اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل اراده و جبر و اختیار در شعر ابوالقاسم شابی
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 51
فرمت فایل پاورپوینت
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل اراده و جبر و اختیار در شعر ابوالقاسم شابی؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل اراده و جبر و اختیار در شعر ابوالقاسم شابی با 120 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل اراده و جبر و اختیار در شعر ابوالقاسم شابی:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل اراده و جبر و اختیار در شعر ابوالقاسم شابی به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل اراده و جبر و اختیار در شعر ابوالقاسم شابی با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل اراده و جبر و اختیار در شعر ابوالقاسم شابی تضمینشده است.
ابوالقاسم شابی، شاعر جوان تونسی که آغازگر حرکتی نو در ادبیات معاصر عربی به شمار می رود، در سال ۱۹۰۹ میلادی، که مصادف با سالهای اشغال تونس به وسیله فرانسویان بود،چشم به جهان گشود. وی به دلیل احساس بسیار غنی و قدرت تعبیرالهام بخش خود، توانست مفاهیم والا وعمیق و مضامین ژرف و جاودانه انسانی را در شعر خویش، با بیان سحرآمیز شعری درآمیخته و بابهره گیری از ادب رمانتیک و اسلوب نگارش ادبیات مهجر، به آفرینش جدیدی در عرصه ادب و شعر دست یازد. خلق تحولات جدید در شعر او تنها منحصر به صورتهای شعری یا شکل قصیده نیست، بلکه به نوع تعبیر و تحول درمعانی هم مرتبط است . شعر او ما را به نمونه ای ایده آل از ادبیات آرمانی مطلق مورد علاقه انسان آشنا می کند و دردرک “حقایق احساسی و عاطفی” – که ماده و مایه ادبیات بوده و با دیگر حقایق که باعث برانگیختگی و تاثیرپذیری می شود، ربط دارد – افقی جدید برخواننده می گشاید و ملکه جدیدی را دروجود او تثبیت می کند.
شخصیت انسان، فرصتی برای رشد وبروز نمی یابد مگر آنکه بر دو پایه آزادی ومسؤولیت، بنا شود. ناگزیر هر آزادی وآزادگی، مسؤولیت و تعهد را می طلبد تابتواند معنای آزادی را در چهار چوبی فساد ناپذیر، تعیین نماید. شخصیتی، آزادو مسؤول است که بنیانگذار تاریخ باشد وهر دو رکن چنین شخصیتی برای به فعلیت در آمدن، نیازمند اراده و اختیارهستند.
مطالعه تاریخ طولانی زندگی انسان،هماره حاکی از سرکوب عوامل قوام دهنده شخصیت انسان است. تجاوزها، اشغالگریها، حکمرانیهای ستمگرانه،زندانها و قیدها، همه و همه، زاییده تفکرشوم خرد کردن شخصیت انسانی بوده وآثار هولناکی را از خود به جای نهاده است. این پدیده مختص به دوران خاصی از زندگی بشر نیست و در هر برهه ای باچهره ای جدید رخ می نماید.
ظهور استعمار با اشکال مختلف استعمار کهنه که با تجاوز مستقیم واشغال علنی و نظامی و نئوکلنیالیسم یااستعمار جدید که با تهاجم فرهنگی وسلطه غیر مستقیم همگام است ، از مظاهرسرکوب اراده و شخصیت است. آغاز قرن حاضر مصادف با حمله نظامی قدرتهای استعماری به کشورهای ضعیف شرق وآفریقا بود. در این میان کشورهای اسلامی از این توطئه در امان نبودند و سخت تر وکوبنده تر از همه جا، تحت سلطه و موردتجاوز علنی قرار گرفتند; از این رو، انسان قرن بیستم راهی برای احیای شخصیت حقیقی خویش نیافت زیرا تمامی عوامل دست به دست هم داده بودند تا با وی بستیزند و راه رشد و کمال او را سد کنند.در این حال کاملا طبیعی است که قدرتمندان زورمدار حاکم، دست اندرکارنابودی و قتل شخصیت انسانی ملتهای تحت سلطه خویش باشند تا بدین وسیله،کیان و هستی خود را به پای داشته وقدرت خود را حفظ کنند.
