اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 63
فرمت فایل پاورپوینت
ارائهی فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی:
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تأثیرمبانی معرفت شناسانه اومانیستی :
در اقتصاد و درآمدی بر تأثیر معرفتشناسی
دینی در علم اقتصاد*
چکیده: از آنجا که علم اقتصاد منحصر به شناخت پدیدههای عینی و واقعی نیست، و الگوهای اقتصادی تحت تأثیر جهانبینیهای خاصی قرار دارند، لذا مقاله حاضر به ریشه یابی معرفت شناسانه علم اقتصاد درجهان کنونی میپردازد؛ و نسبت معرفتشناسی علم اقتصاد امروزی را به تفکر اومانیستی حاکم بر نظریههای فلاسفه بعد از دوره رنسانس، تحقیق و بررسی میکند. برای رسیدن به این منظور:
در بخش اول، تعریفی مختصر از اومانیسم ارائه میشود. سپس، به سیر معرفتشناسی اومانیستی با معرفی نظرات متفکران بارز نگرش مزبور پرداخته میشود.
در بخش دوم، نومینالیسم و اندیویدوآلیسم، به عنوان شاخصههای اومانیستی اقتصاد در جهان امروز، نظریه آدام اسمیت، به عنوان یکی از بنیانگذاران اقتصاد کلاسیک، و نیز انگلس، به عنوان یکی از بنیانگذاران اقتصاد سوسیالیستی، به نحوی اجمالی بررسی میگردد.
در بخش سوم، مبنای معرفتشناسی دینی در تفکر اسلامی، مطرح میگردد. همچنین، درباره امکان تدوین علم اقتصاد براساس این معرفتشناسی، پرسشی مطرح میگردد تا شاید محققان با تلاش رو به فزونی خود، پاسخگوی این پرسش شوند.
معرفت شناسی اومانیستی
تعریف اومانیسم
در تفکر اومانیستی، بیشترین تأکید بر ارزش انسان و اختیار و آزادی وی است؛ به طوری که خرد آدمی، در عرض خرد خداوند قرار دارد. اومانیست معروف فرانسوی، چارلز بویل «Charles bouille» (۱۴۷۵ – ۱۵۵۳م)، درکتابش، ساپینت«De Sapiente» درباره این موضوع بحث میکند. در آنجا، انسان خردمند با پرومتوس برابری میکند. برابری وی، در خردی است که پرومتوس، خالق انسان، به نیروهای انسانی عطا کرده است تا طبیعت وی را کمال بخشد. (Edwards,V4,p.70) اومانیستها معتقدند که خرد آدمی، برابر با خرد خداست. و لذا، خرد آدمی قادر است به تنهایی، بر انسان و نظام بشری حکومت کند. فلسفههای بعد از رنسانس نیز تحت تاثیر چنین اعتقادی، کوشیدند تا انسان را به صورتی قائم به ذات و خودکفا، به عنوان مبدأ شناخت معرفی کنند. بدین ترتیب، نقطه آغازین شناخت و معرفت را به گونهای مستقل از هر منبع متعالی، به انسان نسبت دادند. یعنی، وجود آدمی را به عنوان «خاستگاه شناخت» معرفی کردند. در این قسمت، به مراحل تکوین این گونه تلقی از انسان، در آرای فلاسفه بارز تفکر اومانیستی پرداخته میشود.
