اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱]
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 48
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱]؛ انتخابی مطمئن برای ارائهای حرفهای
اسلایدهایی آماده برای استفاده:
فایل فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائههای رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده میباشد.
ویژگیهایی که فایل فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] را متمایز میکند:
- طراحی بصری حرفهای:فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] با بهرهگیری از رنگبندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
- سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شدهاند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
- وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربهای بدون نقص را فراهم میسازد.
استاندارد بالا در تولید محتوا:
فایل فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] با رعایت اصول حرفهای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش میباشد.
نکته مهم:
در صورت مشاهده نسخههایی با کیفیت پایینتر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخههای غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.
هماکنون فایل فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] را دریافت کرده و ارائهای حرفهای و متمایز تجربه نمایید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] :
چکیده
در این مقاله, که با رویکردی تحلیلی (analytic) نوشته شده است، نسبت منطقی تحلیلی معرفت عرفانی و معرفت سیاسی بررسی گردیده و از همین منظر مدعای پاره ای از نویسندگان درباره نسبت مستقیم آرای عرفانی امام خمینی با آرای سیاسی نقد و بررسی شده است. در مقاله حاضر نشان داده می شود که هر چند نسبت معرفتی طولی تولیدی میان این دو حوزه معرفتی برقرار نیست، اما امکان برقراری گونه های دیگری از نسبت, مانند نسبت وجودی, در این میان منتفی نیست و بسان فرضیه ای محتمل، وجود چنین ربط و نسبتی میان بعد عرفانی و بعد سیاسی شخصیت امام خمینی در میان نهاده شده است.
واژگان کلیدی: نسبت عرفان و سیاست، اندیشه های سیاسی امام خمینی، آقا محمدرضا قمشه ای، نسبت وجودی، نسبت تحلیلی منطقی, معرفت شناسی الف) درآمد
الف_1) کاربست ایده ولایت فقیه از سوی امام خمینی, که هم در علوم فقهی و هم در علوم و معارف عرفانی ورودی استادانه داشت, زمینه را برای در میان آمدن گمانه هایی درباره نسبتی برجسته میان حوزه عرفان و حوزه سیاست فراهم آورد. غرابت و بداعت این گمانه هم مایه جذابیت آن شده است و هم نشانه ای از آن که این گمانه با آنچه که پیش از یکی دو دهه اخیر درباره خصلت سیاست گریزی و حتّی سیاست ستیزی عرفان مورد وفاق عام و خاص بوده است فاصله معنا داری گرفته است.
در تحلیل معرفت شناختی این نسبت البته تفاوتی نمی کند که کدام نیازها و انگیزه های روان شناختی یا جامعه شناختی خیزشگاه های نخستین و به هر حال غیر معرفتی این گمانه معرفت شناختی بوده است، ولی تا آن جا که این زمینه سنجیِ تبارشناختی و دیرینه شناختی به فهم هوشیارانه تر پرسش آغازین آن نسبت سنجی یاری رساند، نباید مورد غفلت قرار گیرد. بدین قرار اگر با رویکردی مسأله _ محور به تحلیل آن گمانه بپردازیم، پرسش مقدماتی آن است که آن گمانه برای حل چه مسأله ای پیشنهاد شده است و آیا برای حل آن از کفایت لازم برخوردار است. هر چند متونی که در یکی دو دهه اخیر در این باب سخنی به تصریح آورده اند بیان صریحی از آن مسأله کانونی به دست نمی دهند، امّا وجه اشتراک همه آن ها بررسی نسبت میان عرفان و سیاست در متن یا حاشیه آرای سیاسی امام خمینی بوده که در قالب ایده ولایت فقیه صورت بندی فقهی یافته است.
از این روست که اهمیت و ضرورت پرداختن به این نسبت سنجی دو چندان می شود. زیرا از یک سو پیامدهایی نظری برای مطالعه سیر تحول گوهری فقه سیاسی شیعی خواهد داشت و هم از سوی دیگر می تواند پیامدهای عینی و عملی سیاسی و اجتماعی بیابد. اهمیت نخست از آن روست که اگر پیوند معرفتی مثبتی میان عرفان و سیاست (در این جا فقه سیاسی) قابل اثبات باشد، احکام فقهی, که مطابق تعریف و علی الاصول اعتباری اند، فحوا و مضمونی «حقیقی» می یابند و از این رهگذر همه یا پاره های مهمی از احکام فقهی به احکام کلامی، فلسفی و یا عرفانی تحویل می پذیرند. چنین عبور سهمگینی _ به فرض امکان و وقوع _ چه از نظر متدُلوژی استنباط احکام فقهی و چه از نظر محتوا و مضمون احکام فقهی و چه از نظر نسبتی که متشرعان باید با این احکام برقرار کنند پی آمدهای بسیار تأثیرگذاری خواهد داشت که البته بررسی آن مجال مستقلی می طلبد.
