📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
21ساعت
37دقیقه
18ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 61

فرمت فایل پاورپوینت

1 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی؛ راهکاری شایسته برای ارائه‌های موفق

اگر به‌دنبال یک فایل ارائه‌ی آماده با کیفیت بالا و طراحی حرفه‌ای هستید، فایل فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی انتخابی مناسب برای شماست. این مجموعه شامل 120 اسلاید استاندارد و دقیق است که با هدف ارتقاء کیفیت ارائه‌های شما تهیه شده‌اند.

دلایل انتخاب فایل فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی:

  • طراحی ساختارمند و چشم‌نواز: هر اسلاید با دقت بالا و توجه به اصول طراحی گرافیکی تهیه شده است تا محتوای شما به‌خوبی دیده و درک شود.
  • آمادگی کامل برای ارائه: نیازی به ویرایش مجدد نیست؛ فایل فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی آماده‌ی استفاده در کلاس، جلسه یا کنفرانس است.
  • سازگاری کامل با پاورپوینت: نمایش صحیح اسلایدها در تمامی نسخه‌های PowerPoint بدون بهم‌ریختگی یا مشکل ظاهری تضمین شده است.

تولید شده با رویکرد حرفه‌ای:

تمامی بخش‌های فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی با هدف ایجاد یک تجربه کاربری روان و بی‌نقص طراحی شده‌اند. جزئیات با دقت بالا تنظیم شده‌اند تا ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید.

توجه:

تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی از کیفیت کامل برخوردار است. نسخه‌های غیرمجاز ممکن است شامل اشکالات طراحی باشند و توصیه نمی‌شود از آن‌ها استفاده شود.

با تهیه فایل فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی، سطح ارائه‌های خود را ارتقاء دهید و مخاطبان خود را تحت تأثیر قرار دهید


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ۱۲۳ گفتگو از روی فایل اینجا بیاید ۱۲۳ ؛ مصاحبه با دکتر خانبگی :

³ آقای دکتر ضمن تقدیر و تشکر از فرصتی که حضرت عالی در اختیار فصلنامه قرار دادید، مستحضرید که چالش های نظری فراروی انقلاب اسلامی از مباحث بنیادینی است که جامعه ی علمی ما کمتر به آن توجه کرده است در حالی که این بحث از مباحث جدی دهه ی سوم انقلاب اسلامی است. عده ای تصور می کنند که ناتوانی در نظریه سازی این حرکت اجتماعی و تبدیل آن به یک نظریه و نظام تئوریک، ناشی از آن است که انقلاب اسلامی یک انقلاب بنیادین نیست و صرفاً یک جنبش اجتماعی در مرحله ی گذار جامعه ی ایران از یک نظام استبدادی سنتی به یک نظام دموکراتیک مدرن است. این عده تحولات سه دهه ی اخیر در ایران و جهان را شاهد ادعای خود تلقی می کنند. نظر حضرت عالی در این رابطه چیست؟

دکتر خانبگی: بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین. سؤال شما چند وجه دارد. اجازه بفرمایید ابتدا پاسخ های آری و نه را مطرح کنم سپس به مباحث تفصیلی می پردازم. سؤال این است که آیا انقلاب اسلامی در دهه ی سوم، با چالش نظری مواجه هست یا نه؟ به یک اعتباری می گویم آری و به اعتبار دیگری می گویم نه! آیا انقلاب با یک چالش نظری رو به رو است؟ می گویم نه! آیا شرایط ما امروز به گونه ای است که داریم با یک چالش نظری رو به رو می شویم؟ می گویم بله! اینکه گفتم انقلاب اسلامی با یک چالش نظری رو به رو نیست از این جنبه است که (تا آنجایی که من در جریان هستم)، تقریباً می توانم بگویم ما در هشت یا نه سال اول شاهد هستیم نوع ادبیاتی که در غرب در تحلیل انقلاب اسلامی تولید می شد ادبیات ژورنالیستی بود. من پیوسته این ادبیات را چون در ایران حضور نداشتم، در آنجا مطالعه می کردم.

