خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل شناسنامه
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل شناسنامه قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ملاقات امام (ع) با ابن سعد
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ملاقات امام (ع) با ابن سعد قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
23ساعت
34دقیقه
39ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 41

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر؛ ابزاری کارآمد برای ارائه‌های برجسته

آیا به دنبال ارائه‌ای بی‌نقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر با 120 اسلاید با طراحی حرفه‌ای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.

ویژگی‌های بارز فایل فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر:

  • گرافیک شگفت‌انگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
  • استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر به گونه‌ای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
  • کیفیت حرفه‌ای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شده‌اند.

طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.

توجه: نسخه‌های غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر تضمین‌شده است.

فایل فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر را دانلود کرده و به راحتی یک ارائه حرفه‌ای را تجربه کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل نبرد نابرابر :

همین که بامداد شد، حسین ع یاران خویش را بیاراست و با آنها نماز صبح به جا آورد.سی و دو سوار و چهل نفر پیاده با وی بودند.برخی تعداد آنها را چهل و هشت پیاده و در روایت دیگری هشتاد پیاده ذکر کرده اند.

از امام باقر ع، آورده اند که چهل و پنج سوار و صد نفر پیاده با آن حضرت بودند.و بعضی نوشته اند که یاران امام هفتاد سوار و صد نفر پیاده بودند.آن حضرت زهیر بن قین را به پهلوی راست و حبیب بن مظاهر را به پهلوی چپ یاران خویش قرار داد، و پرچم خویش را به عباس برادر خود سپرد.خیمه ها را پشت سر نهاد.مقداری هیزم و نی در محل فرو رفته ای جای دادند و هنگام شب آن را بیشتر حفر کردند که چون خندقی شد.بدین منظور که چنانچه دشمن از پشت سر حمله بیاورد آنها را آتش بزنند.این امر را انجام دادند و برایشان سودمند بود .

از سوی دیگر ابن سعد در آن روز که روز جمعه و یا شنبه بود یاران خویش را بیاراست.در سمت راست لشگر خود عمرو بن حجاج را قرار داد و سمت چپ را به شمر بن ذی الجوشن سپرد.عزره بن قیس را فرمانده سواران قرار داد و در پیشاپیش پیادگان شبث بن ربعی را تعیین کرد، و پرچم را به دست درید، غلام خویش داد، فرمانده اهالی شهر عبد الله ازدی و سر گروه قبائل ربیعه و کنده قیس بن اشعث بود.فرماندهی قبایل مذحج و اسد، را به عبد الرحمن جعفی سپرد، و برای سپاه تمیم و همدان حر بن یزید ریاحی را تعیین کرد.امام دستور داد تا خیمه ای برپا کردند و مقداری وسایل نظافت بیاوردند و آن را در ظرفی قرار دادند، تا همگی استحمام کنند و خود را از زواید پاک سازند.سپس خویش را عطرآگین ساختند.ابتدا حسین ع وارد خیمه شد.نوشته اند که بریر بن خضیر همدانی و عبد الرحمن بن عبد ربه انصاری بر در خیمه ایستاده بودند که برای نظافت کدام یک زودتر وارد خیمه شود.بریر با عبد الرحمن بذله گویی می کرد .عبد الرحمن به وی گفت: ای بریر، اینک وقت یاوه گویی نیست.بریر بدو گفت: قوم من می دانند که نه در جوانی و نه در پیری یاوه گویی را دوست نداشته ام.اما از آنچه در پیش دارم خوشدلم.به خدای سوگند دیری نخواهد گذشت که با شمشیرهای خود، با این قوم روبرو خواهیم شد و مدتی با این دشمنان خواهیم جنگید، تا در بهشت برین جای گیریم.

آنگاه امام حسین ع بر مرکب خویش نشست و قرآن خواست و آن را پیش روی نهاد.لشگریان عمر بن سعد نیز سوار بر اسب شدند و در اطراف خیمه های حسین ع به تاخت و تاز پرداختند.در این گیر و دار خندقی را مشاهده کردند که در اطراف خیمه ها حفر شده و آتش را دیدند که از هیزم و نی در آن شعله ور بود.شمر با صدای بلند بانگ زد، در این دنیا پیش از روز قیامت با شتاب آتش افروخته ای؟ امام گفت: این کیست؟ گویا شمر است.یاران حضرت گفتند: آری شمر است.حسین ع گفت: تو به آتش دوزخ سزاوارتری که در آن بسوزی.مسلم بن عوسجه خواست تیری به طرف او بیندازد، اما حسین ع وی را از این امر بازداشت.مسلم گفت: اجازه فرما او را بزنم، زیرا او مردی فاسق و از دشمنان خدا و از جباران بزرگ است، و اکنون خداوند بر کشتن او مرا توانا ساخته است.حسین ع گفت: تیرش مزن که من خوش ندارم که جنگ را آغاز کرده باشم .سپس یکی دیگر از لشگریان ابن سعد که وی را، ابن ابی جویریه مزنی می گفتند، پیش آمد.و همین که مشاهده کرد در آنجا آتش شعله ور است به ناسزا پرداخت و گفت: ای حسین، در این دنیا آماده آتش باشید که خود در این دنیا با شتاب برای خود شعله ور ساخته اید.

تمیم بن حصین فزاری یکی دیگر از سپاهیان ابن سعد بود که پیش آمده رو کرد به امام و گفت : ای حسین و ای یاران حسین، این آب فرات است که موج می زند، و می بیند که هر کس تشنه باشد چگونه به سوی آن می شتابد، اما به خدا سوگند هرگز به قطره ای از آن دست نخواهید یافت، تا آنگاه که مرگتان فرا رسد.

آنگاه یاران ابن سعد بر مرکب خویش سوار شدند.خود او نیز پیشاپیش لشگریان بر اسب خویش که نامش یحموم بود، سوار شد و به سوی حسین ع روی آورد.بریر بن خضیر در آنجا حضور داشت .پس امام به وی گفت: با این قوم سخن بگوی.بریر بن خضیر به جانب آنان رفت و گفت: ای قوم از خدای بترسید و بدانید این عده که هم اکنون نزد شما هستند، آل محمد ص یعنی شریف ترین مردم روی زمین، فرزندان و خاندان و دختران و عترت رسول الله ص بدین سرزمین روی آورده اند .شما از آنان چه می خواهید؟ آنان در پاسخ بریر گفتند: منظور ما این است که آنها را نزد امیرمان ابن زیاد بریم تا او نظر خویش را با آنها اظهار کند.

