اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 48
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری؛ انتخابی مطمئن برای ارائهای حرفهای
اسلایدهایی آماده برای استفاده:
فایل فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائههای رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده میباشد.
ویژگیهایی که فایل فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری را متمایز میکند:
- طراحی بصری حرفهای:فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری با بهرهگیری از رنگبندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
- سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شدهاند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
- وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربهای بدون نقص را فراهم میسازد.
استاندارد بالا در تولید محتوا:
فایل فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری با رعایت اصول حرفهای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش میباشد.
نکته مهم:
در صورت مشاهده نسخههایی با کیفیت پایینتر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخههای غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.
هماکنون فایل فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری را دریافت کرده و ارائهای حرفهای و متمایز تجربه نمایید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل قهر و مدارا درحکومت علوی احمد حیدری :
قهر و مدارا چه جایگاهی در سلوک اجتماعی و سیاسی امیرالمؤمنین(ع) داشته است؟ این مقاله عهده دار پرداختن به وجهه ای از اقدامات آن حضرت(ع) می باشد. چه پس از رحلت پیامبر(ص) در مقام احقاق حق خویش، و چه در دوران خلفا و چه در هنگامه پذیرش حکومت و روزگاران حاکمیت خویش که بخش اصلی بحث را شامل می گردد.
امیرالمؤمنین(ع) در جایگاه احقاق حق خود
رسول خدا(ص) به عنوان پیامبر، پیشوا، رهبر و حاکم جامعه اسلامی، به طور طبیعی دغدغه حکومت نوپایی را داشت که در مدینه تشکیل داده بود و در اواخر عمر ایشان دایره تسلط این حکومت تقریباً همه شبه جزیره حجاز را در بر گرفته بود. با توجه به جهات مختلفی که این مقال را حوصله پرداختن به آنها نیست، لازم بود جانشین رسول خدا و حاکم جامعه اسلامی بعد از آن حضرت، از طرف خدا معین شود و واگذاری این امر در آن مقطع به انتخاب عمومی کار صحیحی نبود؛ از این رو رسول خدا با اینکه در طول عمر خود بخصوص در دوران مدینه به صورتهای مختلف شایستگی منحصر به فرد امام علی(ع) برای امامت و حکومت را به جامعه اعلام کرده بود، با این وجود بعد از بازگشت از حجه الوداع در محل غدیر خم، به امر خداوند متعال همه اهل قافله بزرگ همراه خویش را جمع کرد و از آنان پرسید که:
«آیا من به شما از خودتان سزاوارتر نیستم و بهتر از شما خیر شما را نمی شناسم و نمی خواهم؟
همگی از سر صدق و راستی فریاد برآوردند: آری، چنین است ای رسول خدا.
آن گاه رسول خدا فرمود: پس آگاه باشید هر کس من ولیّ و سرپرست او بودم، این علیّ سرپرست و ولیّ اوست …»[۱]
و بعد از معرفی امام علی(ع) به مقام ولایت و سرپرستی جامعه اسلامی، از همه حاضران خواست با ایشان بیعت کنند و همه کسانی که در آن جمع بودند بدون استثنا، با امام بیعت کردند و عهد بستند که مطیع و گوش به فرمان و پیرو امام علی(ع) باشند. با این اقدام رسول خدا مسأله جانشینی دیگر حل شده می نمود و هیچ شبهه و ابهامی در آن وجود نداشت و به طور طبیعی باید امام علی(ع) بعد از رسول خدا زمام امور را به دست می گرفت.
با وفات رسول خدا(ص) و قبل از اینکه بدن مبارکشان غسل داده شود، کفن گردد و به خاک سپرده شود، در حالی که امام علی(ع) اهل بیت و اصحاب باوفای رسول خدا در مصیبت فراق محبوب خویش سر در گریبان غم در صدد انجام مقدمات و مراسم تجهیز و تدفین بودند، گروهی اندک در اقدامی ناگهانی، عجولانه و کودتایی، دور هم جمع شدند و با ابوبکر به عنوان خلیفه رسول خدا بیعت کردند و با سوء استفاده زیرکانه از وضعیت غمبار حاکم بر جامعه و شعله ور کردن حِقدها و کینه هایی که از امام علی(ع) در بعضی دلها بود، یاورانی به دور خود جمع کردند و هنوز کار تدفین رسول خدا انجام نشده، برای بیعت گرفتن از اهل بیت و امام علی(ع) متوسل به خشونت شدند. استدلالهای امام و اطرافیان فایده بخش نبود و اصولاً طرف مقابل به دنبال شنیدن استدلال نبود و برای کار خودش هم استدلال نداشت و با علم به صلاحیت امام و عدم صلاحیت خودشان، به این کار اقدام کرده بودند، پس طبیعی بود که هیچ سخن حقی آنان را از ادامه راه باطلشان بازنمی داشت. در اینجا تنها دو راه وجود داشت: قیام و جنگ برای گرفتن حق غصب شده و یا تسلیم شدن و چشم پوشی از حق خود و واگذاردن جامعه به با
طل. عقل و شرع راه اول را یقین می کرد البته با شرایطی که از جمله مهمترین آنان وجود یاور بود. در ابتدای کار، اقدام کنندگان جمع محدودی بودند و اگر امام تعدادی یاور جدی و فداکار می یافت، می توانست آنان را سرکوب کند و عموم جامعه نیز خواهان حکومت امام بودند و امام می توانست حکومت حقه خویش را اقامه کند. از این رو ایشان بعد از تجهیز رسول خدا، به یاری خواهی از مهاجر و انصار اقدام کرد ولی متأسفانه آنان به دلایل مختلف از جانبازی در راه امام دریغ ورزیدند، عافیت طلبیدند و سکوت و تسلیم اختیار کردند. امام بارها و بارها این مطلب را بازگو کرد تا آیندگان عذر وی را بدانند. بعد از بازگشت از جنگ نهروان از ایشان پرسیدند:
چرا با ابوبکر و عمر نجنگیدی آن چنان که با طلحه، زبیر و معاویه جنگیدی؟
امام فرمود:
رسول خدا(ص) با من عهد کرد: اگر یاور یافتی به سوی آنان بشتاب و با آنان بجنگ ولی اگر یاور نیافتی، دست بکش و خون خود را حفظ کن تا مظلومانه به من ملحق شوی.
