خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل الاعجاز القرآنی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل الاعجاز القرآنی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ریشه های تغییر طراحی ایرانی از طریق الهیات اسلامی
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ریشه های تغییر طراحی ایرانی از طریق الهیات اسلامی قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
06ساعت
20دقیقه
47ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل فردوسی اسلام ستای، نه اسلام ستیز (۲)

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 58

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل فایل پاورپوینت کامل فردوسی اسلام ستای، نه اسلام ستیز (۲) شامل 94 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل فردوسی اسلام ستای، نه اسلام ستیز (۲) گزینه‌ای عالی است؟

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل فردوسی اسلام ستای، نه اسلام ستیز (۲) با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل فردوسی اسلام ستای، نه اسلام ستیز (۲) را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!

۱-تحریف شخصیت و اندیشه فردوسی در عصر پهلوی
مقدمتا، تذکر این نکته ضروری می نماید که: استاد طوس، به مثابه یک «مورّخ»، تاریخ ایران باستان (از آغاز تا ظهور اسلام) را، با پرداختی هنرمندانه، به رشته نظم کشیده و در اثر رواج «تاریخ منظوم» وی (شاهنامه)، غالب متون منثوری که حکایت گر حوادث ایران پیش از اسلام به زبان فارسی بود (و فردوسی، خود نیز در سرایش شهنامه، از آن ها بهره شایان برده است) از رونق افتاده و در طول قرون، نابود یا فراموش گشته است، و از آن همه، تنها یک شاهنامه باقی مانده است. از این روی، در آن حرکت فرمایشی و «شه ساخته» عصر پهلوی، خواه ناخواه پای استاد طوس و اثر جاویدانش (شاهنامه) به میان کشیده می شد و از شعر و شاعر، تقدیر و تبلیغ می گشت.
منتها، پیداست که حکیم طوس (با آن صلابت عقیده دفاع استوارش از «حقانیت اسلام و تشیّع» در دیباچه شاهنامه و هجونامه و…) در آن جوّ اسلام ستیز، کمترین جایی نداشت و لذا بایست شخصیت و اندیشه و فرهنگ وی تحریف می گشت و به تعبیر صریح تر: بایستی بزرگمرد ستم ستیز و آزاده ای که در کشمکش با سلطان غزنوی، هست و نیستش را بر سر دفاع از آیین پاک تشیّع نهاده بود، در گریم خانه رژیم پهلوی چهره یک «شووینیست تمام عیار» را به خود می گرفت که با پیمبر اسلام و آیین وی، جنگی کور و بی پروا دارد!
۲
اصولاً، در عصر پهلوی، بر فردوسی دو گونه ستم رفت: یک نوع ستم، با هتاکی صریح به ساحت شاعر صورت گرفت و ستم دیگر که شایع تر، و از جهاتی بدتر بود با مسخ و تحریف شخصیت و پیام وی.
نمونه ای از ستم نوع اوّل را می توان در نامه منظوم نیما یوشیج (در ۲۹ اسفند ۱۳۱۰ شمسی) به دکتر پرویز ناتل خانلری دید که در آن، بنیانگذار شعر نو، در مقام دفاع از فرهنگ و ادب غرب و تخطئه ادب و فرهنگ کهن اسلامی ایران، سخت به استاد طوس حمله برده و وی را همراه با جمعِ شاعران و معلّمانِ اخلاق و حکیمان بزرگ ایرانی از «خیل دَدان موزون گفتار»! شمرده و سبک شعر عروضی را نیز، که از رودکی و شهید بلخی تا رومی و حافظ و سعدی و صائب و ادیب پیشاوری به آن سبک سخن رانده اند، «سبک بیان و صنعت دزدان»! خوانده است!