سیری در معرفت شناسی اومانیستی
نهضت اومانیستی که در ابتدا به عنوان نوعی گرایش طرح شده بود، در روند رشد خود در قرن شانزدهم میلادی با اصل معروف دکارتی: «من میاندیشم پس هستم»، به صورت فلسفه و نحوه تفکر خاصی درآمد. انسان بعد از رنسانس که نیازی به دین در خود احساس نمیکرد، کوشید تا نظام فکری خویش را براساس اصولی که قائم به آزادی و کرامت انسان – بدون وابستگی به خالق- بود، بنا کند. در این سیر، دکارت آدمی را به عنوان اساس هستی و وجود مطرح کرد. این نظر، برخلاف تفکر وابسته به مبدأ بود. در تفکر وابسته به مبدأ، «هستی» و وجود مطلق، اصل در موجودیت انسان است، و در باب معرفت شناسی نیز انسان «جایگاه شناخت» میباشد. در حالی که در تفکر انسان محورانه یا به بیانی دیگر «خود بیناد انگارانه»(Heideger,pp.6563) انسان، اصل در هستی و وجود است و از نظر معرفت شناسی نیز «خاستگاه شناخت» تلقی میشود. بنابراین، اصل دکارتی:« من میاندیشم پس هستم» که نقطه آغازی برای محوریت انسان بود، در فلسفه عقلگرای دکارتی Rational به «فطریات» (دکارت، تأمل اول، دوم و سوم) – که به گونهای میتوانست نقطه اتصالی با مبدأ باشد – وابسته بود. هنگامی که در فلسفه تجربی «جان لاک» فطریات انکار شد، انسان (فروغی، ۱۳۴۴، ج۳، صص ۱۱۳ – ۱۲۸) به استقلال کامل از مبدأ دست یافت. و از آنجا که «من تجربی» نیاز به وجود خدا میبیند، در فلسفه بارکلی – که براساس «من مدرک» بنا شد- به نوعی سفسطه دچار میشود که به جای اثبات خدا، منجر به ساختن خدای ذهنی که حتی شکنندهتر از بتهای چوبی و سنگی بود، میگردد. بارکلی که ابتدا قصد اثبات وجود خدا را داشت، بامعرفت شناسی ایدهآلیستی خود که مبتنی بر تجربه انسان محورانه بود، در عمل موفق به اثبات خدایی قائم به ذهن انسان – به عنوان مدرک – شد، که صرفاً بتی ذهنی بود و وجود خارجی نداشت. این امر در سالهای بعد، در تفکر فرویدی نمود روشنتری پیدا کرد. (دورانت، بیتا، ص ۳۸۳) سیر رشد فلسفه انسانگرا، سرانجام در دو وجهه «من عقلانی» و «من تجربی»، در فلسفه هیوم به پارادوکس عجیبی رسید، که چارهای جز شک باقی نماند. هیوم نه تنها جهان ماده را – که در تفکر بارکلی نفی شده بود – انکار کرد، بلکه نفس انسانی را نیز که محور انسانگرایی بود، منکر شد. وی نشان داد که هر گاه انسان « خاستگاه شناخت» قرار گیرد، شک دستوری دکارت – پس از عبور از مراحل عقلانی و تجربی- سرنوشتی جز «شک نابود کننده هیوم» نخواهدداشت. تا جایی که هیوم نه تنهاجوهر مادی و ضرورت علیت را نفی کرد، بلکه «من نفسانی» را نیز که بعد از دکارت محور تفکر بود، انکار نمود و معرفت شناسی انسان محورانه راکاملاً به بن بست رساند؛ چنانکه میگوید (راسل، ۱۳۵۳ کتاب سوم، ص ۳۷۴):
«ما هیچ تأثری از خویشتن نداریم، و لذا هیچ اندیشهای هم از خویشتن وجودندارد»
گفته شده که در تاریخ فلسفه، مکاتب شکاک بامکاتب جزمیانسانگرا (اومانیستی) قرین بوده است. (کاسیرر، ۱۳۶۰، ص ۳۹۷) پس از هیوم، کانت میکوشد تا دیگر بار «من» نابود شده را، جانی تازه ببخشد و در انقلاب کپرنیکی خود، انسان را به عنوان موجودی «واهب الصور» مطرح میکند؛ آنجا که ذهن انسان، ماده خارجی «Noumen» را صورت زمان و مکان میبخشد، و بدین ترتیب پدیدار «Phenoumen» را میسازد «kant,1960» . کانت که با تشکیکات هیوم به توانایی راسیونالیزم و عقل محض مشکوک میشود، به بررسی توانایی فاهمه میپردازد و شناخت نفس الامری اشیاء را غیر ممکن میداند. (لوین، ۱۳۷۴،ص 271). برگسن در انتقاد از نظریه کانتی، ابراز میدارد که در تفکر وی میان خود شیء (حقیقت واقع) وگوناگونی محسوس که با آن معرفت خویش را به عالم خارج میسازیم، هیچ نسبت قابل درک و هیچ قدر مشترکی نمیبیند، (برگسن، ۱۳۷۵، ص ۳۲۵).