“باید اعتراف کرد که بسیارشگفت انگیز می نماید اگر برای این عمل زشت قدرتهای متجاوز، یاورانی از محیطو مردمان زیر سلطه بیابیم. اما حقیقت این است که تقلیدهای کورکورانه و عادتهای بیمارگونه، خرافات و افکار پوسیده ای که از دورانهای انحطاط روح تکامل، در این جوامع نفوذ و سرایت کرده، بزرگترین یاور و پشتیبان برای بسط و گسترش اندیشه شخصیت زدایی و شخصیت کشی بوده اند.” (۱)
اختیار و اراده به عنوان پایه اصلی آزادی و مسؤولیت ، همواره در تهاجم عوامل برونی و درونی ، در معرض تهدیدو خطر بوده اند; مخصوصا زمانی که این اراده جمعی بود، خطر با ابعاد بیشتری آن را مورد هجوم قرار می داد و از آنجا که دست خدا با جماعت است و قدرتی که در گروه و جمع وجود دارد، همیشه نافذترو قویتر است اگر ضعفی یا خللی در جمع وارد شود، به همان نسبت، مضرتر وصدمه زننده تر از وجود آن در فرد خواهدبود.
زمانی که اراده یک ملت به خطرمی افتد و در برابر پیکان تیز حملات سرکوبگر واقع می شود ، انتظار مرگ یک جمع را باید داشت زیرا به محض خمودگی اراده و یا سرکوب شدید آن ،تمامی انگیزه های حیات و زندگی از میان آنان رخت بر می بندد و از زندگی تنهاکالبد و جسمی بی روح باقی می ماند که بنا بر قول متنبی دیگر از هیچ خواری وتوهینی آزرده نمی شود و زخم هیچ نیشتری در او تاثیر نمی کند :
من یهن یسهل الهوان علیه ما لجرح بمیت ایلام (۲) شابی ، منادی اختیار و اراده اذا الشعب یوما اراد الحیاه فلا بد ان یستجیب القدر و لا بد للیل ان ینجلی و لا بد للقید ان ینکسر و من لم یعانقه شوق الحیاه تبخر فی جوها واندثر
“هرگاه، ملتی عزم زندگی کند،سرنوشت ناگزیر است خواسته او رااستجابت کند. و بر شب است که به صبح انجامد و بر زنجیرها و قیدهاست که درهم شکسته شوند. و هر آنکه شور و شوق زندگی، او را در بر نمی گیرد، در فضای زندگی فنا و محو می گردد.” (۳)
اشعار نغز و پر معنای بالا، به اعتراف همه ادبا و کسانی که لذت شناوری دربحر بیکران ادبیات را تجربه کرده اند، ازبزرگترین مضامین و افکاری است که ابوالقاسم شابی آن را به تصویر کشیده است. این قصیده، نه تنها از مهمترین سروده های بزرگترین شاعر تونس در دوره معاصراست، بلکه از بهترین معانی شعرکلاسیک و معاصر عربی است.
“قصیده فوق، چه از جهت استحکام هنری، پختگی و بنیان قوی و چه از جنبه موضوع، معانی، الفاظ، موسیقی، الهام بخشی شعری، خیال، قدرت تعبیر وروانی، در اوج قرار دارد.” (۴)
این قصیده، تحت عنوان اراده زندگی،لبریز از نیرو و قدرت است و از اشعارسیاسی – اجتماعی شاعر به شمار می رود.
شابی با سرودن این قصیده، قصدبرانگیختن ملت و ایجاد رستاخیز در میان آنان را دارد. تو گویی با سرودن آن می خواهد روح جدیدی را در کالبد خسته ملتی بدمد و با نفس مسیحایی خویش،آرزوهای مرده را دوباره زنده کند.
شابی در این قصیده انسان را تجسم آفرینشگری و ابداع می داند، که هرگاه زندگی او، از مبارزه و اثرگذاری در هستی و تاریخ خالی شود، زندگی و مرگ یک ملت یکسان خواهد بود. شکی نیست که منظور از مرگ در اینجا مرگ معنوی است که آثاری تلختر و سخت تر از مرگ جسمانی دارد زیرا در مرگ معنوی ،وظیفه و مسؤولیت آفرینش و ابتکار ، وبه تعبیری اراده زندگی ، از انسان سلب می شود و تنها وظیفه غریزی و مشترک میان او و دیگر آفریده های خداوند برای وی باقی می ماند.