در عمل به عهد رسول خدا بعد از وفات ایشان و فراغت از تجهیزشان و جمع آوری قرآن، دست فاطمه و حسن و حسین را گرفتم و به در خانه اهل بَدْر و سابقان در دین رفتم و آنان را به حقم قسم دادم و به یاریم خواندم ولی جز چهار نفر: سلمان، عمار، مقداد و ابوذر، کسی مرا اجابت نکرد و (از اهل بیتم نیز) آنان که یاورم در دین بودند: جعفر و حمزه، از بین رفته بودند و مانده بودم بین دو آزاد شده ای که تازه مسلمان بودند: عباس و عقیل.
قسم به آن که محمد را بحق مبعوث کرد اگر آن روز که با خویشاوندان تَیْم (ابوبکر که از قبیله تیم بود) بیعت شد، چهل نفر یاور داشتم، در راه خدا با آنان می جنگیدم.[۲]
در خطبه شقشقیه نیز می فرماید:
«در این اندیشه بودم که با دست تنها به پا خیزم یا در محیط خفقان ظلمانی صبر کنم … پس بردباری را عاقلانه تر یافتم و صبر کردم.»[۳]
در خطبه دیگری می فرماید:
«وقتی خوب نگاه کردم دیدم یاوری جز اهل بیتم ندارم پس بر آنان از مرگ بخل ورزیدم و … .»[۴]
بنابراین اگر امام یاورانی می یافت هم قیام وظیفه او بود و هم در آن اوایل احتمال موفقیت فراوان بود ولی متأسفانه امام یاورانی نیافت و نتوانست اقدامی کند و کودتا استقرار یافت.
دوران استقرار خلفا
با گذر زمان، خلیفه اول توانست با روشهای مختلف حکومتش را مستقر کند و بالاخره عموم جامعه با یأس از تحول، در مقابل شرایط پیش آمده تسلیم شد. امام علی(ع) نیز وقتی پذیرش جامعه را دید، برای حفظ کیان اسلام و وحدت امت اسلامی، مصلحت و وظیفه را در همراهی با عموم جامعه دید و علاوه بر بیعت، در مواقع لازم نیز به یاری حکومت، همت گماشت و با امر به معروف، نهی از منکر، نصیحت، خیرخواهی و ارشاد به تصحیح روش حکومت پرداخت. از آن به بعد نیز گرچه بارها صلاحیت و شایستگی منحصر به فرد خود را برای پذیرش حکومت و عدم صلاحیت حاکمان را برای تصدی آن مسؤولیت اعلام کرد، ولی به رضایت و انتخاب عموم و اکثر جامعه احترام گذاشت و اعلام کرد نسبت به حکومت تا زمانی که جور و ستم را پیشه نکند، همراه خواهد بود. هنگام بیعت با عثمان فرمود:
«خوب می دانید که من از هر کس به خلافت شایسته ترم و به خدا سوگند تا هنگامی که اوضاع مسلمین رو به راه باشد و در هم نریزد و به غیر از من به دیگری ستم نشود، همچنان خاموش و تسلیم خواهم بود به امید اجر و پاداش و از جهت زهد ورزیدن در زر و زیوری که شما برای رسیدن به آن مسابقه می دهید.»[۵]
در دوران خلافت ابوبکر و عمر، امام صادقانه و از سر دلسوزی برای امت اسلام و انجام وظیفه، از یاری حکومت در امور حق و دادن مشورتهای کلیدی در مواقع مهم اجتناب نورزید. در این مدت گرچه بدعتهایی آشکار شد و اقداماتی ناصواب شکل گرفت ولی تلاش می شد روند کلی امور موافق خواست توده مردم و در جهت پیشرفت و اصلاح امور باشد. با تصدی حکومت از طرف خلیفه سوم، همان ظاهر روش حکومتی خلیفه اول و دوم رها شد، بنی امیه بر گردن مردم سوار شدند و بیت المال ملک خصوصی خلیفه فرض شد و مورد حیف و میل بی حساب قرار گرفت. با ظاهر شدن فساد در ارکان حکومت، اعتراض عمومی از گوشه و کنار شروع شد. در این زمان امام(ع) گرچه در زمره معترضین بوده ولی سعی داشت خلیفه را از ادامه روش ناصواب خود باز داشته و به جلب رضایت عامه وا دارد ولی کوششهای بسیار امام(ع) نتیجه نداد و بالاخره شورش عمومی از کنترل خارج شد و به کشته شدن خلیفه انجامید.
