اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 45
فرمت فایل پاورپوینت
با فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) یک ارائهی بینقص بسازید!
پاورپوینتی زیبا و کاربردی:
فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) شامل 120 اسلاید کاملاً حرفهای و چشمنواز است که برای ارائهی مستقیم یا چاپ آماده شدهاند.
آنچه فایل فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) را متمایز میکند:
- طراحی مدرن و هدفمند: فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) با ترکیب رنگها و چیدمان هوشمندانه، به انتقال بهتر مفاهیم کمک میکند.
- کاربری راحت و سریع:فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) بدون نیاز به ویرایشهای پیچیده، فقط فایل را باز کنید و ارائه دهید.
- کیفیت بالا برای نمایش: همهی اسلایدها با رزولوشن مناسب و ساختاری منظم آماده ارائه هستند.
ساختهشده با دقت و استانداردهای بالا:
فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) با رعایت جزئیات طراحی شده تا در هر محیطی بدون مشکل نمایش داده شود. هیچگونه بهمریختگی یا ایرادی در اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) وجود ندارد.
تذکر:
در صورت مشاهدهی تفاوت در کیفیت، احتمال استفاده از نسخههای غیراصلی وجود دارد. نسخه معتبر فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) با دقت توسط تیم طراحی آماده شده است.
همین حالا دانلود کن و با فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) مخاطبهات رو تحت تاثیر قرار بده!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل فلسفه تحلیلی چیست؟ (۱) :
چکیده
مقاله حاضر ضمن ارایه توضیح درباره برخی رهیافتهای نادرست که در تحدید حدود فلسفه تحلیلی طی شده، این پرسش را مطرح کرده که آیا ارتباط میان اجزای این نظام فلسفی از نوع شباهت خانوادگی است یا آنکه رشته ای واقعی و اصیل است که موجب وحدت این اجزاء می شود؟ در تلاش برای دستیابی به پاسخ مناسب، شقوق مختلفی که به اعتبار پیش فرضها، آموزه ها، روشها، و مسایل، مطرح می شوند، مورد بحث قرار گرفته و رای مختار به دنبال نقادی پاره ای از پیشنهادها بازگو شده است.
از حدود دو دهه پیش، زمانی که «ریچارد رورتی » فیلسوف تحلیلی آمریکایی به صف مخالفان فلسفه تحلیلی پیوست و اعلام داشت عمر فلسفه تحلیلی به پایان آمده، تا این زمان، حملات زیادی به فلسفه تحلیلی صورت گرفته است. (۳) بعضا در میان منتقدان و مخالفان نامهایی به چشم می خورند که احیانا خود در زمره فیلسوفان تحلیلی به شمار می آمده اند. به عنوان نمونه، «هائو ونگ » فیلسوف تحلیلی چینی الاصل مقیم آمریکا و همکار «گودل » برای کتاب خود عنوان «ماورای فلسفه تحلیلی » را برگزیده (۴) ،و «نیکلاس رشر» فیلسوف تحلیلی سرشناس هموطن رورتی نیز، عنوان فصل دوم کتاب خود «فلسفه آمریکایی در حال حاضر» و دیگر مطالعات فلسفی را که به سال ۱۹۹۴ به چاپ رسیده «ظهور و سقوط فلسفه تحلیلی » انتخاب کرده است (۵) .
همراه شدن این انتقادات با سنت شکنی برخی از دپارتمانهای فلسفه در پاره ای از دانشگاههای انگلستان و اقبال آنها برای نخستین بار به فلسفه های اروپایی که به صورت تاسیس گروههای مطالعه و تدریس فلسفه اروپایی در این دپارتمانها پدیدار شده، از نوعی تحول در حوزه فعالیتهای فلسفی در جهان «انگلو- ساکسون » حکایت می کند.
تحولی که در فلسفه تحلیلی در جریان است، صرف نظر از دستاوردهای مثبتی که به ارمغان آورده، با برخی بدفهمی ها و برداشتهای نادرست در خصوص ماهیت این نوع کاوش فلسفی نیز همراه بوده است. این نوع برداشت بعضا حتی در میان برخی از فلاسفه تحلیلی، و احیانا برخی از نامدارترین آنها، نیز به چشم می خورد.
شاید یکی از نخستین بدفهمی هایی که در مورد فلسفه تحلیلی به وجود آمده ناشی از کاربرد واژه انگلیسی [analytic ] برای نامیدن این فلسفه و نیز اصطلاح «فلسفه اروپایی philosophy continental » (۶) برای مشخص کردن فلسفه ای است که به عنوان رقیب و جانشین فلسفه تحلیلی محسوب می شود. (۷) واقعیت این است که شماری از بنیانگذاران اولیه فلسفه تحلیلی، آلمانی زبان بوده اند، و این نوع فلسفه همواره در آلمان از پایگاه نیرومندی برخوردار بوده است. (۸) از سوی دیگر فلسفه، به اصطلاح اروپایی نیز از دیرباز در انگلستان و آمریکا تدریس می شده است (۹) . به این ترتیب نه فلسفه تحلیلی منحصر به جهان «انگلو- ساکسون » است و نه فلسفه اروپایی محدود به قاره اروپا.
نگاهی به نوشته های منتقدان فلسفه تحلیلی نشان می دهد که از نظر اغلب این نویسندگان، فلسفه تحلیلی در واقع عبارتست از فلسفه تحلیل زبان، یا نوعی فلسفه که منحصرا با زبان و کاوشهای فلسفی از نوعی تحلیلی درباره آن سروکار دارد. بسیاری از این منتقدان چنین می پندارند که ویژگی متمایز کننده فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی در اتکای آن به این اصل متدولوژیک نهفته است که «مسایل فلسفی می باید به مسایلی درباره نحوه نمایش اندیشه در قالب زبان تقلیل داده شود و بررسی آنها در این قالب صورت پذیرد.» به زعم این گروه، به همین اعتبار است که ماهیت معنای عبارات و جملات و مفاهیم برای بسیاری از فلاسفه وابسته به این سنت اهمیت محوری پیدا کرده، تا آنجا که از نظر این فلاسفه، بحث از معنا (۱۰) ،و یا رهیافت معناشناسانه (۱۱) ،کلید راز گشایی از مسایل فلسفی است، زیرا همه مسایل اساسی فلسفه، به نحوی از انحاء، مسایل مربوط به معنا، و معناشناسی، به شمار می آیند.
