خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل وضعیت فرهنگی عرب
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل وضعیت فرهنگی عرب قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تبدیل شناخت حسی به شناخت تعقلی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تبدیل شناخت حسی به شناخت تعقلی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
19ساعت
06دقیقه
37ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 43

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت؛ انتخابی مطمئن برای ارائه‌ای حرفه‌ای

اسلایدهایی آماده برای استفاده:

فایل فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائه‌های رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده می‌باشد.

ویژگی‌هایی که فایل فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت را متمایز می‌کند:

  • طراحی بصری حرفه‌ای:فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت با بهره‌گیری از رنگ‌بندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
  • سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شده‌اند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
  • وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربه‌ای بدون نقص را فراهم می‌سازد.

استاندارد بالا در تولید محتوا:

فایل فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت با رعایت اصول حرفه‌ای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش می‌باشد.

نکته مهم:

در صورت مشاهده نسخه‌هایی با کیفیت پایین‌تر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخه‌های غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت را دریافت کرده و ارائه‌ای حرفه‌ای و متمایز تجربه نمایید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل حقیقت شناخت :

کمال انسان از آنجهت که انسان است، کمالی است که با انتخاب و اختیار بدست می آید.پس می توانیم گفت: ویژگی تکامل انسان، از آنجهت که انسان است تکامل اختیاری ست.و این همان است که در آخرین آیه ی سوره ی احزاب، با عنوان امانتی که آدمی آن را پذیرفته است، از آن یاد شده است:

احزاب/۷۲: «انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا» .

ما (آن) امانت را بر آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتم، از کشیدن آن سرباز زدند و هراسیدند و انسان بار آن، بر دوش گرفت، همانا او ستمکار نادان است.

حافظ، دقیقا با توجه به همین آیه، این بیت بسیار مشهور و بلند خود را ساخته است.

آسمان بار امانت نتوانست کشید 
قرعه ی فال به نام من دیوانه زدند

در مورد بحثهای فراوانی که در اطراف این آیه و تفسیر آن آمده است، می توان به تفسیر المیزان رجوع کرد.

امانت در این آیه، هر گونه تفسیر شود بی رابطه با انتخاب و اختیار و تکلیف نیست و این همان مسئولیت آدمی در برابر خدای بزرگ است.

و اما اینکه آیا این امانت نتیجه ی همین مسئولیت است [که در برخی روایات به ولایت تفسیر شده است ] (۱) یا خود تکلیف می باشد و یا مقدمات تکلیف، به هر حال، با تکلیف ارتباط دارد.

برای اینکه آدمی بتواند چیزی را انتخاب کند و مسئولیت آن را بپذیرد، شرائطی لازم است که نخستین آن، اینست که شئ مورد تکلیف را «بشناسد» و بداند که نسبت به آن، چه مسئولیتی دارد، دو دیگر اینکه گرایشهای متضادی در زمینه ی آن فعل داشته باشد تا زمینه ای برای انتخاب و اختیار، فراهم شود.سه دیگر اینکه: قدرت و یارایی تصمیم گیری و انتخاب، داشته باشد تا بین گرایش های متضاد، یکی را انتخاب کند. چهارم اینکه: آنچه را انتخاب می کند، بتواند به مرحله ی عمل در آورد یعنی شرائط انجام فعل و قدرت عمل کردن به آن، برای وی، آماده باشد.

مایه های سه شرط از این مقدمات از استعداد شناخت و تمایلات و نیروی تصمیم گیری و انتخاب، همه، در نهاد انسان به طور فطری قرار داده شده است، اما شرایط عمل مربوط به خارج از وجود انسان است.باید در خارج شرائطی فراهم باشد [علاوه بر ابزار عمل و دست و پا و سایر وسائل که در انسان هست ] تا انسان بتواند کاری را انجام دهد.بنابراین، جا دارد که ما در مورد مایه های فطری خداداد و کیفیت به فعلیت رسیدن آنها، بحث کنیم:

۱ شناخت

گفتیم اولین شرط، علم و ادراک و به تعبیر دیگر، شناخت است.