پذیرش خلافت به هنگام مشاهده اقبال عمومی و اتمام حجت
همچنان که متذکر شدیم، امام(ع) بعد از وفات رسول خدا برای به دست آوردن خلافت غصب شده خویش اقدام کرد و از مهاجر و انصار یاری طلبید و اگر یاورانی می یافت در قبال حرکت سقیفه اقدام می کرد و آنان را سرکوب می نمود و حکومت الهی خود را که مقبول عموم بود و بیعت آنان را به همراه داشت، اقامه می کرد ولی متأسفانه جامعه اسلامی بویژه خواص آن روز با وجود علاقه به امام(ع) و اعتراف به حقانیت او، حاضر به اقدام و فداکاری نشده و کم کم عملاً به حکومت خلفا رضایت دادند. وقتی امام(ع) رضایت عمومی را نسبت به حکومت مشاهده کرد و برای اقامه حق خود یاوری نیافت، برای حفظ مصلحت امت اسلامی، با خلیفه بیعت کرد و از آن زمان به بعد هیچ گاه در صدد تصرف خلافت با استفاده از قوای قهریه بر نیامد و فقط به تبلیغ و معرفی خود به عنوان تنها فرد شایسته پذیرش منصب خلافت، بسنده کرد. وقتی نیز بعد از کشته شدن خلیفه سوم، مردم به سراغ او آمدند، در ابتدا از پذیرش حکومت سر باز زد و با معرفی روش حکومتی خود به آنان اعلام کرد که تحمل حکومت عادلانه وی را نخواهند داشت، پس به سراغ دیگری بروند اما با این وجود مردم اصرار کردند و حجت بر امام
تمام شد. لذا حکومت را پذیرفت و بعد از آن نیز در مقابل همه مخالفان به این اقبال عمومی و انتخاب آگاهانه و مختارانه مردم استناد کرد و سرپیچی از این حکومت منتخب را برای هیچ کس جایز نشمرد. اقبال عمومی و هجوم مردم برای بیعت با امام(ع) بی نظیر بود. بعضی بیانات امام در این زمینه به شرح زیر است:
«[هنگام بیعت با من] مردم همانند شتران تشنه کامی که به آب برسند و ساربان، رهاشان ساخته و عقال از آنها بر گرفته باشد، بر من هجوم آوردند. به هم پهلو می زدند و فشار می آوردند آن چنان که گمان کردم مرا خواهند کشت یا بعضی به وسیله بعضی دیگر از میان خواهند رفت.»[۶]
«همچون شتران و گوسفندان که به فرزندان خود رو می آورند به سوی من روی آوردید، می گفتید: بیعت! بیعت! من دستم را می بستم و شما آن را می گشودید، من آن را از شما بر می گرفتم و شما به سوی خود می کشیدید. شما برای بیعت دستم را گشودید و من بستم، شما آن را به سوی خود کشیدید و من آن را برگرفتم، پس از آن همچون شتران تشنه که روز وعده آب به آبخورگاه حمله کنند و به یکدیگر پهلو زنند گرد هم ریختند. آن چنان که بند کفشم پاره شد، عبا از دوشم افتاد و ضعیفان پایمال گردیدند. سرور و خوشحالی مردم از بیعت با من چنان عمومی و فراگیر بود که حتی کودکان به وجد آمده و پیران خانه نشین با پای لرزان خود برای دیدار منظره بیعت به راه افتاده بودند. بیماران برای مشاهده و شرکت بر دوش افراد سوار شده و دوشیزگان نو رسیده در آن مجمع حاضر بودند.»[۷]
«ازدحام فراوانی که همچون یالهای کفتار بود، مرا به قبول خلافت وا داشت. آنان از هر طرف مرا احاطه کردند، چیزی نمانده بود که (در اثر فشار زیاد جمعیت و هجوم آنان به سوی من) حسن و حسین زیر پا له شوند و آن چنان جمعیت به پهلوهایم فشار آورد که مرا به رنج انداخت و ردایم از دو جانب پاره شد. مردم همانند گوسفندانی (گرگ زده که دور چوپان جمع شوند) مرا در میان گرفته بودند.»[۸]
این وضعیت هجوم و اقبال بی نظیر عمومی بود. از طرف دیگر بیعت با امام از روی بصیرت و مشورت و انتخاب آگاهانه بود نه یک امر تحمیلی و دفعی. امام در اشاره به تعبیر خلیفه دوم در باره به قدرت رسیدن خلیفه اول که آن را «فلته» شمرده بود بر این مطلب تأکید ویژه داشت که بیعت با وی چنین نبوده است:
«لَمْ تَکُنْ بَیْعَتُکُمْ اِیّایَ فَلْتَهً؛[۹]
بیعت شما با من بی مطالعه و ناگهانی نبود.»
