خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل آداب دعا
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل آداب دعا قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دعا در قرآن
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل دعا در قرآن قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
13ساعت
30دقیقه
11ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل آداب دعا

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 58

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت کامل آداب دعا؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل آداب دعا، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل آداب دعا با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل آداب دعا آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل آداب دعا به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل آداب دعا ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل آداب دعا، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل آداب دعا را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل آداب دعا :

ترجمه آیات

ما به داوود و سلیمان دانشی دادیم و گفتند: سپاس خدای را که ما را بر بسیاری از بندگان مؤمن خویش برتری داد(۱۵).

و سلیمان وارث داوود شد و گفت: ای مردم به ما زبان پرندگان تعلیم داده شده و همه چیزمان داده اند که این برتری آشکاری است(۱۶).

و سپاهیان سلیمان از جن و انس و پرنده فراهم شدند و به نظم آمدند(۱۷).

تا چون به وادی مورچه رسیدند مورچه ای گفت: ای مورچگان به لانه های خود بروید تا سلیمان وسپاهیان او به غفلت شما را پایمال نکنند(۱۸).

سلیمان لبخندی زد و از گفتار او خندید و گفت: پروردگارا!مرا وادار کن تا نعمتی را که به من وپدر و مادرم مرحمت فرموده ای سپاس دارم و عملی شایسته کنم که آن را پسند کنی و مرا به رحمت خویش در صف بندگان شایسته ات در آور(۱۹).

و جویای مرغان شد و گفت: چرا هدهد را نمی بینم مگر او غایب است(۲۰).

وی را عذاب می کنم عذابی سخت و یا سرش را می برم مگر آنکه عذری روشن بیاورد(۲۱).

کمی بعد شانه بسر و هدد آمد و گفت: چیزی دیده ام که تو ندیده ای و برای تو از سبا خبر درست آورده ام(۲۲).

زنی دیدم که بر آنان سلطنت می کند و همه چیز دارد و او را تختی بزرگ است(۲۳).

وی را دیدم که با قومش به جای خدا آفتاب را سجده می کردند و شیطان اعمالشان را بر ایشان زینت داده و از راه منحرفشان کرده و هدایت نیافته اند(۲۴).

تا خدایی را سجده کنند که در آسمانها و زمین هر نهانی را آشکار می کند و آنچه را نهان کنند و یاعیان سازند می داند(۲۵) .

خدای یکتا که خدایی جز او نیست و پروردگار عرش بزرگ است(۲۶).

سلیمان گفت: خواهیم دید آیا راست می گویی یا از دروغگویانی(۲۷).

این نامه مرا ببر و نزد ایشان بیفکن، سپس برگرد ببین چه می گویند(۲۸).

(ملکه سبا)گفت: ای بزرگان مملکت نامه ای گرامی نزدم افکنده اند(۲۹).

از جانب سلیمان است و به نام خدای رحمان و رحیم است(۳۰).

که بر من تفوق مجویید و مطیعانه پیش من آیید(۳۱).

گفت: ای بزرگان مرا در کارم نظر دهید که من بدون حضور شما هیچ کاری را انجام نداده ام(۳۲).

گفتند: ما نیرومند و جنگ آورانی سخت کوش هستیم ولی کار به اراده تو بستگی دارد ببین چه فرمان می دهی تا اطاعت کنیم(۳۳).

گفت: پادشاهان وقتی به شهر و کشوری وارد شوند تباهش کنند و عزیزانش را ذلیل سازند کارشان همواره چنین بوده(۳۴).

من هدیه ای به سوی آنها می فرستم ببینم فرستادگان چه خبر می آورند(۳۵).

و چون(فرستادگان ملکه سبا)نزد سلیمان آمدند سلیمان گفت: آیا مرا به مال مدد می دهید؟آنچه خدا به من داده بهتر از این است که به شما داده است، شمایید که این هدیه در نظرتان ارج دارد و از آن خوشحالید(۳۶).

نزد ایشان بازگرد که سپاهی به سوی شما آریم که تحمل آن نیارید و از آنجا به ذلت و در عین حقارت بیرونتان می کنیم(۳۷).

گفت: ای بزرگان کدامتان پیش از آنکه ملکه سبا نزد من آید تخت وی را برایم می آورد(۳۸).

عفریتی از جن گفت: پیش از آن که از مجلس خود برخیزی تخت را نزدت می آورم که برای این کار توانا و امینم(۳۹).

و آن کسی که از کتاب اطلاعی داشت گفت: من آن را قبل از آنکه نگاهت برگردد(در یک چشم بهم زدن)نزدت می آورم و چون تخت را نزد خویش پا بر جا دید گفت: این از کرم پروردگار من است تا بیازمایدم که آیا سپاس می دارم یا کفران می کنم، هر که سپاس دارد برای خویش می دارد و هر که کفران کند پروردگارم بی نیاز و کریم است(۴۰).

(سلیمان)گفت: تختش را برای او وارونه کنید ببینم آیا آن را می شناسد یا نه(۴۱).

و چون بیامد بدو گفتند: آیا تخت تو چنین است؟گفت: گویی همین است از این پیش ما از این سلطنت خبر داشتیم و تسلیم هم بودیم(۴۲).

و خدایش از آنچه که به جای او می پرستید بازداشت که وی از گروه کافران بود(۴۳).

بدو گفتند: به حیاط قصر داخل شو، و چون آن را بدید پنداشت آبی عمیق است و ساقهای خویش را عریان کرد، سلیمان گفت: این(آب نیست بلکه)قصری است از بلور صاف(ملکه سبا)گفت: من به خویش ستم کرده ام، اینک با سلیمان، مطیع پروردگار جهانیان می شوم(۴۴).

بیان آیات

این آیات پاره ای از داستانهای داوود و سلیمان(ع)را بیان می نماید وعجایبی از اخبار سلیمان و سلطنتی که خدا به وی داده بود نیز ذکرمی کند.

“و لقد آتینا داود و سلیمان علما…”اینکه علم را نکره آورد، و فرمود: “به داوود و سلیمان علمی دادیم”اشاره است به عظمت و اهمیت امر آن، و در جاء دیگر قرآن علم داوود را از علم سلیمان جدا ذکر کرده، درنبوت و علم انبیاء(علیهم السلام) اکتسابی نیست و از دیگران به ارث نمی برندباره علم داوود فرموده: “و آتیناه الحکمه و فصل الخطاب” (۱) و از آیاتی که به علم سلیمان اشاره کرده آیه”ففهمناها سلیمان و کلا آتینا حکما و علما” (۲) که ذیل آیه، شامل علم و حکمت هردو می شود.