مشکل اساسی و بنیادی غرب در برابر ایران و انقلاب اسلامی، این بود که غرب اصلاً نمی توانست درک کند که این چه پدیده ای است. یعنی هیچ راهی برای درک عالم انقلاب اسلامی نداشت. ایرانی ها و به ویژه امام راحل (ره) چیزی را مطرح کرده بودند و در پایه ریزی آن در ایران اصرار داشتند که با میزان ها و معیارهای استاندارد شده ی غرب قابل تحلیل نبود. غربی ها می دیدند ایرانی ها را نمی توان با بازیچه هایی که معمولاً در غرب به دست بچه ها برای شلوغ نکردن می دهند، آرام کرد.

در این ده سال افراد گوناگونی در غرب به نگارش و تحلیل انقلاب اسلامی پرداختند. از جنبه ی سیاسی، از جنبه ی اجتماعی و حتی از دیدگاه های سطحی ژورنالیستی تلاش کردند راه ورود به عالم انقلاب اسلامی را پیدا کنند. اما این تلاش به جایی نرسید. تا اینکه یواش یواش ما از فضای انقلاب فاصله گرفتیم و در پرانتز عرض کنم مقداری دنیایی تر و مادی تر شدیم برای آنها تا حدودی قابل هضم شدیم.

نظریه های عمده ی تبیین انقلاب اسلامی، تقریباً از دهه ی دوم در غرب شکل گرفت. یعنی آن دهه ای که تقریباً ما از پاره ای اصول فاصله گرفتیم. در این دوران عده ای که پیرامون مسائل ایران کار می کردند و عمدتاً هم ایرانی تبارهایی بودند که در دانشگاه های مختلف غرب تحصیل می کردند و تخصص آنها نیز مطالعات میان رشته ای بود، پایان نامه های خود را روی ایران متمرکز می کردند و آرام آرام یک سلسله ادبیات به ظاهر علمی در تحلیل انقلاب اسلامی در غرب شکل گرفت و تلاش کردند که این تحلیل ها را گفتمان غالب جلوه دهند.

اما واقعیت این است که در طول دهه ی اول تعدادی از آثار علمی ای که ناظر به شأنی از شئونات ایران بود، اگر چه در غرب وجود داشت ولی غلبه و سیطره با ادبیات ژورنالیستی بود. به همین دلیل گمان من این بود که سیاستمداران کشورهای غربی واقعاً نمی دانستند با پدیده ی انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی چگونه باید برخورد کنند. چون ادبیات علمی ای که در این رابطه تولید نمی شد. خوب بدیهی است که تا شرایطی تبیین علمی نشود، عملاً نمی توان راهکار مناسب در برخورد با آن تدوین کرد و این مشکلی بود که غرب در دهه ی اول انقلاب در رابطه با ایران گرفتار آن بود. فضاهای ژورنالیستی، سطحی، شعار گونه و تحلیل گران ناشناخته و غیر موجه در این دهه و برخوردهای گنگ و آشفته و عجولانه و بسیاری از مسائل دیگر نشان می داد که انسان غربی توانایی درک عالم اسلامی را ندارد و نمی تواند ساحت انقلاب اسلامی را درک کند. بنابراین در آن سال، غربی ها خیلی سعی کردند ما را بشناسند اما کمتر توفیقی به دست آوردند.

