خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مفهوم واژه حجاب
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل مفهوم واژه حجاب قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل بنای خانواده از دیدگاه اسلام
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل بنای خانواده از دیدگاه اسلام قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
00ساعت
19دقیقه
01ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 45

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی، ارائه‌ای متفاوت و تأثیرگذار بسازید

دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی شامل 120 اسلاید حرفه‌ای و طراحی‌شده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی به‌خوبی معرفی خواهد کرد.

دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی:

  • ظاهر حرفه‌ای و چشم‌نواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگ‌ها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
  • کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
  • کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.

عملکرد بی‌نقص: اسلایدها به‌گونه‌ای طراحی شده‌اند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.

یادآوری: در صورت استفاده از نسخه‌های غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.

همین حالا پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی را دریافت کرده و ارائه‌ای مؤثر و حرفه‌ای داشته باشید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل عطوفت و مهربانی :

پیرمرد باغبان

یادم هست من کوچک بودم، روزی پیرمردی برای باغچه منزل ما خاک آورد.ما سر سفره بودیم که او آمد.امام گفتند که این پیرمرد ناهار نخورده است.غذای ما زیاد نبود.بعد بشقابی از توی سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذایشان را در بشقاب ریختند و به ما گفتند: «بیایید هر کدام چند قاشقی از غذای خود را در این بشقاب بریزید تا به اندازه غذای یک نفر بشود.»

ما که آن روز غذای اضافی نداشتیم، به این ترتیب غذای آن پیرمرد را آماده کردیم در عالم بچگی آنقدر از این کار خوشم آمد که نهایت نداشت. (۱)

هر وقت امام از او یاد می کند

مرحوم حاج آقا مصطفی در رابطه با علاقه امام به فرزندانش می گفت: «امام بچه ای داشت که فلج بود و چند سالی زنده بود و بعد وفات کرد.با اینکه آن بچه فلج بود و زود هم از دنیا رفت معذلک هر وقت امام از او یاد می کند خیلی متاثر و ناراحت می شود. (۲)

بیست دقیقه اشک می ریختند

پس از ماجرای پانزده خرداد، خدمت امام مشرف شدم.حدود ۳۵ دقیقه خدمت ایشان صحبت کردم.حادثه پانزده خرداد را برای امام توضیح دادم.و امام حدود بیست دقیقه اشک می ریختند. (۳)

قدری بیشتر پیش ما بمان

آشنایی من با امام هنگامی آغاز شد که برای ادامه تحصیل به اراک رفتم.ما با هم به درس مرحوم آیت الله حائری می رفتیم و فقه و اصول را با ایشان و آقای فرید گلپایگانی و آقا سید محمد داماد مباحثه می کردیم.مرحوم آیت الله حائری، جلسه ای خصوصی داشتند که در آن جلسه هم، ما چهار نفر شرکت می کردیم.در درس معقول مرحوم شاه آبادی هم شرکت می کردیم.بعد از انقلاب اسلامی که موفق شدم چند بار به خدمت ایشان برسم، خیلی به من اظهار لطف کردند و به ماموران حفاظت بیت گفته بودند: آقای نخعی هر وقت آمد، هیچ گونه مزاحمتی برایش به وجود نیاورید.در گذشته خیلی با هم انس داشتیم.وقتی که می رفتم خدمتشان، تا می خواستم از جا برخیزم، می فرمودند: قدری دیگر پیش ما بمان! (۴)

امشب ختم امن یجیب بگیرید

حدود چند سال، معمولا بعد از درس، از مسجد سلماسی، در خدمت امام تا در منزلشان می رفتم و سؤالاتم را می پرسیدم و ایشان جواب می دادند.یک روز نشد که برخوردشان گویای این باشد که الان حاضر به جواب دادن نیستند.این هم کار یک روز و دو روز نبود، تقریبا غالب روزها من به دنبال ایشان حرکت می کردم، چه آن روزهای اولی که در درسشان شرکت می کردم و چه روزهای آخر.برای یک بار هم نشد که ایشان قیافه شان را جوری کنند که گویای این باشد که خوششان نمی آید من دنبال سرشان بروم و مطلب بپرسم.روزی که امام از زندان برگشته بودند در آن زمان امام شخصیت و مرجعیت ظاهری زیادی پیدا کرده بودند بعد از درس، به خاطر این که جمعیت زیادی برای دست بوسی ایشان می آمدند و ایشان هم با تاکسی می آمدند مسجد اعظم و می رفتند، رفتم منزلشان و مطلبم را مطرح کردم و امام فرمودند: «بنویس » .من سؤالم را نوشتم و دادم خدمت آقا.امام باز جواب ندادند.از باب پر توقعی من و آن برخوردهای چندین ساله امام، من وقتی بیرون آمدم یک مقدار ناراحت بودم امام هم احساس کردند من ناراحتم.اخوی رسیدند و گفتند: «چرا ناراحتی؟» .گفتم: «رفتم مطلبی را از آقا پرسیدم، ولی به من جواب ندادند» .اخوی خیلی به من تند شد، گفت: «دخترشان مریض است، ایشان ناراحت هستند» و به من دستور فرموده اند امشب ختم «امن یجیب » بگیریم و آیت الله قاضی را هم بگویم بیاید.تو توقع داری در این شرایط، امام مثل همیشه به تو پاسخ بگوید؟