کانت با گذر از نامعتبر بودن عقل، به بررسی فاهمه انسان به عنوان واهب الصور پرداخت، و انسان را سوژه و محور قرار داد. او در تقسیم مراتب وجود – که آمده بود وجود یا واجب است یا ممکن –به تقسیمی جدید دست زد که موجود یا فاعل «من» یا «متعلق شناسایی من» است. در هر صورت، محوریت انسان در تفکر کانت به نهایت استحکام رسید، و ذهن انسان تنها ملاک و خاستگاه شناسایی قلمداد شد. در این دیدگاه که بر محوریت انسان استوار است، انسان قادر به شناخت ما بعد الطبیعیه و خدا نیست، چرا که کانت اعتقاد داشد در حد و ظرفیت عقل انسانی نیست تا ما بعد الطبیعیه و خدا را تأیید کند یا متزلزل و سست سازد. (لوین، ۱۳۷۴، ص ۲۷۱).
در این قسمت با گذر از سوبژکتیویته کانت، به بررسی اجمالی معرفت شناسی در اخلاف وی پرداخته میشود. همان گونه که پس از دکارت، اخلاف وی: اسپینوزا، لایب نیتس و مالبرانش کوشش کردند تا دو آلیسم تن و روح دکارت را به وحدت تبدیل کنند – اسپینوزا با جوهر فرد، لایب نیتس با منادولوژی و مالبرانش با اکازیونالیسم -، همچنین اخلاف کانت کوشیدند مشکل دوآلیسم کانتی را حل کنند. بنابراین، فیخته و شلینگ هر یک به سهم خود کوشیدند تا این ثنویت را به وحدت تبدیل نمایند. در این طریق، آنان نیز دچار توجیهاتی سفسطه آمیز – شبیه به نظرات بارکلی – شدند. به نظر فیخته (۱۷۶۲ – ۱۸۱۴م) ، تلاقی «من» با «جزمن» مانند تلاقی با چیزی مقدم بر آن و مستقل از آن نیست. « جزمن» آفریده «من» است، که آن را «من»، در مقابل خود مینهد تا خود را وضع کند. در نتیجه، تفکر ما را مهمتر به دریافت هویت« من » و «جز من» میسازد. اما خداوند، تشخص و تعین ندارد، بلکه خدا همان «من ایدهآل انسانیت»، قائم به نفوس جزئی به قیام طولی و مشتاق به تعین خویش است. (فولکیه، ۱۳۶۲،ص ۳۰۷).
ملاحظه میشود خدایی که مخلوق انسان خود بنیاد است، چه سرنوشتی پیدا کرده، و چگونه انسان در موضع قیومیت خدای قائم به ذهن آدمی قرار گرفته است. به گفته آلبر کامو، انسان قبلاً پیوستگی خودش را از آفریننده خود وام میگرفت، از آن دم که جدایی خویش را از او رسمیت میبخشد، خود را اسیر لحظهها و روزهای گذرا و حساسیتی بیحاصل مییابد. اما مانند تمام کسانی که آیینی برای زیستن ندارند، سرگشته است. (کامو، 1374، ص ۴۸).
یکی از نمونههای بارز انسان خود محور در مقابل خداوند، ژان پل سارتر است. او معتقد به خدا انسانی بود. معرفت شناسی اومانیستی در سیر خود محورانهاش، سرانجام به خدا شدن انسان میرسد. به نظرسارتر، خدایی وجود ندارد. بنابراین، فرض نظام یا طرح آفرینش بیهوده است. این فرض که جهان مرکب از گروههای واقعی اشیای متشابه و همانند است که در یک طبیعت مشترک شریک هستند، محال است. هر فردی یکتا، یگانه، مطلق و کامل است. هر چند مجموعه مشترکی از اوضاع و احوال – یا آنچه او وضع انسانی مینامد- همه ما را فرا گرفته است، اما هیچ طبیعت مشترک انسانی وجود ندارد. از اینجا نتیجه میشود، که ارزشهایی وجود ندارد. مسلم اینکه، انسان آزاد است تا خود را گام به گام و تصمیم به تصمیم، بسازد؛ چنانکه راه خود را از میان اوضاع و احوال پیاپی و متعاقبی که به استقبال او میآید، میپیماید. هر انسانی باید در سراسر حیات خود، فقط بر خویش متمرکزشود. (لوین،۱۳۷۴،صص ۳۷۵-۳۶۷).