چیزی که برای خود من هم عجیب بود این است که در اوایل انقلاب از میان اشخاصی که به ایران آمدند، میشل فوکو که یک اندیشمند پساتجدد همه کاره است و نظرات ارزشمندی هم دارد که قابل تحقیق است. گروهی تشکیل داد تا انقلاب را که به نام انقلاب اسلامی در ایران به وقوع پیوسته، شناسایی و تحلیل و تبیین کند. فوکو از طرف نشریه ی الاسرا به ایران آمد و برای آنجا هم مقاله می نوشت. این مقالات جمع آوری گردید و خوشبختانه در ایران هم ترجمه گردید. فوکو در این کتاب به چیزهایی اشاره می کند که قابل توجه است. مخصوصاً فوکویی که غرق در مدرنیته است و این پدیده را کاملاً می شناسد و خودش هم معتقد است که ملزم نیست وابسته به هیچ نحله ای باشد و انگ نحله ای را به یدک بکشد. در خصوص ایران تعابیر عجیبی دارد. این متفکر «پست مدرن» می گوید: ایرانی ها یک روح واحدند. برای یک متفکر پسامدرن توجه به وحدت و توجه به یک روح، چیز عجیبی است. می گوید هر جا که آدم با ایرانی ها برخورد می کند آنها به یک چیز نگاه می کنند و یک جور رفتار می کنند بدون اینکه با هم در تماس باشند و بدون اینکه شبکه ی اطلاع رسانی قابل توجهی در ایران باشد، همه ی مردم یک چیز می گویند و همه یک جور رفتار می کنند. گویی همه به یک عالم نظر دارند و این عالم بی تردید عالم مدرن نیست! و انقلاب ایران اولین انقلاب غیر مدرن است. چون تمام انقلاباتی که اتفاق افتاده است در ساحت مدرنیته است. به واقع در ساحت دنیا و بدون توجه به حوزه ی معنویت روی داده است.

همه در پی آن هستند که فقط دنیای مردم را به یک اعتبار اصلاح بکنند، وضع معیشت مردم و زندگی مردم را اصلاح بکنند. حال آنکه انقلاب اسلامی نه تنها با این رویکرد اتفاق نیفتاده است بلکه حتی بستر چنین رویکردی را ندارد (بستر فضای تفکرات مدرن که معمولاً معطوف به معیشت مردم هست را عرض می کنم)؛ چون در طول حکومت شاه، مردم به آن گونه که منجر به یک انقلاب بزرگ اجتماعی شود، دغدغه ی شکم نداشتند. یعنی از سر استضعاف محض طبقاتی و اینکه مردم چیزی برای خوردن نداشته باشند، دست به یک انقلاب نزدند و انقلاب اسلامی در چنین بستری اتفاق نیفتاد. چیزی که باعث شد این جنبش بزرگ اجتماعی اتفاق بیافتد این بود که امام پیامی می دادند و مردم گویی با این پیام ها زنده می شدند و زندگی را با چشم انداز دیگری غیر از آنچه که در طول پنجاه سال حکومت پهلوی دیده می شد، می دیدند. در غیر این صورت همه چیز بود، مغازه ها پر بود، اجناس فراوان بود، ارتباط ما با غرب فوق العاده صمیمی بود، افراد زیادی می توانستند پرواز کنند و بروند به اروپا و امریکا برای تحصیل، برای کار، به هر صورت شرایط اقتصادی و اجتماعی ایران بیانگر اقتضای یک انقلاب اجتماعی در فضای مدرنیته نبود. این یک واقعیت است برای تأئید عرایضم. می توان گفت که در حالی که امریکا ارتباط کاملاً صمیمانه با شاه داشت ولی این به معنای آن نبود که پیوسته شئونات مختلف زندگی ایرانی مانیتور آنها نباشد. جالب اینجاست که هیچ گاه سازمان CIA[1] که در ایران مستقر بود و تمام شئونات ما را زیر نظر داشت و شخصیت ها، احزاب، گروه های چپ و راست و جانشین های احتمالی حکومت شاه را بررسی می کرد و راهکارهای عملی را نیز به رژیم شاه ارائه می داد، هیچ گاه احتمال وقوع یک انقلاب بزرگ اجتماعی با رهبری متفکران دینی و انگیزه های اسلامی مردم را نمی داد. به گونه ای که ما مثلاً بگوییم اینها در فهم جامعه کوتاه فکری کردند.

اینها به دلیل بسترهای اندیشه ای که در آن فکر می کردند و مسائل را از چشم انداز این اندیشه تجزیه، تحلیل می کردند، اصولاً جایی برای انگیزه های دینی و معنوی در ایجاد و رهبری یک انقلاب اجتماعی باز نمی کردند. همه ی اینها دلالت بر یک امری دارد و آن این است که انقلاب ایران ساحتش با ساحت انقلاب های دیگر متفاوت است. با کلیشه های آن انقلابات قابل تحلیل نیست و یک دلیل عمده ی ناتوانی غرب در پیش بینی و شناخت این انقلاب همین اختلاف است.