اراده ای که از آن به آزادی تعبیر می کند،همان چیزی است که وجود انسان راتوجیه می کند ، تمایل به خلود وجاودانگی را در او زنده می سازد و به وی تحمل و شکیبایی می بخشد. موضع گیری شابی ، مرتبط با اراده انسانی و عمل معنویی است که به وسیله آن ، انسان پیوسته احیا می شود. اگر انسان در بندجسم و قوای مادی خویش است ، باید به اراده و آزادی روحی در آویزد که حد ومرزی نمی شناسد; آزادی و اراده ای که ازدرون انسان می جوشد و از ذات حقیقی اوبرون می تراود و از انسان و قوای دربندگردیده مادی او دفاع می کند. انسان خودقادر است که با اختیار و خواست خویش،از ذلت و زنجیر سرباز زند و به روح کرامت چنگ زده، پناه جوید و با توسل به آزادی معنوی، از عبودیتهای مادی برهدزیرا ماده، جزئی ناچیز و پست از وجودانسان است. جانی که در این قصیده دمیده می شود و از ضعف، قدرت را بیرون می کشد و انسانهای ضعیف را به جبارانی سرکش و نیرومند تبدیل می کند، همان روح نفی کننده و سرکش در برابر قضا وقدر است ; همان روحی که مسؤول سرنوشت خویش است حتی اگر ماده وجسم، مانع او گردند. (۵)
جالب آن است که بدانیم عصر شابی،عصر حاکمیت افکار منحرف و اشتباهی بود که رنگی از تقدس داشت. بسیاری ازعلمای دینی که مسؤولیت سنگین هدایت اجتماع را داشتند تن به سکوت و خفقانی مرگ آور سپرده، در سکر عوالم انزوای خویش غوطه ور بودند و برخی هم پا را ازاین فراتر نهاده ، در دامن استعمار سقوطکرده بودند و با آن هم کاسه گشته، منادی صبر سیاه، سازش و تسلیم به قضا بودندتا جایی که شابی قصیده ای بسیار تلخ،نیشدار، سرزنش کننده و در عین حال دلسوزانه را با قلبی بی شائبه که حاوی پیامهای بزرگی است با این مطلع می سراید:
لقد نام اهل العلم نوما مغنطسا فلم یسمعوا ما رددته العوالم سکتم حماه الدین! سکته واجم ونمتم بمل ءالجفن والسیل داهم سکتم و قد شمتم ظلاما ، غضونه علائم کفر ، ثائر ، و معالم
“اهل علم در خوابی عمیق غوطه ورهستند و آنچه را که جهان پیرامونشان،برای آنها بازگو می کند، نمی شنوند.
ای حامیان دین، شما سکوت پیشه کرده اید، سکوتی زشت و ناخوشایند!
خفته اید و چشمانتان را مستی و سکرخواب پر کرده است ، در حالی که سیل توفنده سیاهی در راه است.
شما سکوت کرده اید و چشم به تاریکی و ظلمتی دوخته اید که درلایه های آن، نشانه های کفر آشوبزده وگستاخ نهفته است.” (۶)
در پایان همین قصیده است که شاعربا دل آزردگی می گوید: “خداوند آن قومی را لعنت کند که به تیرهای ستمگران وظالمانی که به سویش نشانه رفته اند،اهمیتی نمی دهد.”
فکر بلند و اندیشه وسیع و جهانی شابی را در بیت آخر قصیده “حماه الدین”به روشنی می توان درک کرد. آیا این همان افسوس دردمندانه از تهاجم فرهنگی وغیر فرهنگی اجانب و قدرتهای سیری ناپذیر نیست؟ اگر بپذیریم که شابی این پیامهای ارزشمند را در سن بیست و سه سالگی به جامعه انسانی تقدیم کرده است، باید وی را از نوابغ بشر به شمارآوریم و این قصیده را با صدای بلند، برای علمای کشورهایی که به نحوی ملت خویش را استحمار می کنند، بر خوانیم که پیام شعر، پیامی جهانی است.