در بیان دیگری فرمود:
«مردم بعد از قتل عثمان با من بیعت کردند. همان مهاجر و انصاری که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کرده بودند و امامت آنان را منعقد ساخته بودند، بعد از سه روز مشورت، با من هم بیعت کردند و اهل بدر (که از جایگاه اجتماعی ویژه برخوردار بودند) و مهاجران و انصار باسابقه در آن زمره بودند. با این تفاوت که بیعتهای قبلی از روی مشورت عمومی نبود. (بیعت ابوبکر که کودتاگونه و ناگهانی [فَلْتَهً] بود، بیعت با عمر هم با توجه به وصیت و انتصاب ابوبکر بود نه انتخاب بعد از مشورت؛ بیعت با عثمان هم بعد از انتخاب او توسط شورای شش نفره بود، آن هم نه انتخابی با اتفاق آراء بلکه با توجه به رأی اکثریتی که طرفدار او بودند و با نقشه زیرکانه ای انتخاب شده بودند.) ولی بیعت با من بعد از مشورت عمومی بود.»[۱۰]
با وجود این اقبال عمومی بی نظیر و انتخاب آگاهانه امت، باز هم امام(ع) به آسانی تسلیم نشد و تا تمام نکردن حجت بر آنان و تمام نشدن حجت بر خودش، پیشنهاد آنان را رد کرد. استدلال امام(ع) برای نپذیرفتن حکومت و خلافت نیز واقعاً عجیب و جالب است. امام فرمود:
«مرا واگذارید و دیگری را طلب کنید. زیرا ما به استقبال چیزی می رویم که چهره های مختلف و جهات گوناگون دارد. دلها بر این امر استوار و عقلها ثابت نمی ماند. چهره افق حقیقت را، ابرهای تیره فساد گرفته و راه مستقیم حق ناشناس مانده است. آگاه باشید اگر دعوت شما را اجابت کنم، طبق آنچه خود می دانم با شما رفتار می کنم و به سخن این و آن و سرزنش سرزنش کنندگان گوش فرا نخواهم داد. اگر مرا رها کنید من هم چون یکی ازشما هستم و شاید شنواتر از شما و مطیع تر نسبت به خلیفه باشم. و من وزیر باشم و مشاور (همچنان که در دوران خلفا بودم) برای شما بهتر است از اینکه امیر باشم.»[۱۱]
آری، امام(ع) گرچه حکومت را حق خود می دانست چون منصوب از طرف خدا و پیامبر بود و تنها فرد شایسته تصدی این مقام، ولی با این وجود وقتی اقبال عمومی متوجه او نبود، برای به دست گرفتن حکومت اقدام قهرآمیز نکرد و وقتی هم اقبال عمومی متوجه او شد، مردم را آگاه کرد و هشدار داد که حکومت او مطابق حکومتهای پیشین نخواهد بود بلکه مطابق علم خود که عالمترین افراد به اسلام است عمل خواهد کرد و به توصیه ها و نظریه های دیگران که ملاک حق را همراه نداشته باشد، عمل نخواهد کرد، بنابراین تحمل حکومت او برای افرادی که به روشهای دیگر خو کرده اند، سخت خواهد بود. از این رو از آنان خواست به سراغ دیگری روند و او را به خود وا گذارند ولی با این همه، مردم از او روگردان نشدند و با اصرار و پافشاری خواستار پذیرش خلافت توسط وی بودند و در این حال حجت بر امام(ع) تمام شد و وظیفه خود را در پذیرش حکومت دید و فرمود:
«به خدایی که دانه را شکافت و انسان را آفرید قسم، که اگر جمعیت حاضر نبود که حجت را بر من تمام کرد و نبود عهد و مسؤولیتی که خدا از عالمان گرفته که در برابر شکمبارگی ستمگران و گرسنگی ستمدیدگان سکوت نکنند، من مهار شتر خلافت را بر پشتش می انداختم و آخر آن را با جام آغازش سیراب می کردم.»[۱۲]
با توجه به مطالب گذشته معلوم شد که حکومت امام(ع)، تنها حکومتی بود که بعد از پیامبر خدا(ص) مورد اقبال عمومی واقع شد و عموم مردم و خبرگان آنان را پس از شور آزادانه و آگاهانه اختیار کردند؛ نه قبل از امام چنین انتخاب آزادانه و آگاهانه ای سابقه داشت و نه بعد از امام (جز انتخاب فرزندش امام حسن مجتبی علیه السلام) تکرار شد. حکومتهای قبل و بعد از امام همگی خود را بر مردم تحمیل کرده بودند گرچه روش بعضی خدمت به مردم و رعایت حقوق آنان بود و حکومت امام(ع) تنها حکومت مردمی بود.