فردای آن روز که امام به درس تشریف آوردند.کل مطلب مرا در درس، که حدود هزار نفر شرکت می کردند، مطرح فرمودند و بعد هم به آن جواب دادند.ضمنا، به ناراحتی من و عدم پاسخگویی خودشان در روز گذشته به طور ضمنی اشاره فرمودند. (۵)

بگذارید نهارش را بخورد

آقا خیلی مهربان بودند.یک روز با علی به باغی رفتیم.یکی از محافظان، دختربچه ای داشت که آنجا بود علی به زور گفت: باید او را ببریم پهلوی امام.هنگامی او را پیش امام بردیم وقت ناهار بود.آقا به علی گفت: دوستت را بنشان نهار بخوریم.

او هم بچه را نشاند تا ناهار بخورد.ما دو سه دفعه رفتیم که بچه را بیاوریم که مزاحمشان نباشد، فرمودند نه بگذارید ناهارش را بخورد.

بعد که آن بچه ناهارش را خورد رفتیم و او را آوردیم.امام پانصد تومان به بچه هدیه دادند این قدر با بچه ها الفت داشتند و مهربان بودند.آقا تنها با علی این طور نبودند بلکه همه بچه ها را دوست داشتند. (۶)

عطوفت با کودکان

من در کربلا، مشرف شده بودم که امام تشریف آوردند.کربلا هفت زیارت مخصوصه دارد.نجف سه زیارت مخصوصه دارد.علاوه بر شبهای جمعه ایشان هفت زیارت را مقید بودند مشرف بشوند کربلا، ولی شبهای جمعه نمی رسیدند تشریف بیاورند.

امام در حرم متعبد بودند، مثل سایر متعبدین دعا و نماز بخوانند.سایر آقایان علما این جور نبودند، حرمشان ده دقیقه و فوقش یک ربع ساعت طول می کشید و دعاها را هم از حفظ می خواندند و یکی دو رکعت نماز می خواندند و می رفتند، اما امام مثل سایر مردم می نشستند و مفاتیح می خواندند.من دیدم که در بالای سر امام حسین (ع) نشستند و مشغول نماز شدند.رسم مردم بغداد این است که می آیند و شیرینی یا شکلاتی یا خرمایی، از این چیزها، تقسیم می کنند.

امام آنجا نشسته بودند.بنده در نزدیکی ایشان نشسته بودم.بنده زاده هم با من بود که خیلی کوچک بود.آقایی شیرینی آورد و جلوی من و امام و دیگران گذاشت.امام شیرینی را برداشت و با کمال مهربانی داد به بنده زاده، زیرا به او شیرینی نداده بودند و ایشان در چنین جایی به این مساله توجه فرمودند.در همین جا مطلب دیگری نظرم را جلب کرد، یکی از ایرانیانی که آمده بود برای زیارت، مهری را که خریده و داخل جیبش بود، در آورد و به امام داد که امام روی آن نماز بخوانند، تا تبرک شود.امام هم باکمال خضوع پا شدند و دو رکعت نماز خواندند و مهر را به ایرانی برگرداندند.من از این منظره بسیار لذت بردم.این منظره، هم عقیده مردم را به امام، به عنوان یک فردی که دارای قداست است، می رساند و هم اعتقاد ایشان را به این مسایل.چون تصور انسان این است که امام چون مرد مبارزه هستند، باید اینجور چیزها را مثلا خرافات بدانند، ولی معلوم شد که خیر، به روایاتی که در این زمینه هست کاملا توجه دارند و عمل می کنند. (۷)