در تجربه شعری شابی، علاوه برعلمای دینی، ملت نیز مسؤول خسارتهاوصدماتی هستند که بر آنها وارد می شود.”شعب یا ملت” تعبیری از آگاهیهای جدید و بیانی از تاثیر پذیریهای شدیدشاعر در برابر خضوع ملت و تسلیم او دربرابر طغیانها و ستمگریهای سرکشان ومتجاوزان است; به شرط آنکه از عزم واراده، سلاحی قوی و بران بسازد و به آن مسلح گردد. ملت، تعبیری از حس ایمان قلبی شاعر به قوای درونی و نیروی اراده است. برای همین به جز یک مورد، خشم خویش را به حاکم محلی و یا استعمارگربیگانه، اختصاص نمی دهد. آن یک موردهم زمانی است که شاعر، ظالم مستبد رامخاطب ساخته و پیام تهدیدآمیز وطوفانزای خود را چون شراره هایی مهلک بر سر وی می ریزد. (۷) وی در این مورد نیزگوشه چشمی به اراده ملی و قدرتهای نهفته در زیر خاکستر دارد. شابی تمام خشم و خروش خود را بر ملت خودمنحصر می کند; ملتی که تن به ستم حاکمیتی عاصی و اشغالگر داده،زمینه ساز سیاستهای ظالمانه گردیده است. از نظر او ملت با ضعف، تسلیم و ازدست دادن اراده و رامت خویش،مسؤول فرار از مواجهه با دشمنان وزمینه ساز سلطه آنان است. او به نیروی نهفته در ملت، واقف است. اگر ملتی این نیروی بالقوه را به فعلیت در آورد شایسته اکرام و ارجمندی است، اما “ملتی که تحت ستم و ذلت بسر می برد، از دیدشابی شایسته مهرورزی و عطوفت نیست. بر نویسندگان و شعرا است که به جای توجه به حکام و رهبران و نصیحت آنان، بر ملتهای تسلیم شده و بی اراده وستم پذیری که زندگی بدون حقوق انسانی را پذیرفته اند، بشورند. (۸)
نمونه هایی که گذشت، همه حاکی ازایمان شاعر به اراده ملتها و انسان است.وی در بیشتر قصاید خود، قصدبرانگیختن اراده مفقود و مدفون در زیرخاکستر موانع را دارد و خطر استمرارسکوت و افزایش نمونه های منفی راپیوسته بازگو می کند و گاه با زبانی گزنده وزمانی با استدلالی منطقی یا سخریه ای تلخ ، قصد احیای اراده های مرده را دارد. به نظر می رسد که نقطه آغازین حرکت شابی آغاز صحیحی برای بیدار سازی است ;آنجا که دردمندانه فریاد می کشد و به مصراعی از متنبی ، شعر خویش را پایان می بخشد و با استشهاد به آن مصراع براین موضوع تاکید می کند که در برخی موارد، مرگ برای انسان بسیار بهتر اززندگی و حیاتی است که زیر گامهای ذلت و خواری پایمال می گردد :
این یا شعب قلبک الخافق الحساس این الطموح و الاحلام این عزم الحیاه ؟ (۹) لا شی ء الا الموت، والصمت، والاسی، والظلام ای عیش هذا و ای حیاه؟ رب عیش اخف منه الحمام
“ای ملت قلب حساس و تپنده توکجاست و بلندپروازیها و رؤیاهایت چه شده است ؟
عزم زندگی در تو کجا رفته است ؟هیچ نیست جز مرگ و سکوت و رنج وتاریکی .