«رورتی » که خود در دهه ۱۹۶۰ اصطلاح مشهور چرخش زبانی (۱۲) ،را بر سر زبانها انداخت از جمله کسانی است که به معادله فلسفه تحلیلی فلسفه تحلیل زبان، پایبند است (۱۳) . اما او یقینا در این اعتقاد تنها نیست. فیلسوف تحلیلی سرشناسی نظیر «مایکل دامت » در تالیف اخیر خود با عنوان منشا فلسفه تحلیلی (۱۴) صریحا بر این نکته تاکید ورزیده است «آنچه که سبب تمییز فلسفه تحلیلی… از دیگر مکاتب فلسفی می شود این باور است… که می توان از طریق تفسیر فلسفی زبان به تفسیر فلسفی اندیشه نایل شد. (۱۵) »وی از این آموزه به عنوان «اصل موضوع اصلی فلسفه تحلیلی (۱۶) »یاد می کند. البته «دامت » این نظر را از دیر باز مورد تاکید قرار داده است. وی در اولین اثر اصلی خود حقیقت و معماهای دیگر (۱۷) که موقعیت وی را به عنوان یک فیلسوف تحلیلی برجسته بیش از پیش مستحکم ساخت، تصریح کرده بود:
«تنها با «فرگه » بود که بالاخره موضوع صحیح فلسفه تثبیت شد: یعنی، نخست، اینکه هدف فلسفه عبارتست از: تحلیل ساختار اندیشه، دوم، اینکه می باید به نحو قاطع میان مطالعه اندیشه و مطالعه فراگرد روانی اندیشیدن فرق گذارد، و بالاخره اینکه، تنها روش صحیح برای تحلیل اندیشه متکی به تحلیل زبان است… قبول این سه آموزه وجه مشترک کل مکتب تحلیلی است. (۱۸) »
پیش از «دامت » یک فیلسوف تحلیلی نامدار دیگر یعنی «ویلفرد ون ارومان کواین » نیز حل مسایل فلسفی را در گرو نوعی «عروج معنا شناسانه (۱۹) »به شمار آورده بود و تاکید کرده بود که برای دستیابی پاسخهای خرسند کننده در کاوشهای فلسفی می باید، به جای پرداختن به اشیا و امور در عالم واقع، به بررسی مفاهیم آنها در ساختهای زبانی بپردازیم (۲۰) .
بدون شک می توان از نمونه ها و موارد توجه به زبان و مسایل ناشی از آن در نوشته های بسیاری دیگر از فلاسفه سرشناس حوزه تحلیلی رد پایی پیدا کرد. «مورزاید» که از بنیانگذاران فلسفه تحلیلی به شمار می آید در برابر دعاوی فیلسوفان نو-هگلی انگلستان از یک سلاح بسیار کار آمد استفاده می کرد و هربار که با مدعایی ازسوی آنان مواجه می شد سؤال می کرد «مقصودتان از این عبارت (مدعا) چیست » و آنقدر این پرسش را تکرار می کرد تا برای گوینده روشن سازد که مساله مورد ادعای وی، ناشی از ابهام در ساختار جملات و یا استفاده نادرست از زبان است (۲۱) . « فرگه »، «راسل » و «ویتگنشتاین » هر یک به سهم خود بر اهمیت زبان و لزوم توجه به آن در کاوشهای فلسفی تاکید ورزیده بودند: «ویتگنشتاین » به عنوان مثال در رساله منطقی- فلسفی متذکر شده بود: «مرزهای عالم ما را مرزهای زبانمان تعیین می کند.» (۲۲)
اعضای حلقه «وین » نیز با معرفی اصل تحقیق پذیری، عقلانیت را با ملاک معنی داری مورد سنجش قرار می دادند و در تلاش ساختن زبان منقح و کارسازی برای علم تجربی بودند. «کارنپ » به پیروی از «ویتگنشتاین » اعتقاد داشت فلسفه ورزی عبارت است از روشن ساختن معنای مفاهیم از طریق تحلیل منطقی زبان. هر چند که او بر خلاف فیلسوف اتریشی، این هدف را نه در زبان طبیعی، بلکه از رهگذر برساختن زبانهای صوری دنبال می کرد (۲۳) . « شلیک » از «ویتگنشتاین » آموخت که فلسفه نوعی فعالیت است که هدف آن روشن ساختن معنای جملات است. او در مقدمه مشهورش در نخستین شماره نشریه شناخت (۲۴) با عنوان «نقطه تحول اساسی در فلسفه » نوشت:
«فلسفه جملات را روشن و واضح می سازد، و علم آنها را مورد تایید تجربی قرار می دهد. ما در علم با صدق و حقیقت جملات سروکار داریم، اما در اولی با این نکته که آنها واقعا به چه معنا هستند.» (۲۵)
جنبش فلسفی بعد از دومین جنگ جهانی در انگلستان با شرکت چهره های سرشناسی نظیر «ویتگنشتاین »، و «ویزدام » (در کمبریج)، رایل، آوستین، استراسون، هیر و شماری دیگر (در اکسفورد) به دلیل عطف انحصاری توجه خود به تحلیل زبان روزمره، به «فلسفه زبان متعارف » شهرت پیدا کرد (۲۶) . بالاخره هم اکنون نیز بسیاری از فلاسفه تحلیلی بخش اعظم فعالیتهای آکادمیک خود را به مطالعه فلسفی در جنبه های مختلف کاربرد زبان و ساختهای آن و ارتباط زبان و اندیشه صرف می کنند.
این شواهد را نمی توان انکار کرد. اما از این شواهد نمی توان و نباید نتیجه گرفت که فلسفه تحلیلی تنها در توجه به زبان خلاصه می شود. در این تردیدی نیست که توجه فلاسفه تحلیلی به پدیدار زبان، به روشنگریهای عدیده ای در حوزه های گوناگون معرفت منجر شده است، اما فلسفه تحلیلی عرض عریضتری از کاوشهای زبانی (۲۷) دارد. معادل دانستن فلسفه تحلیلی با کاوشهای زبانی تعریفی نادرست است که نه جامع افراد است و نه مانع اغیار. از یک سو می توان فیلسوفان تحلیلی متعددی را نام برد که به کاوشهای زبانی اعتنایی نداشته اند: کارل پاپر، ایزایا برلین، رابرت نوزیک، برنارد ویلیامز، جان راولز و بسیاری دیگر (۲۸) در نظریه پردازی های خود در حوزه فلسفه علم یا فلسفه سیاسی یا فلسفه اخلاق یا فلسفه حقوق از رهیافتهای زبانی بهره نگرفته اند (۲۹) . حتی خود راسل در مقدمه ای که بر کتاب «ارنست گلنر واژه ها و چیزها» (۳۰) نوشت – کتابی که در نقد رهیافت فلاسفه زبان متعارف به رشته تحریر در آمده بود- تاکید کرد که فلسفه را نباید با کاوشهای زبانی یکی دانست. از سوی دیگر، توجه به زبان و کاوشهای زبانی و پرداختن به معنی و مفاد واژه ها و عبارات، از دل مشغولی های اصلی فلسفه های اروپایی نیز به شمار می آید. «هیدگر» به عنوان مثال می کوشید با حجاب زدایی از معانی کلمات در زبان یونانی به شناخت دقیقتر وجود نایل آید (۳۱) .