اهمیت دوم ناظر بر پیامدهای مستقیم فرض چنین نسبت مثبتی میان این دو حوزه برای عالَم سیاست عملی است, آن هم در کشوری که ایده سیاسی پایه آن، ایده فقهی ولایت فقیه است. اگر این ایده، معطوف به چنان نسبتی، به ایده ای عرفانی دگردیسی یابد، بسیاری از روابط و نسبت های سیاسی _ اجتماعی کنونی در نظام جمهوری اسلامی ایران را می تواند تحت تأثیر خود قرار دهد. بدین ترتیب آشکار می شود که این گمانه چه برای نشان دادن غلظت غیر فقهی ایده ولایت فقیه و یا پیشنهاد بنیانی استدلالی اما غیر فقهی برای آن و چه برای بر قرار ساختن نسبت های جدید اعتقادی با این ایده، در میان آمده باشد در هر حال سنجش میزان روایی آن هم دارای ارزش نظری و هم دارای ارزش عملی است.
الف _2) این مقاله عهده دار طرح جستاری معرفت شناختی درباره نسبت میان دو حوزه معرفت عرفانی و معرفت سیاسی به طور کلی است. این بحث ابتدا بر تحلیل نسبت های عام میان عرفان و سیاست تمرکز خواهد یافت و سپس, در پرتو ملاک های معرفت شناختی حاصل از این نسبت سنجی عام، به طور خاص نسبت عرفان و سیاست نزد امام خمینی را مورد بررسی قرار خواهد داد. بررسی این نسبت در سطح و ساحتی معرفت شناختی، تلاشی دشوار در زمینه ای لغزنده است. آن دشواری و این لغزندگی را علل و عواملی گوناگون است، از جمله:
الف _2_1) منابع و متون اولیه ای که در یک تحلیل نهایی و فراگیر از این بحث باید مورد مراجعه و استناد قرار گیرند بسیار و دشوار یاب اند؛
الف _2_2) مرزهای معرفتی هر دو طرف نسبت، یعنی معرفت عرفانی و معرفت سیاسی، آشکار نیستند و البته به آسانی تعیین شدنی هم نیستند؛
الف _2_3) هر تحلیل نهایی و فراگیر در این مبحث, علاوه بر تحلیل نظری, به تحلیلی تاریخی از تعامل احتمالی میان این دو حوزه معرفتی نیازمند است، زیرا هر دو طرف نسبت، معرفت هایی با عمق تاریخی بسیاراند؛
الف _2_4) بررسی معرفت شناختی نسبت میان معارف اسلامی و علوم انسانی به نحو عام و نسبت میان این دو حوزه معرفتی به نحو خاص کم سابقه و کمتر تجربه شده است؛ از این رو، آرایی که در این باب عرضه شده اند هیچ یک هنوز به بلوغ و زایندگی نرسیده اند (Knysh, 1992؛ طباطبایی،۱۳۷۲؛ جوادی آملی، ۱۳۷۵ و ۱۳۷۷؛ محقّق داماد، ۱۳۷۷؛ سروش, ۱۳۷۷ الف ۱۳۷۷ ب)[۳]
الف _3) به این ترتیب تا کنون برهانی در اثبات یا نفی نسبت منفی یا مثبت تولیدی میان این دو حوزه معرفتی دیده نشده است و آرایی که درباره این نسبت طرح شده است، همگی در حد فرضیه ها و نظریه هایی هستند که کمتر مقبولیت نسبی و عام یافته اند.