بریر گفت: چرا از آنها دست بر نمی دارید تا از همان مکان که به سوی شما آمده اند بازگردند .وای بر شما، مگر فراموش کرده اید که شما خود نامه های بسیاری نوشتید و پیمانهایی بستید و خدای را بر آنها گواه گرفتید؟ اف بر شما که اهل بیت پیمبر خود را دعوت کردید و می پنداشتید که در راه آنها جانبازی خواهید کرد.اینک که به سوی شما آمده اند این گونه رفتار می کنید، و آنان را به تسلیم در برابر حکومت ستمکاران می خوانید و از آب فرات آنان را منع می کنید .چه بد مردمی هستید که این چنین با خاندان رسول الله ص رفتار می کنید.خداوند شما را در روز قیامت سیراب نفرماید که بد قومی هستید.

یکی از یاران ابن سعد پیش آمده رو کرد به بریر و فریاد کرد: از آنچه تو می گویی ما اطلاعی نداریم.بریر گفت: سپاس به درگاه خداوند که باعث گردید که به این وسیله بیشتر شما را بشناسم.خداوندا تو خود می دانی که من از اعمال این مردم دوری می جویم.بار الها رفتار ناپسند این قوم را به خودشان بازگردان.خداوندا چنان کن که وقتی به دیدار تو آیند آنان را مورد خشم و غضب قرار دهی.هنوز گفتار بریر پایان نیافته بود که دشمنان تیر اندازی به طرف او را آغاز کردند.و او نیز از مقابل آنان دور شد.سپس حسین ع حرکت کرد، و در برابر سپاه دشمن قرار گرفت.سیل جمعیت و صفوف انبوه لشگر نظر حضرت را به خود جلب کرد و نگاهی به عمر بن سعد افکند که پیشاپیش اشراف کوفه ایستاده بود.سپس امام خطاب به او گفت: سپاس خدای را که دنیا را بیافرید و آن را محلی قرار داد که سرانجامش نابودی است و ساکنان آن را تغییر داد و اوضاع آنان را دگرگون ساخت.گول خورده و مغرور کسی است که فریب دنیا را خورد و بدبخت کسی است که بدان دل بندد و مفتون آن گردد.پس بکوشید که این دنیای فانی شما را گول نزند که هر کس بدان تکیه کند نومیدش سازد و هر کس بدان طمع ورزد، با یأس و ناامیدی مواجه گردد.شما اکنون به امری هم پیمان شده اید که خشم و غضب خداوند را برانگیخته و به سبب آن خدا از شما روی بگردانیده و عذابش را به شما فرو فرستاده است، و رحمت خود را از شما دور ساخته است.چه نیکوست خدای ما و شما و چه بد بندگانی هستید شما که به فرمان خدا گردن نهادید و به پیامبرش محمد ص ایمان آوردید، سپس به جنگ اهل بیت و فرزندانش شتافته و برای کشتن آنها هجوم برده اید.بدانید که شیطان بر شما مسلط گردیده و خدای بزرگ را از یاد شما برده است.پس نابودی و هلاکت بر شما و بر آنچه که اراده کرده اید باد.

ما همه از خداییم و بازگشت همه به سوی اوست.آنگاه گفت: اینان قومی بودند که پس از ایمان به کفر گراییده اند.پس این قوم ستمگر از رحمت خدا به دور باد.ابن سعد فریاد برآورد و به یاران خود گفت: چرا با او سخن نمی گویید؟ وای بر شما، او فرزند پدرش علی است.به خدا قسم چنانچه یک روز دیگر نیز در اینجا توقف کند هرگز سخن او پایان نپذیرد و از محاصره و دستگیری او نومید خواهید شد.شمر پیش آمد و گفت: ای حسین، ما نمی دانیم تو چه می گویی، آنچه می خواهی بگوی تا ما بفهمیم.پس حسین به سخن ادامه داد و گفت: سخن من این است، که از خدا بترسید و از کشتن من دست بردارید، زیرا کشتن من و شکستن حرمتم هرگز برای شما روا نیست، مگر من پسر دختر پیمبرتان نیستم و جده من خدیجه همسر پیامبرتان نیست؟ مگر سخنی را که پیامبرتان درباره من و برادرم فرمود نشنیده اید که: حسن و حسین دو سرور جوانان بهشتند؟

شیخ مفید می گوید: آنگاه حسین ع مرکب خویش را خواست و بر آن سوار شد و با صدای بلند که همه کسان و یا بیشتر آنها می شنیدند گفت: ای مردم سخن مرا بشنوید و در کار من شتاب مکنید، تا درباره حقی که بر شما دارم بازگویم، و سبب آمدن خود را به سوی شما و عذر خویش را بیان کنم، چنانچه سخن مرا باور کردید و انصاف دادید به نیکبختی خواهید رسید و اگر نپذیرفتید و انصاف ندادید پس شما و همدستان خود یکدل شوید که منظورتان از خودتان نهان نباشد و درباره من هر چه خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید.یاور من خدایی است که این کتاب را نازل کرده و هم او دوستدار شایستگان است.

سپس حمد و ثنای خداوند را به جا آورد و به آنچه شایسته بود از او یاد کرد و بر پیامبر ص و فرشتگان و پیامبران درود فرستاد، و هرگز چه پیش از او و چه بعد از آن حضرت سخنی بلیغ تر از سخنان او از هیچ کس شنیده نشده است.سپس گفت: اما بعد نسب و نژاد مرا به یاد آورید و بنگرید که من کیستم، آنگاه به خویشتن بازگردید و خودتان را ملامت کنید و بیندیشید که آیا کشتن من برای شما رواست؟ مرا بکشید و حرمت مرا بشکنید.مگر من پسر دختر پیمبرتان و پسر وصی او و پسر عموی او نیستم که پیش از همه به خدا ایمان آورد و به رسول خدا ص در آنچه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد؟ مگر حمزه سرور شهیدان عموی من نبود؟ مگر جعفر طیار که با دو بال در بهشت پرواز کرد عموی من نبود؟ مگر سخن مشهور رسول خدا ص را نشنیده اید که درباره من و برادرم گفت: حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند؟ اگر سخن مرا باور می دارید که حق نیز همین است، به خدا می دانم که خدا دروغگو را دشمن دارد و دروغگو، زیان خواهد دید و من هرگز دروغ نگفته ام و چنانچه سخن مرا باور نمی دارید در میان شما کسانی هستند که اگر در این مورد از آنان بپرسید به شما خواهند گفت.