بنابراین، سیر اومانیستی تفکر، سرانجام در فلسفه سارتر به جایی میرسد که حتی وحدت نوعی انسان نیز انکار میشود. لذا، هر انسانی در نوع خود، منحصر به فرد تلقی میگردد. در تفکر او، هیچ زنجیره واحدی جهت پیوستن این افراد جدا از یکدیگر یافت نمیشود. این امر، سرچشمه تشتت و از هم گسیختگی میگردد تا جایی که به نظر وی (لوین، ۱۳۷۴،ص ۳۷۶):
«حیات دائماً جولانگاه نوع مخصوصی از اضطراب و نگرانی است، که به طور اجتناب ناپذیری برشعور و ادراک موجودی که میداند دیر یا زود دیگر نخواهد بود، سنگینی میکند… مردن، ماجرایی هولناک و مهیب است. »
به این ترتیب، سارتر نه تنها به انکار خدا پرداخت، بلکه در انسان خدایی اومانیستی، هر گونه ارزشی را نفی کرد. سرانجام، او به اضطراب، نگرانی و ترس از نابودی رسید؛ زیرا سرنوشت محتوم تفکری که انسان فناپذیر را محور همه امور حتی موضوع پرستش قرار دهد، چیزی جز این نیست که به نهایت پوچی و نیز ترس از عدم میرسد. بدین ترتیب، امکان هر گونه سعادت این جهانی نیز که اومانیستهای دوره رنسانس مطلوب خویش قرار داده بودند، از انسان سلب خواهد شد.
نقش معرفت شناسی اومانیستی در مکاتب اقتصادی
تفکر مسلط در اندیشه اروپای بعد از رنسانس، مبنایی اومانیستی و خود بنیاد انگارانه دارد. لذا، متفکران اومانیست، نظام اجتماعی خود را نیز با مبدأ قرار دادن انسان به عنوان سوژه وخاستگاه معرفت، بنا نمودند. در این نگرش، ارتباط آدمی با وحی قطع شد و انسان خود را به عنوان دایر مدار تمامی علم و عمل تلقی کرد. بدین ترتیب، علم و آگاهی وحیانی از صحنه زندگی او رخت بر بست. هر چند در سالهای اخیر گرایش به بازگشت به متون دینی در متفکران جهان غرب ایجاد شده، اما اقتصاد مسلط کنونی در جهان، حاصل همان اندیشه بی نیازی از وحی است، که نتیجه رنسانس اروپا بود. جریان سوبژکتیو اومانیستی در معرفت شناسی علم اقتصاد، دو صفت اساسی را در این علم ایجاد کرد، که عبارتند از: «نومینالیسم» و«اندیویدوآلیسم». در این قسمت به نحوی اجمالی از این دو وجهه بنیانی به علم اقتصاد نگریسته میشود.
۱. نومینالیسم « Nominalism»
الف: جان لاک (۱۶۳۲ – ۱۷۰۴م) واضع نومینالیسم
نومینالیستها «Nominalism» به اصالت وجه تسمیه اعتقاد دارند. به عقیده آنان، مفاهیم اصالتی جز وجود ذهنی ندارند. آنها اختراع اذهان، و مفاهیم اسمائی اند، که وجودی مستقل از افراد و مصادیق عینی ندارند. در تفکر نومینالیستی، معرفت عبارت است از کوشش فعالانه ذهن برای ارائه توضیح هر چند قانع کنندهتری از پدیدارها، از طریق سازمان دادن مفاهیم و فرضیهها. در این تفکر، کسی نمیتواند مدعی شود که کلید دار مخزن حقایق است. جریان جستجوی معرفت، همانند مسابقهای پایان ناپذیر است که همه با شأن و منزلت برابر، میتوانند در آن شرکت کنند. این تفکر نقطه مقابل معرفت شناسی یونیورسالیسم «Universalism» میباشد، که معقتد است مفاهیم، اکتشافیاند و ذهنها باید با تعمق و مطالعه به آن دست یابند. (غنی نژاد اهری، ۱۳۷۶، صص ۲۳ – ۲۵).