این کدامین زندگی و چه حیاتی است؟ چه بسا حیاتی که مرگ از آن خوشتر است.” (۱۰) در مقطع دوم این قصیده، رنگ و بوی کلام شاعر، تلخی و گزندگی بیشتری به خود می گیرد:
انت لا میت فیبلی، و لا حی … لیمشی، بل کائن لیس یفهم
“تو نه مرده ای هستی که بپوسد و ازمیان رود و نه زنده ای که گامی به جلوبردارد، بلکه موجودی بدون شعور وآگاهی هستی.” (۱۱) در ادامه این قصیده همین معنا را دنبال می کند و می گوید :
فالزم القبر… فهو بیت شبیه بک فی صمت قلبه و خرابه
” پس در گور بمان و آن را رها مکن!زیرا گور خانه ای است چون تو، که درخاموشی و ویرانی اش، به تو شباهت دارد.” (۱۲)
شابی در قصیده “النبی المجهول”یکپارچه آتش، خشم و عصیان است که آرزو می کند تا هیزم شکنی بود و تیشه برریشه های ملت می زد یا چون سیلی خروشان تمام قبرها و گورها را یک به یک ویران می ساخت و یا تندبادی می گشت که تمام عوامل خفقان آوری راکه موجب عقب ماندگی و ارتجاع می شود، در هم می پیچید. (۱۳)
واقعیت تلخ پیرامون او، مردمانی بی اراده و بی هویت هستند که بدون عقل و قلب زنده اند، روح برادری را در میان خود کشته و چون خانه به دوشان کولی می زیند و هم و فکرشان در خوراک خلاصه می شود. (۱۴)
شابی، ایمان عمیق و صادقانه ای به عظمت اراده و اختیار دارد; اراده ای که سرنوشت جبار و بی انعطاف در برابرش ناگزیر به تسلیم می شود، اراده و عزمی که نداشتن آن انسان را از قله عظمت شخصیت تا پستی یک گور پایین می کشد.
ضعف العزیمه لحد فی سکینته تقضی الحیاه ، بناه الیاس و الوجل
“سستی اراده، چون گوری است که درآرامش و سکون آن، زندگی به پایان می رسد. بنای آن سستی، ترس و ناامیدی است.” (۱۵)
و اراده ای که کوههای سر به فلک کشیده و قله های دست نیافتنی را در برابرقدرت و قوت خویش به زانو در می آوردو تسخیر می نماید :
و فی العزیمه قوات مسخره یخردون مداها الشامخ الجبل
” و در اراده و عزم، نیروهایی تسخیرشده اند که در برابر عظمت آن ، کوههای بلند و رفیع به فروتنی و تسلیم درمی آیند.” (۱۶)
جایگاه رفیعی که عزم و اراده دراندیشه شابی اشغال کرده است، موجب می شود تا وی تحقق عدالت را در جامعه ممکن نداند مگر آنکه موازنه ای میان قدرتهای موجود در جامعه انسانی ایجادشود; در صورت نا متعادل بودن جبهه های انسانی، و وجود طرفی قوی وطرفی ضعیف، اراده و تصمیم انسان وجامعه انسانی سرکوب می گردد; ضعفی که در پی اعتیاد به تحمل حقارت و ذلت حاصل می شود و انسان را از قله رفیع شخصیت پر فروشکوهش به خاک ذلت وزبونی فرو می کشد، و در نتیجه، تحقیق عدالت را ناممکن می سازد. (۱۷)
با تمام آنچه که از تکریم و بزرگداشت شابی نسبت به ارزش اراده بیان شد،می توان درک کرد که او وجود نیرویی ژرف و بی پایان و معنوی را که به صورت یک انرژی نهفته در وجود ملتها وانسانهاست، باور دارد و معتقد است که براساس قدرت روحی و تمرکز اراده،مستضعفان زمین روزی برخاسته، حقوق از دست رفته خویش را باز خواهند ستاند.در آن روز قدرتهای ستم پیشه ای که تزلزل ناپذیر و بی انعطاف به نظر می رسندناگزیرند در برابر این آتشفشان مهیب که پس از سالها خاموشی و سکون، به فعالیت درآمده است، سر تسلیم فرودآورند. (۱۸)
اما در بررسی بخشهای دیگر دیوان او،به قصایدی می رسیم که در مرحله اول این فکر را به ذهن می آورد که شابی، معتقد به فلسفه قدرت در زندگی است و انسان راکاملا مسخر سرنوشت، قضا و قدر حتمی و تغییر ناپذیر می داند و خداوند را عامل وضع چنین سرنوشتی می داند. (۱۹)
به طور مثال چگونه می توان شعر زیررا خواند و معتقد نشد که شابی فردی معتقد به جبر سرنوشت نیست :
کن کما شاءت السماء کئیبا ای شی ء یسر نفس الاریب ؟ (۲۰)
“همانگونه که آسمان (سرنوشت آسمانی) می خواهد ، غمگین و اندوهناک باش! چه چیزی می تواند انسان آگاه و بابصیرت را شاد سازد؟”در همین قصیده بار دیگر همین مفهوم را با وضوح بیشتری بیان کرده است:
انما الناس فی الحیاه طیور قد رماها القضا بواد رهیب
” مردم در این زندگی بسان پرندگانی هستند که سرنوشت، آنها را به سرزمین وحشتناکی در انداخته است.” چنین اشعاری را در همه جای دیوان شابی، می توان یافت; آنجا که می گوید:
قد کبل القدر الضاری فرائسه فما استطاعوا له دفعا، و لا حزروا
” سرنوشت درنده و وحشی، شکارهای خود را در بند اسارت در آورده است،به گونه ای که نه قادر هستند آن بندها وزنجیرها را از خویش بگسلند و سرنوشت محتوم را برانند و نه قدرت و نیرویی دارند که از آن بگریزند.”