از جابر بن عبد الله انصاری، ابو سعید خدری و سهل بن سعد ساعدی، زید بن ارقم و انس بن مالک بپرسید، تا به شما بگویند که این سخن را درباره من و برادرم از پیمبر ص شنیده اند یا نه.آیا این گفتار رسول خدا ص، شما را از ریختن خون من باز نمی دارد؟

شمر بن ذی الجوشن گفت: هر کس بفهمد که تو چه می گویی خدا را بر یک حرف پرستش می کند .حبیب بن مظاهر به او گفت: به خدا من تو را چنین می بینم که بر هفتاد حرف پرستش می کنی و من گواهی می دهم که راست می گویی و نمی فهمی او چه می گوید که خدا بر دلت مهر زده است.

آنگاه امام به آنها گفت: اگر در این سخن تردید دارید، آیا در این نیز تردید دارید که من پسر پیغمبر شما هستم؟ به خدا از مشرق تا مغرب از قوم شما یا قوم دیگر به جز من پسر دختر پیغمبری وجود ندارد.تنها پسر پیامبر شما من هستم.وای بر شما، آیا کسی از شما را کشته ام که خون او را از من می خواهید؟ یا مالی از شما برده ام؟ یا قصاص جراحتی را از من می خواهید؟ همه آنان خاموش ماندند و با وی سخن نگفتند.سپس آن حضرت فریاد زد: ای شبث بن ربعی، ای حجار بن ابجر، ای قیس بن اشعث و ای یزید بن حارث، مگر به من ننوشتید که میوه ها رسیده و باغستانها سرسبز شده و تو بر لشگری وارد خواهی شد که از هر جهت آماده است که یاریت کند؟

قیس بن اشعث گفت: ما ندانیم تو چه می گویی، تنها سخن ما این است که به حکم عموزادگانت تسلیم شوی.زیرا که آنان با تو رفتاری ناخوشایند نخواهند داشت و جز آنچه را که دوست داری انجام نخواهند داد.

حسین ع گفت: نه به خدا مانند ذلیلان تسلیم نمی شوم و مانند بردگان فرار نخواهم کرد و نه اقرار به بندگی در برابر شما خواهم داشت.آنگاه گفت: ای بندگان خدا من از اینکه سنگسارم کنید به پروردگار خویش پناه می برم و از هر سرکشی که به روز حساب ایمان ندارد نیز به پروردگار خویش پناه می برم.سپس از مرکب خویش پیاده شده و عقبه بن سمعان را بگفت تا آن را زانوبند زد و دشمن به سوی آن حضرت حمله برد.

غیر از شیخ مفید، دیگر تاریخ نویسان گفته اند: حسین ع بر مرکب خویش که اسب یا شتر بود سوار شد و به سوی دشمن به راه افتاد، و از دشمن خواست آرام گیرند.اما آنان از این امر امتناع ورزیدند و از سخن گفتن او جلوگیری کردند.تا آنجا که حسین ع فریاد کرد: وای بر شما، چرا به سخنان من گوش فرا نمی دهید من شما را به رشد و سعادت فرا می خوانم.هر کس از من پیروی کند نیکبخت است، و هر کس از پیروی و اطاعت از من امتناع ورزد دچار هلاکت خواهد شد.چنین می بینم که همه شما نافرمانی کرده و با آنچه می گویم مخالفت دارید.دلهای شما از حرام انباشته شده و بر قلبهای شما مهر خورده است.وای بر شما چرا ساکت نمی شوید؟ چرا به سخنان من گوش فرا نمی دهید؟

همین که سخن حسین ع بدینجا رسید، یاران عمر بن سعد یکدیگر را ملامت کردند.و آنان را وادار ساختند که به سخن امام گوش فرا دهند، پس بار دیگر حضرت به سخن ادامه داده نخست سپاس خداوند کرد و ثنای او گفت و خدای را به آنچه سزاوار است یاد کرد و بر محمد ص و فرشتگان و پیمبران و رسولان درود فرستاد.چنان که از هیچ کس بدان فصاحت سخنی دیده نشده بود.سپس گفت: ای مردم، اندوه و حسرت بر شما باد که ما را به یاری خود فراخواندید و چون دعوت شما را پذیرفتیم و با شتاب به سوی شما آمدیم.شمشیرهایی را که از خود ما بود بر علیه ما به کار گرفتید و آتش فتنه ای را که دشمن مشترک شعله ور ساخته بود بر علیه ما برافروختید.می بینم که شما مردم برای نابودی دوستان خود قیام کرده اید و با دشمنان خود همدست شده اید، بی آنکه حکومت آنان در میان شما عدلی گسترده باشد و نه امیدی به آنان داشته باشید.تنها به خاطر مال حرامی که در اختیار شما قرار دهند و زندگی کم ارزشی که چشم طمع بدان دوخته اید.در حالی که نه ما را حادثه ای روی داده بود و نه رأی و عقیده نادرستی از ما مشاهده کرده بودید.وای بر شما که از ما بیزاری جستید و ما را رها ساختید، در حالی که لشگری برای ما آماده ساخته بودید.شمشیرها در نیام کرده، دلها آرام و تصمیمها گرفته شده بود، اما شتاب کردید و همانند ملخها که پرواز می کنند و چون پروانه از هر سو فرو ریختید.رویتان سیاه ای بردگان و ای بازماندگان احزاب.شما قرآن را رها ساختید و شیطان در وجود شما رخنه کرده و خود را به گناه و فساد آلوده ساخته اید.کتاب خدا را تحریف کرده اید.سنتهای الهی را بر باد می دهید و فرزندان پیامبران را می کشید و خاندان اوصیای پیامبر را از بین می برید.ای کسانی که خود را در نسب از ملحق شدگان به زنا کاران می دانید و ای آزار دهندگان مؤمنان و فریاد رس پیشوای استهزاء گران، و ای کسانی که قرآن را از خود دور ساختید و برای خویشتن رفتاری زشت از پیش فرستادید.در آخرت برای همیشه گرفتار عذاب خواهید بود.

شما اکنون به فرزند حرب بن امیه و یارانش دست همکاری داده اید، و دست از یاری ما برداشته اید .آری به خدا سوگند که نیرنگ و بی وفایی خصلت دیرینه شماست که رگ و ریشه شما بر آن استوار و تنه و شاخه شما با آن خوگرفته و پستی و بی وفایی قلبهایتان را پوشانیده و سینه هایتان با آن مملو گردیده است.شما برای هر بیننده و ناظری بدترین میوه و برای هر ستمگری پست ترین لقمه هستید.نفرین خدا بر کسانی که پیمان خویش را پس از محکم ساختن آن می شکنند و شما خدا را بر پیمانهای خود کفیل قرار دادید و پیمان بستید.به خدا سوگند شما همان کسانی هستید که پیمان خود را شکستید.آگاه باشید، که این زنازاده فرزند زنازاده مرا میان دو چیز مخیر کرده و گفته است که از این دو یکی را انتخاب کن یا شمشیر یا تن به ذلت دادن .آیا من تن بر ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم.خدا و رسول خدا و مؤمنان و آن دامنهای پاک که ما را پرورده و آن دودمان شریف و آن مغزهای سرفراز و آن نفسهای با عزت نیاکان ما را از این امر بازداشته اند و هرگز روا نمی دارند که ما پیروی از این افراد پلید را بر مرگ با عزت ترجیح دهیم.آگاه باشید که من جای عذری برای شما باقی نگذاشتم .و این قوم را از سرانجام شومی که در پی دارند بیم دادم، با اینکه یاران ما را رها ساختند .اینک با خاندان خود و با این نفرات کم و پشت کردن کمک دهندگان در برابر لشگریان بسیار خواهم جنگید.آنگاه امام در ادامه سخنان خود به خواندن اشعاری از فروه بن مسیک مرادی پرداخت:

فان نهزم فهزامون قدما

و ان نغلب فغیر مغلبینا

و ما ان طبنا جبن و لکن

منایانا و دوله آخرینا

فافنی ذلکم سروات قومی

کما افنی القرون الاولینا

فلو خلد الملوک اذن خلدنا

و لو بقی الکرام اذن بقینا

فقل للشامتین بنا افیقوا

سیلقی الشامتون کما لقینا

سپس گفت: آگاه باشید، به خدا سوگند، پس از این جنگ اندک مدتی بیش زنده نخواهید ماند .آن قدر که سواره ای بر مرکب خویش بنشیند مهلت نخواهید یافت.و آنگاه گردش ایام و حوادث روزگار همانند چرخ آسیا بر سر شما چرخ زند و مانند مدار سنگ آسیا شما را مضطرب و پریشان سازد.پس همفکران خود را فراهم سازید و با یکدیگر مشورت کنید که بعدا از کرده خود پشیمان نشوید و امر بر شما پوشیده نماند.آنگاه مهلتم ندهید و کار مرا یکسره کنید.من بر خدا که پروردگار من و شماست توکل می کنم، که اختیار هر جنبنده ای در ید قدرت اوست، و پروردگار من هر کس را اراده کند بر صراط مستقیم هدایت خواهد کرد.

در این اثنا زهیر بن قین بر اسب خویش که دمی دراز داشت با سلاح تمام به سوی دشمن شتافت و با سخن خود آنان را اندرز گفت، اما آنان به او ناسزا گفتند.ابن زیاد را مدح کردند .پس زهیر به آنها گفت: ای بندگان خدا، فرزندان فاطمه از پسر سمیه بیشتر شایسته دوستی و یاریند.اکنون اگر آنها را یاری نمی کنید خدا را به یاد آورید و از کشتن آنان خودداری کنید.پس شمر تیری به او انداخت و او را به باد ناسزا گرفت و گفت: خدا هم اکنون تو و یارت را خواهد کشت.زهیر گفت: مرا از مرگ می ترسانی، به خدا مرگ با او را از ماندن با شما به مراتب بیشتر دوست دارم.آنگاه حسین ع وی را خواست و او نیز از برابر دشمن بازگشت .همین که حر بن یزید مشاهده کرد که این قوم به جنگ با آن حضرت تصمیم گرفته اند رو کرد به عمر بن سعد و گفت: آیا تو با این مرد جنگ خواهی کرد؟ گفت: به خدا بله، جنگی که دست کم سرها بیفتند و دستها بریده گردند.

حر گفت: آیا در آنچه به شما پیشنهاد کرد، رضایت نمی دهید؟

عمر بن سعد گفت، اگر کار با من بود رضایت می دادم، اما امیر تو این را نپذیرفت.پس حر بیامد تا در کناری از مردم بایستاد.یکی از مردان قومش نیز با وی بود به نام قره بن قیس .حر به او گفت امروز اسبت را آب داده ای؟

گفت: نه.

گفت: نمی خواهی آن را آب دهی؟

قره گوید، به خدا سوگند، پنداشتم که می خواهد دور شود و در جنگ شرکت نکند.و خوش ندارد که من او را در آن حال ببینم.به او گفتم من اسبم را آب نداده ام، و اکنون می روم تا آن را آب دهم.

گوید از جایی که وی بود دور شدم.به خدا چنانچه مرا از مقصود خویش آگاه کرده بود با وی نزد حسین ع رفته بودم.

پس حر اندک اندک خود را به حسین ع نزدیک ساخت.یکی از قوم وی به نام مهاجر پس اوس گفت : ای پسر یزید چه می خواهی؟ آیا می خواهی حمله کنی؟ حر وی را پاسخ نگفت و لرزش سراپایش را گرفت.مهاجر گفت: به خدا کار تو مرا به شک و تردید واداشته.هرگز به هنگام جنگ تو را به این حال ندیده بودم که اکنون می بینم.اگر به من می گفتند، دلیرترین مردم کوفه کیست؟ غیر از تو از کسی نام نمی بردم.این چیست که از تو می بینم؟

حر گفت به خدا من خود را میان بهشت و جهنم مردد می بینم.به خدا چنانچه مرا پاره پاره کنند و بسوزانند چیزی را بر بهشت اختیار نمی کنم.این را بگفت و اسب خویش را بزد و در حالی که دست بر سر گذاشته و به سوی حسین ع به راه افتاده بود چنین می گفت: خداوندا به سوی تو بازمی گردم.بارالها من دلهای دوستان تو و فرزندان دختر پیمبر تو را آزرده ساختم .پس توبه مرا بپذیر.

همین که به حسین ع نزدیک شد گفت: ای فرزند پیامبر، خدا مرا فدایت کند.من همانم که تو را از بازگشت جلوگیری کردم و همراهت بیامدم تا به ناچار تو را در این مکان فرود آوردم .من هرگز گمان نداشتم این مردم آنچه را گفته بودی نپذیرند و کار ما به اینجا بکشد، و تو را به این سرنوشت دچار سازند.به خدا اگر می دانستم که اوضاع چنین می شود هرگز به چنین کاری دست نمی زدم.اینک پیش تو آمده ام و از آنچه کرده ام به پیشگاه پروردگارم توبه می برم.تو را با جان خود یاریت می کنم تا پیش رویت بمیرم.آیا توبه من پذیرفته است؟

حسین ع گفت: آری خداوند توبه تو را می پذیرد.اکنون از اسب فرود آی.حر گفت: من به حال سواری از پیاده بهتر می جنگم.من در یاری تو بر اسبم مدتی با آنها کارزار می کنم.هر چند که در پایان، کارم به فرود آمدن خواهد کشید.