جان لاک، به عنوان یکی از پیشتازان نگرش اومانیستی و به تبع آن معرفت شناسی نومینالیستی، مطرح است. او مفاهیم فطری را نفی میکند. به نظر او، ذهن انسان در آغاز، مانند لوح سفیدی است که کم کم تجربه، معلومات را در آن نقش میکند. تجربه بر دو قسم است:
۱. احساساتی که از اشیاء خارجی در مییابد.
۲. مشاهدات درونی که با تفکر و تعقل برای او دست میدهد. و تعقل، معلومات حاصل در ذهن را میپروراند.
نظر وی در باب الفاظ چنین است: خداوند چون طبع انسان را مدنی و اجتماعی ساخته، به دلیل ارتباط آنان با یکدیگر قوه سخنگویی به ایشان داده است. از این رو، مردم جعل الفاظ کردند؛ یعنی، بعضی صوتها را نماینده بعضی معانی قرار دادند. و اینکه بعضی مردم میان الفاظ ومعانی مناسبت و ارتباط طبیعی و ضروری فرض کردهاند، خطاست؛ زیرا اگر چنین بود، نوع بشر همه یک زبان داشتند؛ و حال آنکه، چنین نیست. اگر به سخن گفتن کودکان توجه کنیم، در مییابیم که در آغاز آنچه به لفظ ادا میکنند معانی جزئی است. نخستین الفاظی که کودکان میگویند، مادر و پدر است. و لیکن وقتی که مادر میگویند، شخص مادر خود را در نظر دارند؛ نه مادر را به طور کلی. پس از آن، چون مردان و زنان دیگر را میبینند که به پدر و مادرشان شباهت دارند، کم کم معنای کلی مرد یا زن در ذهنشان حاصل میشود. یقیناً در نوع بشر، در آغاز چنین واقع شده و همه الفاظ آنان برای معانی جزئی بوده است. و چون چیزهایی که با آنها سروکار پیدا کردند و اموری که به آن مبتلا شدند بسیار شد، برای اینکه الفاظ بیشمار نشوند و نظر به شباهت چیزها با یکدیگر، اختلافات جزئی را کنار گذاشتند. و به همه چیزهای مشابه یک نام دادند.
بنابر این، بحث از حقیقت کلیات، پوچ است. اینکه برای انواع موجودات حدود مشخصی فرض شد، و حتی بعضی از حکما مانند افلاطون فقط برای نوعیت آنها حقیت قائل بودند، خطاست. آنان متوجه نشدهاند که موجودات همواره در حال تغییر و تبدیلند، در قالبهای ثابت ریخته نشدهاند، و مقولات ده گانه، «صور نوعی»، « نفس نباتی» و بسیاری دیگر از امور که به طور کلی گفته میشوند، فقط لفظ و صوتند که ضعف ادراک بشر آنها را سرپوش نادانی خود قرار داده است.