نگاهشان پر محبت بود

وجود امام دنیایی از عاطفه بود.نگاه ایشان آنقدر پر محبت بود و اینقدر تسلی دهنده بود که هر وقت ناراحتی یا گرفتاری پیدا می کردیم بی اختیار خدمت ایشان می رفتیم.جواب سلام ما را که می دادند واقعا می توانم بگویم همه ناراحتی هایمان از یادمان می رفت. (۸)

امام شدیدا عاطفی هستند

امام شدیدا عاطفی هستند.مثلا وقتی نجف بودند و گاهی خواهرهایم می آمدند آنجا، و بعد می خواستند بروند طوری بود که من هیچ وقت موقع خداحافظی قدرت ایستادن توی حیاط و دیدن خداحافظی آنها را با امام نداشتم، می گذاشتم و می رفتم.مرحوم برادرم هم همین را می گفتند که من آن لحظه خدا حافظی را نمی توانم ببینم.چون امام تا آن حد با فرزندان خود عاطفی برخورد می کنند که انسان تحمل دیدن آن را ندارد.اما یک ذره شما فکر کنید این مسایل روی تصمیم گیریهایشان و یا در آن کارهایی که می خواهند بکنند اثر دارد، ندارد (۹)

اگر کسی بیمار بشود

امام علاقه عجیبی به همسر و فرزندان و نوه ها و حتی وابستگان خود دارند.حتی اگر یکی از اعضای دفتر ایشان بیمار شود، مرتب احوالپرسی می کنند.سفارش می کنند به مداوا و پزشک، و مرتب از وضع او جستجو می کنند، و امر به رفتن به بیمارستان.

یک روز حاج احمد آقا برای خواندن پیام امام به جایی رفته و امام صحبت ایشان را از رادیو می شنیدند.ایشان قبل از پیام گفت که امروز حالم مساعد نبود.آقا فورا سراغ گرفتند که حال ایشان چطور است و چرا بیمارند؟ (۱۰)

آقا خیلی سراغت را می گرفت

وقتی که آیت الله خاتمی پدر همسرم فوت کردند من برای شرکت در مراسم سوگواری ایشان به یزد رفتم، مادرم دایما می گفتند که امام خیلی سراغت را می گیرد ایشان از دوری من ابراز ناراحتی کرده بودند و دلشان می خواست مرا ببینند و به من تسلیتی بگویند تا روحم آرام شود.وقتی به تهران رسیدم بلافاصله زنگ زدند و پیغام دادند که زهرا فورا بیاید می خواهم ببینمش و این برای من خیلی جالب بود که امام با وجود این همه مشکلات باز به فکر خانواده شان بودند و می خواستند از نوه شان دلجویی کنند. امام هیچگاه بی تفاوت از کنار مساله ای نمی گذشتند. (۱۱)

شما چگونه اید؟

وقتی امام روی تخت بیمارستان بودند در آن حالت دردآور، بیماری، هرگز به خاطر آن عظمت اخلاقی که داشتند حتی آخ نمی گفتند.در یک چنین شرایطی وقتی یاران امام به دیدارشان می آمدند و از ایشان سؤال می کردند: «آقا حالتان چگونه است؟» امام برای تسلی خاطر آنها می فرمودند: «حال من خوب است اما حال شما چگونه است شما بیمار بوده اید، شما چگونه اید؟» (۱۲)

مگر صندلی نیست که بنشینید؟

امام در روزهایی که حالشان هیچ خوب نبود و ما به زیارتشان در بیمارستان می رفتیم همین که ما را کنار تخت شان می دیدند با محبت می فرمودند مگر صندلی نیست که بنشینید، می گفتیم آقا ما راحت هستیم می فرمودند نه، خسته می شوید. (۱۳)

من بچه ها را دوست دارم

اگر ما یک روز، دو روز به خانه آقا نمی رفتیم، وقتی می آمدیم، می گفتند: «کجاها بودید شما؟ اصلا مرا می شناسید؟ یعنی این طور مراقب اوضاع بودند.اینقدر متوجه بودند.