الف_4) بنابراین با توجه به محدودیت های فعلی این بحث، ابتدا از دو سو به تعیین و تحدید سطح و دامنه بحث این مقاله می پردازیم: یکی با تعیین مراد از معرفت عرفانی و معرفت سیاسی و دیگر با تحدید سطح نسبت مورد بررسی در میان سطوح گوناگونی که در این زمینه قابل بررسی هستند. پس از آن, در سطح و دامنه مورد نظر، نسبت این دو حوزه معرفتی را می کاویم. در ادامه نسبت معرفت شناختی ولایت عرفانی و ولایت سیاسی در آرا و اندیشه های امام خمینی را مورد بررسی قرار خواهیم داد. در پایان این قسمت به بررسی تفصیلی تر تأثیرهای محتملی که وجه عرفانی شخصیت و ذهن و ضمیر امام خمینی بر آرای سیاسی ایشان داشته است می پردازیم. ب) تحدید و تعیین سطح و دامنه بحث ب _1) تعیین مراد از عرفان و سیاست
ب ۱۱) مراد از سیاست در این مقاله، از این پس، معرفت سیاسی است و آن چه که به مثابه گوهر و مشخصه ذاتی معرفت سیاسی در نظر گرفته شده است، نظامی روش مند، هماهنگ و سازگار از آرای مستدل و متکی به دلایل بین الاذهانی درباره ماهیت و شیوه های احراز، حفظ، بسط و اعمال قدرت در حیات اجتماعی و در مقیاس بشری است (پلامناتس،۱۳۷۱: 43_45).[۴]
ب ۱۲) مراد از عرفان نیز نظامی از آرای هماهنگ و سازگار و متکی به تجربه های شخصی و شهودی از طور ماورای خرد متعارف بشری درباره هستی و شیوه های ره سپردن به سوی حقیقت هستی و کشف رابطه میان شخص انسانی با خداوند و مخلوقات خداوند، در چارچوب «ولایت کلیه مطلقه الهیه» و التزام به لوازم آن است (قیصری رومی، ۱۳۷۵: ۳۴۵).[۵] ب _2) تحدید سطح بررسی نسبت میان عرفان و سیاست
ب _2_1) برخی از آن چه از این پس برای تحدید سطح نسبت مورد بررسی می آید به نحو تحلیلی بر آمده از دو تعیین مراد پیش گفته در باب سیاست و عرفان است و برخی نیز به گونه ای ترکیبی و در کنار دو تعیین مرادی که گذشت، سطح نسبت مورد بررسی را تحدید خواهند کرد.
ب _2_2) مراد از نسبت عرفان و سیاست، نسبت تصوف و سیاست نیست. مراد از تصوف در این جا، طریقت و صنف اجتماعی خاصی است (مطهری، ۱۳۷۸: ۸۳ _ ۸۴) که پایگاه و جایگاه معیشتی، معرفتی و هنجاری ویژه ای در طول تاریخ حیات اجتماعی مسلمانان داشته و مانند هر صنف اجتماعی دیگر در معادله های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی، نقش ها و کار ویژه های خاصی را ایفا کرده است. از چهر ه های شاخص این صنف اجتماعی می توان به حسن بصری ، سفیان ثوری ، حلاج ، جنید ، با یزید بسطامی و علاءالدوله سمنانی اشاره کرد و از سلسله های سیاسی شاخص ایشان می توان به بسیاری، از جمله اسماعیلیان و باطنیان ، سنوسیان لیبی، سربه داران و شرفای سعدی/حسنی مراکش (بوسورث، ۱۳۷۱) اشاره کرد.
اگر از این منظر بخواهیم به نسبت معرفتیِ عرفان و سیاست بپردازیم مانند آن است که صنف طبیبان یا فقیهان را با نظر به نقش ها و کار ویژه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که در گذر تاریخ در جامعه ای خاص بر عهده گرفته اند، بررسی کنیم و مدعی بررسی نسبت طب یا فقه با سیاست شویم. در حقیقت پیش فرض کنار گذاشتن این سطح از تحلیل آن است که کار ویژه ها و نقش های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی که اصناف گوناگون اجتماعی بر عهده می گیرند، لزوماً متناسب با و بر آمده از اقتضائات معرفتی آموزه های آن حوزه های معرفتی نیست هر چند وجه شاخص آن صنف ها، اشتغالشان به حوزه معرفتی خاصی باشد.
به بیان دیگر, آموزه های آن حوزه های معرفتی لزوماً مقتضی رفتارهای خاصی از سوی دارندگان یا پذیرندگان آن آموزه ها در عرصه های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی نبوده است و رفتارهای هم گون صنفی را می توان به اقتضائات حیات صنفی ایشان نسبت داد. با در میان آمدن چنین احتمالی و بر افتادن چنان تلازمی، آن نسبت و اقتضای معرفتی که در جستجوی آن هستیم، در این سطح بررسی، رنگ می بازد، زیرا اگر نتوان اشتغال به حوزه معرفتی خاصی را مقتضی جهت گیری های معینی در عرصه های گوناگون حیات اجتماعی دانست، آن جهت گیری های معین، نمی تواند نشانه یا دلیلی برای تعیین نسبتی ویژه میان آن حوزه معرفتی خاص و معرفت سیاسی و اجتماعی قلمداد شود.
ب _2_3) مراد از بررسی نسبت عرفان و سیاست، بررسی شرایط امکان و وقوع و توصیف تاریخی جمع آمدن این دو معرفت در یک شخص واحد یا در یک بدنه واحد، مثلاً یک مدرس یا حوزه علمی نیست. همان طور که جمع آمدن زیست شناسی و معماری در یک شخص واحد یا در یک دانشگاه دلالت مخصوصی درباره نسبت میان این دو معرفت ندارد، عرفان و سیاست هم این گونه اند.