حسین ع گفت: خدایت رحمت کند هر چه به نظرت می رسد انجام ده.پس پیش روی امام بیامد و مردم کوفه را پند و اندرز داد.اما گروهی از آنان به سوی او حمله بردند و تیر انداختند .حر بازگشت تا پیش روی حسین ع بایستاد.در این موقع بود که عمر بن سعد فریاد زد، ای درید، پرچم را نزدیک آر.پس درید پرچم را پیش برد آنگاه ابن سعد تیری در کمان نهاد و به سوی سپاه حسین ع بینداخت و گفت: شاهد باشید که من نخستین کس بودم که تیر رها کردم و به دنبال او لشگرش تیرها را رها کردند.چنان که گویی قطرات باران است که بر آنها سرازیر گشته است .پس از یاران امام کسی باقی نماند که تیری به او اصابت نکرده باشد.

پس حسین ع رو کرد به یاران خود و گفت: خداوند شما را رحمت کند.برخیزید تا به سوی مرگ رویم.که هرگز از آن گریزی نیست و بدانید که این تیرها که به سوی ما رها ساختند، پیامهای آنان است که شما را به جنگ می خوانند.و بدین ترتیب نبرد آغاز شد و چند ساعت در آن روز حملات یکی پس از دیگری انجام می گرفت، تا آنجا که گروهی از یاران حسین ع به شهادت رسیدند .پس حسین ع گفت: آیا در راه خدا فریاد رسی نیست که به یاری ما بشتابد؟ آیا کسی نیست که از حریم پیامبر خدا ص دفاع کند؟ همین که یزید بن زیاد مهاصر کندی که وی را ابو الشعشاء می گفتند و از یاران ابن سعد بود مشاهده کرد که به پیشنهادات حسین ع پاسخ رد داده اند .سپاه ابن سعد را رها کرد، و به یاری حسین ع آمد و پیش روی امام به نبرد با دشمن پرداخت .وی به خواندن رجز پرداخت و می گفت:

انا یزید و ابی مهاصر

اشجع من لیث بغیل خادر

یا رب انی للحسین ناصر

و لا بن سعد تارک و هاجر

بدین ترتیب پیش روی امام به طرف دشمن تیراندازی می کرد، چنان که گویند صد تیر بینداخت و تنها پنج تیر به خطا رفت و بر زمین افتاد.وی همچنان تیر می انداخت و هر بار که تیری رها می ساخت حسین ع وی را دعا می کرد و می گفت: بار خدایا تیرش را نیرومند ساز، و پاداش او را بهشت قرار ده.پس در پایان پنج تن از یاران عمر بن سعد را بکشت و او نیز نخستین کسی بود که به شهادت رسید.

سپاه دشمن هر یک به میدان می آمدند و مبارز می طلبیدند.یاران حسین ع با اشتیاق فراوان به سوی آنان می شتافتند و آنان را پاسخ می گفتند.چنان که درباره آنان اشعار زیر را گفته اند :

قوم اذا نودو الدفع ملمه

و الخیل بین مدعس و مکر دس

لبسوا القلوب علی الدروع و اقبلوا

یتها فتون علی ذهاب الانفس

در این هنگام یسار، آزاد شده زیاد و سالم آزاد شده عبید الله بن زیاد به میدان آمدند و گفتند: هماوردی هست که سوی ما آید؟ پس عبد الله بن عمیر بن جناب کلبی برخاست و از امام اجازه خواست که با آنان نبرد کند.او مردی بلند قامت بود و بازوانی ستبر داشت.حسین ع نگاهی به وی افکند و گفت: گمان دارم که کشنده همگنان اوست.پس وی را اجازه داد.وی شبانه از کوفه حرکت کرده بود و همسرش، ام وهب، نیز با او بود، و خود را به امام رساند.وی همین که دریافت که سپاهیان بسیاری در نخیله برای نبرد با حسین ع آماده می شوند گفت: به خدا من بسیار علاقه داشتم با مشرکان پیکار کنم.اینک ثواب جنگ با اینان که به جنگ پسر دختر پیمبرشان می روند به نزد خدای بیشتر از ثواب نبرد با مشرکان است.پس به نزد همسر خویش رفت و آنچه را شنیده بود با وی بگفت.همسرش گفت: کار ثواب می کنی.هر چه زودتر برو.مرا نیز همراه خویش ببر.عبد الله بن عمیر بر یسار، حمله شدیدی برد و با شمشیر خویش او را بزد، تا او را به خاک افکند.وی نخستین کسی بود که از سپاه ابن سعد به قتل رسید.

در آن حال که عبد الله سرگرم زدن او بود.سالم آزاد شده عبید الله بر وی حمله برد.یاران حسین فریاد زدند، برده سوی تو آمد.اما عبد الله اعتنایی نکرد.تا نزدیک شد.همین که خواست شمشیری بر عبد الله بزند، وی دست چپ خویش را جلو آن برد و در نتیجه انگشتان دست چپش بیفتاد.اما بدان زخم اعتنایی نکرد.و با شمشیر خود چندان ضربتش زد که به هلاکت رسید.عبد الله که هر دو را کشته بود بیامد و در حالی که رجز می خواند گفت:

حسبی بیتی فی علیم حسبی

انی مرؤ ذو مره و عصب

و لست بالخوار عند النکب

انی زعیم لک ام وهب

بالطعن فیهم صادقا و الضرب

ضرب غلام مؤمن بالرب

در این اثنا ام وهب چوب بزرگی که خیمه اش را بدان بسته بود بر دست گرفت و نزد شوهر آمد و به وی گفت: پدر و مادرم به فدایت! از پاکان، از خاندان محمد دفاع کن.عبد الله نزد وی آمد که او را پیش زنان ببرد.اما همسرش که جامه وی را گرفته بود، می کشید و می گفت، تو را رها نخواهم کرد.باید من هم با تو بمیرم.در این هنگام حسین ع نداد داد و گفت: خداوند شما خاندان را پاداش نیک دهد.ای زن خدا تو را رحمت آرد.پیش زنان بازگرد.و با آنها بنشین که بر زنان پیکار نیست.ام وهب پذیرفت و پیش زنان بازگشت.

سپس عبد الله به میدان کارزار رفت و همچنان به نبرد پرداخت تا دو نفر دیگر از افراد دشمن را بکشت، و سرانجام به دست هانی بن ثبیت حضرمی و بکیر بن حی تمیمی به شهادت رسید .همسرش ام وهب بر جسدش حاضر شد و در حالی که خاک از چهره اش پاک می کرد گفت: بهشت بر تو گوارا باد، شمر که وی را بدین حال مشاهده کرد به غلام خود که رستم نام داشت دستور داد وی را از پای درآورد.او نیز با چوب بر سر ام وهب زد و بدین ترتیب این زن نیز در کنار همسرش به شهادت رسید.