من بچه خودم را، فاطمه را، بعضی اوقات می بردم.یک روز وارد شدم دیدم آقا تو حیاط قدم می زنند.تا سلام کردم گفتند: «بچه ات کو؟» گفتم: «نیاورده ام، اذیت می کند.» به حدی ایشان ناراحت شدند که گفتند: «اگر این دفعه بدون فاطمه می خواهی بیایی، خودت هم نباید بیایی » .اینقدر روحشان ظریف بود.می گفتم: «آقا، شما چرا این قدر بچه ها را دوست دارید؟ چون بچه های ما هستند دوستشان دارید؟» می گفتند: «نه، من به حسینیه که می روم، اگر بچه باشد حواسم می رود دنبال بچه ها.اینقدر من دوست دارم بچه ها را.بعضی وقتها که صحبت می کنم، می بینم بچه ای گریه می کند یا بچه ای دارد دست تکان می دهد یا اشاره به من می کند.حواسم می رود تو بچه ها. (۱۴)

به بچه کاری نداشته باشید

روزی با پسرم حامد که چهار ساله بود نزد امام رفتیم.امام در اتاقی نشسته بودند و یک گونی بزرگ که تا نصفه پر از کاغذ و نامه بود، در کنارشان قرار داشت.امام یکی یکی نامه را بیرون می آوردند و می خواندند.آنهایی را که لازم بود پاسخ بدهند زیر پتو می گذاشتند تا بعدا به آن بپردازند و بقیه را کنار می گذاشتند.

سلام کرده، نشستیم.امام با حامد شروع به صحبت کردند.مثلا پرسیدند اسم پدرت چیه؟ با اینکه اسم بنده را می دانستند.پس از لحظاتی حامد با امام شروع به بازی کرد، برای اینکه بچه مزاحم کار ایشان نشود، اجازه خواستم مرخص شوم و بچه را هم ببرم.آقا گفتند: «به بچه کاری نداشته باشید، شما اگر کاری دارید بفرمایید.» که بنده مرخص شدم.بعد از نیم ساعت فکر کردم شاید بچه امام را اذیت کند.برگشتم که او را ببرم دیدم سرش را روی زانوی امام گذاشته و پایش را به دیوار تکیه داده و با امام صحبت می کند و می گوید این کاغذ را درست بگذار، درست بچین و از این حرفها.و امام هم می خندیدند.گفتم حامد بیا برویم.قبول نکرد به آقا گفتم: «اجازه می دهید ایشان را ببرم؟ مزاحم شماست.» امام فرمودند: «نه، بچه مزاحم نیست شما بروید!» (۱۵)

دریافتند علی مریض است

امام بغایت عاطفی بودند.برای مثال ایشان با علی فرزند حاج احمد آقا بسیار انس داشتند و شاید ساعتها با او مشغول بازی می شدند.یادم هست به اتفاق برخی ازدوستان برای زیارت مرقد مطهر امام هشتم به مشهد مقدس رفته بودیم و علی نیز با ما همراه بود.امام که با کسی تلفنی صحبت نمی کردند پس از تماسی که با تهران گرفته شده بود خواستند با علی صحبت کنند وقتی با ایشان صحبت کردند با استعداد خارق العاده ای که دارند فورا دریافتند که ایشان مریض هستند و سفارش به حفاظت از وی کردند. (۱۶)

صدای زنگ را شنیدی؟

من مدتها، پیش آقا می خوابیدم.مواقعی که مادرم سفر بود.ایشان می گفتند که تو نمی خواهد پیش من بخوابی، چون تو وابت خیلی سبک است و این برای من اشکال دارد.حتی ساعتی را که برای بیدار شدنشان بود دیدم لای یک چیزی پیچیدند بردند دو اتاق آن طرفتر که وقتی زنگ می زند من بیدار نشوم.

نیمه شب من بیدار بودم اما به روی خودم نیاوردم که بیدار شده ام.چون ایشان می خواستند نماز شب بخوانند.فردا صبح آقا برای اینکه ببینند من بیدار شدم یا نه، به من گفتند: «تو صدای زنگ را شنیدی؟» من چون می خواستم نه راست بگویم نه دروغ، گفتم: «مگر توی اتاق شما ساعت بوده که من بیدار شوم؟» ایشان هم متوجه شدند که من دارم زرنگی می کنم، گفتند: «جواب مرا بده از صدای ساعت بیدار شدی؟» ناچار بودم بگویم بله.گفتم: «من احتمالا بیدار بودم.» برای اینکه واقعا صدای ساعت خیلی دور و خیلی ضعیف بود.آنجا بود که گفتند: «دیگر تو نباید پیش من بخوابی، برای اینکه من همه اش ناراحت این هستم که تو بیدار می شوی.» گفتم: من مخصوصا می خواهم کسی پیش شما بخوابد. (موقعی بود که ایشان ناراحتی قلبی داشتند و به تهران آمده بودند) مایلیم کسی پیش شما بخوابد که اگر ناراحتی پیدا کردید بیدار شود.» گفتند: «نه.برو به دخترت لیلا بگو بیاید پیش من.» بعد چند روزی که گذشت گفتند: «لیلا هم دیگر لازم نیست اینجا بخوابد.چون پتو را از روی خود می اندازد و من ناچار می شوم مرتب بلند شوم و آن را رویش بیندازم!» (۱۷)