این نکته که فلسفه تحلیلی نه محدود به یک جغرافیای خاص است و نه در چارچوب یک رهیافت مشخص، یعنی کاوشهای زبانی، جای می گیرد کار پاسخگویی به این پرسش را که وجه فارق و ممیز این نظام فلسفی از دیگر مکاتب فلسفی چیست، دشوارتر می سازد. البته عوامل دیگری نیز به این دشواری و پیچیدگی دامن می زنند. به عنوان مثال اینکه برخی از فلاسفه تحلیلی، فعالیت های برخی از همکاران نامبردار خود را، نوعی مهندسی، و نه تفلسف، قلمداد کرده اند (۳۲) ، و اینکه شماری از فلاسفه سرشناس تحلیلی، کاوشهای فکری خود را صرفا گونه ای شیوه درمان، و نه روشی برای شناخت، نامیده اند، بر ابهام مساله می افزاید (۳۳) .
افزون بر اینها یک مشکل عملی نیز، کار پاسخگویی به این پرسش را که «فلسفه تحلیلی چیست؟» دشوارتر می سازد. در گذشته متفکران چنین می پنداشتند که می توان مرز معرفت های گوناگون را با دقت منطقی از یکدیگر جدا ساخت. طبقه بندیهایی که برای تقسیم علوم مختلف خواه در فرهنگ یونانی یا فرهنگ قرون وسطی اروپا یا فرهنگ اسلامی و یا دیگر فرهنگهای کهن عرضه شده، بر مبنای همین رهیافت بوده است. اما بر متفکران جدید این مطلب روشن شده است که درست همانطور که دستیابی به طبقه بندیهای طبیعی در قلمرو موجودات زنده و غیر زنده، به دلیل درهم فروروی مرزها و وجود طیف های پیوسته از تغییرات تدریجی، عملا بسیار دشوار است، و عموما می باید به طبقه بندیهای مصنوعی که در معرض تغییر و تبدیل قرار دارند دلخوش کرد، در حوزه های معرفتی نیز عینا همین وضع برقرار است. به این معنی که نمی توان با تقسیم بندیهای طبیعی مرزهای درهم فرو رفته معرفت هایی را که بخشهای پیوسته یک طیف بسیار پهناور و متغیر را تشکیل می دهند، از یکدیگر متمایز ساخت. حداکثر موفقیتی که می توان در این زمینه به دست آورد آن است که با برخی ملاکهای کلی برخی هسته ها و حوزه های مرکزی را موقتا از دیگر هسته ها و حوزه ها جدا کرد و در عین حال این واقعیت را نیز پذیرا شد که اولا این ملاکها در محدوده های مرزی ممکن است مخدوش گردند، ثانیا، تحولات آتی معرفتی ممکن است موجب شود تا از میزان دقت برخی از این ملاکها کاسته شود و به تغییر آنها نیاز افتد (۳۴) .
به پرسش اصلی خود باز گردیم: وجه فارق فلسفه تحلیلی از دیگر مکاتب فلسفی چیست و چه چیز مایه وحدت بخشیدن به گرایشهای متنوع درون این جریان فکری است؟ به عبارت دیگر بر مبنای کدام مفروضات درباره ماهیت پیش فرضها، مسایل، روشها، و یا آموزه ها می توان مدعی شد که فلسفه تحلیلی مکتبی متمایز از دیگر مکاتب فلسفی نظیر پدیدارشناسی (فنومنولوژی)، اصالت وجود (اگزیستانسیالیسم)، فلسفه های نو- تومیستی، و نظایر آن است؟ آیا شعبه ها و علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی علی شاخه های مختلف فلسفه تحلیلی حول یک بن مایه واحد با یکدیگر اشتراک دارند و همین بن مایه مشترک، ملاک وحدت واقعی آنها را به دست می دهد؟ یا آنکه وحدت میان شعبه های مختلف این فلسفه از سنخ شباهت خانوادگی است (۳۵) . یعنی شبکه متنوع و گسترده ای از علایق فکری و شیوه ها و روشها که با یکدیگر احیانا در نقاط مختلف تلاقی می کنند، اما فاقد یک اصل وحدت بخش هستند، در این صورت حداکثر چیزی که می توان امید داشت آنست که بتوان برخی ملاک ها را مشخص ساخت که در حوزه فلسفه تحلیلی پر رنگ تر و برجسته تر و فراگیرتر از دیگر نحله های فلسفی هستند و از آنها کم و بیش برای تفکیک این نوع فلسفه از دیگر انحا فلسفه ها کمک گرفت.
اگر بخواهیم همین نکته را با بیان تصویری بازگو کنیم، می توانیم این دو نوع وحدت را (به تقریب) با نمودارهای ذیل نمایش دهیم و سوال کنیم که کدامیک از این دو مدل، توصیف بهتری از فلسفه تحلیلی عرضه می کند؟
در تلاش برای یافتن پاسخ به این پرسش، یک شیوه ممکن عبارت است از: نظر کردن به ریشه های تاریخی این جنبش، و پیگیری تاثیری که هر یک از فلاسفه متعلق به این نهضت بر دیگر اعضا باقی گذارده است. در این مسیر می توان به تاثیرات فکری که بر نهضت موثر افتاد اشاره کرد. از جمله ریاضی شدن منطق به دست «جرج بول »، «گوتلوب فرگه »، «چارلز ، « برتراند راسل » و «آلفرد وایتهد»; رشد روان شناسی تجربی به همت «وونت » (۳۷) ، « جیمز»، «واتسن » و دیگران; سرنگون شدن مکانیک نیوتنی به دست «انیشتین »، «بور»، «هایزنبرگ » و…; ابداع کامپیوترهای پرقدرت (تورینگ و فن نویمن); و رهیافت تازه به زبان و دستور زبان (چامسکی) (۳۸) .
بحث تاریخی در باب نحوه تطور فلسفه تحلیلی می تواند جنبه های گوناگون این نهضت را بخوبی توصیف نماید و در قالب یک رشته زمانی، و بر اساس سلسله ای از اشخاص و نظریه ها، تصویری از این پدیدار خاص را در عرصه تاریخ اندیشه ترسیم کند. اما پرسش درباره ماهیت فلسفه تحلیلی در عین حال یک پرسش فلسفی است که مستقل از سیر تاریخی آن و اشخاصی که در آن نقش بازی کرده اند قابل بررسی است. مشابه این تفاوت میان رهیافت تاریخی و رهیافت نظری را می توان با توجه به سیر تاریخی دستاوردهای «کپلر» و «گالیله » در فیزیک و نجوم قرن هفدهم، و رهیافت «نیوتن » و نظریه وحدت بخش او، مشاهده کرد. در این مورد نیز می توان به عنوان مثال این پرسش را مطرح ساخت که آیا وحدت میان مکانیک سماوی و مکانیک زمینی یک وحدت مجازی و شباهت خانوادگی است؟ یا آنکه این دو نظریه را می توان بخشهای تشکیل دهنده یک نظریه وحدت بخش به شمار آورد؟ در این صورت بر مبنای کدام مفروضات درباره ماهیت زمان، مکان، و ماده می توان به چنین وحدتی قائل شد؟ البته نباید فراموش کرد که نظریه نیوتن نظریه ای علمی است در حالی که بحث در باب ماهیت فلسفه تحلیلی، بحثی فلسفی، و یا به اعتباری فرا- فلسفی (۳۹) است. اما این مثال بخوبی تفاوت میان رهیافتهای تاریخی و فلسفی، (فرا – فلسفی) را نشان می دهد. در سیر تاریخی به گذشته نظر می شود در رهیافت فلسفی (فرا – فلسفی) مسایل جاری با توجه به ساخت درونیشان مورد بررسی نقادانه قرار می گیرند. در بررسی فلسفی دو نکته مهم دیگر نیز می باید مورد توجه قرار گیرد.