“و قالا الحمد لله الذی فضلنا علی کثیر من عباده المؤمنین” – مراد از این”برتری دادن”، یا برتری به علم است، که چه بسا سیاق آیه نیز آن را تایید می کند و یا برتری به همه مواهبی است که خدای تعالی به آن جناب اختصاص داده، مانند: تسخیر کوهها و مرغان ونرم شدن آهن برای داوود و ملکی که خدا به او ارزانی داشت و تسخیر جن و حیوانات وحشی و مرغان و همچنین تسخیر باد برای سلیمان و دانستن زبان حیوانات و سلطنت کذایی سلیمان و این احتمال دوم، یعنی، برتری آن دو بزرگوار بر سایر مردم از جهت همه مواهبی که خدا به آن دو ارزانی داشته از اطلاق کلمه”فضلنا”استفاده می شود.

و این آیه شریفه یعنی آیه”و قالا الحمد لله…”به هر تقدیر، – چه به احتمال اول وچه به احتمال دوم – به منزله نقل اعتراف آن دو بزرگوار بر تفضیل الهی است.پس در نتیجه، این اعتراف و اعترافهایی که بعدا از سلیمان نقل می شود مثل شاهدی است که مدعای صدرسوره را که به مؤمنین بشارت می داد به زودی پاداشی به آنان می دهد که مایه روشنی دل ودیده شان باشد اثبات می کند.

“و ورث سلیمان داود…”یعنی سلیمان مال و ملک را از داوود ارث برد.و اینکه بعضی (۳) از مفسرین گفته اند:مراد از این ارث، ارث بردن نبوت و علم است، صحیح نیست، برای اینکه نبوت ارثی نیست، چون قابل انتقال نیست، و اما علم، هر چند با نوعی عنایت و مجاز می توان گفت که قابل انتقال است – نه حقیقتا – برای اینکه استاد، علم را از خود به شاگرد انتقال نمی دهد، و گرنه باید دیگر خودش علم نداشته باشد لیکن این انتقال مجازی هم، در علم فکری است، که بادرس خواندن به دست می آید و علمی که انبیاء اختصاص به آن داده شده اند، از مقوله درس خواندن نیست، بلکه کرامتی است از خدا به ایشان، که دست فکر و ممارست بدان نمی رسد، ممکن است با همان عنایت و مجازگویی بگوییم فلان مرد عادی علم را از پیغمبری ارث مقصود از”منطق الطیر”در سخن سلیمان(علیه السلام)در مقام تحدیث به نعمت: “قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر…”برده، یعنی آن پیغمبر وی را تعلیم داده، ولی نمی شود گفت: فلان پیغمبر علم خود را از پیغمبردیگر یا از غیر پیغمبر ارث برده است.

“و قال یا ایها الناس علمنا منطق الطیر” – از ظاهر سیاق بر می آید که سلیمان(ع)می خواهد در این جمله از خودش و پدرش، که خود او نیز از آن جناب است به داشتن برتریهایی که گذشت مباهات کند و این در حقیقت از باب تحدیث به نعمت است، که خدای تعالی در سوره ضحی رسول گرامی اسلام را بدان مامور می فرماید: و اما بنعمه ربک فحدث” (۴).

و اما اینکه بعضی (۵) از مفسرین اصرار کرده اند بر اینکه ضمیر در کلمه”علمنا”و”اوتینا”تنها به سلیمان بر می گردد، نه به او و پدرش و اینکه اگر گفته: ما را چنین و چنان کرده اند و نگفته مرا، از این باب است که عادت پادشاهان و بزرگان بر این بوده که درگفتگوها از خود به”ما”یعنی من و لشکر و خدمتکاران و وزرایم تعبیر می کنند، تا سیاست ملکداری رعایت شده باشد، سخنی است که آنطور که شاید و باید سیاق با آن نمی سازد.

و مراد از کلمه”ناس”همان معنای ظاهری آن، یعنی عموم افراد جامعه است، بدون تمیز یکی از دیگری و اینکه بعضی (۶) گفته اند: مراد از آن عظمای اهل مملکت، یا علمای ایشان است، صحیح نیست.

و کلمه”منطق”و نیز کلمه”نطق”هر دو به معنای صوت یا صوت های متعارفی است که از حروفی تشکیل یافته و طبق قرارداد واضع لغت، بر معنی هایی که منظور نظر ناطق است دلالت می کند و در اصطلاح، این صوتها را کلام می گویند و بنا بر آنچه راغب گفته: این دو کلمه جز بر سخنان انسان اطلاق نمی شود (۷) ، – مثلا به صدای گوسفند و یا گنجشک نطق یا منطق گفته نمی شود – ولی در قرآن کریم در معنایی وسیعتر استعمال شده و آن عبارت است از دلالت هر چیزی بر مقصودش، مثلا در قرآن کریم دلالت پوست بدن را نطق خوانده فرموده است: “و قالوا لجلودهم لم شهدتم علینا قالوا انطقنا الله الذی انطق کل شی ء” (۸).

و این استعمال قرآن یا از باب تحلیل معناست، که قرآن کریم در بیشتر معانی ومفاهیمی که تنها در جسمانیات استعمال می شود بکار برده و آن را در غیر جسمانیات نیز به کار می برد، مثل دیدن و نظر کردن و شنیدن و لوح و قلم و عرش و کرسی و غیر آن که از نظرلغت موارد استعمالشان تنها جسمانیات است، ولی قرآن با تحلیل معانی آنها، در غیرجسمانیات هم به کار می برد و یا این است که اصولا اینگونه واژه ها برای معنایی اعم ازجسمانیات درست و وضع شده، و اختصاص آن(منطق)به انسان از باب انصراف و کثرت استعمال است(مثلا کرسی را بیشتر در یک تخت دارای پایه بکار برده ایم، خیال می کنیم که معنای آن تنها تخت این چنینی است).

به هر حال – چه آن باشد و چه این – منطق طیر عبارت است از هر طریقی که مرغها به آن طریق مقاصد خود را با هم مبادله می کنند و تا آنجا که از تدبر در احوال حیوانات به دست آمده، معلوم شده است که هر صنفی از اصناف حیوانات و یا لا اقل هر نوعی، صوت هایی ساده، – و بدون ترکیب – دارند، که در موارد خاصی که به هم بر می خورند و یا با هم هستند به کار می برند.مثلا هنگامی که غریزه جنسیشان به هیجان آمده یک جور، و هنگامی که می خواهند بر یکدیگر غلبه کنند جوری دیگر، و هنگام ترس طوری، و هنگام التماس و استغاثه به دیگران طوری دیگر، البته این صداهای مختلف در مواقع مختلف مختص به مرغان نیست، بلکه سایر حیوانات نیز دارند.