در قرآن، در این مورد، آیات چندان فراوان است که بحث در مورد یکایک و جمیع آنها، بسیار طولانی خواهد شد.

پس، می کوشیم تا مهمترین مباحث را در زمینه شناخت، از دیدگاه قرآن، بررسی کنیم.

روشنترین آیاتی که در زمینه ی «علم» وجود دارد و بویژه با اختیار و مسئولیت انسان، رابطه دارد، این آیات است:

انسان/۲: «انا خلقنا الانسان من نطفه امشاج نبتلیه فجعلناه سمیعا بصیرا» .

ما آدمی را از نطفه ای آمیخته (از عناصر گوناگون) آفریدیم، (سپس) آزمودیمش پس او را شنوا و بینا ساختیم.

پس از ذکر آفرینش آدمی از نطفه ی آمیخته، به حکمت این آفرینش و هدف آن که مورد آزمایش قرار گرفتن اوست، اشاره می کند.یعنی بر سر چند راه قرار می گیرد تا زمینه برای «ابتلاء» و انجام مسئولیت وی، فراهم گردد.و سپس می فرماید: به او توان ادراک دادیم، او را شنوا و بینا آفریدیم.

با توجه به ربط این کلمات، در می یابیم که برای «ابتلاء» ، سمع و بصر لازم است، [انتخاب سمع و بصر در میان انواع ادراک های انسان، به دلیل اهمیت و وسعت این دو حس، در شناخت است ]، به هر حال، این نکته از آیه بر آمد که: برای اینکه انسان مورد آزمایش قرار گیرد، و هدف آفرینش وی در این جهان تأمین شود، باید دارای قدرت شناخت باشد.

نحل/۷۸: «و الله اخرجکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا و جعل لکم السمع و الابصار و الافئده لعلکم تشکرون» .

خدا شما را از شکم مادرانتان برآورد در حالیکه هیچ چیز نمی دانستید، (اما) در شما چشم و گوش و دل آفرید (تا شناخت پیدا کنید) باشد که سپاس گذارید.

در اینجا چند بحث مطرح است:

۱ آیا انسان پیش از ولادت هیچ دانشی ندارد؟

۲ آیا این مطلب در مورد همه ی انسانها کلیت دارد؟

۳ آیا علم، تنها از این سه راه [چشم و گوش و دل ] حاصل می گردد؟

۴ اگر منحصر به این سه نیست، ذکر تنها این سه مورد، به چه سبب بوده است؟

۵ نیز، در مورد سمع و بصر، آیا منظور تنها اندام این دو حس است یا قوه ی بینائی و شنوایی؟

۶ چرا سمع را مفرد و ابصار را جمع آورده است؟

۷ منظور از فؤاد چیست؟ و…

چنانکه مشاهده می شود مباحث بسیار است و در حوصله ی این مقال، پاسخ به همه، نمی گنجد، اجمالا در مورد ذکر سمع و بصر و فؤاد می گوییم که در مقام حصر نیست بلکه از جهت اهمیت آنهاست و اما اینکه آیا آدمی پیش از تولد، هیچ دانشی داشته است یا نه؟ مربوط می شود با چند بحث فلسفی:

۱ یکی اینکه آیا انسان جز علومی که از راه سمع و بصر و…بدست می آورد، دارای علمی دیگر مانند علم حضوری نیز هست یا خیر؟ به عبارت دیگر: آیا نفس علم به خود دارد یا خیر؟ بر اساس بحث های فلسفی، هر موجود مجردی که مستقل و جوهری باشد، از خودش آگاه است، پس هنگامی که نفس تحقق می یابد و دارای مرتبه ای از تجرد می شود باید نوعی آگاهی از خویش، داشته باشد، پس چگونه آیه می فرماید هیچ دانشی نداشته است؟

۲ از سوی دیگر، این پرسش مطرح است که آیا انسان علومی فطری دارد یا نه؟ اغلب فلاسفه برآنند که آدمی نوعی دانش فطری دارد، دستکم در بدیهیات نخستین، بنابر این چرا آیه چنین می فرماید؟