پس از این دو نفر، عمر بن خالد صیداوی که از یاران حسین ع بود پیش آمد و خود را آماده رفتن به میدان کارزار ساخت.پس امام به وی گفت: به سوی میدان حرکت کن که ما نیز بزودی به تو خواهیم پیوست.عمر بن خالد که سعد غلام آزاد شده او نیز همراهش بود و جبار بن حارث سلمانی و مجمع بن عبید الله عایذی بر سپاه دشمن حمله بردند و صفوف آنان را در هم شکستند .لشگر ابن سعد آنان را محاصره کرد چندان که ارتباط آنها با امام قطع شد.پس عباس بن علی ع با یک حمله ناگهانی آنان را از میان انبوه دشمن رها ساخت.هر چند که این چهار تن به شدت مجروح شده بودند، با این وصف باز هم یک بار دیگر حمله را آغاز کردند و به نبرد ادامه دادند، و بسیاری از یاران ابن سعد را به هلاکت رساندند، و خود نیز به شهادت رسیدند.

عمرو بن حجاج با گروه بسیاری از لشگریان کوفه که با وی بودند بر جناح راست یاران حسین ع حمله آورد.همین که به یاران حسین ع نزدیک شدند زانو بر زمین نهادند و نیزه های خود را به سوی ایشان گرفتند.اسبان لشگر عمرو که چنین دیدند پیش نرفتند و چون خواستند بازگردند، یاران حسین ع بی درنگ آنان را تیر باران کردند.گروهی از سپاه دشمن را بر زمین افکندند و گروهی را نیز زخمی ساختند.مردی از افراد بنی تمیم به نام عبد الله بن حوزه از سپاه ابن سعد بیامد و در برابر حسین بایستاد و گفت: ای حسین با خبر باش که سوی آتش می روی .حسین ع گفت: هرگز، من به سوی پروردگار مهربان و توبه پذیر و در خور اطاعت می روم.پس حسین دست به دعا برداشت و گفت: خدایا او را به جهنم ببر.دیری نپایید که اسبش سرکشی آغاز کرد و او را به طرف جویی برد که در آن افتاد و پای چپش در رکاب و پای راست او بیرون ماند.در این اثنا مسلم بن عوسجه پیش آمد و پای راستش را با شمشیر بزد و اسب به همان حال می دوید و سرش را به سنگها و تنه درختها می زد، تا جان داد و خداوند بی درنگ او را به آتش دوزخ فرستاد.

مسروق بن وایل حضرمی که جزء سوارانی بود که همراه ابن سعد به میدان نبرد آمده بود، می گوید : من با خودم می گفتم چه خوب بود به سر امام حسین دست می یافتم و به سبب آن به نزد ابن زیاد منزلتی پیدا می کردم.اما همین که مسروق آنچه را که در اثر دعای امام حسین ع بر سر ابن حوزه آمد مشاهده کرد، از میدان بازگشت و سپاه را پشت سر نهاد.و گفت: از این خاندان چیزی دیدم که هرگز با آنها جنگ نخواهم کرد.

پس از این جریان جنگ درگیر شد.بریر بن خضیر همدانی، مردی زاهد و عابد و در قرائت قرآن بر همه قاریان اهل زمان خود برتری داشت چنان که او را سید القراء می گفتند، خود می گفت :

انا بریر و ابی خضیر

لا خیر فیمن لیس فیه خیر

گویند یزید بن معقل با وی درگیر شد.پس حضیر بدو گفت: می خواهی با همدیگر دعا کنیم و از خدا بخواهیم که دروغگو را لعنت کند و خطا کار را بکشد. بدین ترتیب دست به سوی خدا برداشتند.سپس به مقابله یکدیگر شتافتند و هر یک ضربتی به دیگری زدند.یزید بن معقل ضربتی سبک به بریر بن حضیر زد، که زیانی به او نرسید.بریر ضربتی کوبنده به او زد که زره، سر را شکافت و به مغز او رسید و از پای درآمد.در این هنگام کعب بن جابر ازدی به بریر حمله برد و به وی ضربت زد تا او را بر زمین انداخت و سرنیزه را به پشت او فرو برد.آنگاه پیش رفت و چندان با شمشیر او را بزد تا از دنیا برفت.خداوند از او خوشنود گردد.در بعضی از روایات آمده است که بریر تعداد سی تن از سپاه دشمن را بکشت.

همین که کعب بن جابر قاتل بریر از میدان نبرد بازگشت و به خانه رفت همسرش وی را به باد انتقاد گرفت و گفت: تو به دشمنان پسر فاطمه کمک کردی و بریر را که سرور قاریان بود کشتی .من هرگز با تو یک کلمه سخن نخواهم گفت.

آنگاه وهب بن حباب کلبی که از یاران حسین ع بود پای به میدان نهاد.مادر و همسرش با وی بودند.پس مادرش به وی گفت، بپا خیز و برای نبرد خود را آماده ساز.و پسر دختر پیامبر خدا ص را یاری و حمایت کن.وهب گفت: من به میدان خواهم رفت و هرگز در این امر کوتاهی نخواهم کرد.سپس به سوی میدان کارزار به راه افتاد در حالی که رجز می خواند و می گفت :

سوف ترونی و ترون ضربی

و حملتی و صولتی فی الحرب

ادرک ثاری بعد ثار صحبی

و ادفع الکرب امام الکرب

لیس جهادی فی الوغی باللعب

بدین ترتیب حمله را آغاز کرد و چندان بجنگید که گروه بسیاری را به قتل رسانید.همین که از میدان بازگشت به نزد مادر و همسر شتافت و از مادر پرسید: آیا از من راضی شدی؟ مادرش گفت: راضی نشوم تا آنکه در پیش روی امام حسین ع کشته شوی.همسرش گفت: تو را به خدا سوگند می دهم که مرا تنها مگذار و به مصیبت خود مبتلا مساز.مادر به وی گفت: ای فرزند به سخن همسر اعتنا مکن و به میدان بازگرد و در یاری فرزند دختر پیامبر به نبرد ادامه بده تا از شفاعت جدش در روز قیامت برخوردار شوی، پس وهب به میدان کارزار بازگشت و همچنان به نبرد پرداخت تا آنگاه که دو دستش را قطع کردند و بدین ترتیب به شهادت رسید.خداوند از او خوشنود گردد.