ولی آنچه مسلم است، مقصود از منطق طیر در آیه شریفه این معنای ظاهری نیست، بلکه معنایی است دقیقتر و وسیعتر از آن، به چند دلیل:اول اینکه: سیاق آیه گواهی می دهد بر اینکه سلیمان(ع)از نعمتی حدیث می کند که اختصاصی خودش بوده و در وسع عامه مردم نبوده، که به آن دست یابند و او که بدان دست یافته به عنایت خاص الهی بوده است.و این معنای ظاهری که برای منطق طیرکردیم چیزی نیست که غیر از سلیمان کسی بدان دست نیابد، بلکه هر کسی می تواند درزندگی حیوانات دقت نموده زبان آنها را بفهمد، (که مثلا چه صدایی علامت خشم، و چه صدایی علامت رضا است، چه صدایی علامت گرسنگی و چه صدایی علامت تشنگی وامثال آن است.

دلیل دوم اینکه: محاوره ای که خدای تعالی در آیات بعدی از سلیمان و هدهدحکایت فرموده، متضمن معارف عالیه ای است که در وسع صداهای هدهد نیست، چون صداهایی که این حیوان در احوال مختلف از خود سر می دهد انگشت شمار است و این چندصدا کجا می تواند کسی را از راه ترکیب آنها با هم به این معارف دلالت کند؟آری در کلام این حیوان ذکر خدای سبحان و وحدانیت او و قدرت و علم و ربوبیتش و عرش عظیم او و نیز ذکر شیطان و جلوه گری هایش در اعمال زشت و همچنین ذکری ازهدایت و ضلالت و مطالبی دیگر آمده و از معارف بشری نیز مطالب بسیاری چون پادشاه سبا وتخت او و اینکه آن پادشاه زن بود و قوم او که برای آفتاب سجده می کردند، آمده و سلیمان(ع)مطالبی به هدهد فرموده، از جمله اینکه به او دستور داده به سبا برود و نامه او راببرد و در آنجا نزد ایشان بیندازد و بعد بنشیند و ببیند چه می گویند و چه می کنند و بر هیچ دانشمندی که در معانی تعمق دارد پوشیده نیست که آگاهی به این همه مطالب عمیق ومعارف بسیاری که هر یک دارای اصول ریشه دار علمی است، منوط به داشتن هزاران هزارمعلومات دیگر است، که چند صدای ساده هدهد نمی تواند آن معانی را برساند.

علاوه بر این، هیچ دلیلی نداریم بر اینکه هر صدایی که حیوان در نطق مخصوص به خودش یا در صداهای مخصوصش، از خود سر می دهد حس ما می تواند آن را درک کرده وتمیزش دهد، به شهادت اینکه یکی از نطق ها که سلیمان(ع)آن را می شناخت سخنانی است که قرآن در آیات بعد، از مورچه بزرگ حکایت کرده و حال آنکه این حیوان صدایی که به گوش ما برسد ندارد، و نیز سخن ما را تایید می کند کشفی که اخیرا علمای طبیعی امروز کرده اند که اصولا ساختمان گوش انسان طوری است که تنها صداهایی مخصوص و ناشی از ارتعاشات مادی مخصوص را می شنود و آن ارتعاشی است که در ثانیه کمتر از شانزده هزار و بیشتر از سی و دو هزار نباشد که اگر ارتعاش جسمی کمتر از آن و یابیشتر از آن باشد، حس سامعه و دستگاه شنوایی انسان از شنیدن آن عاجز است، ولی معلوم نیست که حس شنوایی سایر حیوانات نیز عاجز از شنیدن آن باشد، ممکن است آنچه را که مانمی شنویم و یا بعضی از آنها را سایر حیوانات بشنوند.

دانشمندان حیوان شناس هم به عجایبی از فهم دقیق و درک لطیف بعضی حیوانات مانند اسب و سگ و میمون و خرس و زنبور و مورچه و غیر آن برخورده اند، که به نظیر آنها دراکثر افراد آدمیان بر نخورده اند.

پس، از آنچه گذشت، روشن شد که از ظاهر سیاق بر می آید که برای مرغان منطقی است که خدای سبحان علم آن را تنها به سلیمان(ع)داده بود.و اینکه بعضی (۹) ازطوایف مخصوص از جن و انس و طیر لشکریان سلیمان(علیه السلام) بوده اندمفسرین گفته اند که: نطق مرغان معجزه ای برای آن جناب بوده و گر نه خود مرغان هیچ یک زبان و نطق ندارند، حرف صحیحی نیست.

“و اوتینا من کل شی ء” – یعنی خدای تعالی از هر چیزی به ما عطایی داده، و جمله”از هر چیزی”هر چند شامل تمامی موجوداتی می شود که ممکن است وجودش فرض شود، چون مفهوم”شی ء – چیز”از عمومی ترین مفاهیم است، مخصوصا وقتی کلمه”کل: هر”نیزبر سرش در آید – و لیکن از آنجایی که مقام آن جناب، مقام حدیث به نعمت بوده، ناچار مقصوداز کلمه”هر چیز”تنها هر چیزی است که اگر به آدمی داده شود می تواند از آن متنعم شود، نه هر چیز، پس قهرا کلمه”کل شی ء”در آیه شریفه مقید می شود به نعمت هایی مانند: علم ونبوت و ملک و حکم، – قدرت بر داوری صحیح – و سایر نعمت های مادی و معنوی.

“ان هذا لهو الفضل المبین” – این شکری است از سلیمان(ع)که بدون عجب و کبر و غرور، همان حدیث به نعمت قبل را تاکید می کند، زیرا همه نعمتها را به خدانسبت داد، در یکجا گفت: “علمنا”(علم منطق طیر را به ما داده اند)یکجا گفت” اوتینا”(و از هر چیز به ما داده اند)، اینجا هم آن دو جمله را تاکید نموده می گوید: “همه اینهافضلی است آشکارا از خدا”، هر چند که بعضی (۱۰) از مفسرین احتمال داده اند که: جمله اخیرکلام خدا باشد، نه سخن سلیمان، ولی سیاق این احتمال را نمی پذیرد.

