خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر ضرورت بازسازی هندسه علوم حوزوی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل درآمدی بر ضرورت بازسازی هندسه علوم حوزوی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تلاشهای سیاسی و اجتماعی شهید آقا مصطفی خمینی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تلاشهای سیاسی و اجتماعی شهید آقا مصطفی خمینی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
03ساعت
57دقیقه
14ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 80

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
5 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

تحولی در ارائه‌ها با فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام!

اگر به دنبال یک روش ساده اما حرفه‌ای برای ارائه‌ی مطالب خود هستید، فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام بهترین انتخاب شما خواهد بود. فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام از پایه بر اساس اصول طراحی مدرن ساخته شده و تضمین می‌کند که اسلایدهای شما جذاب، منظم و آماده‌ی استفاده باشند.

فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام شامل 46 اسلاید است که با ترکیب بصری زیبا و چیدمانی حرفه‌ای، ارائه‌ی شما را به سطحی بالاتر می‌برد.

چرا باید از فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام استفاده کنید؟

طراحی حرفه‌ای: هر اسلاید فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام با دقت بالا تنظیم شده تا بیشترین تأثیر را روی مخاطبان بگذارد.

صرفه‌جویی در زمان: نیازی نیست ساعت‌ها وقت خود را برای طراحی پاورپوینت بگذارید، همه چیز آماده است.

استفاده‌ی آسان: بدون نیاز به ویرایش‌های پیچیده، کافی است فایل را باز کنید و ارائه دهید.

فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام قابل استفاده در هر محیطی: چه در دانشگاه، چه در جلسات کاری، فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام حرفه‌ای نیاز شما را کاملاً برآورده خواهد کرد.

متمایز باشید!

دیگر نگران بهم‌ریختگی یا طراحی‌های غیرحرفه‌ای نباشید. فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام به شما این امکان را می‌دهد که بدون دغدغه روی محتوای خود تمرکز کنید و ارائه‌ای تأثیرگذار داشته باشید.

همین حالا دریافت کنید و تجربه‌ای متفاوت از ارائه‌های حرفه‌ای را داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل «آقا» گفتند: من او را با تمام مستحبّات خودم شریک کرده ام :

به مناسبت بیستمین سالگرد شهادت آیت اللّه مجاهد و فقیه فرزانه، شهید حاج آقامصطفی خمینی«ره»، فصلنامه حضور که از سوی مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی انتشار می یابد، در آخرین شماره خود، متن گفتگوی با همسر مکرّم حضرت امام خمینی«قده» در باره آن شهید عزیز را منتشر ساخته است. این گفتگوی کوتاه که توسط سرکار خانم مصطفوی، فرزند حضرت امام«قده»، صورت گرفته، نکات خواندنی و ارزنده ای را در بر دارد.

در بیستمین سالگرد شهادت آیت اللّه مجاهد علامه شهید حاج آقامصطفی خمینی(ره) پای صحبت همسر گرامی حضرت امام خمینی(س) می نشینیم.

مادر! چنانچه مطلع هستید اول آبان، بیستمین سالگرد شهادت داداش است، و اگر اجازه می فرمایید چند سؤال کوتاه در باره ایشان از شما می کنیم و امسال به همین مناسبت مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام(س) سمیناری در قم برگزار می کند. لطفا ابتدا در باره تولد ایشان و خوابی که دیده اید توضیح فرمایید.

چند ماهی از ازدواجمان گذشته بود و من مطلع بودم که باردارم، شبی خوابی دیدم که دیگران تعبیر کردند که بچه پسر است.

در خواب پیرزنی را دیدم که قبلاً هم قبل از ازدواج او را به خواب دیده بودم و می شناختم. بعد از سلام و تعارفات به او گفتم: کجا می روی؟ گفت: پیش حضرت زهرا(س) می روم. گفتم: من هم می آیم، و با هم رفتیم تا به یک در بزرگ باغ رسیدیم، شبیه دری که «باغ قلعه» در قم داشت. وارد باغی شدیم که درخت تبریزی در آن زیاد بود. توی باغ یک قطعه فرش افتاده بود که روی آن یک ملحفه مثل پتو چهارلا شده بود و خانمی با لباس اطلس آبی با گلهای بزرگ مخملی (مثل یک کف دست) نشسته بود، کت تنشان بود و مثل آن کت را مادربزرگم داشت. خانم گیس داشتند و موهایشان تا پایین صورتشان بود، با صورتی کشیده و سبزه. من سلام کردم و خیلی مؤدبانه با آن پیرزن کنار فرش نشستیم. بعد از مدتی خانم بلند شد و رفت. چند دقیقه ای طول

کشید، بچه ای که در کنار فرش توی گهواره پارچه ای (مانند قدیم) بود به گریه افتاد. من بلند شدم و رفتم پیش بچه و عقیده ام شد که آن بچه، امام حسین(ع) است. بچه را بلند کردم، یعنی زیر بازوهایش را گرفتم و با احترام بلند کردم. بچه حدود هشت ماهه بود و بچه چاقی بود.

همین موقع خانم آمد و یک کاسه بلور و بشقاب هم زیر آن بود و آبی هم توی کاسه بود که به نظرم آمد شربت است و برای پذیرایی از ما آورده بودند، کاسه و بشقاب را به دست من دادند و بچه را از من گرفتند و نشستند. من هم کاسه را آوردم و گذاشتم جلوی پیرزن تا احترام کرده باشم و او هم با دست کاسه را به طرف من داد. دقیقه ای گذشت و بیدار شدم و همه گفتند که فرزندم پسر است و نام آن را هم «حسین» بگذاریم.