۳ نیز، در بسیاری از روایات آمده است که وجود مقدس پیامبر مکرم ما (ص) و برخی از انبیاء و ائمه سلام الله علیهم اجمعین، در شکم مادر نیز، دارای دانش بوده اند، تسبیح خدا می کرده و گاه از درون شکم مادر، با وی سخن می گفته اند، پس چرا آیه می فرماید: لا تعلمون شیئا؟

ج ۱ و ۲ علم به چند صورت اطلاق می گردد: در عرف وقتی می گوییم علم، منظور، علم آگاهانه است ولی از دید دقیق فلسفی، علم، مراتبی دارد: ناآگاهانه، نیمه آگاهانه و آگاهانه.ناآگاهانه علمی ست که آدمی هیچ درکی از آن ندارد و حتی در پرسش از آن می گوید: نه! اما با تجارب و دلائل عقلی می توان ثابت کرد که چنین دانشی به صورت ناآگاهانه، در ژرفای دل آدمی، وجود دارد.

نیمه آگاهانه هنگامی ست که آدمی، خود به اینکه می داند، آگاه نیست اما ممکن است، آگاهی یابد چنانکه ما از بسیاری از چیزها که می دانیم در حال حاضر غافلیم اما به تداعی، یا برخورد، در می یابیم که آن را می دانسته ایم.

آگاهانه هم که پیداست.دانشی داریم و می دانیم که می دانیم. (۲)

پس می توان گفت: در آیه ی شریفه که نفی علم از انسان می کند، اولا به علم آگاهانه نظر دارد، ثانیا منافاتی ندارد که علمی بصورت ناآگاهانه یا نیمه آگاهانه در آدمی باشد اما چون توجه به آن ندارد، آن را از علم خویش به حساب نیاورد، پس جمع می توانیم کرد بین این آیه و آیات دیگری که دلالت بر علم حضوری آدمی به خدا، دارد از جمله مکالمه ی مشهور :

اعراف/۱۷۲: «الست بربکم، قالوا بلی» .

پس این «لا تعلمون شیئا» آن معرفت حضوری ناآگاهانه نسبت به خدا را [در ابتدای خلقت ]، نفی نمی کند.اما در مورد آن سؤال که آیا: «لا تعلمون شیئا» نسبت به همه ی انسانهاست یا انسانهای معمولی؟ ، جواب اینستکه: به فرض اینکه آیه، ظهور در عموم آدمیان داشته باشد که در آغاز تولد فاقد علمند، این عموم، قابل تخصیص است به دلیل خارجی.علاوه بر اینکه می توان گفت چنین ظهوری در عموم و اطلاق، از آیه بر نمی آید.بلکه آیه در مقام اهمال است، می خواهد توجه بدهد که خدا این نعمت را به انسانها داده است تا از راه چشم و گوش، علومی بدست آورند. بحث دیگر در مورد ذیل آیه بود که چرا، این سه [چشم و گوش و دل ] را فرموده و بقیه را یادآور نشده است.در پاسخ باید گفت: بقیه ی طرق فهم یا عادی ست که در اختیار همگان است مثل بویایی و چشائی و یا غیر عادی ست مثل وحی و الهام که منحصر به اولیاء خداست که آیه در مقام بیان این دسته ی اخیر نیست چون خطابش به همه ی انسانهاست، و اما در مورد دسته ی اول چون اهمیتی چندان نداشته اند ذکر نشده اند، خاصه که منظور آیه تأکید بر این امر است که باید از این ابزارها برای شناخت حق و تکلیف، استفاده کرد، و آنچه در این زمینه اهمیت فراوان دارد، همین سه قوه است و قوای دیگر چندان تأثیری در این مسائل ندارند.