انقلاب اسلامی قابل فهم و درک برای انسان غربی نیست. ما هر چه از آن فضای ویژه ی انقلاب اسلامی فاصله گرفتیم و از عالم انقلاب اسلامی که به هیچ عنوان رنگ و بوی مدرنیته را ندارد تنزل می کنیم، برای غرب قابل فهم می شویم. از این تاریخ است که مدل های نظریات کلاسیک انقلاب برای تبیین انقلاب اسلامی، آرام آرام شکل می گیرد. تا قبل از آن واقعاً این پدیده برای غربیان قابل فهم نیست.

این نظریات انقلاب که تحت تأثیر چند نفر مثل اسکاچپول یا جان فورن است، معمولاً نظر به دوره ی انقلاب ما ندارند. نظر به حال و هوای انقلابی یا انسان های انقلابی یا کسانی که در آن فضا حرکت اجتماعی انجام داده اند، ندارند. اینها تلاش می کنند آن فضایی را به عنوان فضای انقلاب اسلامی اعتبار کنند که آمده پایین تر و دنیایی شده است.

نظریه های انقلاب پیرامون انقلاب اسلامی از این تاریخ در غرب شکل گرفت. اگر چه هنوز با واقعیت هایی که در ایران اتفاق افتاده و هنوز هم اثرات آن عمیقاً در جامعه وجود دارد فاصله ی زیادی دارد. ولی در همین حد هم انقلاب اسلامی برای یک انسان غربی، معقول تر جلوه می کند. لذا تلاش می کنند که در بررسی های خود سطح انقلاب اسلامی را به رفتارهای مادی قابل فهم، تقلیل بدهند و پس از آن با تئوری های موجود در غرب این انقلاب را تحلیل کنند. اما باز هم می بینیم که علی رغم پاره ای از علائمی که در دیدگاه عده ای از جریانات انقلابی در ایران که به دلایلی از گذشته ی خود عدول کرده اند پیدا می کنند، هنوز از تحلیل انقلاب اسلامی عاجز هستند زیرا تکیه بر این علائم که خاص گروه ها و جریانات است تکیه گاه معقول و محکمی نیست.

به نظر من نقطه ی اساسی و اصلی، آن ده سال اول است. امام که آمدند پیام امام این نبود که مردم باید دست از همه چیز بکشند و آدم های بیکار و بی عاری باشند چون اسلام با ساحت دنیا سر و کاری ندارد. امام در حالی که در همه ی شئونات زندگی دنیا حضور داشت، ناظر بود، فعالیت می کرد، و نظر می داد. اما اراده ی این حضور اراده ی معطوف به تسخیر دنیا نبود. همه ی آنهایی که در این دوران تحت تأثیر امام بودند و از ایشان پیروی می کردند نیز تحت تأثیر چنین دیدی نسبت به دنیا بودند. این دید اصولاً در تفکر انسان غربی معنا ندارد. انسان غربی اراده ی معطوف به تسخیر و تصرف در دنیا دارد و این آخرین آرمان انسان غربی است که بتواند بر همه ی شئونات این عالم سیطره پیدا کند. اما در اندیشه ی امام و پیروان انقلاب اسلامی نسبت به دنیا چنین دیدی وجود ندارد. آنها نسبت دیگری با حقیقت پیدا کردند که همه ی شئونات خودشان را در دنیا با آن نسبت هماهنگ می ساختند. این دید، عالم و آدم جدیدی بود که ساحت انقلاب اسلامی دریچه ی آن را به دنیا گشود.