نهی امام(ع) از بیعت شکنی
امام(ع) به انتخاب عمومی احترام می گذاشت و مخالفت با منتخب مردم یا پیمان شکنی را جایز نمی دانست و بعضی از بیانات امام(ع) در این زمینه چنین است:
«مردم قبل از بیعت، حق اختیار و انتخاب دارند ولی هر گاه بیعت کردند دیگر حق اختیار دیگری را ندارند.»[۱۳]
در شرایطی که در جامعه آن روز به هر دلیل، نصب علی(ع) به امامت و خلافت توسط پیامبر(ص) نادیده گرفته شده بود و به آن تن داده نمی شد، صائب ترین شیوه آن بود که خبرگان مورد اعتماد عمومی به گزینش خلیفه اقدام کنند. مهاجران و انصار باسابقه، هم از مقبولیت بیشتری برخوردار بودند و هم نسبت به واجدان شرایط زعامت و رهبری آگاهتر بودند. طبیعی بود که با مرگ یک خلیفه آن هم در آن زمان جمع کردن همه خبرگان جامعه در مرکز خلافت و برگزاری انتخاب عمومی ممکن نبود و باید هر چه سریعتر خبرگان مرکز خلافت تصمیم گیری می کردند و خلیفه بعدی را انتخاب می نمودند. بعد از خلافت خلیفه سوم، مهاجران و انصار دور هم جمع شدند و بعد از مشورت کامل به اتفاق آراء امام(ع) را انتخاب کردند و انتخاب آنان به شدت مورد توجه عموم واقع شد. البته طبیعی بود که چند نفری هم در مرکز خلافت و یا در شهرهای دیگر با این انتخاب موافق نباشند ولی آنان حق نداشتند با این انتخاب عمومی که رأی اکثریت قاطع مردم را با خود داشت مخالفت کنند. معاویه که حاضر نبود حکومت علوی را بپذیرد، از اطاعت سر باز زد و بهانه ها آورد از جمله در نامه ای خطاب به امام نوشت:
اگر تو بر اهل بصره و طلحه و زبیر حجت داشتی که با تو بیعت بسته اند و حق بیعت شکنی ندارند، چنین حجتی بر اهل شام و بر من نداری زیرا اهل شام و من با تو بیعت نکرده ایم.
امام در جواب نوشت:
«تفاوتی که بین طلحه و زبیر با خودت و بین اهل بصره با اهل شام تصور کرده ای، صحیح نیست. زیرا بیعت و خلافت امر عمومی واحدی بیش نیست و (بدون دلیل موجه) حق اعمال نظر دوباره و تجدید نظر در آن وجود ندارد و کسی که از آن خارج شود طعن زننده است و کسی که در آن بخواهد سستی و تردید به خرج دهد، سهل انگار به حساب می آید.»[۱۴]
و در بیان دیگری خطاب به معاویه فرمود:
«رعایت بیعتی که در مدینه با من شد، بر تو هم در شام لازم است زیرا همان کسان که با ابوبکر، عمر و عثمان بیعت کردند، با من هم بیعت کردند پس بعد از بیعت آنان (خبرگان مرکز خلافت و مهاجر و انصار باسابقه) نه کسانی که حاضر بوده اند حق اختیار دیگری دارند و نه غایبان، شورا و انتخاب حق مهاجر و انصار است و هر گاه بر صلاحیت فردی اجتماع کردند و او را امام نامیدند، این انتخاب مرضیّ خداست و اگر کسی از این امر خارج شود و منتخب را شایسته نداند و یا خود رغبتی در خلافت داشته باشد، باید او را به اطاعت از خلیفه منتخب برگرداند و اگر امتناع کرد و غیر راه مؤمنان را برگزید، با او جنگید.»[۱۵]
و باز هم خطاب به معاویه نوشت:
«قبول بیعتی که در مدینه با من شد بر تو هم در شام لازم است همچنان که قبول بیعتی که در مدینه با عثمان شد بر تو لازم بود و حال آنکه تو امیر منصوب از جانب عمر بودی و همچنان که قبول بیعتی که در مدینه با عمر شد بر برادرت یزید لازم بود و حال آنکه او امیر منصوب از طرف ابوبکر بر شام بود.»[۱۶]
دوران حکومت
با انجام بیعت و پذیرش حکومت از جانب امام، اداره نظام اسلامی و سامان دادن به امر رعیت بر عهده امام قرار گرفت و امام با اتخاذ روشهای مدارا و اعمال خشونت، در مدت پنج سال درسهای فراوانی در زمینه حکومت داری به جامعه بشری ارائه کرد.
چند نکته مهم
قبل از اینکه به روش امام(ع) در اعمال قهر یا مدارا از مصدر حکومت بپردازیم، لازم است چند نکته را توضیح دهیم:
اول تعریف قهر و مدارا:
منظور از اقدامات قهرآمیز، اقدامات خشن و به کارگیری زور و شمشیر برای پیشبرد منویات است. این به کار بردن زور و شمشیر هم ممکن است به حق باشد و هم به باطل. در موارد به حق هم، اعمال قهر ممکن است بهترین راه باشد یا راه بهتری غیر از اعمال قهر وجود داشته باشد. اعمال قهر و توسل به زور و شمشیر به طور طبیعی در برابر مخالفان و متخلفان است. در مقابل اعمال قهر، مدارا وجود دارد. در لغت در تعریف مدارا آمده است:
«داریته مداراهً» یعنی با او به ملاطفت و ملایمت رفتار کردن. در حدیث نبوی آمده است: «من به مدارا با مردم مأمور شده ام همچنان که به تبلیغ رسالت مأمور گشته ام»[۱۷] و رسول خدا فرمود: «رأس عقل بعد از ایمان به خدا، مدارای با مردم است»[۱۸] یعنی ملایمت با آنان و معاشرت نیکو با آنان و تحملشان تا زده نشوند و متنفر نگردند.[۱۹]
با توجه به تعریف بالا، مدارا یعنی تحمل مخالفتها و تأنّی در توسل به قهر و سعی و کوشش در جذب افراد و بازداشتن آنان از اقدام براندازی علیه حکومت، بدون اینکه به قهر و سرکوب آنان متوسل شود. البته مدارا غیر از سازش و مصانعه است. مداراکننده به هیچ وجه برای قانع کردن مخالف و همراه کردن او با خودش، از عمل به حق دست نمی کشد و به سوی باطل متمایل نمی شود و به بیان خود امام علی(ع) زمانی که به خاطر تقسیم عادلانه بیت المال مورد عتاب قرار گرفت اشاره فرمود که من نمی خواهم با ستمکاری پیروز گردم. یعنی پرداخت وجه بیشتر به اشراف، اجرا نکردن حدود بر آنان، پرداخت بیت المال به خویشاوندان (مثل تقاضای عقیل)، دادن منصب به افراد بی لیاقت (مثل گماردن طلحه، زبیر و معاویه) و … ستم است و من نمی خواهم هیچ گاه با ستمگری پیشرفت کنم.