و اما توضیح کلمه ی افئده:

کلمه فؤاد که در قرآن، مترادف با قلب بکار می رود، در اصل به معنای عضو مخصوصی در بدن انسان یا حیوان است که نقش تلمبه در جریان خون و تصفیه ی آن را به عهده دارد و معمولا در سمت چپ سینه قرار دارد ولی در عرف به معنای مرکز ادراکات و عواطف و احساسات بکار می رود.و اما ارتباط بین معنای لغوی و عرفی آن شاید ناشی از اینجاست که عرف مردم تصور می کرده اند که ادراک و احساس با این اندام خاص، ارتباط دارد و قرآن کریم نیز بر مبنای همین اصطلاح عرفی آنرا بکار برده است:

حج/۴۶: «فانها لا تعمی الابصار و لکن تعمی القلوب التی فی الصدور» .

دیدگان کور نیستند، بلکه دلهایی کورند که در سینه هاست.

ممکن است گفته شود که این، یک رابطه ی توهمی ست، چرا قرآن تلویحا آن را امضاء کرده است؟ در پاسخ می توان گفت: چون قرآن به زبان مردم نازل شده است، طبق اصطلاح مردم، سخن می گوید، و معنای آن، امضای آنچه مردم واقعیت می پنداشتند نیست، می فرماید: چشم سرتان را نمی گویم که کور می شود بلکه چشم دلتان را می گویم کور می شود که در سینه هایتان است.

نیز می توان گفت: منظور از صدر و سینه، صدر و سینه ی جسمانی نیست، بلکه منظور از دل، قوه ی مدرک است و منظور از «صدر» ، باطن انسان.زیرا ما عادت کرده ایم که چون بخواهیم به باطن اشاره کنیم می گوییم: درون سینه.

لقمان/۲۳: «ان الله علیم بذات الصدور» .

خداوند به درون سینه ها داناست، چون سینه، مخفی ترین جای بدن است و محفظه ای است که با استخوانهای اطراف احاطه شده است. پس در حقیقت قلب یعنی مرکز ادراک، و صدر یعنی مرتبه ای از باطن.

و نیز می توان گفت: قلب اگر هم محل احساس و ادراک نباشد، عضوی ست که پیش از هر عضو دیگر مورد تعلق روح قرار می گیرد و آخرین عضوی ست که هنگام مفارقت روح از بدن، از کار می افتد .رابطه ی روح با بدن، در همه ی اعضاء به یک نسبت نیست، در برخی اعضاء از جمله قلب و مغز، مقدم است.شاید رابطه ی روح با قلب، از همه مقدم تر باشد.

به هر حال، از موارد استعمال فؤاد در قرآن به دست می آید که منظور، عضو مادی بدن نیست و قوه ی ویژه ای از روح نیز، نیست بلکه شامل قوای متعددی می باشد.

از بررسی آیات بر می آید که به قلب، ادراک نسبت داده شده است:

حج/۴۶: «افلم یسیروا فی الارض فتکون لهم قلوب یعقلون بها» .

آیا در زمین راه نمی افتند تا دلهایی داشته باشند که با آن خرد ورزند.

اعراف/۱۷۹: «و لقد ذرأنا لجهنم کثیرا من الجن و الانس لهم قلوب لا یفقهون بها و لهم اعین لا یبصرون بها و لهم آذان لا یسمعون بها…» .

در این آیه تعبیر «فقه» که به معنای فهم دقیق و دریافت حقیقت است بکار رفته و به قلب، نسبت داده شده است.

و از سوی دیگر، احساسات و عواطف به قلب نسبت داده شده است، چه مثبت و چه منفی، خوش آمدن یا بد آمدن.

انفال/۲: «انما المؤمنون الذین اذا ذکر الله وجلت قلوبهم» .

مؤمنان آنانند که چون نام خدا برده شود، دلهایشان هراس کند.

زمر/۴۵: «و اذا ذکر الله وحده اشمأزت قلوب الذین لا یؤمنون بالآخره» .

و چون نام خدای یکتا گفته شود، دلهای آنان که به رستخیز ایمان ندارند، درهم شود.

و در داستان حضرت موسی فرماید:

قصص/۱۰: «و اصبح فؤاد ام موسی فارغا ان کادت لتبدی به لو لا ان ربطنا علی قلبها لتکون من المؤمنین» .

دل ما در موسی خالی شد و نزدیک بود، راز را آشکارا سازد، اگر ما دلش را محکم نمی کردیم تا که از مؤمنان باشد.