ب _ 2_4) بحث در این نیست (و بحثی هم در این نیست) که شناخت های مبنایی و پایه، بر سایر معارف تأثیر می گذارد، خواه آن مبانی، فلسفی باشند خواه عرفانی یا آ“ معارف متأثر سیاسی باشند یا در باب معماری. این رابطه عام تر از تعیین نسبتی معین میان دو معرفت مورد نظر ماست. بحث ما در این جا درباره نسبتی خاص، ضروری و تعیین کننده میان این دو معرفت است.
ب _2_5) سخن در این نیست که آیا عارفان یا سیاسیان اشارات، تمثیلات، تشبیهات یا استعاراتی را از حوزه معرفتی دیگر برگرفته اند یا نه. مثلاً یک تحلیل گر تاریخ اندیشه ها یا ایدئولوژی های سیاسی می تواند فاشیسم را به ویروس یا غدّه ای سرطانی تشبیه کند ولی پزشک نباشد و یک پزشک هم می تواند یک ویروس یا غدّه ای سرطانی را به برخی نیروهای سیاسی مانند کند ولی عالم سیاست نباشد.
ب _2_6) سخنی هم در نفی یا اثبات خصلت دایرهالمعارفی ذهن و زبان و قلم قدمای ما نیست. از این که مثلاً ابن سینا “ابن سینا” در بیشتر حوزه های علم می نوشت یا کتابی مانند اسفار اربعه، علاوه بر آن که کتابی فلسفی _ عرفانی است، دایرهالمعارفی از بسیاری معارف دیگر هم هست، نمی توان نتیجه خاصی برای این بحث گرفت.
ب _2_7) این بحث هم چنین در باب امکان جمع آمدن دو وجهه عملی در یک فرد نیست. مثل این که کسی هم رهبر یک حزب سیاسی باشد و هم رهبر ارکستر یا هم اهل سیاست باشد و هم اهل سلوک عرفانی.
ب _2_8) سخن در نفی یا اثبات تأثیر و تأثر متقابل همه پدیده ها نسبت به یکدیگر هم نیست. زیرا اگر در این مقام باشیم بررسی یک نسبت خاص موضوعیت نمی یابد. آری یک موضع گیری عرفانی خاص یا یک عمل عرفانی (منظور عمل یا موضعی است که با ارجاع به معارف عرفانی و با روش های عرفانی موجه می شود)، می تواند واکنش به یک رأی یا عمل سیاسی باشد یا خود آثار و پیامدهای نظری یا عملی سیاسی داشته باشد، ولی این به معنای وجود نسبت معرفتی ویژه ای میان دو حوزه معرفتی مورد بحث نیست. مثلاً حافظ “حافظ” «رند عالم سوز» را با «مصلحت بینی» بیگانه می دید.[۶]حافظ در این اعتقاد یا اعلام این رأی می توانسته متأثر از پاره ای احوال زمانه باشد و بی تردید التزام به این رأی دلالت های سیاسی نیز داشته است و حتی رأی به برکناری رندان عالم سوز از سیاست (در عام ترین مفهوم آن)، خود خواهشی سیاسی بوده است، ولی این خواهش ها و دلالت ها هیچ یک بیان گر نوعی تلازم یا ضرورت معرفت شناختی نیستند.
چنان که می دانیم پاره ای از نظریه های زیست _ بوم شناختی و زیست شناختی هم مبنای نظریه های سیاسی قوم گرایانه نظیر نازیسم، راسیسم و شوونیسم آلمانی و احتمالاً, واکنش هایی نظیر طرح ایده قوم برتر یهود و مآلاً صهیونیسم قرار گرفتند ولی هیچکس سخن از سیاسی بودن آن آرای طبیعت شناسانه، زیست بوم شناسانه، باستان شناسانه یا زیست شناسانه نگفت و کسی نسبت معرفتی خاصی میان مثلاً زیست شناسی و سیاست برقرار نکرد.
ب _2_9) سخن در این نیست که امامان(ع) یا پیران و مرشدان عارف با پاره ای از اصحاب سرّ و مریدان خاص در حوزه سیاست هم رابطه مرید _ مرادی یا ارادت ورزانه داشته اند یا نه. زیرا این رابطه با افرادی بسیار ویژه و در مواردی خاص بوده است و از نظر معرفت شناختی قابل تعمیم نیست.
ب _2_10) در این مقال، سخن از نسبت خاص معرفت شناختی میان عرفان تاریخ مند موجود با معارف سیاسی تاریخمند موجود است، نه نسبت میان عرفان و سیاستی که ممکن است با خصلت های متفاوتی نسبت به آن چه از این دو اکنون هست، در آینده پا به عرصه معرفت بگذارند؛ حتی اگر _ مثلاً _ این معارف سیاسی موجود را دور از حقیقت، یا آن عرفان موعود را حقیقی بنامیم.