نخست، همانگونه که علم تجربی به معنای کنونی آن، در گذشته با شمار زیادی آموزه های غیر علمی نظیر طالع بینی و کیمیاگری و روشهای خرافی درمان بیماران و امثالهم همراه بوده، رهیافتهای تحلیلی به معنای جدید آن نیز احیانا به صورت رگه هایی در آثار فلاسفه گذشته به چشم می خورد، هر چند که این رگه ها با جریانهای دیگر مخلوط و عجین است. نظیر آنکه آموزه های معرفت شناسانه در گذشته با آموزه های خام روانشناسانه مخلوط بوده، و آموزه های کیهان شناسانه با آموزه های وجود شناسانه (انتولوژیک)، و آموزه های کلامی با آموزه های متافیزیکی، و آموزه های مربوط به حوزه انسان شناسی یا اقتصاد با آموزه های فلسفه سیاسی.
نکته دوم، در بسیاری موارد به منظور دستیابی به جنبه های وحدت بخش زیرین (اگر چنین جنبه هایی وجود داشته باشد)، می باید از تفاوتهای ظاهری و سطحی صرفنظر کرد. این کار البته چندان آسان نیست و به دقت و بصیرت و نیز مدلهای راهنما که حاوی فرضهای ساده کننده هستند، نیاز دارد. به عنوان نمونه، بدون توجه به اینکه یخ و بخار آب هر دو جنبه های متفاوت یک حقیقت واحدند نمی توان از مرز تاریخ طبیعی به سطح علم شیمی عبور کرد. بدون قبول این نکته که میان «آرا دالتن » و «لاوازیه »، – علیرغم تفاوتهای فراوان میان آن دو، – ارتباط و اتصال وجود داشته است، نمی توان از مرز تاریخ علم (روایت گذشته) به سطح فلسفه علم گام گذارد. اگر محققی در تلاش است تا تصویری متناسب و یگانی از علم تجربی در قرن نوزدهم فراهم آورد، می باید با استفاده از مدلهای مناسب، حاوی فرضهای ساده کننده در باب ماهیت علم تجربی، بسیاری از فعالیتهایی را که در این قرن احیانا به نام علم تجربی صورت می پذیرفته، کنار بگذارد و یا آنکه از آنها به عنوان مراحل آغازین، اما کنار گذاشته شده، علم تجربی در این قرن یاد کند.
به همین قیاس در جستجو برای دستیابی به روایت منسجمی از فلسفه تحلیلی، از یک سو می باید از سطح اختلافات ظاهری عبور کرد: مثلا بدون درک مشترکات میان «ویتگنشتاین » و «کارنپ » نمی توان از مرز تاریخ فلسفه تحلیلی به سطح “فلسفه” این جنبش گذر کرد. از سوی دیگر می باید از این نکته غفلت نکرد که این پدیدار در طول تاریخ دگرگونی خود، پذیرای تغییرات زیادی بوده است و بسیاری از جنبه ها که در گذشته و در دوره ای در آن ظهور کرده، پس از مدتی به فراموشی سپرده شده است. مباحثی نظیر جنبه درمانگری تحلیل، ایضاح مفاهیم (۴۰) ،جغرافیای زبانی (۴۱) ،بازسازی منطقی (۴۲) ،از جمله این مباحث بوده اند که در دهه های گذشته رواج داشته اند و سپس بتدریج به کنار گذارده شده اند.
از منظر فلسفی (فرا-فلسفی) برای دستیابی به اصل وحدت بخش فلسفه تحلیل (اگر چنین اصلی موجود باشد) می باید با استفاده از فراگرد مدل سازی و بهره گیری از حالات ایده آل یا شاده شده، مواد تاریخی را چنان تفسیر کنیم که بتوانیم به چارچوب یکپارچه و نظام مندی دست یابیم که همه شعبه ها و شاخه های فلسفی تحلیلی را در هیاتی اندام وار (ارگانیک) به یکدیگر پیوند داده است.
بنابراین ملاحظات، در پاسخ به پرسش از ماهیت فلسفه تحلیلی باید گفت که اگر به این فلسفه به چشم یک گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی نظر شود، راه برای درک دقیقتر ماهیت آن هموارتر می شود. توجه به این جنبه روشن می سازد که فلاسفه تحلیلی به مصداق «ای بسا هندو وترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان »، در مرزهای جغرافیایی محصور نبوده اند، چنانکه «کارنپ » آلمانی با «کواین » آمریکایی و «پاپر» اتریشی، بمراتب بیش از فیلسوف هموطن خود، «هیدگر» همزبانی داشته است. قضاوت در مورد دستاوردهای فلسفه تحلیلی نیز می باید بر مبنای کیفیت همین گفت و گوی مستمر و میزان مشارکت افراد در آن، صورت پذیرد.
گفت و گوی میان فلاسفه تحلیلی به حوزه ها و قلمروهای گوناگون و زیرمجموعه های متنوع تقسیم می شود. ریشه های نخستین و اولیه این گفت و گو را می توان در آراء «کانت »، «هیوم »، «لایب نیتز» و بسیاری دیگر و تا کوششهای خود سقراط برای دریافتن تعاریف امور، دنبال کرد. در قرن نوزدهم آرای فیلسوفانی مانند «بولزانو» (۴۳) ، « سیجویک » (۴۴) ،و «پرس »، در تحولات بعدی این مکتب مؤثر واقع شد. از «فرگه » به عنوان یکی از بنیانگذاران این مکتب یاد می شود. «راسل » و «مور» در انگلستان در شکل گیری این نحله نقشی اساسی بازی کردند. از سال ۱۹۱۸ به بعد فلسفه تحلیلی در بسترهای مختلف شروع به رشد کرد. از چهره های نامبردار این مکتب می توان ویتگنشتاین، شلیک (۴۵) ،کارنپ، ایر (۴۶) ،پاپر، رایل، همپل، ویزدام، رایشنباخ، فن ریخت (۴۷) ،آوستین، استراوسون، سلرز (۴۸) ،گودمن، دامت (۴۹) ،هینتیکا (۵۰) ،هیر، راولز (۵۱) ،کواین، پاتنم، کریپکی، ویلیامز، دیویدسون، پارفیت (۵۲) ،لاکاتوش (۵۳) ،و بسیاری دیگررا یاد کرد.