از اینجا در می یابیم که فؤاد و قلب، یکی است و همین فؤاد و قلب است که حالت اضطراب و «دل خالی شدن» ، در آن بوجود می آید یا آرامش می یابد.

نیز، قلب جای ایمان تلقی شده است:

حجرات/۷: «و لما یدخل الایمان فی قلوبکم» .

هنوز ایمان در دلهایتان جایگیر نشده است.

نیز از برخی آیات بر می آید که در قلب، حالات انحرافی نیز پدیدار می گردد که نمی تواند کار خود را خوب انجام دهد و از آن گاهی به «زیغ» تعبیر شده است و گاهی «مرض» و «ختم» و «طبع» :

آل عمران/۷: «فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه» .

آنانکه در دلهایشان کژی است، از متشابهات (آیات) پیروی می کنند.

بقره/۱۰: «فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا» .

در دلهایشان بیماری ست، و خدا بر آن می افزاید.

بقره/۷: «ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوه» .

فرو بسته [یا مهر زده ] است خدا دلهاشان را و بر گوشها و چشمهاشان پرده افتاده است.

توبه/۸۷: «و طبع علی قلوبهم فهم لا یفقهون» .

و دلهاشان فرو بسته شده است و آنان در نمی یابند [و روزنه ای به حقایق پیدا نمی کنند] .

گاهی نیز از برخی آیات می توان دریافت که قلب حتی، علم حضوری نیز دارد:

مطففین/۱۳ و ۱۴: «کلا، بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون، کلا انهم عن ربهم یومئذ لمحجوبون» .

آنها باید روز رستخیز، جلوه های الهی را ببینند اما اعمال آنان چون زنگاری بر آیینه ی دلهاشان افتاده است و نمی گذارد انوار الهی در آنها جلوه گر شود.

پس در می یابیم که دل چیزی ست که می تواند خدا را مشاهده کند، و این معنا، در روایات بسیار زیاد آمده است.در نهج البلاغه می خوانیم: «لا تدرکه العیون بمشاهده العیان و لکن تدرکه القلوب بحقائق الایمان» دلها او را با حقیقت ایمان، در می یابند.این درک، علم حضوری ست، پس می توان گفت که قلب از دیدگاه قرآن، موجودی ست که هم علم حضوری دارد و هم علم حصولی و هم احساسات و هم ادراک و هیجان ها و عواطف به آن، نسبت داده می شود.پس، به تعبیر فلسفی، یک قوه ی خاص نیست.در بحثهای فلسفی، هر نوع کاری که از انسان سر می زند یک مبدأ خاص برای آن قائل می گردند.هنگامی که می بینیم انواع گوناگونی از ادراکات وجود دارد که از هم متمایزند، می گوییم، هر یک قوه ای دارند: حس مشترک، خیال، حافظه و عقل .

اما برای انفعالات و کیفیات نفسانی، مبدأ فاعلی قائل نمی گردند و آنها را به نفس نسبت می دهند.

بین حکماء معروف چنین است که عقل، قوه ی خاص نیست بلکه عقل، کار نفس است اما می توان در آن مناقشه کرد و گفت که عقل نیز از آن جهت که مدرک مفاهیم است، قوه محسوب است.آنچه را می توان به حقیقت نفس نسبت داد، علم حضوری ست کار روح، مشاهده ی واقعیت است و این مرتبه والاتر از ادراک مفاهیم است.

به هر حال، ذهن ما آشنا با این معناست که برای هر نوع فعلی که از روح سر می زند، قوه ی خاصی منظور می شود.با این دید وقتی کلمه ی قلب را مورد مطالعه قرار می دهیم، با توجه به موارد استعمال و بر طبق این اصطلاح، باید گفت: قلب قوه ی خاصی نیست چون چیزهای گوناگونی بدان نسبت داده شده است که از جهت ماهیت با هم متفاوت اند: یکدسته از آنها «انفعال» است و دسته ی دیگر «فعل» .