و چطور اسم مصطفی را انتخاب کردید؟

من خیلی دوست داشتم که نامش «مصطفی» باشد و نمی دانم آقا چه دوست داشتند، ولی من ایشان را راضی کردم و گفتم چون نام پدرتان مصطفی بوده است، بسیار مناسب است و آقا هم راضی شدند و اسمش را «محمد» گذاشتیم، لقبش را «مصطفی» و کنیه اش را «ابوالحسن» گذاشتیم، ابوالقاسم نگذاشتیم که هر سه مشابه حضرت رسول(علیه السلام) نشود.

تولد او در چه تاریخ و در کجا بود؟

۲۱ رجب سال ۱۳۰۹ هجری شمسی در قم، در محله ای نزدیک «عشق علی» که حالا خراب شده است و به آن «الوندیه» می گفتند. دومین خانه ای که اجاره کردیم همین خانه بود. اولین خانه را آقای حاج سیداحمد زنجانی پیدا کرده بودند که شش ماه در آن بودیم، ولی به جهاتی که نمی دانم، صاحبخانه نمی خواست یا کرایه اش سنگین بود، بیرون آمدیم.

در باره تحصیل او و مدرسه رفتن او توضیح دهید.

مصطفی خیلی دیر زبان باز کرد و تا چهار سالگی فقط چند کلمه می گفت.

وقتی شش ساله شد او را به یک مکتب در نزدیکی منزل گذاشتیم که خیلی در حرف زدنش تأثیر داشت. هفت سالگی به مدرسه موحّدی رفت، کسی هم به درس خواندن او توجهی نداشت. اوایل، یعنی تا کلاس سوم، گاهی من او را نگه می داشتم تا درس بخواند. ولی بعد که بزرگتر شد، اصلاً نمی آمد تا درس بخواند فقط به دنبال بازی بود و شبها می آمد و

مقداری نان و پنیر و چای می خورد و می خوابید.

شما همیشه شبها نان و چای می خوردید؟

نه، او کوچکتر که بود زودتر می خوابید و چیزی می خورد (هر چه حاضر بود). گاهی آبگوشت، یا تاس کباب بود و گاهی هم من برایش کته و تخم مرغ درست می کردم. بعدها که ۱۲ ۱۰ ساله شد، بیدار می ماند تا با ما شام بخورد.

از شروع دوران طلبگی بفرمایید.

بعد از آنکه شش کلاس درس خواند، دیگر به مدرسه نرفت، زیرا در آن زمان مرسوم اهل علم نبود که بچه ها را به دبیرستان بفرستند. به همین دلیل مشغول تحصیل علوم طلبگی شد.

در هفده سالگی، آقا پیشنهاد کرد که عمامه بر سر بگذارد و لباس روحانی بپوشد. البته، او در اول خیلی رضایت نداشت، ولی آقا چند نفر از دوستان خود را دعوت کرد و در مراسمی او را برای این کار آماده کرد. ظاهرا بعد از آن، وقتی از منزل خارج شده بود و دوستانش او را دیده

بودند، به او تبریک گفته بودند و تشویق کرده بودند. به این ترتیب، او هم بسیار به تحصیل علاقه مند شد و در طلبگی به سرعت رشد کرد، به طوری که معروف بود که خوب درس می خواند و طلبه فاضلی شده است، تا کم کم که بیشتر رشد کرد و خودش به مقامات علمی رسید، حوزه درس تشکیل داد و مدرس شد.

حالا مقداری هم در باره ازدواج ایشان بفرمایید.

ازدواج مصطفی در ۲۲ سالگی بود. یک وقت شایع شد که ما با آقامرتضی حائری وصلت کرده ایم، به طوری که مصطفی می گفت: «وقتی آقای حائری از صحن حرم بیرون می آید، رفقا می گویند که پدرزنت آمد.»

این شایعه به گوش آقا رسیده بود و یک شب آقا از من پرسید که دختر آقای حائری را دیده ای؟ من هم کمی توضیح دادم. آقا گفت: «چطور است این دروغ را راست کنیم؟» گفتم که هر طوری صلاح می دانید. فردا صبح هم آقا پیغام فرستاده بود و ظهر آنها جواب داده بودند و باز آقا پیغام داده بود که همان شب بروند برای صحبت. بعد به ما خبر دادند که مردها رفته اند و ما زنها هم بعدا رفتیم و قرار عقد گذاشته شد.

اما در مورد فرزندان؛ اولین فرزند آنها «محبوبه» بود که مننژیت گرفت و مرحوم شد. دومین فرزند «حسین» است که معمّم و جوان خوبی است، و سومین فرزند «مریم» است که دکتر شده است.

در باره فعالیتهای داداش در دوران انقلاب و دستگیری و تبعید او و آنچه خودشان برای شما تعریف کرده اند بفرمایید.

بعد از تبعید آقا به ترکیه، مصطفی جواب گوی مردم و اجتماعات بود و به فعالیت ادامه داد. به همین جهت او را هم گرفتند و به زندان بردند. دو ماه در زندان بود و بعد از دو ماه او را آزاد کردند، چون عقیده ساواک این بود که دیگر مردم متفرق شده اند و حوادث را از یاد برده اند. مصطفی هم تا آزاد شد به قم آمد و به صحن رفت، و آنجا جمعیت جمع شد و با سلام و صلوات او را به خانه آوردند. دو یا سه روز هم در منزل بود ولی وقتی دیدند که مردم قم هنوز آرام نشده اند، ریختند و او را هم گرفتند و به ترکیه تبعید کردند.

مصطفی می گفت: «چه خوب شد که مرا بردند، چون آن شب را در یک منزل خیلی شیکی گذراندم و ج

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.