این کهنگی بیان که من دارم این کهنه کتاب ها که می خوانم
این خیل ددان به گفته موزون وآن قوم دگر کریهتر زآنم
دزدند و رفیق قافله گشته من از چه شریک کار آنانم؟…
با سبک بیان و صنعت دزدان قید از چه نهاده بر گریبانم؟
مردی که رهاست قید نپذیرد ورنه چه سخن که من ز مردانم…
در دوره خون و نهضت آتش ننگ است شدن چو پور سلمانم
باید به قوای علمی عصری از هر چه که تازه تر از آن خوانم،
منظور زمان خویش بشناسم وآنگه خود را بدو شناسانم…
این مدرسه هاست آلت دزدان هر چند که گوید اینم و آنم!
وین خیل معلّمین، چو آلاتی پیچان و مُصوّته همی خوانم
این فلسفه و علوم اخلاقی از هر طبقه، زهر دبستانم
کهنه است و، برای حفظ هر کهنه من ز آن چه بخوانده ام پشیمانم
جهل است هر آن چه نام آن علم است کاکنون آگه ز کید دزدانم…
نه عنصریم من و، نه فردوسی نه فرّخیم، نه پورسلمانم
دزدید تمام رفتگان و، من بدخواه اساس قید دزدانم
دزدان دگر به پشت آن دزدان این مشت سخنوران که می دانم…
اکنون بنگر منی کز این گونه بی کلفت طبع خویش، بتوانم
صد عنصری و هزار فردوسی مشتی خر عصر را نمایانم…(۱)

امّا این نوع برخورد با فردوسی و شاهنامه که اکنون نیز، منتها به لَونی دیگر، گهگاه توسط امثال احمد شاملو ساز می شود(۲) در عصر پهلوی شیوع چندانی نداشت و حتی مایه تنفّر خاصّ و عامّ از گوینده می شد (و مسلّما خود نیما نیز، در دوران کهولت خویش، از این گونه سیاه مشق های ایّام جوانی خود پشیمان بوده است)؛ و آن چه که به ویژه در عصر پهلوی اوّل شیوع تام داشت و «مُد روز» بود ستم نوع دوم به ساحت شاعر، یعنی مسخ و تحریف (آگاهانه یا ناخود آگاهانه) شخصیت و اندیشه فردوسی بود.
۳
فردوسی نامه مهر (به مدیریت: مجید موقّر و سر دبیری: نصراللّه فلسفی) در سالهای ۱۳۱۲ و ۱۳۱۳ شمسی، گویی میعادگاه کسانی بود که در فضای «ناسیونالیسم» بلکه «شووینیسم(۳) شاهانه» نفس می کشیدند و کارشان تحریف تاریخ و مسخ چهره استاد طوس بود.
فی المثل، آقای نصراللّه فلسفی، تحت عنوان «فردوسی و جشن هزارمین سال ولادت او» می نویسد:
زمانی که فردوسی بر این جهان چشم گشود، سیصد سال از تسلّط عرب بر ایران می گذشت… سال منحوس چهارده هجری، عربی را که قرن ها محکوم شهریاران ساسانی بود و بدان فخر می کرد بر ایران چیره ساخت.
زعمای عرب از روزی که پای برهنه ناپاک خویش را بر این سرزمین پاک نهادند برای این که بنیان حکومت دینی و سیاسی خود را استوار کنند در محو آثار تمدن و شاهنشاهی ایران کوشیدند. قصور شاهان با خاک برابر شد. ایوان مداین جایگاه بومان گشت. آثار صنعتی ایران به یغما رفت…(۴)
آقای ذبیح اللّه صفا نیز، که نام وی را در لیست فراماسونهای عصر پهلوی می بینیم(۵)، ذیل عنوان «شعوبیّت فردوسی» در همان مجله، چهره ای چنین از فردوسی «نقّاشی می کند»:
فردوسی در کمال صراحت، مانند ایرانیان قدیم، آتش را تقدیس می کند و آن را فروغ ایزدی می خواند و حال آن که همه جا خاک را نژند و تیره و پست می نامد… و بالاخره فردوسی آتش را، که فروغ ایزدی می داند، قبله ایرانیان معرفی می نماید و خاک را، که نژند و پست می خواند، قبله تازیان می نامد…
فردوسی، در تحت تأثیر فکر شعوبی خود، به حدّی نسبت به تازیان تعصب می ورزد که مانند یک شعوبی متعصب و مقتدر اوایل عهد عباسیان، از اوّلین دفعه که در سلطنت ساسانیان به اعراب برمی خورد، آنان را «نادان» و «دانش ناپذیر» می خواند و بالعکس ایرانیان را آزاده و بزرگوار می داند…
عقاید اعراب را به طرزی عجیب در پرده تمسخر می کند و از بهشت و حور و کافور و مشک و ماء معین و امثال آن که رؤیاهای اعراب گرسنه بیابانگرد را تشکیل می دهد سخن می راند و با لحنی شیرین که آهنگ استهزا بخوبی از آن هویداست…
شاعر بزرگ ما (فردوسی) سخت تروشدیدتر از هر یک از شعوبیان وطن پرست ایرانی هر جا که به رسوم و زندگی عرب می رسد از ذمّ و تکذیب آن خودداری نمی کند و آنان را به الفاظ و القابی چون «سوسمار خوار» و «مار خوار» و «اهریمن چهره» و بی بهره از دانایی و شوم و زاغ سار و بیهوش و بی دانش و بی نام و ننگ و گرسنه شکم و هیونان مست گسسته مهار و مانند این ها می خواند و از ذکر مثالب آنان کوتاهی نمی نماید. گاه از زبان رستم به سعدوقاص می گوید:

به نزد که جویی همی دستگاه برهنه سپهبد، برهنه سپاه
به نانی تو سیری و هم گرسنه نه پیل و نه تخت و نه بار و بُنه

***

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسید است کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو باد بر چرخ گردون تفو!
شما را به دیده درون شرم نیست ز راه خرد مهر و آزرم نیست
بدین چهر و این مهر و این رای و خوی همی تاج و تخت آیدت آرزوی

… این شعوبی فداکار وطن پرست تا آن جا بر تازیان خشمگین است که تمام بدبختی های اجتماعی و سیاسی ایران بعد از اسلام را از ایشان می بیند و عقیده دارد که چون پای آن برهنگان، به این مرز، دراز شد دیگر سعی و عمل بی معنی گردید و داد و بخشش مقهور بیدادگری و زُفتی شد…(۶)
بدین گونه، آنان با غفلت (یا تغافل) از این نکته ساده که شاهنامه یک «تاریخ» منظوم و فردوسی نیز «گزارشگر» تاریخ است هر چه را که فی المثل در نامه رستم فرّخ زاد (سپهسالار ارتش ساسانی) به سعدوقاص آمده بود، معتَقَد جدّی و حقیقی! فردوسی شمرده و بر این اساس، آن چه دل تنگشان می خواست، از زبان استاد طوس، به اسلام و پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله وسلم آن توهین می کردند!
آرامگاهی هم که، در عصر رضاخان، برای استاد طوس بنا شد «از هندسه بنای قبر امیر اسماعیل در بخارا و گنبد قابوس در گرگان و گور محمود در غزنی [یا دیگر ابنیه اسلامی ایران [الهام نگرفته بود و صورت ماکت آن، پایه مربع سنّتی آذروانی را در فضای آزادی نشان می داد و گویندگان را برمی انگیخت که تا سر حد امکان، شاعر را از مجرای مستقیم تربیت اسلامی دور سازند و او را مانند ابوالفضل دکنی هندی و یارانش مرد صلح جویی بدانند که همه چیز را افسانه می داند» (۷)و به تعبیر جلال آل احمد: «نمونه منحصر به فردی از معماری دیکتاتوری مستعمراتی زردشتی هندی»!(۸)
۴
وارونه نگاران، ادامه دهنده راهی بودند که ده ها سال پیش از آن تاریخ، سرهنگ ملحد، فراماسون و دین ستیز دستگاه روس تزاری در قفقاز (بالگونیک فتحعلی آخوندوف) گشوده بود؛ همو که منادی تغییر خطّ اسلامی به لاتین بود و به قول خویش می خواست با حربه «پروتستانتیسم اسلامی» ریشه اسلام را برکند!
فریدون آدمیّت، فراماسون زاده ماسون ماآب، می نویسد: «تیز بینی [!] میرزا فتحعلی را از توجیهی که از کلام فردوسی می کند باید شناخت: گاه که فردوسی از سیدالمرسلین سخن می گوید نامش را به طریق استهزا می برد و در یک جا با نام جن ذکر می کند و اخبارش را از لغویّات می شمارد، امّا چون به زردشت می رسد نامش را در کمال تعظیم و احترام می برد، او را مظهر «خرد» می شمارد و دینش را آیین «بهی» می خواند… در تأیید عقیده فردوسی که عرب «برای نهب کردن و خوردن مال مردم، دین را وسیله کرده بود» شاهد معتمد، نوشته ابن خلدون است که هنر تازیان را تنها یغماگری می داند…»!(۹)