نکته دیگر اینکه، معانی اول که در ذهن تشکیل میشود، ناشی از حس است. الفاظی هم که بشر جعل کرده، در آغاز برای محسوسات بوده است. سپس، چون ذهن مردم وسعت یافت. و قوه تجرید و انتزاع پیدا کرد، کم کم معانی الفاظ را به معانی معقول دلالت دادهاند (فروغی، ۱۳۴۴، ج۲، صص ۱۲۴-۱۲۶). با حرکت از نظریه حق طبیعی جان لاک و در جهت برون رفت از بن بست آن، دو مکتب فکری متمایز: اقتصاد سیاسی کلاسیک و سوسیالیسم پدید آمد (غنی نژاد اهری، ۱۳۷۶، ص ۴۳). بنابراین، اقتصاد کلاسیک و سوسیالیسم، هر دو زاییده نومینالیسم لاک میباشند. قابل ذکر است که معرفت شناسی نومینالیستی، باعث تغییر «تفکر ذاتگرا» «Essential» ، به «تفکر فرضیه ای» «Hypothetical» شد. مطابق شیوه تفکر ذاتگرا، ذهن بشری قادر است عیناً مفاهیم خود را، با نظم واقعی پدیدارهای خارجی تطبیق دهد. این دریافت، متکی به اصل یگانگی اندیشه و هستی است که طبق آن، شعور بشری به کمک مفاهیمی که دارای اعتبار همیشگیاند. یا دست کم در شرایط معین تاریخی اعتبار مطلق دارند، میتواند به نفوذ در ماهیت وجود اشیاء و وقایع نایل آید. نقطه مقابل قالبهای فکری ذاتگرا، شیوه تفکر فرضیهای است. طرفداران این شیوه، وجود واقعی مفاهیم را در خارج از ذهن یا دست کم توانایی ذهن را در درک این مفاهیم، مورد سؤال قرار میدهند. روش تعقل فرضیهای، ناشی از این اندیشه است که تمام مفاهیم مجرد به وسیله ذهن و مطابق قواعدی که به احتمال قریب به یقین از قواعد حاکم بر جریان خود وقایع تفاوت دارند، آزادانه تصور میشوند. این روش ایجاب میکند که هر کوششی برای فهم وقایع، باید از فرضیهها حرکت نماید. Pribram,p.592))
ب- آدام اسمیت (اقتصاد سیاسی کلاسیک)
در تفکر فرضیه گرا، ذهن به عنوان سوژه، محور خاستگاه معرفت و آگاهی تلقی میشود. اقتصاد سیاسی کلاسیک، براساس همین تفکر شکل گرفت. آدام اسمیت متأثر از اندیشه نومینالیستی لاک، اقتصاد سیاسی کلاسیک را مطرح کرد.
با پیدایش و گسترش تفکر فرضیهای، و تضعیف و کنار رفتن تعقل ذاتگر و طرز فکر مبتنی بر اصل یگانگی اندیشه و هستی، در دوران جدید هر گونه کوشش تعقلی برای توضیح پدیدارهای منظم و مسئله ساز، مجاز، مطلوب و حتی لازم شمرده شد. اما فرضیهها، محصول تفکر فردیاند. لذا، اعتبار منزلت فرد، به عنوان ذهن اندیشنده [یا سوژه]، از نتایج ضروری تفکر فرضیهای و نومینالیستی است. برای مثال، نظریه مطلوبیت، خود زاییده تفکر فرضیهای و نومینالیستی است. بنابراین، ارزش کالا ناشی از مقدار مطلوبیتی است، که برای افراد ایجاد میکند… بدین ترتیب، اذهان افرادی که مطلوبیت خود را ابراز میکنند، ارزش گذار میشوند و مطلوب را مشخص میکنند. و لذا، تقاضای افراد، هدایت کننده تولید کالا و خدمات میگردد. و چیزی سودمند تلقی میشود، که افراد بخواهند و حاضر باشند در برابر آن پول پرداخت کنند. (عیوضلو، ۱۳۷۸، ص ۱۱)
تأثیرات تفکر اومانیستی و نیز نسبی گرایی ناشی از این تفکر، کاملاً در اقتصاد کلاسیک هویداست. از این دیدگاه، ارزش مطلقی در خارج وجود ندارد تا انسان خود و تمایلات خود را براساس آن بسازد، بلکه ذهن انسان به عنوان سوژه ارزشگذار و معیار و ملاک ارزشها، تلقی میشود.
تعقل فرضیهای و نومینالیستی، بتدریج در اندیشههای اقتصادی ریشه دوانید. برای مثال، مفهوم ارزش که یکی از جنجالی ترین مباحث اقتصادی به شمار میرفت و از سوی اغلب اقتصاددانان کلاسیک به آن توجه شده بود – و حتی ریکاردو در تئوری توزیع خود، بالاخره موفق به تعیین معیار شخصی برای محاسبه ارزش نشد – ، از دیدگاه اقتصاددانان نئوکلاسک براحتی با تکیه بر نظریه مطلوبیت، توجیه گردید. بنابراین مبنای ارزش، براساس همان مقدار مطلوبیت حاصله برای افراد تعیین گردید. افراد نیز براساس خواستههای خود، چیزی را مطلوب و چیز دیگری را نامطلوب میشمرند. (عیوضلو،۱۳۷۸، ص 17).