“و حشر لسلیمان جنوده من الجن و الانس و الطیر فهم یوزعون”کلمه”حشر”به معنای جمع کردن مردم و فرستادنشان به دنبال کار است، امافرستادن به زور و جبر، و کلمه”یوزعون”از ماده وزع به معنای منع است و یا به قول بعضی (۱۱) دیگر، به معنای”حبس”می باشد و معنای آیه به طوری که گفته اند: این است که برای سلیمان لشکرش جمع شد، لشکرها که از جن و انس و طیر بودند و از اینکه متفرق شوند یا درهم مخلوط گردند جلوگیری می شدند، بلکه هر یک در جای خود نگهداری می شدند.

از آیه شریفه بر می آید که گویا سلیمان(ع)لشکرهایی از جن و طیر داشته، که مانند لشکریان انسی او با او حرکت می کردند.

و کلمه”حشر”و همچنین وصف محشورین به اینکه لشکریان او بودند و همچنین سیاق آیات بعدی، همه دلیلند بر این که لشکریان آن حضرت طوایف خاصی از انسانها و ازجن و طیر، بوده اند، برای اینکه در آیه شریفه فرموده: “برای سلیمان جمع آوری شد لشکریانی که از جن و انس و طیر داشت”و کلمه”من”تبعیض و یا بیان را می رساند.

بنا بر این سخن فخر رازی در تفسیر کبیر که گفته: “آیه دلالت دارد بر اینکه همه جن و انس و طیر لشکر او بودند و همه روی زمین را مالک بوده و جن و طیر زمان او مانند انسانهاعاقل و مکلف بوده اند و بعد از زمان او دوباره به حالت توحش قبلی برگشته اند”حرف عجیب و غریبی است.

و عین این سخن را درباره مورچگان و آن مورچه بزرگ که با سلیمان سخن گفته زده است و در تفسیر آیه مورد بحث گفته است: معنایش این است که: خدای تعالی همه این اصناف را لشکریان او قرار داد و این وقتی ممکن است که آن جناب بتواند در همه این اصناف بر طبق دلخواه خود فرمان دهد و تصرف کند و این نیز وقتی ممکن است که همه آن اصناف عقل داشته باشند، چون تا عقل نباشد تکلیف صحیح نیست، و یا اگر هم عقل درست و حسابی نداشته اند حد اقل باید به قدر یک کودک که نزدیک به حد تکلیف رسیده عقل داشته باشند و از همین جهت است که ما گفتیم: خدای تعالی در روزگار سلیمان مرغان راعاقل کرد، و بعد از دوره او دوباره بصورت اولشان یعنی همان حالی که الآن در زمان ما دارندبرگردانید، چون اصناف حیوانات در دوره ما عقل ندارند، هر چند که هر یک در پیش بردهدفهای زندگی خود و به دست آوردن حوایج خود و یا حوایج مردم ملهم به دقایقی حیرت انگیزهستند، مانند زنبور عسل و غیر آن (۱۲) و وجوه ضعف و اشکالاتی که بر گفته وی وارد است احتیاجی به بیان ندارد.

و اگر در آیه مورد بحث جن را جلوتر از انس و طیر ذکر کرد از این جهت است که مسخر شدن جن و به فرمان در آمدن او برای یک انسان، عجیب تر از آن دوتای دیگر است.واگر بعد از جن، انس را آورد، نه طیر را، باز برای همین است که مسخر شدن انسانها برای یک انسان عجیب تر از مسخر شدن طیر است و علاوه بر این، رعایت مقابله بین جن و انس هم شده.

“حتی اذا اتوا علی واد النمل…”کلمه”حتی”برای غایتی است که از آیه سابق فهمیده می شد و ضمیر جمع در”اتوا”به سلیمان و لشکریانش بر می گردد، و اگر کلمه اتوا را با حرف”علی”متعدی کرد بااینکه می بایست می فرمود: “اتوا الی… – آمدند تا وادی مورچگان”، برای این بود که بنا به عدم منافات علم سلیمان(علیه السلام)به منطق الطیر با فهمیدن کلام مورچه گفته بعضی (۱۳) وادی نمل در نقطه بلندی بوده، و بطوری که گفته اند: در یک وادی در شام قرارداشته است.و بعضی (۱۴) دیگر گفته اند: در طائف بوده.و بعضی (۱۵) محل آن را بالای یمن دانسته اند، که همه این نقاط، کوهستانی و بلند است و کلمه”حطم”به معنای شکستن است.

و معنای آیه این است که: وقتی سلیمان و لشکریانش به راه افتاده، بر فراز وادی نمل شدند مورچه ای به سایر مورچگان خطاب کرد و گفت: یا ایها النمل، هان، ای مورچگان!به درون لانه های خود شوید تا سلیمان و لشکریانش شما را حطم نکنند، یعنی نشکنند، و به عبارت دیگر، لگد نکنند، “و هم لا یشعرون”در حالی که توجه نداشته باشند، از همینجا معلوم می شود که راه پیمایی سلیمان و لشکریانش روی زمین بوده.

“فتبسم ضاحکا من قولها…”از گفتار او لب های سلیمان به خنده باز شد.بعضی (۱۶) گفته اند: تبسم، کمترین حدخنده و ضحک خنده معمولی است و اگر در جمله مورد بحث هر دو کلمه را به کار برده، استعمالی است مجازی، که می فهماند تبسم آن جناب نزدیک به خنده بوده است.

جمله”علمنا منطق الطیر”منافاتی با فهمیدن کلام مورچه ندارد، برای اینکه جمله مزبور نفی غیر طیر را نکرده است، بلکه تنها اثبات می کند که آن جناب زبان مرغان رامی دانسته، ممکن است زبان سایر حیوانات یا بعضی دیگر مانند مورچه را هم بداند.

ولی جمعی از مفسرین نفی غیر طیر را مسلم گرفته اند، آنگاه برای رفع منافات میان آن و فهمیدن زبان مورچه به دست و پا افتاده اند، یکبار گفته اند: فهم زبان مورچه تنهاقضیه ای بوده که در یک واقعه رخ داده، نه اینکه آن جناب همیشه زبان این حیوان رامی فهمیده، باری دیگر گفته اند: آن مورچه مورچه بالدار بود، که خود نیز نوعی پرنده است، بار دیگر گفته اند: کلام مورچه یکی از معجزات سلیمان(ع)بوده، (همچنان که سنگریزه به معجزه رسول خدا(ص)به زبان در آمد)، و بار دیگر گفته اند:صدایی از مورچه برنخاست تا سلیمان(ع)سخن او را بفهمد، بلکه خداوند آنچه راکه در دل آن حیوان بوده به سلیمان الهام نمود.