سیاست شیطانی ایجاد تقابل مصنوعی میان ایران و اسلام، و باستان گرایی استعماری، به ویژه از عصر مشروطه به بعد سرعت و شدّت گرفت. درست در همان روز که عمّال روس و انگلیس پیکر مجتهد تراز اوّل و شجاع تهران حاج شیخ فضل اللّه نوری را در تهران به دار زدند (۱۳ رجب ۱۳۲۷ ق) مقاله ای موهن علیه اسلام و علما، با عنوان «اذا فسد العالِم فسد العالَم» در روزنامه حبل المتین تهران (وابسته به جناح تقی زاده) به چاپ رسید که اعتراض شدید مردم و علما و از آن جمله مرحوم آخوند خراسانی را برانگیخت و به تعطیلی همیشگی روزنامه انجامید. در این مقاله، که به حدس برخی از محقیقن «از نظر سبک و سیاق و مضمون به نوشته های اردشیر ریپورتر و نزدیکان او شباهت کامل دارد»(۱۰) ، چنین آمده بود:
ملت ایران که در تاریخ تمدن و اقتدار دول دنیا گوی سبقت و نیکنامی را ربوده و از بدو تاریخ تمدن و اقتدار دول اولیه در عداد ممالک بزرگ دنیا محسوب بود و از سلاطین بزرگ عالم باج می گرفت و خراج می ستاند، همواره مرکز علوم و صنایع نفیسه بود… چنانچه بناهای تخت جمشید و بناهای داریوش کبیر، نمونه شوکت و اقتدار سلاطین آن عصر می باشد… این بود حال نژاد ایرانی و سلاطین ایرانی…
بدترین موقعی که شرف قومیّت و استقلال ایران مضمحل و نابود شد، همان وقتی بود که قوم وحشی جزیره العرب و بادیه نشینان و نژاد سوسمارخوار عرب بر ایران حمله آورد. اینک هزار و سیصد سال است که نژاد ایرانی می خواهد پشت خود را از زیر سنگ خرافات آنان خالی نماید و هر چند که یک نفر اولاد خلف ایران قیام می نماید و می خواهد ملّت قدیم و قویم را از تحمّل مشاقّ و زحمات رقّیّت و عبودیّت و قید خرافات خلاصی بخشد و اندک زمانی موفّق شد، باز سنگی در جلو راه ترقّی می افتد…
نویسنده مقاله سپس علمای بزرگ شیعه رامسبّب این به اصطلاح بدبختی و عقب ماندگی تاریخی شمرده و با لحنی زننده خطاب به آنان می نویسد:
«در حقیقت، شما ظالمید ما مظلوم، شما مقصرید ما قاضی… عبا را از سر بیفکنید تا نیک ببینید! عمامه را اندکی کوچک ببندید تا گوشهای مبارک را نگرفته روشن و واضح واویلای مظلومین را ببینید و بشنوید…»(۱۱)
همین سیاست بود که پس از کودتای رضاخانی، به اوج خود رسید و آثاری چُنان از خود به یادگار گذارد، که شرحی از آن را در صفحات پیشین خواندیم…
مجدّدا تأکید می کنیم: آن گونه «چهره پردازی وارونه» از حکیم طوس، چنان که گفتیم، کاملاً همسو با سیاست استعماری استبدادی رضاخان (و فرزندش) بود که با همه توان خویش کمر به هدم اسلام و تشیّع بسته، در مقام جایگزین ساختن مذهبی بی خطر (بلکه همساز با مذاق قدرت مسلط) به جای آن بود؛ چرا که روحانیت شیعه (با چهره های شاخصی چون حاج آقا نوراللّه اصفهانی و آقا سید حسن مدرس) موی دماغ رضاخان و برکشندگان انگلیسی وی محسوب می شد و داعیه دار ولایت حقّه و پرچمدار ستیز با حکومت جور بود و لاجرم، بایستی برای ثبات پایه های رژیم کودتا، اسلام و تشیّع و روحانیت از عرصه اجتماع و سیاست کشور اخراج می گشت؛ و در عین حال، خلإ فکری و اعتقادی موجود نیز بایستی به شکل مصنوعی و کاذب (با تزریق ایدئولوژی شاهنشاهی) پر می شد تا به شکسته شدن سدّ تشیّع، سیلاب هجوم کمونیسمِ وارداتی، موجودیت آن رژیم متّکی به سرمایه داری غرب را مورد تهدید قرار ندهد و ماجرای «ارانی و ۵۳ نفر» به یک اپیدمی عمومی تبدیل نشود، و مهمتر از آن، قیام اسلامی پانزده خرداد به بهمن کوبنده ۵۷ بدل نگردد!