یا آنجا که از زندگی و مشکلات فراوان آن شکوه دارد خود را مخلوقی غریب وبینوا در هستی می یابد و از خویشتن می پرسد که چرا زندگی او را عذاب می دهد و قلب زیبا و لطیف او را در هم می کوبد؟ آیا او را گناهی است که تاوان آن چنین شاید؟ زمانی که از خود می پرسد:”چرا هستی وجود دارد در حالی که زندگی یک رنج و اندوه ذوب کننده و فنا کننده است ؟” پاسخ این است:
نوامیس السماء قضت و مالک من هروب (۲۱)
“سنت های آسمانی چنین تقدیرکرده اند و تو را گریزی نیست.”
یا آنجا که می سراید:
و القضاء الاصم یعتسف الناس …
” و سرنوشت ناشنوا ، بر مردمان ستم روا می دارد.” (۲۲) شاعر علاوه بر اینکه به نظر می آید دراین قسمت به جبر تقدیر و سرنوشت باوردارد، خداوند را مسؤول تبعید انسان و ازجمله خودش به غربت زمین و قراردادن قلبی حساس برای او و خلق احساس وعاطفه و آگاهی برای درک رنجها و آلام می داند و معتقد است هموست که تلخی و شرنگ آه را در کام انسان می ریزد. (۲۳)
در اینجا دوگونه نتیجه گیری می توان کرد: اول، آنکه بپذیریم شاعر دارای تزلزل فکری و آشفتگی اندیشه بوده و خط سیرفکری خاصی نداشته و به تناسب تاثیرپذیریهای موقت خود از جریانات پیرامون خویش، هر زمان به سویی کشیده شده است. دوم آنکه با تفسیر مضامین شعری او به وسیله یکدیگر می توان اندیشه یکدست و سیر فکر روشنی برای او قائل شد که این تناقض نمایی را حل کند.
نتیجه گیری اول، در حق شاعری چون او، بسیار غیر منصفانه و دور از شان والای اوست. اما نتیجه دوم، راهی عملی،عادلانه و قابل حصول است زیرا مطالعه دقیق دیوان او و بررسی و تحلیل اشعاروی، مشکل این متناقض نمایی را، کاملاحل می کند.