سلیمان(علیه السلام)در دعای خود، الهام شکر نعمت، انجام عمل صالح و نیز صلاح ذاتی و نفسانی را می طلبدولی از آنچه که ما درباره منطق طیر گفتیم تمامی این موهومات را از بین می برد، علاوه بر این سیاق آیات به تنهایی در دفع آنها کافی است.

“و قال رب اوزعنی ان اشکر نعمتک التی انعمت علی و علی والدی و ان اعمل صالحا ترضیه” – کلمه”اوزعنی”از باب افعال ماده”وزع”است که مصدرش”ایزاع”می شود، به معنای الهام.

حضرت سلیمان(ع)وقتی سخن مورچه را شنید، از شدت سرور و ابتهاج تبسمی کرد، که خدا تا چه حد به او انعام فرموده، و کارش را به کجا کشانیده؟نبوت و علم منطق طیر، و سایر حیوانات، و ملک و سلطنت، و لشکریانی از جن و انس و طیر، به او ارزانی داشته، لذا از خدا در خواست می کند که شکر نعمتهایش را به وی الهام فرماید، و موفقش کندبه کارهایی که مایه رضای او باشد.

و به این حد اکتفاء نکرد، بلکه در درخواست خود، شکر نعمت هایی را هم که به پدرو مادرش ارزانی داشته اضافه کرد، چون انعام به پدر و مادر او به یک معنا انعام به او نیزهست، زیرا وجود فرزند از آن پدر و مادر است، و خدای تعالی به پدر او داوود، نبوت و ملک وحکمت و فصل الخطاب، و نعمت هایی دیگر انعام کرده بود و به مادر او نیز همسری چون داودو فرزندی چون خود او ارزانی داشته بود، و او را نیز از اهل بیت نبوت قرار داده بود.

و از همین کلام آن جناب معلوم می شود که مادرش نیز از اهل صراط مستقیم بوده است، آن اهلی که خدا به ایشان انعام کرده، پس ساحت او مقدس و مبرا است از آنچه تورات به وی نسبت داده، – البته نه تورات نازل بر موسی بلکه توراتی که فعلا موجود است – ومی گوید: مادر سلیمان زن اوریاء بوده، که داوود با او زنا کرد و آنگاه نقشه کشتن اوریا راکشید و او را به بعضی جنگها فرستاد تا کشته شد و همسر او را جزو زنان خود در آورد وسلیمان از او پدید آمد.

و اهل صراط مستقیم یکی از چهار طایفه ای هستند که نامشان در آیه”الذین انعم الله علیهم من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین” (۱۷) آمده است.

و جمله”و ان اعمل صالحا ترضیه”عطف است بر جمله”ان اشکر نعمتک”و جمله مذکور درخواستی است که از درخواست توفیق بر عمل صالح مهمتر و دارای مقامی بلندتراست، برای این که توفیق، اثرش در اسباب و وسائل خارجی و ردیف شدن آن بر طبق سعادت انسانی است، ولی ایزاع که مورد درخواست آن جناب است عبارت است از دعوت باطنی، واینکه باطن آدمی، او را به سوی سعادت بخواند.

بنا بر این، هیچ بعید نیست که مراد از ایزاع، همان وحی خیراتی باشد که خدای تعالی ابراهیم(ع)را بدان گرامی داشت، و در آیه”و اوحینا الیهم فعل الخیرات” (۱۸) از آن خبر داده که در تفسیر آن گفتیم فعل خیرات عبارت است از همان تایید به روح القدس.

“و ادخلنی برحمتک فی عبادک الصالحین” – یعنی خدایا مرا از بندگان صالح خودقرار ده و این صلاح از آنجا که در کلام آن جناب مقید به عمل نشده تا مراد، تنها عمل صالح باشد، لذا اطلاقش حمل می شود بر صلاح نفس در جوهره ذاتش، تا در نتیجه نفس مستعد شودبرای قبول هر نوع کرامت الهی.

و معلوم است که صلاح ذات، قدر و منزلتش بالاتر از صلاح عمل است و چون چنین است پس اینکه اول درخواست کرد که موفق به عمل صالح شود و سپس درخواست کرد که صلاح ذاتیش دهد، در حقیقت درخواستهای خود را درجه بندی کرد و از پایین گرفته به سوی بالاترین درخواستها رفت.

نکته دیگری که در کلام آن جناب هست این است که در درخواست عمل صالح گفت: “اینکه من عمل صالح کنم”و خود را در آن مداخله داد، ولی در صلاح ذات، نامی ازخود نبرد و این بدان جهت است که هر کسی در عمل خود دخالت دارد، گو اینکه اعمال ماهم مخلوق خدایند، اما هر چه باشد نسبتی با خود ما دارند، به خلاف صلاح ذات، که هیچ چیز آن به ست خود ما نیست و لذا صلاح ذات را از پروردگار خود خواست، ولی صلاح عمل را از او نخواست، و نگفت: “و اوزعنی العمل الصالح”بلکه گفت: “اوزعنی ان اعمل صالحا – اینکه عمل صالح کنم”.

نکته دیگری که در کلام آن جناب هست این است که: صلاح ذات را ممکن بود به طور صریح سؤال کند، و بگوید: “و مرا صالح گردان”، ولی چنین نکرد بلکه درخواست کرد که”از زمره عباد صالح قرارش دهد”، تا اشاره کرده باشد به اینکه من هر چند همه مواهبی که به عباد صالحین دادی می خواهم، اما از همه آن مواهب بیشتر این موهبت را در نظر دارم که: آنان را عباد خود قرار دادی، و مقام عبودیتشان، ارزانی داشتی، و به همین جهت است که خدای تعالی همین سلیمان(ع)را به وصف بیان آیات مربوط به داستان سلیمان(علیه السلام)و هدهد و ملکه سبا و…عبودیت ستوده، و فرموده است: “نعم العبد انه اواب” (۱۹).

“و تفقد الطیر فقال ما لی لا اری الهدهد ام کان من الغائبین”راغب می گوید: کلمه”تفقد”به معنای تعهد است، لیکن حقیقت تفقد این است که آدمی متوجه فقدان چیزی شود، به خلاف تعهد که به معنای توجه به عهد گذشته است واین تفقد در قرآن کریم آمده، که”و تفقد الطیر” (۲۰).