ب _2_11) به همین ترتیب، سخن از هیچیک از این دو معرفت در مقام ثبوت نیست، بلکه همه داوری نوشتار حاضر متوجه نسبت این دو معرفت در مقام اثبات در ساحت معرفت های تاریخ مند بشری (نه در مقام عمل) است.
ب _2_12) با توجه به دو نکته اخیر از این مغالطه پرهیز می کنیم که هر گاه در بررسی مدعایی معرفت شناختی به منظومه های معرفتی موجود ارجاع داده شود، در مقابل، ما را به معرفت واقعی یا حقیقی _ در مقام ثبوت و یا چنان که در آینده ساخته خواهد شد _ حوالت می دهند.
ب _2_13) با توجه به مجموعه نکته هایی که گذشت اصالت و تقدّم بحث در باب نسبت معرفت شناختی و طولی _ تولیدی _ معرفتی[۷] نسبت به سایر رویکردهای احتمالی، که برخی تقدم منطقی ندارند (برای نمونه رک: ب _2_2) و برخی مغالطی هستند (برای نمونه رک: ب _2_3) روشن می شود. در این مجال هم همین نسبت مورد بررسی قرار خواهد گرفت. بدین قرار، پرسش های اصلی و آغازین چنین رویکردی نسبت به عرفان و سیاست را می توان به این صورت ها طرح کرد که مجموع آن ها در هیأت تألیفی واحد، سؤالی مرکب را تشکیل می دهند:
_ آیا از روش فهم و ادراک عرفانی، معرفت سیاسی بر آمدنی است؟
_ آیا امتداد منطقی شناخت عرفانی، به شناخت سیاسی منجر می شود؟
_ آیا عارفان در ساختن و پرداختن نظریه های عرفانی خود دغدغه ای معرفتی برای یافتن نظریه های سیاسی یا تحلیل قدرت اجتماعی داشته اند؟
_ آیا ماده معرفت عرفانی اقتضای ذاتی دارد که به نظریه سیاسی مؤدی شود؟
این چهار پرسش را می توان برآمده از یا فروکاسته به این پرسش دانست که آیا معرفت عرفانی با معرفت سیاسی رابطه ای طولی _ تولیدی _ معرفتی دارد یا نه. (مفروض این پرسش آن است که چنین رابطه ای فقط از سوی عرفان با سیاست برقرار شدنی است نه برعکس، زیرا حوزه معرفت عرفانی مبنایی تر از حوزه معرفت سیاسی است). ج) بررسی نسبت عرفان و سیاست
ج _1) اکنون نسبت ویژه مورد نظر را میان دو حوزه معرفتی عرفان و سیاست می کاویم. اما این کاوش، به علت محدودیت هایی که ذکر آن ها گذشت، کمتر برهانی و بیشتر متکی به قرائن و شواهد و تحلیل نظری خواهد بود.
ج _2) روح حاکم بر بخش وسیعی از معرفت عرفانی، اعراض از دنیا است. تفکیک جبروت و ناسوت و لاهوت اغلب مدلولی ضمنی در اعراض از ناسوت داشته است.[۸]
ج _3) مقیاس احکام عرفانی، آن جا که پای انسان و احکام طی طریق او به میان می آید، فرد تنها، مجرد و منعزل از دیگران و از دنیا و مافیها است. در سفر اول از سفرهای چهارگانه عرفانی، (سفر من الخلق الی الحق)، «شرط اول قدم آن است که مجنون باشی» تا با بریدن از خلق، محو و صحو حاصل آید. در سفر دوم (سفر مع الحق فی الحق) فنای ذاتی و صفاتی و افعالی فرد سالک در حق تعالی تحقق می یابد. سفر سوم (سفرمن الحق الی الخلق بالحق)، سفری ادراکی است که حاصل آن علم به اعیان و حقایق عوالم ملکوت و جبروت و ناسوت است. حاصل این سفر هم نیل به مقام نبوت انباء است، هر چند سالک در این مرحله نبی نامیده نمی شود. در سفر چهارم (فی الخلق بالحق) باز هم احکام درباره فرد سالک است و خلایق ظرف سلوکی او هستند نه موضوع سلوک او. به همین جهت احکام این سفر بر آدمی در هیأت جمعی اش (اجتماعی اش) ناظر نیستند (قمشه ای، ۱۳۷۶: ۴۷ _ ۱۳۵).