۵
در همان زمان، و همان جریده ای که امثال ذبیح اللّه صفا (تحت تأثیر جوّ شووینیسی، نازیستی عصر رضاخانی(۱۲)) هر چه دل تنگشان می خواست به فردوسی نسبت می دادند، استاد زنده یاد محیط طباطبائی، این نکته مسلّم و استدلال قوی و همه کس فهم را بر ضدّ آن نسبت ها پیش کشید که: شاهنامه حاوی رویدادهای تاریخ ایران، و فردوسی نیز ناقل امین آن رویدادها بوده است «نه مبدع اشخاص و افکار، و اگر تصرفّی در معنی هم شده، مربوط به اسلوب تعبیر» و هنر پرداخت آن هاست؛ «جان کلام را به همان صورتی که در اصل داستان بوده حفظ کرده و نخواسته عقیده خود را [فی المثل [راجع به مقایسه اشکانیان و ساسانیان از زبان خسرو و بهرام [چوبینه] بیان کند».(۱۳)
لهذا زمانی که مطلبی را مثلاً از زبان رستم فرّخ زاد بر ضد اعراب مسلمان یا متقابلاً از زبان سعد وقّاص بر ضد هیأت حاکمه ساسانی نقل می کند، هیچ کدام از آن ها لزوما اعتقاد خود وی نیست و گر نه بایستی به پریشان گویی و تناقض بافی آشکار استاد طوس در موارد متعددی از شاهنامه حکم کنیم! آن هم آن گونه تناقض گویی که از هیچ انسان عاقل و هوشمندی انتظار نمی رود! چرا که، یک جا از زبان بهرام گور (به منذر، پادشاه عرب) از زن تعریف می کند و در جای دیگر از زبان روزبه (وزیر بهرام) تقبیح؛ یک جا زبان به ستایش شکوه و عظمت خسرو پرویز می گشاید و جای دیگر (از زبان بهرام چوبینه، سپهسالار مشهور ایرانی) از خسرو با عنوان روسپی زاده بدنشان یاد می کند (که با عفّت کلام معهود فردوسی نیز ناسازگار است)؛ یک جا از زبان اردشیر، اسکندر را عنصری بدنهان و فرومایه و بیداگر و خونریز می خواند و جای دیگر (از زبان قیصر، در جواب انوشیروان) وی را شاه آزاده مرد! (بگذریم از بخش «اسکندرنامه» شاهنامه، که سراسر، لحن و محتوایی جانبدارانه از اسکندر دارد)؛ یک جا (از زبان پشنگ، فرزند افراسیاب) افراسیاب را «کدخدایِ جهان» خوانده و کیخسرو را سلطانی «بی پدر و بی گهر»، «شومِ ناپاک» و «بی وفا» و «ناسزاوار مرد» می شمرد و جای دیگر، همین کیخسرو را (از زبان دیگران) پادشاهی دادگر و دیندار و سخی و دلسوز به مردم می خواند و افراسیاب را شخصیّتی که:

نداند جز از تُنبَل و جادویی فریب و بداندیشی و بدخویی!

یک جا (از زبان پیروز شیر زردشتی، سردار ایرانی در ارتش انوشیروان) از حضرت مسیح علیه السلام به عنوان «فریبنده» یاد می کند و چند سطر بعد در همان جا (از زبان نوشزاد، فرزند مسیحی انوشیروان) وی را «مسیحای دیندار» و فرهّ مند!؛ یک جا از زبان رستم فرّخ زاد (فرمانده سپاه یزدگرد) به شدّت

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.