در این جمله، نخست بطور تعجب از حال خود که چرا هدهد را در بین مرغان نمی بینداستفهام می کند، که من چرا هدهد را نمی بینم و می فهماند که گویا از او انتظار نمی رفت غیبت کند، و از امتثال فرمان او سر برتابد، آنگاه از این معنا صرف نظر کرده، تنها از غیبت اوسؤال می کند و می پرسد چرا غیبت کرده است و معنای آیه این است که: مرا چه می شود که هدهد را میان مرغان که ملازم موکب منند نمی بینم؟مگر او از غایبان است؟

“لاعذبنه عذابا شدیدا او لاذبحنه او لیاتینی بسلطان مبین”این سه”لامی”که بر سر سه کلمه در آیه آمده لام قسم است و” سلطان مبین”به معنای دلیل قانع کننده و روشن است، سلیمان(ع)در این گفتار خود، هدهد رامحکوم می کند به یکی از سه کار، یا عذاب شدید و یا ذبح شدن، – که در هر یک از آن دو بدبخت و بیچاره می شود – و یا آوردن دلیلی قانع کننده تا خلاصی یابد.

“فمکث غیر بعید فقال احطت بما لم تحط به و جئتک من سبا بنبا یقین”ضمیر در”مکث”به سلیمان برمی گردد، که در این صورت معنا این می شود که:سلیمان بعد از تهدید هدهد، مختصری مکث کرد، احتمال هم دارد که ضمیر مذکور به خودهدهد برگردد و معنا این باشد که: هدهد مختصری مکث کرد.مؤید احتمال اول، سیاق سابق و مؤید احتمال دوم، سیاق لاحق است.

و مراد از”احاطه”علم کامل است، یعنی من به چیزی احاطه یافتم که تو بدان اطلاع کافی و کامل نداری و چون هنوز معلوم نشده که آن چه چیز است جمله”و جئتک”که عطف تفسیری است آن را تفسیر می کند.و اما شهر”سبا”یکی از شهرهای یمن است، که آن روزپایتخت یمن بوده و کلمه”نباء”به معنای خبر مهم است و”یقین”به معنای چیزی است که شکی در آن نباشد.

و معنای آیه این است که: سلیمان و یا هدهد زمانی که خیلی هم طولانی نبود مکث کرد، سپس حاضر درگاه شد، سلیمان سبب غیبتش را پرسید و عتابش کرد، هدهد در پاسخ گفت: من از علم به چیزی احاطه یافته ام که تو بدان احاطه نداری و از سباء خبر مهمی آورده ام که هیچ شکی در آن نیست.

از این مضمون برمی آید که در آیه به منظور اختصار، چیزی حذف شده.

نکته ای که در این گفتگو هست این است که هدهد از ترس تهدیدی که سلیمان کردو برای اینکه او را آرام کند قبل از هر سخن دیگر، اولین حرفی که زد این بود که: “احطت بما لم تحط به”(و گرنه جا داشت او هم اول بگوید من به شهر سباء رفتم و چنین و چنان شد).

“انی وجدت امراه تملکهم و اوتیت من کل شی ء و لها عرش عظیم”ضمیر در”تملکهم”به اهل سبا و توابع آن بر می گردد و جمله”و اوتیت من کل شی ء”وصف وسعت مملکت و عظمت سلطنت آن زن است، و همین خود قرینه است براینکه منظور از” کل شی ء”در آیه هر چیزی است که سلطنت عظیم محتاج به داشتن آنهااست، مانند حزم و احتیاط و عزم و تصمیم راسخ و سطوت و شوکت و آب و خاک بسیار وخزینه سرشار و لشکر و ارتشی نیرومند و رعیتی فرمان بردار، لیکن از بین همه اینها، تنها نام عرش عظیم را برد.

“وجدتها و قومها یسجدون للشمس من دون الله…”این آیه دلیل بر این است که مردم آن شهر وثنی مذهب بوده اند و آفتاب را به عنوان رب النوع می پرستیده اند.

“و زین لهم الشیطان اعمالهم” – این جمله به منزله عطف تفسیر است، برای جمله قبلیش و در عین حال زمینه است برای جمله بعدی که می فرماید: “فصدهم عن السبیل”یعنی شیطان اعمال زشتشان را در نظرشان زینت داده و در نتیجه از راه بازشان داشته.آری، زینت دادن شیطان سجده آنها را بر آفتاب و سایر تقرب جویی هایشان را زمینه بود برای جلوگیری ایشان از راه خدا، که همانا، پرستش او به تنهایی است.

و اگر سبیل را مطلق آورد و نگفت: سبیل الله، برای این بود که اشاره کند به اینکه برای انسان بر حسب فطرتش و بلکه برای هر چیزی بر حسب خلقت عمومی، راه، تنها و تنهایکی است و آن راه خدا است، راه دیگری نیست، تا برای تعیین راه خدا محتاج باشد به اینکه کلمه خدا را نیز بیاورد.

“فهم لا یهتدون” – این جمله، تفریع و نتیجه گیری از محرومیتشان از راه خدا است،معنای”خب ء”و مفاد آیه: “الا یسجدوا لله الذی یخرج الخب ء فی السموات و الارض…”و حجتی که علیه پرستش آفتاب متضمن است چون وقتی بنا شد غیر از راه خدا راهی نباشد و آن یک راه هم از دستشان برود، دیگر راهی ندارند، در نتیجه اهتداء نخواهند داشت، (دقت فرمایید).

الا یسجدوا الله الذی یخرج الخب ء فی السموات و الارض و یعلم ما تخفون و ماتعلنون”قرائتی که فعلا دایر و معمول است همین است که آوردیم که کلمه”الا”با تشدیدلام خوانده می شود و مرکب است از دو کلمه”ان”و”لا”و این آیه عطف بیان ست برای کلمه”اعمالهم”و می فهماند آن اعمالی که شیطان از ایشان زینت داد، این بود که برای خداسجده نکنند.

بعضی (۲۱) از مفسرین گفته اند: لامی بر سر”الا”بوده و حذف شده است و اصل آن”لئلا”بوده و معنای آیه این است که: شیطان ضلالت ایشان را زینت داد تا برای خدا سجده نکنند.

کلمه”خب ء”به طوری که در مجمع البیان گفته: به معنای اسم مفعول یعنی”مخبوء”است، و مخبوء به معنای هر چیزی است که در احاطه غیر خود، قرار گیرد، بطوری که دیگر نشود ادراکش کرد و این کلمه مصدر است که کار صفت را انجام داده، در ماضی ثلاثی آن می گویی”خباته”و در متکلم وحده مضارع می گویی”اخبئه”و آنچه خدای تعالی از عالم عدم به عالم وجود می آورد همین وضع را دارد (۲۲).