بار دیگر به پرسش اساسی خود باز گردیم: آیا وحدت اجزای مختلف فلسفه تحلیلی صوری و ظاهری است، یا آنکه مناط وحدت را باید در پیش فرضها و آموزه ها، روشها، و یا مسایل مورد توجه فیلسوفان تحلیلی جستجو کرد؟
اثبات این نکته که ارتباط میان اجزای مختلف فلسفه تحلیلی، صرفا نوعی شباهت خانوادگی است، در نظر اول، ساده می نماید. ظاهرا کافی است که برای این منظور به موارد متعدد اختلافات میان فیلسوفان تحلیلی اشاره شود. اما اندکی تامل نشان می دهد که به کرسی نشاندن این مدعا، لااقل از استدلال به نفع دیدگاه رقیب که به وجود نوعی وحدت واقعی میان اجزا و شعبه های مختلف این فلسفه قایل است، ساده تر نیست. مدافع این نظر می باید نشان دهد که هیچ یک از ملاکهایی که برای وحدت بخشیدن به گفت و گوی مستمر میان فلاسفه تحلیلی معرفی شده، مکفی نیست، و فلاسفه تحلیلی علی رغم برخی نقاط اشتراک ظاهری، بر سر هسته مشترکی که پیوند دهنده دیدگاه هایشان به شمار می آید، توافق نداشته اند.
بررسی پیش فرضهای فیلسوفان تحلیلی درباره ماهیت واقعیت، یا ذهن، یا زبان، یا آموزه های آنان درباب هدف و وظیفه فلسفه، نشان می دهد که بر خلاف برخی دیگر از مکاتب فلسفی، از این پیش فرض ها یا آموزه ها نمی توان به عنوان عامل وحدت بخش در این مکتب یاد کرد. به عنوان مثال در پدیدارگرایی توجه به حیث التفاتی (۵۴) ،یک آموزه وحدت بخش و ویژگی برجسته این مکتب به شمار می آید. در فلسفه های هرمنیوتیستی، تفسیر و درک معنی پدیدارهایی که در زمره محصولات فرهنگی بشر است، و در فلسفه های ایده آلیستی آلمان (هگل، فیخته، شلینگ) وظیفه ای که برای فلسفه در نظر گرفته شده بود وحدت بخشیدن به کل معرفت بشری و استنتاج همه معارف از چند اصل معدود فلسفی بود، اما در فلسفه تحلیلی چنین آموزه واحدی را نمی توان یافت.
برای شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی، پدیدار زبان از اهمیت بسیار زیادی برخوردار بوده است، اما رهیافت این فلاسفه در قبال این پدیدار یکسان نبوده است. «ویتگنشتاین » در نخستین دوره تلاشهای فکری خود که محصول آن به صورت رساله منطقی – فلسفی (۵۵) ظاهر شد، بر این باور بود که مرزهای عالم را مرزهای زبان معین می کند و تحقیق در گوهر هر زبان ممکن الوجود حدود آنچه را که در آن زبان می توان بر زبان آورد، و در نتیجه حدود آنچه را که می توان اندیشید، مشخص می سازد. به عنوان مثال کسی که در زبانش تنها اعداد “یک”، “دو”، و “چندتا” وجود دارد ناگزیر اینگونه می اندیشد که میز ” چند” پایه دارد و در دست آدمی “چند” انگشت موجود است. به همین قیاس، یک زبان نظری که شخص از آن برای توصیف عالم استفاده می کند، به اندیشه او شکل و رنگ خاصی می بخشد. «ویتگنشتاین » کوشید با ابتنا به این تمثیل که زبان تصویری از عالم ارایه می دهد، به توضیح رابطه میان زبان و عالم بپردازد. اما در نهایت به این نتیجه رسید که این رابطه نمودنی است نه بازگوکردنی. به این ترتیب در این دوره، فلسفه برای او صرفا به منزله یک ابزار بود; نردبانی برای صعود بر بامهای آسمان معنی و درک حضوری معانی (۵۶) .
«ویتگنشتاین » متاخر بسیاری از آموزه های نخستین خود را کنار گذارد، اما زبان همچنان اهمیت محوری خود را برای او حفظ کرد (۵۷) . او در دومین دوره تکاپوی فکری خود که یک نماینده بارز آن کتاب کاوشهای فلسفی است (۵۸) ،معتقد شده بود که ابهاماتی که در زبان عادی وجود دارد، موجب کژفهمی است و بنابراین وظیفه فیلسوف آن است که این ابهامات را برطرف سازد و موانعی را که به واسطه کاربرد زبان به وجود می آید از سر راه کنار زند. «ویتگنشتاین » معتقد بود که مسایل اصیل فلسفی وجود ندارند و آنچه که به عنوان مساله فلسفی مطرح می شود، نوعی معما (نظیر جدول کلمات متقاطع) است که به دلیل کژتابی زبان پدید آمده است. وظیفه فیلسوف رفع کژتابی و حل معماست و فلسفه، به این اعتبار، فعالیتی مداوا کننده و درمان بخش به شمار می آید.
اصحاب حلقه «وین » که تحت تاثیر ویتگنشتاین نخستین، فلسفه را به عنوان نوعی فعالیت تلقی می کردند که به روشنگری منطقی اندیشه نظر دارد (۵۹) ،و به پیروی از راسل در تلاش بودند تا با استفاده از یک زبان صوری، عالم را به نحو منطقی بازسازی کنند، وظیفه خود را ساختن زبانی برای علم در نظر گرفتند تا به این ترتیب مدلی از واقعیت تنظیم شود که خالی از کژتابیهای زبان متعارف باشد و معرفتی یقینی و قطعی پدید آورد. (۶۰)
جمعی دیگر از فلاسفه تحلیلی که به کاوش در حوزه زبان علاقمند بودند (تحت تاثیر تحقیقات «چامسکی » در زبان و «تورینگ » و «فن نویمن » در هوش مصنوعی) این نظر را قبول کردند که واقعیتی که در پشت پدیدار زبان پنهان است و آن را امکانپذیر ساخته، از سنخ هویات انتزاعی نیست، بلکه از نوع هویات و ساختارهای ذهنی (۶۱) است، که در عین حال دارای واقعیت «نروبیولوژیک » (۶۲) است و می توان ما به ازا آن را در مغز مشخص ساخت. این گروه از فلاسفه، به این نکته قایل شدند که می توان از طریق کاوشهای زبانی به شناخت ساختار ذهن و نحوه عمل آن نایل آمد و به این اعتبار در مسیری متفاوت با آموزه های «ویتگنشتاین » به بررسی های خود ادامه دادند. (۶۳)
در مقابل آموزه هایی که وظیفه فلسفه را کاوشهای زبانی اعلام می کرد، می توان از آموزه «پاپر» و شاگردانش یاد کرد که وظیفه کاوشهای فلسفی را دستیابی به «حقایق جالب توجه » معرفی کرده اند:
«…ما این نظریه را می پذیریم که وظیفه علم جستجو برای دستیابی به حقیقت است، یعنی، جستجو برای دستیابی به نظریه های حقیقی…. در عین حال باید تاکید کنیم که حقیقت تنها هدف علم نیست. ما طالب چیزی بیش از حقیقت هستیم: آنچه که به دنبال آن هستیم حقیقت جالب توجه است – حقیقتی که دستیابی به آن دشوار باشد. و در علوم طبیعی (که با ریاضیات تفاوت دارد) آنچه در جستجویش هستیم دارای درجه بالایی از توان تبیین کنندگی است، به معنایی که حکایت از آن دارد که حقیقتی بسیار نامحتمل است ». (۶۴)
در رهیافت پاپر که در سالهای اخیر بیش از پیش مورد توجه فلاسفه تحلیلی قرار گرفته، بر خلاف آموزه فلاسفه پیرو نحله زبان طبیعی به ارتباط محکم میان فلسفه و علم توجه شده، اما به عوض آنکه نظیر اصحاب حلقه «وین » به فلسفه به عنوان زبان علم نظر شود، و یا آنکه همچون «کواین » و برخی پیروان او از آن به عنوان بخشی از معرفت علمی و تجربی یاد شود (۶۵) بدان به چشم معرفتی نگریسته می شود که در طول علم قرار دارد و می تواند از یک سو در هستی شناسی و معرفت شناسی مددکار علم واقع شود، و از سوی دیگر در تحلیل نقادانه روشهای علمی بدان کمک کند.