افعال نیز، انواع متفاوتی دارند.پس قلب، عبارتست از نفس انسان از آن نظر که دارای ادراکات و احساسات و عواطف است.حتی، انتخاب و اختیار نیز در قرآن به قلب نسبت داده شده است:

بقره/۲۲۵: «لا یؤاخذ کم الله باللغو فی أیمانکم و لکن یؤاخذکم بما کسبت قلوبکم» .

خدا شما را بواسطه سوگندهای سر زبانی مؤاخذه نمی کند ولی در آنچه دلهاتان بر می گزیند، مورد مؤاخذه قرار می گیرید.

احزاب/۵: «و لیس علیکم جناح فیما اخطأتم به و لکن ما تعمدت قلوبکم و کان الله غفورا رحیما» .

اگر در چیزی خطا کرده اید باکی نیست، اما آنچه دلهاتان به عمد برگزیده (مورد مؤاخذه خواهید بود) و خدا بخشایشگر مهربان است.

پس اگر بگوییم با توجه به موارد استعمال قرآن، قلب مترادف است با آنچه در فلسفه به نام روح یا نفس نامیده می شود، گزاف نیست.تنها چیزی که می توان گفت که به نفس نسبت داده می شود و به قلب نسبت داده نمی شود، افعال بدنی ست.نفس قوه ای عامل دارد که بدن را به حرکت وا می دارد و این به قلب نسبت داده نشده است. پس هر چیزی که نوعی ادراک در آن ملحوظ است، یا خود علم و معرفت و یا کیفیت های علمی، همه به قلب نسبت داده می شود اما چیزی که بهیچ صورت، ادراک در آن راه ندارد به قلب نسبت داده نمی شود. [احساسات و عواطف هم توأم با ادراک است، محبت را نیز آدمی درک می کند] .

پرسش: با توجه به اهمیت «قلب» ، چرا در آیه ای که از سوره ی «انسان» نقل شد، از آن نام برده نشده است؟ و می فرماید: «فجعلناه سمیعا بصیرا» ؟ .

به علاوه، در آیه ی ۷۸ از سوره ی نحل، چرا نخست سمع و پس بصر را ذکر فرموده است؟ و بعد از همه «افئده» را؟

پاسخ: معمولا فعالیتهای قلب به دنبال فعالیتهای چشم و گوش است.نخست چیزی را می بینیم یا می شنویم سپس قلب (عقل) در مورد آن می اندیشد، کار عقل و قلب معمولا مترتب بر کار چشم و گوش است.

عدم ذکر آن در آیه نیز شاید از آنروست که خواسته است تنها از چیزهایی که ابزار ابتدایی شناخت است، نام برده باشد.

به هر حال، از مجموع آیات استفاده می شود که خدای متعال ابزاری برای شناخت آفریده است که مهمترین آنها چشم و گوش و قلب است.

در قرآن کریم، در مورد علم انسان به صورتهای دیگر نیز، با لحن های ویژه ای یاد شده است :

علق/۵ ۱: «اقرأ باسم ربک الذی خلق، خلق الانسان من علق، اقرأ و ربک الاکرم، الذی علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم» .

بخوان به نام پروردگارت که آفرید.انسان را از خون بسته آفرید، بخوان که پروردگار تو گرامیترین است، آنکه با قلم آموخت و به آدمی آنچه را نمی دانست، آموزش داد.

اگر منظور از قلم، همان باشد که متبادر به ذهن ماست، یعنی قلم معمولی، و اشاره ی آیه به نوشتار و کتابت باشد، در واقع اشاره به مرحله ی دیگری است که مترتب بر همه ی اینهاست، یعنی آدمی، می بیند، می شنود، سپس می اندیشد، بعد اندیشه های خود را می نویسد.پس نگارش، از مرحله ی قبل، متأخر است. [گر چه برای آنکه همان نوشتار را بخواند، دیدن مقدم بر اندیشیدن است ] .

باری، قرآن با آنکه برای شناخت و دانشی که با وسائل مختلف حاصل می شود، اهمیت و عنایت ویژه ای قائل است اما دانش دیگری نیز برای انسان بر می شمرد که از راههای معمولی حاصل نمی شود، از جمله علومی که از راه وحی حاصل می گردد:

رحمن/۲: «الرحمن علم القرآن» .