پس، عبارت”یخرج الخب ء فی السموات و الارض”، استعاره است، گویاموجودات در پس پرده عدم و زیر طبقات نیستی قرار داشتند و خدا آنها را یکی پس از دیگری از آنجا به عالم وجود درآورد.

بنابر این، این نامگذاری – که ایجاد و بیرون کردن از عدم را خب ء نامید – قریب به نامگذاری دیگری است و آن کلمه”فطر” است، که در بسیاری از آیات، خلقت را فطر، وخالق را فاطر نامیده است، و”فطر”به معنای پاره کردن است، گویا خدای تعالی عدم را پاره می کند و موجودات را از شکم آن بیرون می آورد.

گفتیم که استعمال کلمه”خب ء”استعاره است، لیکن ممکن است بگوییم: این استعمال حقیقی و بدون استعاره است، چیزی که هست احتیاج به بیانی دارد که اینجا محل آن بیان نیست.بعضی (۲۳) هم گفته اند: مراد از”خب ء”غیب است و مراد از اخراج خب ء، علم به غیب است، که خواننده خود به ضعف این قول آگاه است.

و معنای اینکه فرمود: “و می داند آنچه را شما پنهان می دارید و آنچه را که ظاهرمی کنید”این نیست که او به آنچه در خلوت انجام می دهید و آنچه در بین مردم می کنیدعالم است، بلکه مراد این است که: به آنچه در ظاهر شما و آنچه در باطن شماست آگاه است، البته، بیشتر قراء قرآن این جمله را به صیغه غیبت خوانده اند، یعنی به جای تای نقطه دارکه در ابتدای کلمه”تخفون”و کلمه”تعلنون”بود، یاء آورده و خوانده اند: “ما یخفون و مایعلنون”و این قرائت بهتر است.

خلاصه: حجتی که در این آیه بر ضرر وثنی ها اقامه شده این است که: ایشان به جای خدا برای آفتاب سجده می کنند و آن را به خاطر آثار خوبی که خدای سبحان در طبع آن برای زمین و غیر آن قرار داده است تعظیم می کنند، در حالی که خدا اولای به تعظیم است، برای اینکه آن کسی که تمامی اشیای عالم، که یکی از آنها آفتاب است از عالم عدم به وجودآورده و از غیب به شهود بیرون کرده و نظام حیرت انگیزی در همه آنها به کار برده و آن آثارکه گفته شد در آفتاب قرار داده ست خدای سبحان است و او سزاوارتر است به سجده شدن تامخلوق او، علاوه بر این اصلا پرستش و سجده به چیزی که شعور ندارد معنا ندارد، با اینکه خدای سبحان نه تنها(العیاذ بالله)فاقد شعور نیست، بلکه به آنچه خودتان در خود سراغ دارید وبرای شما ظاهر و آشکارست و نیز به باطن شما که خود از آن بی خبرید آگاه است، پس تنهااو را باید سجده کنید و تعظیم نمایید، نه غیر او را.و با این بیان روشن می شود که چگونه آیه مورد بحث با آیه بعد که می فرماید: “الله لا اله الا هو” متصل است.

“الله لا اله الا هو رب العرش العظیم”این جمله تتمه کلام هدهد و به منزله تصریح به نتیجه ای است که از بیان ضمنی سابق گرفته می شود و بی پرده اظهار کردن حق است، در مقابل باطل وثنی ها و به همین جهت نخست کلمه”لا اله الا الله”را که کلمه توحید است و توحید در عبادت خدا را می رساندآورده، آنگاه جمله”رب العرش العظیم”را ضمیمه کرده تا دلالت کند بر اینکه همه تدبیرهای عالم، منتهی به خدای سبحان می شود، چون عرش سلطنتی عبارت است از مقامی که همه زمامدارهای امور آنجا جمع می شوند و از آنجا احکام جاریه در ملک صادر می شود.

البته، در جمله”رب العرش العظیم”محاذات دیگری نیز به کار رفته و آن محاذات باکلام هدهد در توصیف ملکه سباء است، که گفت: “و لها عرش عظیم”و چه بسا همین گفتار هدهد، باعث شد که سلیمان به افراد خود دستور داد تا عرش او را نزدش حاضر کنند، این دستور را داد تا ملکه سبا در برابر عظمت پروردگارش به تمام معنای کلمه خاضع گردد.

“قال سننظر اصدقت ام کنت من الکاذبین”ضمیر در”قال – گفت”به سلیمان(ع)بر می گردد، که داوری درباره هدهد را محول به آینده کرده و او را بدون تحقیق تصدیق نفرمود، چون هدهد بر گفته های خودشاهدی نیاورد، البته تکذیبش هم نکرد، چون آن جناب دلیلی بر کذب او نداشت، لذا وعده داد که به زودی درباره سخنانش تحقیق می کنیم، تا معلوم شود راست گفته ای یا دروغ.

“اذهب بکتابی هذا فالقه الیهم ثم تول عنهم فانظر ما ذا یرجعون”این آیه حکایت کلام سلیمان و خطابش به هدهد است، گویا فرموده: “پس سلیمان نامه ای نوشت و به هدهد داده به او گفت”: این نامه مرا به سوی ایشان، یعنی ملکه سباء ومردمش ببر و نزد ایشان بینداز و خودت را کنار بکش و در محلی قرار گیر که تو آنان را ببینی، آنگاه ببین چه عکس العملی از خود نشان می دهند، یعنی وقتی بحث در میان آنان درگیرمی شود با هم چه می گویند؟در تمامی قرائت ها کلمه” فالقه”هم در وصل و هم در وقف با سکون هاء قرائت شده و هاء در آن هاء سکت است.

از جمله سخنانی که بعضی (۲۴) از مفسرین درباره این آیه گفته اند این است که: جمله”ثم تول عنهم فانظر”از قبیل تقدیم و تاخیر است و اصل آن چنین است”فانظر ما ذا یرجعون ثم تول عنهم”.ولی ضعف این سخن از نظر خواننده پوشیده نیست.

“قالت یا ایها الملؤا انی القی الی کتاب کریم انه من سلیمان و انه بسم الله الرحمن الرحیم”در این کلام حذف و ایجاز، یعنی اختصار بکار رفته و تقدیر کلام این است که: هدهد نامه را از سلیمان گرفته به سر زمین سباء برد تا به ملکه آنجا برساند و چون بدانجا رسیدنامه را نزد وی بینداخت، ملکه نامه را گرفت همین که آن را خواند به اشراف قوم خود گفت:”یا ایها الملؤا…”.