در این اثنا حر پیش آمد، و به حسین ع گفت: شما می دانید که من نخستین کسی بودم که به مقابله با شما برخاستم اینک اجازه می خواهم که نخستین کشته در راه شما باشم. (۱) باشد که در قیامت در ردیف کسانی که به دیدار جد بزرگوارت محمد ص نایل خواهند شد قرار گیرم.پس به لشگر عمر بن سعد حمله برد، در حالی که ابتدا شعری از عنتره می خواند:

ما زلت ارمیهم بغره وجهه

و لبانه حتی تسربل بالدم

سپس به خواندن رجز پرداخت و نبرد شدیدی را آغاز کرد و بر سپاه دشمن می تاخت و می گفت :

انی انا الحر و مأوی الضیف

اضرب فی اعراضکم بالسیف

عن خیر من حل بأرض الخیف

اضربکم و لا اری من حیف

انی انا الحر و نجل الحر

اشجع من ذی لبد هزبر

و لست بالجبان عند الکر

لکننی الوقاف عند الفر

بدین ترتیب با شمشیر خویش بر دشمن حمله برد، چندان که بیش از چهل نفر از آنان را بکشت .زهیر بن قین نیز به همراه حر بر دشمن می تاخت و همین که یکی از آنها در محاصره دشمن قرار می گرفت، دیگری بر آنان حمله می برد تا هم رزم خود را از چنگ دشمن رها می ساخت، و این امر تا مدتی ادامه داشت.سرانجام پیادگان قوم از هر سو بر او تاختند و وی را از پا درآوردند: اما یاران حسین ع بدن او را که اندک رمقی داشت برداشتند و از میدان کارزار دور ساختند و پیش روی امام نهادند.حسین ع در حالی که خاک از صورتش پاک می کرد می گفت : همچنان که مادرت تو را نام داد، حری.

آنگاه نافع بن هلال که از یاران حسین ع بود به میدان آمد و در حالی که به شدت بر دشمن هجوم می برد و پیکار می کرد چنین گفت:

انا ابن هلال الجملی

انا علی دین علی

و دینه دین النبی

پس مردی به نام مزاحم پسر حریث جهت مقابله با او سوی وی آمد.نافع بدو حمله برد و او را بکشت.گویند عده بسیاری را مجروح ساخت و دوازده یا سیزده تن از افراد دشمن را به هلاکت رساند.وی تا هنگامی که تیر در کمان داشت پیکار کرد و دست بر شمشیر خویش زد و گفت:

انا الغلام الیمنی الجملی

دینی علی دین حسین و علی

اضربکم ضرب غلام بطل

ان اقتل الیوم فهذا املی

فذاک رأیی و الا قی عملی

سپس دشمن بر وی حمله آورد و در حالی که بازوانش شکسته شده بود به اسارت آنان درآمد.شمشیر او را گرفتند و نزد ابن سعد بردند.ابن سعد رو کرد به او و گفت: چرا خود را به این وضع درآورده ای؟ ، نافع پاسخ داد، پروردگار من از هدف من بخوبی آگاه است و در حالی که خون بر سر و رویش جاری بود گفت: من علاوه بر تعدادی از افراد شما را که مجروح ساخته ام دوازده تن را نیز کشته ام و اگر بازوان مرا نشکسته بودند هرگز یارای دستگیری مرا نداشتند.در این هنگام شمر به قصد کشتن او شمشیر برکشید.پس نافع خطاب به شمر گفت: به خدا سوگند.اگر تو از مردم مسلمان بودی و خون ما به دست تو می ریخت برای ما بسیار ناگوار بود.اما اینک شکر و سپاس به درگاه خداوندی که به دیدار او می رویم در حالی که خون ما به دست شرورترین خلق او ریخته می شود.پس شمر بر وی حمله برد و او را از پای درآورد.

آنگاه عمرو بن قرظه انصاری به میدان آمد و از حسین ع اجازه کارزار خواست.امام وی را اجازه داد.پس حمله را آغاز کرد و در حالی که به خواندن رجز می پرداخت، گفت:

قد علمت کتیبه الانصار 
انی سأحمی حوزه الذمار

ضرب غلام غیر نکس شاری  
دون حسین مهجتی و داری

بدین ترتیب عمرو بن قرظه به نبرد پرداخت و همانند شخصی که با اشتیاق فراوان به سوی پاداش خداوند شتافته و در خدمت سلطان آسمانها با تمام توان خود جانبازی کرده است بجنگید.چندان که گروه بسیاری از سپاه ابن زیاد را به هلاکت رسانید و بدین وسیله بالاترین درجه شجاعت و جهاد را از خود نشان داد.وی با هشیاری تمام در برابر تیرها و شمشیرها ایستاد و از هر طرف که به سوی امام پرتاب می شد با جانبازی و فداکاری خویش از آنان جلوگیری به عمل آورد.وی با هر گونه حمله ای که بر حسین ع از سوی دشمن صورت می گرفت بر دشمن می تاخت و آنان را از پای درمی آورد.پس رو کرد به امام و گفت: ای فرزند پیامبر خدا، آیا من وظیفه خود را انجام دادم؟ امام گفت: آری، تو پیش روی من به بهشت خواهی رفت.سلام مرا به رسول خدا برسان و من نیز به زودی نزد او خواهم آمد.بدین ترتیب به کارزار پرداخت تا دشمن وی را از پای درآورد.امید که خداوند از وی خوشنود باشد.

پس جون، که غلامی سیاه و آزاد شده ابوذر غفاری بود به میدان آمد.حسین ع رو کرد به او و گفت: من به تو اذن دادم که از این سرزمین بروی و جان خود را حفظ کنی.زیرا تو به همراه ما آمدی تا به عافیت برسی.اینک خود را آزار مده.پس جون رو کرد به امام و گفت: ای فرزند رسول خدا هر چند که من مردی سیاه و در زمان خوشی و نعمت جیره خوار شما بوده ام اما اکنون چگونه شما را تنها گذارم.به خدا قسم بویم بد و جسمم پست و رنگم سیاه است.شما بر من منت گذارید و مرا از یاران خود قرار دهید تا در رکاب شما بجنگم و به این وسیله در بهشت جای گیرم و به این افتخار نایل آیم و رویم سفید گردد.نه به خدا سوگند از شما دور نمی شوم تا این خون سیاه همراه با خونهای پاک شما بر زمین ریزد.سپس در حالی که این شعر را می خواند، بر دشمن حمله برد.

کیف تری الکفار ضرب الاسود

بالسیف ضربا عن نبی محمد

اذب عنهم باللسان و الید

ارجو به الجنه یوم المورد

پس از جنگی سخت سرانجام از پای درآمد.پس حضرت در برابرش بایستاد و وی را دعا کرد و گفت : بارالها روی او را سفید و پاکیزه گردان و در روز حشر او را در زمره نیکان قرار بده .