مدارا یعنی پرداخت کمترین هزینه برای دفع دشمن و تبدیل معاند به مخالف و مخالف به موافق. مدارا یعنی تحمل جور و ستم مخالف مادامی که امید به هدایت او هست و خودداری از سرکوب قهرآمیز او. در مدارا سخن از پرداخت رشوه مالی و منصبی، دست کشیدن از اجرای حدود و احکام، بی توجهی به مقدسات و ارزشها و … نیست بلکه صرفاً تحمل مخالف و تأنّی در دست بردن به شمشیر است.
دوم قهر و مدارا؛
حکومت بر دو پایه استوار است، قهر و مدارا. هر کدام از این دو لازم است و اگر در جایگاه مناسب، به کار گرفته نشود، حکومت از استحکام می افتد و معمولاً حکومتها از این دو عامل بهره می گیرند ولی مهم تشخیص مورد مناسب اعمال آنهاست. حاکمان عادل موارد صحیح اِعمال قهر و مدارا را به خوبی تشخیص می دهند و در اِعمال قهر و مدارا، مطابق اصول و ضوابط دینی، عقلی و انسانی عمل می کنند و برای آنها معیار، مصلحت جامعه و انسانها و رعایت اصول دینی و انسانی است نه مصلحت شخص حاکم یا بقای حکومت او؛ ولی حکومتهای فاسد، در استفاده از این دو عامل، پایبند ضوابط دینی نیستند و رعایت مصالح خودشان و حفظ حکومتشان اهمیت دارد. آنان آنچه از مدارا یا قهر که سبب قوام و دوام حکومتشان باشد، اعمال می کنند خواه مطابق ضوابط شرعی و اصول انسانی باشد و خواه نباشد.
سوم اولویت مدارا؛
از دیدگاه امام علی(ع) در حکومت اصل بر اعمال مدارا است و حتی الامکان (تا زمانی که دشمن در مقام براندازی نیست) باید از اعمال قهر دوری گزید، انسانها را باید جذب کرد و به طریق هدایت ارشاد نمود و از خطای خطاکاران تا حد ممکن چشم پوشید و با چشم پوشی و اغماض، آنان را به رحمت خدایی امیدوار کرد و به توبه و ندامت و اصلاح واداشت و اگر همه اینها کارساز نشد به قهر و خشونت متوسل شد چنانکه خود فرمود: «آخر الدواء الکَیّ». بیانات امام در این زمینه چشمگیر است و سیره امام بهترین تابلوی تربیت از این راه. به نمونه هایی از سخن و عمل حضرت(ع) در این راستا توجه فرمایید:
طلحه و زبیر اولین کسانی بودند که پیمان شکستند و علیه حضرت دست به اسلحه بردند و با کشتن بعضی از شیعیانِ بصره، بر آن شهر مسلط شدند. حضرت بسیار سعی داشتند بدون جنگ و خونریزی آنان را به توبه و اصلاح فسادی که بار آورده بودند وادارند ولی موفق نشدند. آن حضرت در یکی از خطبه هایش فرمود:
«خدایا! طلحه و زبیر از من بریدند و بر من ظلم کردند و بیعتم را شکستند و مردم را بر من شوراندند … من پیش از جنگ از آنها خواستم که بازگردند و انتظار بازگشتشان را می کشیدم ولی آنان به نعمت پشت پا زدند و دست ردّ بر سینه عافیت گذاردند.»[۲۰]
هنگامی که در صفّین مقابل معاویه صف کشید، از وقوع درگیری کراهت داشت و مدتی طولانی صبر کرد شاید توافقی اصولی حاصل شود به طوری که بعضی اصحاب آن حضرت اعتراضهای نابجا کردند و حرفها زدند. امام(ع) در جواب آنان فرمود:
«اما اینکه می گویید آیا مصالحه در جنگ از ترس مرگ است؟ به خدا سوگند باک ندارم که خود به سوی مرگ روم یا مرگ به سوی من آید و اما اگر تصور می کنید در مبارزه با شامیان تردید دارم، به خدا سوگند برای هیچ روزی جنگ را به تأخیر نینداختم مگر بدین امید که شاید گروهی از آنها به من ملحق شوند و به وسیله من هدایت گردند و در لابه لای تاریکیها پرتوی از نور من ببینند و این (هدایت شدن آنان) برای من محبوب تر از کشتن آنان در حال گمراهی است گرچه آنان خود به جرم گناهانشان گرفتار می شوند.»[۲۱]
امام در سه جنگی که برایش پیش آمد، یارانش را از ابتدا کردن به جنگ نهی کرد با اینکه جنگ با آنها حق او بود ولی با این وجود نمی خواست کسی باشد که شروع به جنگ کند و علاوه بر این همه، در جنگها بعد از اصرار و پافشاری دشمن بر وقوع جنگ و درگیری و بی تابی یاران در دفاع، یکی از یارانش را با قرآن به میان میدان می فرستاد تا آنها را به حکمیت قرآن فرا بخواند و از جنگ و درگیری باز دارد ولی دشمنانش با کشتن دعوت کننده به قرآن هیچ راه مصالحه ای باقی نمی گذاردند.[۲۲]
معاویه از پذیرش حکومت حق امام(ع) که منتخب مردم هم بود، بدون دلیل موجه ابا داشت و حاضر به واگذاری شام نبود و طغیان و خیره سری پیشه کرده بود. امام بعد از بارها نامه نوشتن و استدلال و احتجاج، باز هم برای اینکه بدون توسل به قهر او را به پذیرش حق وا دارد، جریر بن عبدالله بجلی را به نزد او فرستاد تا او را قانع کند و جواب نهایی او را برای امام بیاورد. مدت اقامت جریر در شام طولانی شده بود و اصحاب امام بر این گمان بودند که جریر گول وعده ها و مکر معاویه را خورده و نزد او مانده است و دیگر تعلّل فایده ندارد و باید برای سرکوبی معاویه اقدام کرد و سپاه را به سوی شام گسیل داشت. امام در برابر نظر آنان فرمود:
«اگر در این حال که جریر را (برای دعوت به مسالمت) نزد آنان فرستاده ام برای جنگ مهیا شوم، به معنای بستن راه صلح به روی آنان و به معنای منصرب ساختن آنان از اراده خیر است اگر داشته باشند ولی من برای جریر مدتی معین کرده ام که بعد از آن اگر بماند، جز این نیست که یا گول خورده یا عصیان و ستمگری پیشه نموده است (و از آن هنگام به بعد حجت بر آنها تمام است و ما هم دلیلی برای تعلل نخواهیم داشت و اما حالا) رأی من این است که مدارا کنید در عین اینکه من از آماده شدن شما و تهیه اسباب جنگ ناخوشایند نیستم.»[۲۳]
هنگامی که جنگ را تنها راه حل می دید، تا زمانی که ضروری بود آن را ادامه می داد و هرگاه ضرورت برطرف می شد، از کشتن دشمن دست می کشید. تفاوت سیره آن حضرت در جنگ با اهل جمل از یک طرف و با اهل صفین از طرف دیگر مؤید این ادعا است. در جنگ با اهل جمل، حضرت دستور داد کسانی را که نمی جنگند، مجروحان و فراریان را نکشند و آنان را تعقیب نکنند[۲۴] ولی در صفین دستور داد حتی فراریان و مجروحان را هم مهلت ندهند. وقتی از علت تفاوت این دو سیره از امام هادی(ع) سؤال شد ایشان فرمود:
«اهل جمل بعد از اینکه امام و رهبرشان کشته شد، فرار کردند. آنان دیگر نه رهبری داشتند و نه عده ای تا بدانان بپیوندند و فرار آنها برای یافتن فرصت دوباره برای جنگ و حمله نبود. آنان با کشته شدن رهبرشان به دست کشیدن از جنگ راضی شده و اسلحه را کنار گذارده بودند و هوای ادامه جنگ را نداشتند پس به حکم خدا باید از کشتن و آزار آنان دست کشید ولی اهل صفین یاورانی داشتند که با فرار، به آنان می پیوستند و امام و رهبری که برایشان امکانات جمع آوری می کرد و آنان را حقوق و پاداش می داد و … (پس فراریان آنها هنوز هوای جنگیدن در سر داشتند و محارب بودند و کشتن آنها لازم بود) بنابراین حکم این دو گروه یکسان نیست.»[۲۵]
چهارم لزوم قدرتمندی حکومت؛
به طور طبیعی در هر جامعه ای افراد سرکش و طغیان گری وجود دارد که به حق خود قانع نبوده و حاضر به انجام وظایف خود در قبال افراد و جامعه نیستند و منشأ فساد، ظلم و ستم می باشند. قدرتمندی حکومت، مانور قدرت و تهدید از راههای مناسب برای مقهور کردن ظالمان و ستمگران است تا فکر تجاوز را از مخیّله خود به در کنند. قرآن در فرمان تهیه امکانات دفاعی می فرماید:
«برای مقابله با آنان هرچه می توانید از نیرو و توان و اسبان آماده، تهیه ببینید و بدان وسلیه دشمنان خدا و دشمنان خودتان را بترسانید و دیگرانی که شما آنها را نمی شناسید (دشمن ناشناخته اند) و خدا آنها را می شناسد.»[۲۶]
امام در حکومت خود از این اصل استفاده فراوان می برد. ایشان به نیروی نظامی قوی و آماده با امکانات لازم اهمیت فراوان می داد. هنگام اعزام قیس بن سعد برای حکومت مصر به او فرمود:
«به همراه سپاهی به مصر برو زیرا همراه داشتن سپاهی جنگجو و آماده، برای دشمنت ترساننده تر و برای دوستانت عزت آورتر است.»[۲۷]
در عهدنامه به مالک اشتر می نویسد:
«سپاهیان به اذن خدا دژ استوار رعیت، زینت والیان، عزت دین و راههای امنیت هستند، قوام رعیت جز به وسیله اینان ممکن نیست، از طرفی برقراری سپاه جز به وسیله خراج امکان پذیر نمی باشد زیرا با خراج برای جهاد با دشمن تقویت می شوند و برای اصلاح خود به آن تکیه می نمایند و با آن رفع نیازمندیهای خویش را می کنند.»[۲۸]
علاوه بر تهیه نیروی نظامی و دفاعی لازم و مقتدر، تهدید طغیانگران نیز در همین راستا بود. امام(ع) قبل از اینکه مجبور شود با مخالفان خود بجنگد، آنان را تهدید می کرد و از سرکشی و مخالفت برحذر می داشت. وقتی شنید طلحه و زبیر قصد پیمان شکنی و فتنه دارند، به مسجد رفت و خطبه خواند و آنان را از عاقبت سرکشی و مخالفت برحذر داشت و در ضمن خطبه فریاد زد:
«انا ابوالحسن الذی فللت حد المشرکین و فرقت جماعتهم و بذلک القلب القی عدوی الیوم و انی لعلی ما وعدنی ربی من النصر و التأیید؛[۲۹]
من همان ابوالحسن هستم که تیزی مشرکان را کند کردم و جماعتشان را پراکنده ساختم و امروز هم با همان قلب (و شجاعت) با دشمن روبه رو می شوم و من بر همان وعده نصرت و یاری خدا هنوز پابرجا و امیدوارم.»