این دو آیه حکایت گفتار ملکه سباء است، که به مردمش از رسیدن چنین نامه ای وکیفیت رسیدن آن و نیز مضمون آن خبر می دهد و نامه را توصیف می کند به اینکه نامه ای است کریم و ظاهر آیه دوم این است که می خواهد علت کریم بودن آن را بیان کند، توضیح سخن ملکه بعد از دیدن نامه سلیمان(علیه السلام): “قالت یا ایها الملؤا انی القی الی کتاب…” می گوید: علت کرامتش این است که این نامه از ناحیه سلیمان است، چون ملکه سباء ازجبروت سلیمان خبر داشت و می دانست که چه سلطنتی عظیم و شوکتی عجیب دارد، به شهادت اینکه در چند آیه بعد از ملکه سباء حکایت می کند که وقتی عرش خود را در کاخ سلیمان دید گفت: “و اوتینا العلم من قبله و کنا مسلمین – ما قبلا از شوکت سلیمان خبرداشتیم و تسلیم او بودیم”.

“و انه بسم الله الرحمن الرحیم” – یعنی این نامه به نام خدا آغاز شده و به این جهت نیزکریم است.آری بت پرستان وثنی، همگی قائلند به اینکه خدای سبحان هست منتهی او رارب الارباب دانسته نمی پرستیدند، چون خود را کوچک تر از آن می دانستند.آفتاب پرستان نیز، وثنی مسلک، و یکی از تیره های صابئین بودند، که خدا و صفاتش را تعظیم می کردند، چیزی که هست صفات او را به نفی نواقص و اعدام برمی گردانیدند مثلا، علم و قدرت وحیات و رحمت را به نبود جهل و عجز و مرگ و قساوت تفسیر کرده اند.پس قهرا وقتی نامه، بسم الله الرحمن الرحیم باشد نامه ای کریم می شود، چنان که بودن آن از ناحیه سلیمان عظیم نیز، اقتضاء می کند که نامه ای کریم بوده باشد.بنابر این، مضمون نامه تنها جمله”ان لاتعلوا علی و اتونی مسلمین”خواهد بود، و حرف”ان”در ابتدای آن تفسیری است.

و عجب از جمعی (۲۵) از مفسرین است که جمله”انه من سلیمان”را استینافی و غیرمربوط به ما قبل گرفته و گفته اند: پاسخی است از سؤال مقدر، گویا کسی پرسیده، این کتاب از طرف چه کسی رسیده و در آن چه نوشته؟و ملکه سباء در پاسخ گفته است: “این از ناحیه سلیمان است…”و بنا به گفته این مفسرین جمله”انه بسم الله…”بیان مضمون نامه، یعنی متن نامه می شود و خلاصه: همه جملات”بسم الله الرحمان الرحیم الا تعلوا علی و اتونی مسلمین”مضمون نامه می شود.و این چند اشکال دارد:اول اینکه: در این صورت کلمه”ان”زیادی می شود و هیچ فایده ای در آن نمی ماند، همچنان که بعضی (۲۶) به همین جهت گفته اند: این کلمه مصدری و کلمه”لا”نافیه است، نه ناهیه.(نمی خواهد بگوید بر من برتری جوئی مکن، بلکه با حرف ان مصدری، فعل”لاتعلوا”مصدر می شود و چون گفتیم”لا”نافیه است معنا این می شود که تو بر من برتری نداری)ولی این وجه بسیار بی پایه و – به بیانی که خواهد آمد – بسیار سخیف و ضعیف است.

اشکال دوم اینکه: این مفسرین نامبرده در توجیه اینکه چرا ملکه سباء نامه را کتابی کریم خواند، وجوهی ذکر کرده اند، یکی اینکه: چون آن نامه نامه مهر شده بود و در حدیث هم آمده که اکرام کتاب به مهر کردن آن است حتی بعضی (۲۷) از این مفسرین ادعا کرده اند که معنای کرامت نامه، مهر آن است، وقتی گفته می شود: من کتاب را اکرام کردم و نامه من کریم شد، معنایش این است که آن را مهر نهادم.

بعضی (۲۸) دیگر گفته اند: وجهش این است که خط آن فوق العاده زیبا بوده و بیانی شیواداشته.

بعضی (۲۹) دیگر گفته اند که: از این جهت کریمش خواند که از راه غیر طبیعی یعنی به توسط مرغ هوا به او رسیده است، که چه بسا خیال کرده است کتابی است آسمانی، و از این قبیل وجوه بی پایه و بی اساس دیگر.

و حال آنکه خواننده خوب می داند که این وجوه همه از قبیل تفسیر به رای است، که کسی را قانع نمی کند و ظاهرا آن علتی که اینان را به این حرفها کشانیده این است که:خیال کرده اند جمله”انه بسم الله…مسلمین”حکایت متن کتاب است و آنگاه دیده اند که این حرف با حمل جمله”که این از سلیمان است و اینکه بسم الله…”بر تعلیل و بیان علت کرامت کتاب نمی سازد، لذا برای رفع این ناسازگاری آنطور که دیدید به دست و پا افتاده اند.

و ما در جواب از این پندار، می گوییم: ظاهر”ان”مفسره در جمله”ان لا تعلواعلی”این است که عبارت اصلی کتاب را نقل به معنا کند، نه اینکه بخواهد متن آن راحکایت کند و مضمونش نهی از علو بر صاحب نامه و امر به آمدن ملکه و تسلیم او شدن است، پس اصلا هیچ محذوری در بین نیست.

“ان لا تعلوا علی و اتونی مسلمین”کلمه”ان”تفسیری است که در اینجا مضمون نامه سلیمان را تفسیر می کند.که بیانش گذشت.

و اینکه گفتیم بعضی (۳۰) گفته اند: کلمه”ان”مصدریه و کلمه لا نافیه است صحیح نیست، برای اینکه اگر چنین باشد اولا مستلزم تقدیر گرفتن مبتداء و یا خبری بدون جهت است، (که هیچ اجباری به اینکار نیست).و ثانیا اینکه می بینیم جمله” و اتونی”را بر آن مشاوره ملکه با قوم خود در باره جنگ یا تسلیم عطف کرده و اگر گفتار این مفسر صحیح باشد مستلزم آن است که انشاء را بر اخبار عطف کرده باشد، (و این از فصاحت قرآن بعید است).

و اما منظور از برتری نجستن، این است که بر من استکبار نکنید، “و اتونی مسلمین”، مطیع

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.