ج _4) بسیاری از عارفان حتی پرداختن به فلسفه و احتجاج و استدلال برهانی را که موضوع آن، مفاهیم کلی وجود و عوارض ذاتی آن است، مخل ادراک حقیقی و نیل به مقامات معنوی می دیدند، چه رسد به غوررسی و تدبیر عقل جزوی در حوزه علم، سیاست، اقتصاد و مانند این ها.[۹]
ج _5) بسیاری از عارفان، علم دنیاداری و عمران دنیا را، «علم بنای آخور» می دانسته اند[۱۰] و عرفان نه نزد صوفیان، نه نزد عالمان عارفی هم چون ملاصدرا “ملاصدرا” و نه نزد آنان که میان تصوّف و عرفان جمع کرده بودند _ هم چون مولانا “مولانا” _ علم بنای آخور نبوده است. روح عرفان، پل صفت دیدن دنیا نسبت به آخرت و مجازی دیدن همه جلوه های ظاهری دنیا نسبت به حقیقت و باطن عالم است (طباطبایی، ۱۳۷۲) و حداکثر شأنِ مجاز نسبت به حقیقت، آن بوده است که گفته اند: «المجاز قنطره الحقیقه» و البته «اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی». هر چند این پل را نباید به دست خود ویران کرد، اما تعمیر آن را هم باید به اهل ظاهر و مجاز سپرد.
ج _6) منطق احکام عرفانی، منطق تجربه شخصی و ماورای طور عقل است که با شعور متعارف جمعی قابل توجیه یا ادراک نیست، لذا نمی تواند مقبول و متبع جمع قرار گیرد. قصه قرآنی موسی “موسی(ع)” و عبد صالح، نشان می دهد که مصالح باطنی نه برای موسی “موسی(ع)” مقبول و موجه می نمود و نه برای مردم زمانه ایشان و نه حتی این زمانه. به تعبیر مرحوم اقبال “اقبال” ، مسلمانان با قبول خاتمیت پیامبر اسلام از هر کس حجت می طلبند و بدین ترتیب دوره اعتبار ادعای اشخاص به سبب پیوستگی با ماورای طبیعت، در تاریخ بشری به پایان رسیده است (اقبال لاهوری، بی تا: ۱۴۶).
ج _7) عرفان، مقام نظر به سر «إنّی اعلم ما لا تعلمون» و «لا یسئل عما یفعل و هم یسئلون» است، حال آن که سیاست حوزه مصلحت بینی های عمومی و مسؤولیت های متقابل اجتماعی و سیاسی در عرصه عقل متعارف بشری است.
ج _8) هر چند پاره ای از طریقه های سلوکی مانند اویسیان به لزوم وجود و حضور مراد انسانی قائل نیستند،[۱۱] اما در حوزه عرفان، عموماً ولایت معنوی مراد، اطاعت محض مرید که مستلزم ذوب و فنای مرید در مراد است را لازم می آورد:
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
(حافظ شیرازی، ۱۳۵۹: ۱۸)
هم چنین در این ساحت، مراد، مرید را برمی گزیند و ولایت از بالا به پایین جریان می یابد و هم چنین مراد نیازی به احتجاج و توجیه امور و اوامر خود ندارد، زیرا خود عین دلیل است[۱۲] و حال آن که در حوزه سیاست، مانند همه امور و احوال جمعی بشری که دایر مدار عقل متعارف او هستند، نه ذوب و فنا, نه جریان یک سویه و نه استغنا از احتجاج و استدلال هیچیک موجه نیستند.
ج _9) پرداختن کسی هم چون محی الدین “محی الدین” به فقه فقه یا باطن فقه یا فقه اکبر، آیا بیش از آن که دلالت بر فقهی کردن عرفان داشته باشد، بر باطنی و معنوی ساختن فقه دلالت ندارد؟ فتوحات مکیه ابن عرب “ابن عربی” ی یکسره تجویزات و تکلیف های ناظر بر احوال دنیایی سالک نیست، بلکه در بردارنده مجموعه ای از توصیف های درباره باطن و حقیقت احکام و تکلیف های ظاهری است تا سالک بداند که این شریعت را در باطن، حقیقتی است.
ج _10) در جهان قدیم کشف هستی بر عهده فیلسوفان بود زیرا اعتقاد بر آن بود که کتاب هستی را به زبان طبایع نوشته اند و در جهان جدید اعتقاد بر این است که زبان کتاب هستی، زبان فیزیک و ریاضی است و لذا عالمان و فیزیک دانان باید آن را بگشایند. (سروش، ۱۳۷۷ _ الف: 19_20) اما مفروض هستی شناختی این اعتقاد که کشف راز هستی و کتاب جامعه و تاریخ و سیاست کار عارفان است، آن است که کتاب هستی را به زبان راز و رمز و معما نوشته اند و قاعده های جاری در تاریخ و جامعه، قاعده هایی مرموز، خصوصی و حیرت افکن هستند. در این پیش فرض و لوازم برگرفتن آن به همان اندازه تأمل لازم است که در مورد دو پیش فرض گذشته.
ج _11) با آنکه بسیاری از اصحاب حاضر بودند از امامان معصوم (ع) بدون درخواست دلیل و حجت و توجیه، اطاعت کنند، اما ایشان در مقام سیاست و ریاست در امور عمومی، عرفی و ظاهری عمل می کردند یا دست کم بر این سیره شواهد مهمی می توان اقامه کرد[۱۳] (سروش، 1377_ ب: ۱۹ ۲۰).