پس از او عمرو بن خالد صیداوی به میدان آمد و پیش روی حسین ع ایستاد و گفت: ای ابو عبد الله، من تصمیم داشتم به یاران خود ملحق شوم، اما برای من بسیار ناگوار است که تو را بی یار و یاور و در میان اهل بیتت کشته ببینم.حسین ع به وی گفت: برو که ما نیز ساعتی دیگر به تو ملحق خواهیم شد.عمرو به میدان نبرد رفت و حمله را آغاز کرد و جنگید تا کشته شد.

در این هنگام حنظله بن سعد شامی بیامد و در برابر حسین ع ایستاد، صورت و سینه خود را سپر شمشیرها و تیرها و نیزه ها قرار داد تا از اصابت آنها به حسین ع مانع گردد.شعر عرقله بن حسان دمشقی گویی در وصف او سروده شده است:

و یرد صدر السمهری بصدره

ماذا یؤثر ذابل فی یذبل

و کأنه و المشرفی بکفه

بحر یکر علی الکماه بجدول

پس آیات عذاب را بر سپاه ابن زیاد خواند و آنان را از عذاب خداوند بیم داد، بدین ترتیب که گفت: ای مردم از آن بیم دارم که از آن عذابها که بر امتهای گذشته نازل شد بر شما نیز فرود آید، همانند عذابی که در جنگ احزاب و بر قوم نوح و عاد و ثمود و آنها که بعد از ایشان آمدند وارد آمد، و خداوند هرگز ستمی را برای بندگان خود روا نمی دارد.ای قوم از عذاب روز قیامت بر شما بیمناکم، آن روزی که روی خود را از محشر به سوی جهنم بگردانید و کسی را یارای نگهداری شما از عذاب خداوند نباشد.ای مردم حسین ع را نکشید، زیرا خداوند بر شما عذاب می فرستد و شما را هلاک خواهد کرد و آن کس که بر خدا افترا بندد زیانکار خواهد بود.پس حسین ع گفت: ای حنظله، خدای بر تو رحمت فرستد.تو خود به حال این قوم بخوبی آگاهی و می دانی که هر وقت آنان را به سوی حق فراخواندی چگونه تو را پاسخ گفتند و تو و یارانت را چگونه به باد ناسزا و دشنام گرفتند.اکنون نیز که اطلاع یافته ای برادران نیکوکار تو را به قتل رسانده اند آیا باز هم چنین می پنداری که ممکن است اینان به سوی حق راه یابند؟ .

حنظله گفت: راست گفتی.جانم فدای تو باد.پس بدین ترتیب بهتر نیست که به سوی پرورگار خود برویم و به برادران خود ملحق شویم؟ حسین ع گفت: بلی.پس بشتاب به راهی که از دنیا و آنچه در آن است بهتر خواهد بود.بشتاب به سوی پادشاهی ازلی و جاوید.پس حنظله گفت: سلام بر تو ای فرزند رسول خدا و درود خدا بر تو و بر اهل بیت تو باد.بدین امید که در بهشت به ملاقات یکدیگر نایل آییم.حنظله ادامه داده گفت: (السلام علیک یا بن رسول الله صلی الله علیک و علی اهل بیتک و عرف بیننا و بینک فی الجنه

امام حسین ع گفت: آمین، آمین.

پس حنظله به میدان تاخت و به شدت جنگید، تا سرانجام سپاه دشمن بر وی حمله بردند و او را از پای درآورند.

آنگاه مسلم بن عوسجه به میدان آمد و در حالی که رجز می خواند می گفت:

ان تسألوا عنی فانی ذو لبد

من فرع قوم من ذری بنی اسد

فمن بغانا حائد عن الرشد

و کافر بدین جبار صمد

بدین ترتیب سخت بجنگید.در این هنگام عمرو بن حجاج بانگ برآورد که ای احمقان می دانید که با چه کسانی می جنگید؟ با یکه سواران شهر، با دلاورانی جانباز که هرگز از مرگ هراسی ندارند.هیچ کس از شما تنها با آنها جنگ نکند.آنها مقدارشان کم است و چندان دوام نخواهند یافت.به خدا اگر شما تنها با سنگ بزنیدشان، آنان را خواهید کشت.عمر بن سعد گفت: راست گفتی.رأی درست همین است: پس کسی را نزد قوم فرستاد و به آنان تأکید کرد که هیچ کس به تنهایی به جنگ نرود.سپس عمرو بن حجاج با یاران خویش از جانب فرات سوی حسین ع حمله آوردند و مدتی جنگیدند.یکی از کسانی که در این میان از پای درآمد، مسلم بن عوسجه اسدی بود که رحمت خدا بر او باد.آنگاه عمرو بن حجاج و یارانش بازگشتند.همین که گرد و خاک فرو نشست، مسلم را دیدند که به زمین افتاده بود.حسین ع همراه حبیب بن مظاهر سوی وی رفت و بدو گفت : ای مسلم خدایت رحمت کند.سپس این آیه را قرائت کرد: (بعضی از ایشان تعهد خویش را به سر برده و شهادت یافته و بعضی از ایشان منتظرند و به هیچ وجه تغییری نیافته اند) (۲)

حبیب بن مظاهر نیز بدو نزدیک شد و گفت: ای مسلم مرگ تو بر من گران است.ای مسلم مژده باد تو را به بهشت.مسلم با صدای ضعیفی بدو گفت: خدایت به نیکی بشارت دهد.حبیب گفت: اگر چنین نبود که من می دانم هم اکنون به دنبال تو می آمدم.دوست داشتم هر چه را می خواهی وصیت کنی تا به انجام آن بپردازم.

مسلم در حالی که با دست به حسین ع اشاره می کرد گفت: وصیت من همین است که در راه حسین ع بجنگی تا در کنار او جان دهی.

حبیب گفت: این خود برای من افتخاری است و چنین خواهم کرد.دیری نپایید که مسلم بن عوسجه به دست دشمن کشته شد.خوشنودی خدای بر او باد.وی کنیزی داشت که بانگ زد: وای سرورم، وای ابن عوسجه ام.در این اثنا یاران ابن سعد با شادی فریاد کردند که مسلم بن عوسجه را کشته ایم .

پس شبث بن ربعی به کسانی از یاران خویش که اطراف وی بودند بانگ زد: مادرتان عزادارتان شود.افراد خود را با دست خودتان می کشید و خود را به خاطر دیگران دچار خواری می سازید؟ آیا از کشتن مسلم بن عوسجه خرسندی می کنید؟ سوگند به آن کس که به اسلام او درآمده ام، وی را با مسلمانان در مکانها مختلف دیده ام.او در میان آنان مقامی بس بزرگ داشت.وی را در جنگ آذربایجان دیدم که پیش از آنکه سپاه مسلمین برسند شش نفر از مشرکان را به هلاکت رساند.

پس بار دیگر سپاه دشمن به سوی حسین ع حمله بر

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.