و این جمله را زمانی که غضبناک بود، می گفت و با این جمله قصد یادآوری شجاعتهای خود در جنگها و به خاک انداختن پهلوانان عرب را داشت تا آنان با یادآوری آن شجاعتها بترسند و از مخالفت دست بکشند.
در یک سخنرانی دیگر فرمود:
«اگر از حکم قرآن سرپیچی کنند (و تسلیم نشوند) لبه شمشیر تیز را به آنها خواهم داد و شمشیر برای درمان باطل و یاری حق کفایت می کند.»[۳۰]
«با شمشیر برنده علاقه مندان به حق، کار آنان را که به حق پشت کرده اند، خواهم ساخت و با دستیاری فرمان بردران مطیع، عاصیان و تردیدکنندگان در حق را برای همیشه کنار خواهم زد.»[۳۱]
پنجم فرماندهان با تحمل و مدارا؛
در عین اینکه امام(ع) نسبت به ایجاد، تأمین و تدارک نیروی نظامیِ دفاعی عنایت ویژه داشت و وجود آنان را برای حکومت ضروری می دانست، با این وجود دستور می داد افرادی را به فرماندهی نیروی نظامی نصب کنند که از تحمل و ظرفیت بالایی برخوردار باشند و دیر به خشم آیند؛ زیرا اگر فرمانده و حاکم زود خشم و کم تحمل باشد، با دیدن کمترین تخلف به خشم می آید و به قهر متوسل می شود و این خلاف خواست خدا و دستور دین است که به مدارای حداکثر و قهر حداقل دستور داده است.
امام در دستور به مالک اشتر می فرماید:
«فرمانده سپاهت را کسی قرار ده که پیش تو نسبت به خدا و پیامبر و امامِ تو، خیرخواه تر از همه و پاک دل تر و عاقل تر باشد؛ از کسانی که دیر خشم می گیرند و عذرپذیرترند.»[۳۲]
ششم هشیاری و قاطعیت؛
در عین اینکه امام(ع) اصل بر اعمال مدارا قرار داده بود ولی نسبت به اعمال و رفتار مخالفان و دشمنان کاملاً مراقب و هوشیار بود و چنانچه دشمن را در مقام مخالفت مسلحانه، براندازی و جنگ می دید، اجازه نمی داد هجوم آورد و او را در خانه اش محاصره کند و …، بلکه با قوت و قدرت و اقدام سریع فتنه را در نطفه خفه می کرد و امکان مانور و قدرت نمایی را از دشمن می گرفت. به بیانات امام(ع) در این زمینه توجه فرمایید. ایشان در مذمت سستی و بی رغبتی اصحابش به جنگ با دشمنان دین خدا فرمود:
«در رکاب پیامبر خدا با پدران، فرزندان، برادران و عموهای خویش جنگیدیم و این پیکار جز بر ایمان و تسلیم ما نیفزود و ما را در جاده وسیع حق، صبر بر تلخی درد و جدیت در جنگ با دشمن ثابت قدم تر ساخت … به خدا قسم اگر ما در مبارزه مثل شما بودیم هرگز پایه ای برای دین قائم و استوار نمی ماند و شاخه ای از درخت ایمان سرسبز نمی گردید.»[۳۳]
وقتی در صفین اصحاب معاویه شریعه و محل آب برداشتن از فرات را تصرف کردند و یاران امام را از بهره برداری از آب منع کردند، امام خطاب به یارانش فرمود:
«سپاه معاویه با این عمل شما را به پیکار دعوت کرده است. اکنون بر سر دو راهی هستید یا به ذلت و خواری تن دهید یا شمشیرهاتان را از خون آنان سیراب کنید تا خود آب بنوشید. مرگ در زندگی توأم با شکست و زندگی در مرگ پیروزمندانه است.»[۳۴]
در خطبه دیگری بعد از دعوت به جهاد و بیان مقام والا
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