ج _12) به نظر می رسد که پاسخ به پرسش از نسبت میان معرفت عرفانی و معرفت سیاسی تا حدودی در گرو پاسخ به این پرسش در باب ماهیت و خصلت معرفت عرفانی است که آیا معرفت عرفانی امتداد استعلائی حوزه فلسفه است (یا تجربه عرفانی، امتداد استعلائی ادراک عقلی است) یا این که عرفان معرفتی است در _ خود که حداکثر تا حدودی و نه به طور کامل، می تواند به بیانی فلسفی بازسازی و ترجمه شود. در شکل نخست، می توان به کمک فلسفه، نوعی رابطه طولی و معرفتی میان عرفان و سیاست تعریف کرد اما در شکل دوم فرض چنین رابطه ای، منتفی است. گرایش به سمت این دو مبنا اثر خود را در آموزش عرفان هم نشان می دهد؛ در صورت نخست، متعلم باید ابتدا فلسفه را به کمال بیاموزد و سپس وارد حوزه معارف عرفانی شود ولی در صورت دوم چنین تقدم و تأخر و ترتبی در کار نیست.
ج _13) در تحلیل نهایی، نسبت تمانعی که به لحاظ معرفت شناختی میان دو حوزه معرفت عرفانی و سیاسی برقرار است را می توان به ماده قضایای این دو حوزه معرفتی نسبت داد. یعنی به لحاظ قاعده_های منطق ماده، از قیاسی که مقدمات آن همگی از سنخ و جنس معرفت های عرفانی هستند، نتیجه ای از جنس و سنخ معرفت سیاسی و به ویژه فقهی بر نمی آید. (مطهری، ۱۳۷۱: ۳۹۵ _ ۳۹۶، ۳۹۹ _ ۳۹۸ و ۴۰۱؛ سروش ۱۳۷۰: ۳۴۷) حداکثر اگر قضیه ای از قضایای سیاسی یا قضایایی که منطقاً می توانند مقدمه نتایج سیاسی باشد در میان مقدمات چنین قیاسی قرار گیرد و منتهی به قضیه ای سیاسی شود، در این صورت می توان برخی قضایای عرفانی را به مثابه برخی از مبانی یا مقدمات قضایای سیاسی دانست.
د) تأملی در بایایی نسبت میان عرفان و سیاست
د _1) به کوتاهی و طرداً للباب می توان به بایایی نسبت میان عرفان و سیاست هم پرداخت.
د _1_1) پرداختن به مبحث بایایی با مفروض گرفتن موقتی امکان برقراری نسبت مورد بحث میان عرفان و سیاست توجیه می شود و بنابراین پرسش بایایی آن است که برقراری این نسبت، به فرض امکان، آیا مطلوب هم هست.
د _1_2) بدون هیچ چند و چونی در باب ملاک مطلوبیت، «اخلاقی بودن» و «کارایی» را به عنوان ملاک مرکب مطلوبیت در حوزه سیاست برای سنجش پیامدهای برگرفتن سیاستی عرفانی مفروض می گیریم و در مورد مفهوم این ملاک مرکب، در این مجال، به اجمال، به «قدر متیقن متبادر» اکتفا می کنیم. با این مقدمات و مفروضات به نکته های زیر به عنوان نمونه ای از نکته های قابل طرح در سطح تحلیل بایایی این نسبت اشاره می کنیم:
د _2) رواج توصیه ها و تجویزهایی که از مقام مصلحت سنجی های باطنی صادر می شود علاوه بر مقبولیت عام نیافتن و لذا ناکارایی، راه سوء استفاده را بر مدعیان دروغین می گشاید.
د _3) خطاهای بسیار در تعبیر، برداشت و واگویی مکاشفات عرفانی راه یافته است که اگر بنا بود مبنای عمل قرار گیرند، فاجعه های بسیاری را به دنبال داشتند.