پس از رنسانس، نسبی گرایی اومانیستی در حوزه معرفت شناسی اقتصاد نیز جاری شد. از این رو، تعقل فرضیهای و ابزاری با اتکا بر ذهنیت انسان به مثابه میزان و خاستگاه ارزشها، در مقابل تفکر ذاتگرایانه وتقعل ارزشی شکل گرفت.
در انتقاد از نظریه تعقل ابزاری در مقابل تعقل ارزشی، کارلمانهایم معتقد است که تعقل ارزشی بر روابط موجود بین وقایع در یک موقعیت معین، پرتو آگاهی میتابد، و به آدمی قدرت داوری میبخشد. این نوع تعقل، به انسان قدرت انتخاب میدهد، و او را وجودی مستقل وصاحب اختیار میسازد. همچنین، این نوع تعقل، اساس و پایهای برای زندگی توأم با مسئولیت انسان و منطبق بر اصول اخلاقی فراهم میآورد. به اعتقاد مانهایم، در عصر ما توسعه تکنیکی و اقتصادی در سایه تعقل ابزاری بوده، که با نزول اخلاقیات همراه است. این امر نشان دهنده غفلت از تعقل ارزشی، در برابر تعقل ابزاری است. (Monnheim,1940)
ج. فردریک انگلس (اقتصاد سوسیالیستی)
نومینالیسم لاک، باعث به وجود آمدن دو مکتب اقتصادی: کلاسیک و سوسیالیسم شد؛ که با وجود اختلاف بسیارشان، در اصول معرفت شناسانه مشترک میباشند. چنانکه انگلس، از بینانگذاران مکتب سوسیالیسم، فردی اومانیست بود. هر چند وی مخالف تصور سوبژکتیو از انسان بود، اما محوریت کار و عمل انسان را عامل یگانگی ذهن آدمی وهستی میدانست. از نظرگاه او انسان دایر مدار خلقت، قائم به خویش و خاستگاه علم بدون مددجویی از متعالی تلقی میشود.در این اندیشه، ربوبیت خدا در امر هدایت انسانها، انکار میشود.
انگلس در کتاب لودویک فوئرباخ و پایان فلسفه کلاسیک آلمان، مسئله مرکزی تئوری شناخت را به این صورت بیان میکند: مسئله بزرگ اساسی هر فلسفه بویژه فلسفه مدرن، مسئله رابطه بین اندیشه و هستی است. (Marx,1974,p.199.)
انگلس میگوید که رابطه بین اندیشه و هستی، جای بحث دارد. چه رابطهای بین اندیشههای ما درخصوص دنیای اطرافمان ، و خود این دنیا وجود دارد؟ آیا اندیشه ما، قادر به شناخت دنیای واقعی است؟ آیا ما در تصورات ومفاهیم دنیای واقعی، میتوانیم بازتابی حقیقی از واقعیت ارائه دهیم؟ این مسئله در زبان فلسفی، یگانگی اندیشه و هستی نامیده میشود. اکثر فیلسوفان طبق نظر انگلس، به آن پاسخ مثبت میدهند. برای مثال، نزد هگل این یگانگی، بخشی از مضمون فلسفه ایدهآلیستی وی است. اما هنوز شماری دیگر از فیلسوفان هستند، که امکان شناخت جهان یا حداقل شناخت کامل آن را نفی میکنند. از میان فیلسوفان مدرن، هیوم و کانت که نقش مهمی در گسترش فلسفه جدید داشتهاند، از این جملهاند. انگلس بر این عقیده است که هگل مطالب اساسی را در رد این شیوه تفکر – تا آنجا که در چارچوب یک دیدگاه ایدهآلیستی امکانپذیر است – بیان کرد. اما از نظر انگلس، نفی کوبنده این طرز تعقل نه بر عهده فلسفه، بلکه بر عهده عمل و تجربه است. Marx,1974.p.201.))
«رد کاملاً آشکار این هوی و هوس فلسفی، همانند تمام هوسهای دیگر فلسفی، عمل است؛ بویژه تجربه و صنعت. اگر ما میتوانیم درستی تصور خود را از یک پدیدار طبیعی، با ایجاد آن با دستهای خودمان، تولید آن به کمک شرایط لازمهاش، اثبات کنیم و به علاوه آن را در خدمت هدفهای خود قرار دهیم، دیگر « شیء در خود» غیر قابل شناخت کانت، وجود نخواهد داشت.»