شیخ مسیب خودمان؟

امام گاهی نسبت به افرادی که به نظر دیگران نمی آمدند، نظری ویژه و محبت آمیز داشتند.از جمله مرحوم شیخ مسیب که از علاقه مندان امام در نجف اشرف بود و مدت کمی قبل از رحلت امام در اثر بیماری سرطان فوت کرد.امام فوق آنچه در مورد مثل ایشان متصور و متوقع بود تا آخرین روزهای حیات وی نسبت به او اظهار علاقه می فرمودند تا جایی که یک بار در محضرشان نامی از ایشان مطرح شد امام در مقابل سؤال فرمودند: «شیخ مسیب خودمان؟» (۱۸)

چقدر کم پیش ما می آیی؟

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی چند روزی شهید مطهری موفق نشده بودند که به دیدن امام در قم بروند.روز پنجشنبه ای – که سه شنبه هفته بعد آن، ایشان شهید شدند – به دیدن امام رفتند.امام به ایشان گفتند آقا چقدر کم پیش ما می آیی؟ در شهادت استاد، عباراتی را به زبان آوردند که کمتر به زبان می آوردند. (۱۹)

بهشتی مظلوم زیست

حالت امام در موقع شنیدن خبر شهادت دوستانشان دیدنی است، با اینکه چون کوه صبور هستند و صبر می کنند، ولی سراپا عاطفه اند.مثلا وقتی مرحوم دکتر بهشتی شهید شدند، ما جرات نمی کردیم به ایشان بگوییم.یکی از کارهای من در طول این سه سال بعد از انقلاب رساندن خبر شهادت دوستانشان است که باید به ایشان بدهم.امام از شهادت مرحوم رجائی و بهشتی شدیدا متاثر شدند، از صمیم قلب می گفتند: «بهشتی مظلوم زیست و مظلوم مرد» . (۲۰)

اکثرا به بچه ها نگاه می کنم

امام خیلی با عاطفه و مهربان بودند، خصوصا نسبت به بچه ها خیلی علاقه مند بودند.با یک بچه کوچک مثل همان بچه رفتار می کردند.حتی می گفتند: «من وقتی در حسینیه می روم اکثرا به بچه ها نگاه می کنم.» گاهی اوقات که می دیدند بچه ها در اثر فشار جمعیت و گرما ناراحت می شوند، می گفتند: «من خیلی ناراحت می شوم که اینها را در این شرایط به حسینیه می آورند.اینها صدمه می خورند و اذیت می شوند.» امام، بچه های شهدا را اگر نگویم از بچه های خودشان بیشتر می خواستند ولی در حد آنها دوست داشتند. (۲۱)

ملاطفت امام با فرزند شهید

یک روز در جماران بودم، امام تازه به جماران تشریف آورده بودند.اوایل جنگ بود و بین کسانی که می آمدند برای دیدار امام، زن جوانی بود که تازه شوهرش را از دست داده و یک دختر چند ساله هم همراهش بود.دختر خیلی بی تاب بود و گریه می کرد، از صبح فریاد زده بود، تمام سر و صورتش خاکی بود و اشک در گونه هایش موج می زد.مادرش ناراحت بود و دلش می خواست که به یک نحوی این کودک را خدمت امام برساند و این کودک پدر از دست داده را آرامش ببخشد.می گفت که من هیچ ناراحت نیستم که شوهرم شهید شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم کردم اما چه کنم که این بچه آزارم می دهد و فکر می کنم که تنها راه این باشد که امام عنایتی بفرمایند.آن وقت برادر من دست بچه را گرفت رفتیم خدمت امام.آقا در حیاط قدم می زدند وقتی که بچه را دیدند انتظارمان این بود که امام دستی به سرش بکشند و ما او را پیش مادرش برگردانیم.اما وقتی که امام، این دختر نالان و گریان را دیدند روی سنگهای کنار حوض نشستند و این کودک را به بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش کشیدند و اشکهایش را پاک کردند.و مدتی با این بچه مشغول بودند و بعد وقتی که خوب آرامش در بچه حاکم شد، او را رها کردند و ما به مادرش رساندیم. (۲۲)