د _4) عرفان مداری در سیاست موجب التزام به احکام باطنی است و همین احکام باطنی که نزد خداوند محفوظ است، در این رویکرد مبنای تعیین سطح و محدوده برخورداری از حقوق مدنی شهروندان می شود. این پدیده، نتیجه مقدم دیدن عقیده بر انسانیت است (سروش، 1377_ج: ۲۰ ۳۷)
د _5) رویکرد عرفانی به سیاست، نسبت به خشونت و مدارا به یک اندازه مقتضی است. اگر ایده تقدم عقیده بر انسانیت به مثابه یک مقدمه با این مقدمه معرفت _ انسان شناختی قرین شود که آدمیان در آن چه نمی دانند لزوماً مقصر و عنود و لجوج نیستند، بلکه بسیاری از بد اعتقادی های ایشان ناشی از قصور نا زدودنی ادراک بشری است، می تواند به مدارا بیانجامد، اما اگر به جای این مقدمه، مقدمه دیگری بنشیند که بر توان اغلبی و اکثری بشر در کشف بی خطای حقیقت دلالت داشته باشد، لازمه آن، مقصر و لجوج و عنود دیدن مخالفان است که در کنار ایده تقدم عقیده بر انسانیت، جز خشونت نمی زاید. ه ) بررسی نسبت عرفان و سیاست در اندیشه امام خمینی ه . _1) نسبت معرفتی
درباره نسبت عرفان و سیاست در اندیشه امام خمینی “امام خمینی” گمانه هایی از سوی پاره ای از تحلیل گران در میان آمده است. برخی از این گمانه ها کمتر سوی و صبغه استدلالی و حتی استشهادی دارند و صرفاً حدس هایی مبهم را در این زمینه مطرح ساخته اند. اما در پاره ای موارد این گمانه ها به گونه ای جدی تر مطرح شده است. مقاله تحلیلی الکساندرنیش “الکساندر نیش” (ibid) شاید یکی از نخستین متن هایی است که هر چند به گونه ای مستقل به نسبت عرفان و سیاست نزد امام خمینی نپرداخته است، امّا چون به رابطه نزدیک امام خمینی و میراث فلسفی _ عرفانی اسلامی اختصاص یافته است در صفحات پایانی و طرداً للباب به بهانه اشاره به سویه های عرفانی نامه امام خمینی به میخائیل گورباچف، ” گورباچف (میخائیل) ” اشاراتی در حد پیشنهاد فریضه ای محتمل درباره نسبت عرفان و سیاست نزد امام خمینی “امام خمینی” در میان آورده است. او اذعان می کند که استشهاداتش در این باب نمی تواند بیانگر چگونگی تأثیری که محتملاً دریافت های عرفانی امام بر نقش رهبری سیاسی ایشان داشته است، باشد و اساساً به دست آوردن نتیجه ای قانع کننده و تحلیلی وافی به مقصود را در این زمینه نا ممکن می شمارد.
عبدالله جوادی آملی ” جوادی آملی (عبدالله)” علاوه بر اشاره های پراکنده بسیار در این باب، به طور مستقل در یک موضع بر نسبت مستقیم میان آرای عرفانی امام خمینی “روح الله الموسوی الخمینی” پای فشرده است. ایشان در کتاب بنیان مرصوص امام خمینی، به ویژه آن جا که از «امام خمینی؛ قهرمان اسفار اربعه» سخن رفته است، بر نسبت مثبت میان طی مقامات عرفانی با ریاست و ولایت دنیوی تأکید می ورزد (جوادی آملی، ۱۳۷۵). بررسی آن چه ایشان در این باب آورده نشان می دهد که برداشت های وی از نسبت اسفار اربعه و ریاست و ولایت دنیوی برداشتی بسیار شاذ و تأویلی خلاف ظاهر است که یکسره مشمول مغالطاتی است که در بند «ج» همین مقاله شرح آن ها گذشت. اما علاوه بر این می توان با تکیه بر آرای عرفانی امام خمینی در همین زمینه نیز برداشت نویسنده محترم در این باب را نقد و جرح و تعدیل کرد.
در این جا بجا است که به همین مناسبت به برخی آرای مرحوم آقا محمدرضا قمشه ای ” قمشه ای (محمدرضا) ” _ رحمهالله علیه _ اشاره کنیم. امام خمینی “روح الله الموسوی الخمینی” علاوه بر آن که در حوزه فقه نظریه ولایت فقیه را بازسازی کرد و مبنای تأسیس نظام جمهوری اسلامی قرار داد، در حوزه عرفان نظری و عملی نیز آثار مهمی از خود بر جای نهاد. در یکی از این آثار، ایشان از آقا محمد رضا قمشه ای ” قمشه ای (محمدرضا) ” با تعظیم و تکریم و با عنوان «شیخُ مشایخنا» (خمینی، ۱۳۷۲: ۸۷) یاد می کند. از سوی دیگر موضوعیت یافتن موضوع این مقال در سال های اخیر، چنان که اشاره شد، چندان بی ارتباط با شخصیت ذوابعاد امام خمینی “امام خمینی” و به ویژه نظریه ولایت مطلقه انتصابی فقیه نیست. شاید یکی از علت های توجه به این موضوع، گمان زدن وجود نوعی اشتراک یا ارتباط میان
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
![powerpoint mikibook خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل بررسی تحلیلی نسبت عرفان و سیاست (مورد پژوهشی اندیشه سیاسی امام خمینی)[۱] - تصویر 1](https://mikibook.ir/wp-content/uploads/2025/11/powerpoint-mikibook.webp)