اگر پیش فرضها و آموزه ها را نتوان به عنوان ملاک وحدت بخش فلسفه تحلیلی در نظر گرفت، در خصوص روشهایی که به وسیله این قبیل فلاسفه مورد استفاده قرار گرفته چه می توان گفت؟ بررسی محصولات اندیشه فیلسوفان تحلیلی این نکته را آشکار می سازد که به دلیل آنکه این فلاسفه از روشهای تحلیلی بعضا بسیار متفاوت، در کاوشهای فلسفی خود بهره گرفته اند، از این ملاک نیز نمی توان به عنوان بن مایه مشترک و رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در فلسفه تحلیلی یاد کرد.
به عنوان نمونه «جی ئی مور» شیوه خاصی برای تحلیل معنای خاصه ها (۶۶) ،مفاهیم، و عبارات داشت که به کمک آن در برخورد با این هویات متفاوت که می توان آنها را به طور کلی با متغیر X نمایش داد، می کوشید مشخص سازد که:
الف) اجزا تشکیل دهنده معنای X چه هستند;
ب) آنچه که به همراه معنای X در ذهن شخص به وجود می آید چیست (به عنوان مثال آیا مفهوم بسیط و غیر قابل تجزیه ای است یا تجزیه پذیر است)
ج) چگونه یک مفهوم به مفاهیم دیگر مرتبط می شود. البته روش تحلیل «مور» ناظر به تحلیل زبان نبود بلکه به تحلیل آنچه که به وسیله عبارات زبانی مشخص می شد، توجه داشت. «مور» به عوض واژه “تحلیل” از واژه “تعریف” استفاده می کرد اما تاکید داشت که مقصودش بیان معنی یک عبارت با عبارات دیگر نیست بلکه غرضش “تعریفی است که ماهیت واقعی شی ء یا مفهومی را که به وسیله یک کلمه اشاره (۶۷) شده بیان می کند، و صرفا نمی گوید که معنای کلمه مورد استفاده چیست” (۶۸) . همانطور که «استراوسون » متذکر شده است، «مور» بر مبنای پیش فرضهای فلسفی خود، در پی آن بود که غرض فلسفی خود را با استفاده از عبارات زبانی توصیف کند. او این کار را از طریق نشان دادن ارتباط عبارات با دیگر عبارات به انجام می رساند و به عنوان نمونه نشان می داد که آیا یک عبارت نتیجه عبارت دیگر است، یا پیش فرض آن است، و یا نقیض آن. (۶۹) به این ترتیب در نظر مور آنچه که تحلیل می شد، ساختاری بود که در پس کلمات و واژگان مخفی بود و بدان ها معنا می بخشید; غرض از تحلیل، آشکار ساختن این ساختار بود; بر ملا کردن چیزی که در غیر این صورت مخفی می ماند.
«راسل » از جمله کسانی بود که روش تحلیل منطقی (۷۰) را در فلسفه تحلیلی رواج داد. «راسل » میان صورت دستوری و صورت منطقی عبارات تمییز قایل شد. وظیفه تحلیل منطقی گذر از سطح دستوری و دستیابی به صورتهای منطقی بود. صورتهای منطقی بسیط، نمایانگر امور واقع [ facts ] موجود در عالم بودند. این تحلیل چنانکه در اتمیسم منطقی (۷۱) یاد آور شد در دو مرحله صورت می گرفت. نخست، تعویض عبارات کلی پیچیده با رشته هایی از عبارات جزیی بسیط که به لحاظ تعریف با آنها معادل اند. سپس، تعویض عبارات جزیی بسیط با توصیفات معین مربوط به هویات جزیی بسیط که سازنده امور پیچیده اولیه و جملات بازگو کننده نحوه ترکیب آنها هستند (۷۲) . او این روش را به انحای مختلف ،نمادهای غیر کامل (۷۴) ،حذف مفاهیم انتزاعی، و برساختن منطقی عالم، مورد استفاده قرار داد. تفاوت روش «راسل » با روش «مور»، علاوه بر تاکید اولی بر استفاده از ابزار منطق ریاضی، این بود که بتدریج از صورت روشی برای کاوش در ساختار منطقی واقعیت به روشی برای تحلیل ساختهای زبانی تبدیل شد.