برای اینکه تناقض عقیده شابی درمجبور ساختن سرنوشت به سر فروآوردن در برابر خواست و اراده انسان و اندیشه تسلیم محض بودن در برابر سرنوشت وحکم بی چون و چرای قضا و قدر رابتوانیم حل کنیم باید در چند موضوع تامل کنیم. این مسائل عبارتند از:
۱- بیشترین بی تابی و طغیانهای روحی شاعر، زمانی است که وی انسان رادر مواجهه با مرگ می بیند. این آشفتگی وغم، مختص شابی نیست. غم از فنا وسرمدی نبودن انسان و اینکه همه زیباییها، قدرتها، عشقها و نعمتها زوال خواهند یافت و هر بهاری در قدم خزان پایان خواهد یافت، درد همیشگی و سوزدائم انسان بوده و هست. شاعران این موضوع را همیشه با حساسیت وشکنندگی بیشتری در لوح دل، ترسیم وبرای ما به تصویر کشیده اند. حافظمی گوید:
مرا درمنزل جانان چه جای عیش چون هردم جرس فریاد می دارد که بربندید محملها (۲۴)
و یا
حشمت مبین و سلطنت گل که بسپرد فراش باد هر ورقش را به زیر پی (۲۵)
خیام می سراید:
جامیست که عقل آفرین می زندش صدبوسه زمهر بر جبین می زندش این کوزه گر دهر ندانم زچه رو می سازد و باز بر زمین می زندش
ابو فراس ، شاعر خوش سخن عرب می گوید:
الا انما الدنیا نضاره ایکه اذا اخضر منها جانب جف جانب (۲۶)
شابی نیز در مواجهه با مرگ، خروش معترضانه نوع انسان را داشت، بخصوص که او با تمام وجود، سایه هولناک و مهیب مرگ را همواره بر خویشتن حس می کرد ودر طول ابتلا به بیماری قلب، بارها دربرابر مرگ، خیره، چشم در چشمان سرخ او دوخت و در جهنم سوزانی که دردهای جانکاه برایش ساخته بودند، بارها لهیب سوزان آن را با جان لمس کرد.
این فرسایش مدام و درگیری فکری وپنجه در پنجه مرگ داشتن، از عناصر مهم تراژدی زندگی خصوصی شاعر به شمارمی رود. احساس فنا و اینکه در عنفوان جوانی و شادابی همه چیز در حال فروریختن است و زیباییها، رهسپر مسیرنیستی هستند و عشقها به سوی نابودی می روند و سرانجام احساس اینکه اینهمه قدرت، نشاط، نیرو و جمال بازیچه دست مرگ است، بر تارهای وجود شاعر ضربه نواخته، او را به سوز و نوادر می آورد.
و حقیقت این است که انسان را دربرابر مرگ، اختیاری نبخشیده اند، گرچه اودر میانه مرگ و تولد، صاحب اختیار واراده است، اما در میلاد و مرگ خویش هیچ نقشی ندارد. بیتابی انسان که از زبان شاعر شنیده می شود، حاصل ترس ازمرگ نیست بلکه حاصل ترس از عدم خلود می باشد، انسان به طور فطری کمال را می طلبد و جاودانگی و سرمدیت ازخواستهای اوست; روح نشات گرفته انسان از خداوند، جزئی از بقای مطلق اوست که این جزء در خلود، تابع کل است. بنابراین گرچه مساله مرگ حداقل برای شاعران مسلمان حل شده است،اما بهر حال برای فنای انسان درمقطعی از زمان که دنیا باشد، تاسف دارند.
شابی در این باره می گوید:
وقلت: هو الکون مهد الجمال ولکن لکل جمال خریف (۲۷)
“گفتم که این هستی و جهان وجود،بستر و گاهواره زیبایی است ولی هرزیبایی و جمال، پاییزی دارد.”
شاعر حقیقت فنا را در چهار چوب تعالیم اسلام پذیرفته و اگرچه به جهان دیگر ایمان دارد و به رستاخیز انسان معتقد است اما بهر حال فنای این همه زیبایی را دردناک می داند و می گوید:
تمشی الی العدم المحتوم باکیه طوائف الخلق و الاشکال و الصور (۲۸)
“گروههای مردم و شکلها و صورتهای گریان و اندوهناک، به سوی نابودی حتمی پیش می روند.”شابی انسانی مؤمن است و می داند که دنیا بر نظامی درست می چرخد و مرگ،پایان همه چیز نیست و مرگها و سختیهاخود عاملی برای درک سعادت وخوشبختی هستند . برای همین، این حقیقت را در شعرش به وضوح بیان می کند تا مبادا بر این وهم باشیم که وی رستاخیز را نپذیرفته یا از نظام دنیا بی خبراست :
تامل … فان نظام الحیاه نظام دقیق ، بدیع ، فرید ولو لا شقاء الحیاه الالیم لما ادرک الناس معنی السعود
“تامل کن … زیرا نظام زندگی ، نظامی دقیق ، ابتکاری و نادر است و اگر تیره روزی و شوربختی این زندگی دردناک نبود ، مردم معنای سعادت را درک نمی کردند.” (۲۹)
ول