می خواهم پیشانیتان را ببوسم

روزهایی که امام در مدرسه علوی تشریف داشتند و مردم دسته دسته به ملاقات ایشان می آمدند (مردها صبح و زنها بعد از ظهر می آمدند) ازدحام عجیبی می شد و معمولا یک عده حالشان بهم می خورد که با آمبولانس به بیمارستان برده می شدند.یک بار که در محضر امام بودم ایشان در میان آن ازدحام و شلوغی عجیب چشمشان به یک پسر بچه ده ساله افتاد که وضع جسمی اش در خطر بود.او هم گریه می کرد و هم فشار می آورد که خود را به جلو برساند.در همین گیر و دار امام اشاره کردند که این بچه را بیاورند بالا.بچه را خدمت امام آوردند خیس عرق بود و از شوق گریه می کرد وقتی امام نسبت به او اظهار محبت کردند به امام عرض کرد می خواهم صورتتان را ببوسم امام صورتشان را پایین آوردند و او گونه امام را بوسید بعد عرض کرد آنطرفتان را هم می خواهم ببوسم، امام اجازه دادند.آخر الامر گفت پیشانیتان را هم می خواهم ببوسم.امام باز متواضعانه خم شدند و او پیشانی مبارک امام را هم بوسید. (۲۳)

هر موقعی دلت می خواهد بیا

دختر بچه شش ساله ای برای امام نوشته بود که امام خیلی دوست دارم بیایم و شما را ببینم ولی اعضای دفتر نمی گذارند.آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالی دخترم نامه ات را خواندم، مطالعه کردم، تو هر موقعی که دلت می خواهد می توانی بیایی اینجا.» ایشان ما را موظف کردند که باید این نامه را به در خانه این شخص برسانید تا هر موقعی که این بچه دلش خواست بیاید اینجا. (۲۴)

دختر خیلی خوب است

وقتی در زمستان ۶۳ خداوند فرزند دختری به من عطا فرمود، نوزاد را که برای تشرف به خدمت امام بردم با تبسم و نشاط کم سابقه ای اذن دخول دادند و فرمودند: «بچه خودتان است؟» عرض کردم: «بله » و بلافاصله دستشان را به علامت تحویل کودک جلو آورده همزمان پرسیدند: «دختر است یا پسر؟» عرض کردم: «دختر است.» او را در آغوش گرفته و صورت به صورت او گذاشته و پیشانی او را بوسیدند و در این حال فرمودند: «دختر خیلی خوب است.دختر خیلی خوب است.» و در گوش او دعا خواندند.بعد از اسم او سؤال کردند.عرض کردم: «گذاشته ایم حضرتعالی انتخاب بفرمایید.» امام بدون تامل سه بار فرمودند: «فاطمه خیلی خوب است » . (۲۵)

وقتی تصویر مجروحین را می دیدند

واقعا امام وقتی که مجروحین را در تلویزیون می بینند خیلی ناراحت می شوند.از حالات خاصشان این است که وقتی ناراحت می شوند دو دستشان را جلوی صورتشان می گیرند.و من خیلی وقتها می دیدم این حالت از نگاه کردن به صحنه تلویزیون برایشان پیش آمده است تا جایی که به ذهنم می رسید که به مسؤولین صدا و سیما بگویم این صحنه ها را پخش نکنید چون کم کم در قلب ایشان اثر می گذارد. (۲۶)

غذای خودتان کدام است؟

در پاریس روزی که خانواده امام منزل یکی از دوستان مهمان بودند، امام فرمودند شهید آیت الله مطهری و آیت الله صدوقی ناهار را خدمت ایشان باشند.من همان غذای معمولی را که آبگوشت بود در سه ظرف کشیده خدمتشان بردم و فکر کردم خودم می روم ساختمان دیگر و طبق معمول نان و پنیر و گوجه فرنگی که غذای مرسوم آنجا بود، می خورم.وقتی غذا را بردم، سؤال کردند: «غذای خودتان کدام است؟» و من که دروغ نمی توانستم بگویم گفتم: «شما میل بفرمایید بعدا من می روم در آن ساختمان چیزی می خورم.» فرمودند: «بروید و ظرفی بیاورید.» کاسه دیگری بردم و ایشان آن غذای سه قسمت شده را چهار قسمت کردند. (۲۷)

آمدم کمکتان کنم

روزی بر حسب اتفا

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.