اصحاب حلقه «وین » از روش تحقیق پذیری به عنوان مؤثرترین روش فلسفی جهت تمییز میان گزاره های معنا دار و گزاره های فاقد معنا یا مهمل بهره گرفته بودند. بر مبنای این روش معنای هر گزاره با روش تحقیق تجربی آن معادل انگاشته شده بود. (۷۵)
یکی از مهمترین روشهایی که به انحای مختلف به وسیله شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی مورد استفاده بوده است، روشی است که می توان آن را به پیروی از «کواین » “عروج معنا شناسانه” نامید. کواین در «کلمه وشی ء» (۷۶) با تاسی از «کارنپ »، نظریه عروج معنا شناسانه (۷۷) را به عنوان روش اصلی کاوشهای فلسفی معرفی کرد که گوهر آن عبارت بود از بازگرداندن همه مسایل فلسفی (و علمی) به مسایل زبانی و مسایل مربوط به معنا به عوض سخن گفتن از اشیاء و هویات، می باید در باره نحوه کاربرد آنها در زبان (یا یک چارچوب زبانی خاص) سخن گفت. به این ترتیب به عوض سخن گفتن از اعداد، یا نقطه ها، یا گزاره ها، یا کیلومترها، از اعداد یا نقطه ها، یا گزاره ها، یا کیلومترها سخن می گوییم. یعنی توجه خود را از وجه به وجه صوری (۷۹) منتقل می کنیم و به عوض سخن گفتن در قالب برخی عبارات و اصطلاحات، به سخن گفتن درباره آنها اقدام می ورزیم. مثلا به جای اینکه بگوییم “در خوزستان درخت نخل وجود دارد”، می گوییم، “درخت نخل در مورد برخی از هویاتی که در خوزستان وجود دارد صدق می کند.” به اعتقاد «کواین » عروج معناشناسانه سبب می شود که بتوانیم از مشکلاتی که در هنگام سخن گفتن از وجود یا ماهیت برخی هویات، رویدادها، یا فراگردها پدید می آید، احتراز کنیم و به دام کژتابی زبان نیفتیم. به عبارت دیگر استراتژی عروج معنا شناسانه متکی به این آموزه ماخوذ از «کارنپ » است که افراد، حتی اگر سیستمهای مفهومیشان با یکدیگر تفاوتهای اساسی داشته باشد، بر حسب واژه ها و عبارات بهتر به توافق می رسند.
این استراتژی پراگماتیستی – زبانی به وسیله شماری از فلاسفه تحلیلی صاحب نام مورد استفاده قرار گرفته است: در میان آن گروه از فلاسفه تحلیلی که بیشتر با زبان متعارف سرو کار داشتند، نظیر ویتگنشتاین متاخر، «رایل »، «آوستین »، صورتی از “عروج معنا شناسانه” تحت عنوان روش تحلیل مفهومی (۸۰) رواج داشت. در این روش به عوض تلاش برای تحلیل منطقی به شیوه گذشته و به عوض طرح پرسشهایی به صورت “ماهیت، معنا، یا تحلیل X ( مثلا، ذهن، علت، درد، معرفت) چیست؟”، پرسشهایی به این صورت مطرح می شد که ” X در یک زبان خاص چه نقشی را ایفا می کند و چگونه آن را به انجام می رساند؟” (۸۱) « ویتگنشتاین » از این روش در مبارزه علیه افسون شدن هوش ما به وسیله زبان (۸۲) استفاده می کرد. «رایل » در خصوص مفهوم جغرافیای منطقی (۸۳) ،و «آوستین » در باب کاربرد کلمات و کنش – گفتارها (۸۴) . « هیر» معنای خیر را در وجه ارزشواری (۸۵) آن با مشابهتها و تفاوتهای میان خیر و قرمز مشخص ساخت و سپس با استفاده از نیروی بلاغی این کلمه، به تحلیل آن اقدام ورزید. (۸۶)
دیگر فلاسفه تحلیلی علاقمند به زبان، که تمایلی به “تحلیل مفهومی” نداشته اند نیز به سهم خود از این شیوه “عروج معنا شناسانه” بهره مند شده اند. کارنپ آن را در مورد تمایز وجه مادی از وجه صوری گفتار به کار برده (۸۷) ، « کواین » که اساسا به وجود مفاهیم قایل نیست آن را محور همه فعالیتهای فلسفی خود قرار داده، و «دیوید سون »، شاگرد برجسته کواین، از آن در خصوص ارایه یک نظریه معنا شناسانه متکی به شرایط صدق (۸۸) استفاده کرده است.
اما هر چند رهیافت «کواین » تاثیر زیادی بر شمار قابل توجهی از فلاسفه تحلیلی داشته است، بااین حال چنین نیست که بتوان از آن به عنوان وجه غالب این فلسفه، بخصوص در دوره های متاخر تطور آن، یاد کرد. در واقع شمار زیادی از فلاسفه تحلیلی نیز بوده اند که به این روش توجهی نداشته اند. به عبارت دیگر نباید “عروج معنا شناسانه” و “فلسفه تحلیل” را هم مصداق تلقی کرد. واقعیت این است که بسیاری از مسایلی که در فلسفه تحلیلی مورد بحث قرار دارند، به شیوه عروج معناشناسانه قابل حل نیستند و در مورد آنها اگر به عوض توجه به کلمات، به چیزهایی که کلمات بدانها ارجاع دارند، توجه شود، راهگشایی بیشتری صورت خواهد گرفت. بسیاری از مسایلی که در حوزه ارزشهای اخلاقی یا آموزه های سیاسی، یا نظریه های زیباشناسانه یا مباحث فلسفه علم مطرح می شوند از این قبیل اند.
مردم مشخصات یک تلویزیون خوب را از یک مهندس متخصص سؤال می کنند، و در این مورد از کتاب لغت (که واژه تلویزیون را معنا کرده) کمک نمی گیرند. استراتژی “عروج معنا شناسانه” نیز که به عوض تلویزیون به تلویزیون می پردازد نیز در این خصوص کفایت نمی کند. خود مهندس نیز با کاوش تجربی در باره سیستم الکترونیکی تلویزیونها، اطلاعات خود را در این زمینه کامل می کند، نه آنکه برای این مقصود به بررسی در خصوص نحوه کاربرد واژه تلویزیون در محاورات روزمره مردم متوسل شود. به همین قیاس در باب مفاهیمی مانند خیر، حق، وظیفه، آزادی، قانون، و… می توان به شیوه های غیر از رهیافتهای زبانی صرف، به کاوش فلسفی اقدام ورزید. شخص ممکن است معنای واژه بینه را بداند بی آنکه بداند چگونه می تواند احتمال مربوط به آن را اندازه گرفت. در این حال تحلیل مفهومی این واژه، نمی تواند جنبه های معرفت شناسانه مرتبط با آن را برای وی آشکار سازد.
به اعتقاد فلاسفه ای که به استفاده از استراتژی عروج معناشناسانه تمایل ندارند، بحثهای زبانی در باره مسایلی نظیر تفاوت میان “باید”، و “توانستن”; “باید”، و “شاید”; “باید”، و “خیر خوب”; رابطه میان “حق”، و “قدرت”; “امتیاز”، و “مصونیت” ; “آزادی”، و “اقتدار”; و… صرفا ناظر به چارچوبهای زبانی یا مفهومی است و به اصول کلی فرا – چارچوب که تصمیمات اخلاقی، حقوقی، سیاسی، و… می باید بر آنها استوار شود، نمی پردازد. اینکه چه نوع حق، وظیفه، آزادی، امتیاز، و… شایسته احترام است; اینکه آیا قاضی حق قانونگذاری دارد; آیا قوانین حقوقی می باید با استانداردهای ماقبل حقوقی مربوط به حق طبیعی سازگار باشد; و… پرسشهایی است که می باید از فرا – چارچوب بدانها نظر شود. به عبارت دیگر در این موارد می باید حق، وظیفه، آزادی، قانون، و… مورد بررسی قرار گیرد نه حق، وظیفه، آزادی، قانون، و امثالهم.