ما از راه عادی، عالم به قرآن می شویم ولی پیامبر (ص) از طریق عادی، عالم به قرآن نشده است.او درود خداوند بر او از راه وحی به قرآن دست یافته است.

آیا علومی که انسان جز از راه عادی بدان می رسد، منحصر به طریق وحی است [که به انبیاء نازل می شده است و آنهم وحی هایی به صورت کتاب آسمانی ] یا اینکه علوم دیگری نیز برای بشر، متصور است؟

از قرآن بر می آید که این دانشهای غیر عادی، منحصر به وحی انبیاء نبوده است بلکه، جز آنها، کسان دیگری نیز بوده اند که از راههای غیر عادی عالم می شده اند.گاهی این گونه دانش، به نام «علم لدنی» نامیده می شود [عین تعبیر «لدنی» در قرآن نیست ولی:

کهف/۶۵: «و علمناه من لدنا علما» .

ریشه ای این اصطلاح است ] و اشاره است به اینکه از راه عادی حاصل نشده است.

در برخی موارد، در مورد غیر انبیاء نیز تعبیر وحی بکار رفته و مفاد آن اینستکه علمی از غیر راه عادی، حاصل شده است:

مائده/۱۱۱: «و اذ اوحیت الی الحواریین ان آمنوا بی و برسولی قالوا آمنا» .

و هنگامی که به حواریان (عیسی) وحی کردم که بمن و رسولم ایمان آورید گفتند آوردیم.

ممکن است گفته شود که در این آیه نیز منظور اینست که حواریان با واسطه ی حضرت عیسی از وحی خدا آگاه شدند، ولی موارد دیگری نیز هست که این زمینه را هم ندارد مثل وحی به حضرت مریم (ع) و به مادر موسی (ع) :

قصص/۷: «و اوحینا الی ام موسی ان ارضعیه فاذا خفت علیه فالقیه فی الیم و لا تخافی و لا تحزنی، انا رادوه الیک و جاعلوه من المرسلین» .

به مادر موسی وحی کردیم که به او شیر بده و چون بر جان وی بیمناک شدی، او را به دریا در افکن و نترس و غم مخور، ما او را به تو باز می گردانیم و او را از پیامبران قرار می دهیم.

مادر موسی، از طریق همین وحی از آینده ی فرزندش خبرهایی بدست آورد.

و در مورد حضرت مریم می فرماید:

آل عمران/۴۵: «اذ قالت الملائکه یا مریم ان الله یبشرک بکلمه منه اسمه المسیح عیسی بن مریم…» .

در آن هنگام که فرشتگان گفتند: ای مریم، خداوند مژده می دهد تو را به «کلمه» ای از خویش که نام وی مسیح، عیسی پسر مریم است…

این علم نیز، عادی نیست.و این هر دو بانوی بلند مرتبه و بزرگوار، پیامبر نبوده اند.پس علم منحصر به طرق عادی نیست، و راه غیر عادی، منحصر به انبیاء نیز نیست.نکته ی دیگر اینکه: وحی در اینجا، غیر از وحی ویژه ی انبیاست.وحی در استعمال قرآنی، شامل الهام نیز می شود یعنی ادراکی غیر عادی که از سوی خدای متعال به کسی اعطا می گردد.

پرسش: آیا این اندامهای ادراکی که در اختیار همه ی انسانهاست و نیز ابزار باطنی عقل، برای حصول آنچه مورد نیاز انسان در زندگی اوست، کافی ست و می تواند با آنها مفاسد و مصالح خود را تشخیص دهد، و با آنها هدف از آفرینش انسان که آزمایش اوست، تحقق می یابد؟

قرآن، خود می فرماید که دانشی که به انسانها اعطاء شده است، دانش ناچیزی است.به عبارت دیگر، علم عادی انسانها بسیار محدود است.زیرا هر ابزار شناخت، دارای برد ادراکی محدودی ست، نیز تحقق ادراک، مشروط به شرایطی است، همه و

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.