این توهم انگلس، موجب لغزش خردگرایی دوران جدید به سوی نوعی خردگرایی ساده لوحانه – به قول پوپر – میشود که طبق آن، قدرت دراکه و معرفت انسان، هیچ حد، مرز و محدودیتی ندارد. نگاهی به تاریخ علم نشان میدهد که چگونه تصورات انسان از واقعیتها به طور کلی، و واقعیتهای علمی به طور اخص، تغییر میکند. در حقیقت، مطلق، یک افق دست نیافتنی است. دیدگاههای انگلس در خصوص مسائل معرفتی، بعدها به وسیله لنین پیگیری میشود. پس از انقلاب اکتبر، این دیدگاه به صورت ساده شده و عامه فهم بخصوص از سوی استالین، تبدیل به موضع رسمی مارکسیسم ارتدکس میشود. لنین همانند انگلس، هر نوع سوبژکتیویسم را نفی میکند. وی معیار عمل را در تئوری شناخت در ارتباط با مفهوم حقیقت مطلق، مطرح میسازد. (Marx,1974,p.202-203)
ملاحظه میشود که انسان مداری در تفکر انگلس، طاغیانه تر از دیدگاه اسمیت است؛ زیرا در تفکر اسمیت، انسان به عنوان میزان اشیاء و ذهن ارزشگذار، ادعای مطلق بودن ندارد و اذعان به نسبی بودن شناخت انسان دارد. در حالی که در تفکر انگلس، انسان با فعل خود به حوزه مطلق نیز راه مییابد، و حتی تمامی هستی به یگانگی با فعل برخاسته از اندیشه انسانی میرسد. در اینجا، بخلاف اندیشه ارزشی و ذاتگرا – که قبلاً گذشت–، موجود اصل و ملاک است و وجود، فرع میباشد. لذا، انسان قائم به نفس، حقیقتاً دایر مدار عالم هستی شده است.
دیدگاههای انگلس و نیز مفهوم وحدت کامل تئوری و عمل «گرامشی»، در چارچوب معرفت شناسی قدیم ماقبل انتقادی پیش از کانت قرار دارد. طبق نظر انگلس تصور میشد که علم محیط بر دایره جهل است، به طوری که هرچه علم بیشتر میشود دایره جهل کوچکتر و در نهایت به طور منطقی محو میگردد. اما رابطه علم وجهل در معرفت شناسی جدید، درست برعکس است. یعنی، جهل محیط بر دایره علم است. از این رو، هر چه دایره علم گسترده میشود، فصل تماس آن با جهل بیشتر میشود. امروزه، دیگر کاملاً روشن است که از طریق تجربه نمیتوان به اثبات صحت یک تئوری رسید، بلکه تجربه معیار ابطال تئوریهاست. اگر ذهن انسان چنان قدرتی داشت که میتوانست واقعیت را در تمام ابعاد و اجزای آن درک کند، دیگر نیاز به تئوری و علم نبود. هر روز، تئوریهای جدیدی ارائه میشود که الزاماً، مکمل تئوریهای قبلی نیست، و حتی، ممکن است آنها را نقض کند یا در کنار آنها قرار گیرد. (غنی نژاد اهری،۱۳۶۷، صص ۳۸ – ۳۹).
اندیویدوآلیسم
الف: آدام اسمیت
جان لاک به شیوه تعقل نومینالیستی خود، از اعتقاد اسکولاستیکی به وجود واقعی جوامع مذهبی یا سیاسی مستقل از اراده اعضایشان، انتقاد کرد. بر این مبنا، او نظریه اندیویدوآلیستی (فردگرایانه) قرار داد اجتماعی را پایه ریزی نمود .(Pribram,p.639.) سپس، آدام اسمیت متأثر از اندیشه نومینالیستی لاک، اقتصاد سیاسی کلاسیک را مطرح نمود. چنانکه لاک مالکیت خصوصی را از حق طبیعی نتیجه میگرفت و معتقد بود که انسان با کار خود، آنچ
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
