان هستی روبرو هستیم و خواه ناخواه این واقعیت را می پذیریم; وگرنه معرفت و فلسفه معنی نخواهد داشت. ما این واقعیت را به حس و تجربه دریافته، با عقل و اندیشه این یافته ها را تنظیم می کنیم. حس و عقل ما هم، به ما می گویند که جهان، مجموعه ای از هویتهاست. انسان، اسب، زمین، خورشید، سیب، قند و غیره. همین حواس و اندیشه ما به ما می گویند که این هویتها اصالت دارند یعنی هر کدام از آنها خودشان هستند، نه چیز دیگر; همه بودند، نه نمود; خود واقعی اند، نه سایه جلوه واقعیت; حقیقی اند، نه مجازی; عینی اند، نه موهوم و خیالی و در یک کلمه «اصیل »اند نه «اعتباری »; و خود منشا آثار و افعال خویش اند، نه مانند «شیران علم » که آثار و افعالشان از یک عامل ناپیدا باشد! این انسان است که هست و اوست که می اندیشد; این اسب است که هست و هم اوست که راه می رود; و این سنگ است که هست و همان است که وزن حجم دارد. اصالت ماهیت یعنی این وگرنه هیچ معنی و نتیجه ای نخواهد داشت. اما آنچه از نظر صدرالمتالهین به دست می آید این معنی نیست. او اصالت ماهیت را به معنی «عینی بودن ماهیت بدون وجود» تلقی کرده و مردود می شمارد. و لذا از صورت نخست چهار صورت یاد شده، یعنی از اصالت وجود و اعتباری بودن ماهیت، دفاع می کند. اگر چه از بیانات صدرا در جای جای آثارش، بخصوص اسفار (۱۹) ،چنین بر می آید که او نفی اصالت ماهیت را به معنی نفی اصالت هویت و تعین پدیده ها، در مقابل اصالت وجود حضرت حق، مطرح کرده، در واقع در این مساله در کنار عرفا قرار گرفته، با نظر مشائیان مقابله و مخالفت می کند; اما نحوه طرح مساله و استدلالهای صدرا، بطور کلی به این معنی نبوده، بلکه بگونه ایست که اصالت وجود یک پدیده را، در برابر اصالت ماهیت همان پدیده قرار می دهد. و آنچه بنام او شناخته شده، جز همین برداشت نیست. اینک نمونه هایی از اظهارات صدرا در باره اصالت وجود به هر دو معنی مذکور:
الف – اصالت وجود به معنایی که غالبا صدرا به آن معنی می برد; یعنی اصالت وجود یک پدیده و اعتباریت ماهیت آن. تاکید صدرا در همه آثارش بر این معنی از اصالت وجود است. در بحث وجود اسفار می گوید:
«از آنجا که حقیقت هر پدیده ای عبارتست از خصوصیت وجودی که برای آن پدیده، اثبات می کنیم، باید خود وجود، برای حقیقت داشتن، اولویت داشته باشد. چنانکه خود سفیدی به صفت سفید، اولی و شایسته تر از چیزی است که با عروض سفیدی، مصداق صفت «سفید» قرار می گیرد. بنابراین وجود، در هر پدیده ای خودش موجود است و ماهیت این پدیده ها که غیر از وجودشان است، خودشان موجود نیستند بلکه به وسیله وجودشان موجودند. در نتیجه آنچه واقعیت دارد، همین وجود است ». (۲۰)
در ادامه مباحث و مسایل وجود، وجود را به نور تشبیه کرده، کاربرد کلمه «وجود» را همانند «نور» در معانی مختلف توضیح داده، می گوید:
«… همچنین گاهی وجود را به معنی و مفهوم انتزاعی عقلی آن به کار برده اند. وجود به این معنی از معقولات ثانیه و مفهومهای مصدری است که هیچگونه تحققی در خارج از ذهن ندارد و آن را «وجود اثباتی » می نامند. و گاهی منظور از وجود، یک چیز کینی و حقیقی است، که خودش، نیستی و نابودی را، از خودش دفع کرده و با پیوستن به ماهیت، از ماهیت هم عدم و نیستی را دفع می کند. بدون تردید آن مفهوم عام و انتزاعی که خود در خارج تحقق ندارد، نمی تواند با انضمامش به ماهیت، نیستی ماهیت را دفع کند; بلکه نیستی ماهیتها، تنها به وسیله یک وجود حقیقی که ملزوم و مصداق این مفهوم انتزاعی است، قابل رفع و دفع است… بنابراین وجود هر چیزی، یک چیز عینی و حقیقی بوده و غیر از مفهوم انتزاعی موجودیت است… مبدا و منشا آثار یک پدیده و نیز معلول و اثر مبدا آن پدیده، چیزی جز این وجودهای حقیقی نیست. این وجودهای حقیقی، هویتهای عینی اند که خودشان وجود دارند. آری تنها این وجودهایند که مبدا اثر و اثر مبداند، نه مفاهیم انتزاعی وجود که عقلی بوده و در خارج وجود ندارند، و نه ماهیات کلی که در مرتبه ذاتشان، حتی بوی وجود هم به مشامشان نرسیده است. در نهایت به این نتیجه می رسیم که: آنچه در جهان خارج واقعیت و تحقق دارد، همین وجودها هستند، نه ماهیتهای بدون وجود خارجی، چنانکه بیشتر متاخران توهم کرده اند». (۲۱)
ب- اصالت وجود به معنی سابقه دار عرفانی آن، صدرا در آثار مختلف خود بارها اصالت وجود را به معنی عرفانی آن به کار برده است. او در اثر بزرگش اسفار، به تفصیل در این باره بحث کرده است. صدرا پس از بحث نسبتا طولانی درباره علیت، یک فصل را به بیان نکات نهفته یا نهان مانده ای در این موضوع اختصاص داده و ضمن آن و پنج فصل بعدی، برابر دیدگاه عرفا اصالت را به وجود داده (۲۲) ، ماسوا را اعتباری و موهوم دانسته در آخر می گوید:
«نتیجه بحث آنکه: از نظر اهل حقیقت و پیروان حکمت متعالیه موجودات اعم از عقل و نفس در صورتهای نوعی، همگی از مراتب پرتو آن نور حقیقی و از تجلیات آن وجود قیومی اند. و هر جا که نور حق بتابد. این توهم گرفتاران حجاب غفلت که ماهیات ممکنات ذاتا دارای وجودند، فرو می باشد.
برهان این اصل و قاعده را، من از عنایت و بخشش الهی بدست آورده ام. اصل دقیقی که به خاطر پیچیدگی، بر جمهور حکیمان پنهان مانده و گامهای پیشگامان در این راه لغزیده تا چه رسد به مقلدان و پیروانشان! و چنانکه خدای تعالی با فضل و رحمت خود مرا بر معرفت هلاک سرمدی و بطلان و نابودی ازلی ماهیات و اعیان ممکنات هدایت کرد، همچنان با برهان روشن عرشی به صراط مستقیمی راهبرم شد و دانستم که: موجود و وجود منحصر است به یک حقیقت شخصی که نه در موجودیت حقیقی شریک و همتا دارد و نه در عالم واقع نظیر و مانند. در دار هستی، جز او، دیاری نیست. و هر چه در دار هستی، جز او به نظر آید، از ظهورات ذات و تجلیات صفات اوست که این صفات، هم در واقع عین ذات اوست ». (۲۳)
و پس از بحث طولانی و نقل قولهایی از عرفا می گوید:
«از مقدمات گذشته روشن گردید که، همه موجودات یک اصل دارند که آن حقیقت است و باقی شؤون آن، او ذات است و دیگران اسماء و صفاتش، او اصل است و جز او اطوار و شؤونش، او موجود است و بقیه، جهات و حیثیاتش ».
سپس می گوید که این موضوع را با«حلول » اشتباه نکنید که در حلول دو طرف لازم است و در این جا طرف دومی وجود ندارد.
«برای اینکه معلوم شده است که هر آنچه نام وجود دارد، جز شانی از شؤون آن حقیقت واحد نیست. اینکه تاکنون می گفتیم که در جهان هستی علت و معلولی هست، اکنون بر اساس سلوک عرفانی باید گفت که: علت یک امر حقیقی است و معلول شانی و جهتی از شؤون و جهات آن است، و بنابراین ب