می توان در میان آثار فلاسفه تحلیلی نمونه های متعددی را شاهد مثال آورد که در آن استراتژی عروج معناشناسانه به هیچ روی در بحث از مسایل مورد استفاده قرار نگرفته است. به عنوان مثال «برنارد ویلیامز» در نقد نظریه اخلاقی سودانگاری متذکر شده که این نظریه از بسیاری از مسایل اساسی اخلاقی غفلت می ورزد و از قلمرو محدودی برخوردار است (۸۹) ، « راولز» اصل عدالت را به منزله نتیجه یک قرارداد اجتماعی اولیه میان مردم در نظر گرفته است; مردمی که حجابی از جنس عدم اطلاع از آینده بر ذهنشان قرار داده شده است (۹۰) . « نوزیک » بر آن است که حکومتی که فعالیتهایش از مرز فراهم آوردن حداقل حمایت از شهروندان خود فراتر رود، مشروعیت خود را از دست می دهد (۹۱) . « پاپر» نیز حث خود را در باره جامعه باز و خطراتی که آن را تهدید می کند، بدون توسل به استراتژی عروج معنا شناسانه به انجام رسانده است (۹۲) .
یکی از جالبترین تفاوتهایی که میان فلاسفه قایل به استفاده از “عروج معناشناسانه” و همکاران آنان که از این روش استفاده نمی کنند، به چشم می خورد آن است که مثالهایی که فلاسفه دسته اول مورد استفاده قرار می دهند، غالبا مثالهای انتزاعی و مصنوعی است، در حالی که مثالهای مورد استفاده فلاسفه دسته دوم عموما از اوضاع و احوال واقعی اخذ شده است. دلیل این تفاوت آن است که فلاسفه پیرو استراتژی “عروج زبانی” به دلالت روش خود ناگزیرند در مرزها و حدود نهایی مفاهیم یا معانی به بررسی بپردازند و مشخص سازند که آیا برخی از شرایط که در پاره ای از موارد کاربردهای زبانی برقرار است، حقیقتا شرایط لازم و کافی به شمار می آیند یا نه. آزمودن این شرایط مستلزم ابداع مثالهای غیر متعارف است. نمونه های نقضی که «ردفورد» برای نشان دادن این نکته ارایه کرده است که معرفت را نمی توان در همه موارد با باور صادق موجه یکی دانست، تنها یک مثال از میان صدها مثال مشابه است (۹۳) .
اگر پیش فرضها و آموزه ها و روشها، ملاک وحدت گفت و گوی تحلیلی به شمار نمی آیند، درباره رویکردها و رهیافت های این فلاسفه چه می توان گفت؟ «دگفین فولسدال » که از فیلسوفان تحلیلی نامبردار سوئد به شمار می آید در مقاله ای تحت عنوان “فلسفه تحلیلی چیست و چرا باید بدان پرداخت؟ (۹۴) مدعی شده است که رشته پیوند دهنده جریانهای مختلف در میان فلاسفه تحلیلی نه مسایل است، نه آموزه ها، و نه روشها. بلکه این رشته وحدت بخش را می باید در رهیافت آنان به استدلال و موجه سازی (۹۵) جستجو کرد، اما این نظر ظاهرا صحیح نیست. در واقع هر چند «فولسدال » در مقاله خود به این نکته تاکید کرده است که فلسفه تحلیلی را نباید با فلسفه تحلیل زبان معادل دانست، اما توجه بیش از حد خود او به این جریان خاص در درون فلسفه تحلیلی، سبب شده تا وی از یک سو بکلی از آن دسته فلاسفه تحلیلی که در حوزه های غیر تحلیل زبانی به فعالیت پرداخته اند، غفلت ورزد، و از سوی دیگر این نکته را نادیده بگیرد که رهیافتهای متکی به موجه سازی در بحث از عقلانیت در حوزه های مختلف، تنها یکی از رهیافتهای رایج در فلسفه تحلیلی است و بسیاری از فلاسفه تحلیلی دیگر، ضمن رد این رهیافت، از رهیافتهای جانشین دیگری برای پیشبرد کاوشها و بحثهای خود کمک می گیرند (۹۶) .
با این حال بخشی از مدعای «فولسدال » را می توان با تفسیری همدلانه تر، قابل قبول به شمار آورد. رهیافت فلاسفه تحلیلی به استدلال، و توجه آنان به منطق، از جمله جنبه هایی است که می تواند در زمره ملاکهای وحدت دهنده به فعالیت این فیلسوفان به شمار آورده شود. در این خصوص در ذیل توضیح بیشتری داده شده است.
فیلسوف تحلیلی دیگری که به نام «پی.ام.اس. هکر» که از شار۴حان برجسته «ویتگنشتاین » به شمار می آید در مقاله خود تحت عنوان “ظهور فلسفه تحلیلی در قرن بیستم” (۹۷) ضمن تایید این نکته که هیچ آموزه واحد یا حتی مجموعه ای از آموزه ها و روشها را نمی توان بن مایه وحدت بخش “فلسفه تحلیلی” به شمار آورد، متذکر شده که فلسفه تحلیلی را می باید به مثابه یک پدیدار پویا در نظر گرفت که رشته های مختلفی مراحل پیشین آن را به مراحل بعدی تطورش متصل می سازد، هر چند که هیچ رشته واحدی احیانا در تمام مراحل به چشم نمی خورد. ««هکر»» پس از ذکر این مقدمه تاکید می کند که با این همه فلسفه تحلیلی را نباید به مثابه مجموعه ای تلقی کرد که وحدتش از نوع شباهت خانوادگی است. زیرا این گونه تلقی، سبب می شود فایده ای که بر این پدیدار به عنوان یک مقوله تاریخی مترتب است، نادیده گرفته شود. ملاکی که خود «هکر» به عنوان بن مایه وحدت بخش فلسفه تحلیلی ارایه می کند، رهیافت غیر روانشناسانه (۹۸) و عینیت گرایانه این فیلسوفان است. (۹۹)
ملاک پیشنهادی «هکر» تا حد زیادی با واقعیتهای تاریخی انطباق دارد. فلاسفه تحلیلی از زمان «فرگه » به این سو کوشیده اند تا موازینی عینی برای حصول معرفت و امکانپذیر ساختن تفهیم و تفاهم پیشنهاد کنند. آن دسته از فلاسفه تحلیلی که به کاوشهای زبانی اشتغال داشته اند نخست به عوض تصورات ایده ها که اموری کاملا ذهنی و شخصی بودند، معنی را به عنوان واحد اصلی تفهیم و تفاهم عینی پیشنهاد کردند و آنگاه در ادامه تلاش خود جمله را جایگزین معنی فیلسوفی نظیر «پاپر»، کسب معرفت عینی را هدف اصلی کاوشهای فلسفی خود اعلا
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