به تعبیر حافظ که می گوید:

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی

واقعاً ساحت زندگی ما را امام و انقلاب اسلامی متحول کرد. دریچه ای به سوی این عالم و عالم دیگری برای ما گشود. و ما در یک عالم دیگری شروع کردیم به نفس کشیدن که این عالم به طور کلی از چشم انداز انسان غربی قابل رؤیت نبود و آدم دیگری هم شدیم. این آدم دیگر، به آن معنا نیست که ما اصلاً نسبتی با دنیا نداریم، ما مادیت را نفی نکردیم ولی نمی خواهیم فقط مادی باشیم. همه چیز ما در ارتباط با یک حقیقت دیگری تعریف می شود. در این تعریف، دنیا، زندگی در این دنیا، کار، تلاش، کوشش، استخدام عناصر مادی و همه ی آن چیزهایی که ما امروزه تحت عنوان دنیا از آن یاد می کنیم، معنای خاص خودش را دارد.

امام انسان را دوباره تعریف کرد. این تعریف در شئونات ما و در دین ما بود اما چون در فضای اندیشه ی غربی تنفس می کردیم، از آن دور شده بودیم. امام آمد و بر اساس این شئونات مجدداً انسان را، دنیا را، دین را و نظام اجتماعی را تعریف دوباره کرد، این تعریف، تعریف مفهومی نیست، اساساً ما تعریف جدید شدیم و هر چه این نسبت وجودی ما با عالم تغییر می کرد، در همه ی شئونات ما متحول می شدیم. این تعریف جدید در همه ی ساختارها خودش را نشان داد.

نظام قدیمی که بر ایران و مردم مسلمان آن حکومت می کرد، برای این تعریف جدید و شیوه ی زندگی و زیست مبتنی بر این تعریف، ناکارآمد بود. طبیعی بود که در چنین شرایطی بنیادهای این جامعه در هم خواهد پیچید و همه چیز دگرگون خواهد شد. ساختارها و سازمان های نظام شاهنشاهی و رژیم مشروطه ی سلطنتی، توانایی و استعداد این نو شدن را نداشت. ما باید به دنبال یک سازمان جدید اجتماعی و ساختار سیاسی ای می بودیم که استعداد آن را داشته باشد، نگاه جدید ما به عالم و آدم را پاسخگو باشد. انقلاب اسلامی ایران در چنین چشم اندازی ظهور کرد.

پس از آن، چیزی که در تحلیل انقلاب اسلامی و چالش های آن باید مورد توجه قرار گیرد این است که آن دنیای جدید، مبتنی بر تصرف و تسخیر و قدرت و سلطه نیست. انسان ها فقط مادی نیستند، آدم نمی تواند مادی محض باشد. بنابراین زیست این انسان هم نمی تواند زیست مادی باشد. پس باید به دنبال یک شرایط جدیدی بگردیم که این شرایط جدید همساز با این نگاه جدید به عالم و آدم باشد. انقلاب اسلامی آرمان چنین دیدگاهی است. بنابراین بر خلاف تصور عوام و القائات کج فهمان نسبت به فلسفه ی انقلاب اسلامی، قرار نیست ما دست از دنیا بکشیم و کاری با آن نداشته باشیم. اتفاقاً ما شدیداً با این دنیا کار داریم. قرار است دنیا را دگرگون کنیم و عالم جدیدی بنا نمائیم که در آن امکان زندگی کردن و انسان بودن باشد.

تحرکات انقلاب اسلامی در ساختن و آباد کردن زندگی اجتماعی مردم، بهبود رفاه و معیشت آنها و خدمات مهمی که در طول این مدت انجام گرفت مبتنی بر چنین دیدگاهی است. اگر یادمان باشد اول انقلاب همین بچه های جهاد سازندگی با تمام خلوص در بهبود وضع زندگی مادی مردم روستا تلاش کردند. کشاورزی، ساختن جاده، حمام، آب و برق و بسیاری از خدمات دیگر انجام شد و اصلاً کسی پول نمی گرفت. این پول نگرفتن از باب ایثار نبود که انسان بخواهد منتی بر کسی بگذارد. از باب این بود که اصلاً شأن انسانی اقتضای این کار را داشت. این نگاه به دنیا، خدمت به اهل دنیا و غیره، محصول انقلاب اسلامی است. همه ی زیست ما را عوض کرد، تعاملات ما، ازدواج ما، دوستی ما، کار کردن، جهاد، تحصیل، بسیج و خلاصه همه چیز ما را عوض کرد.

همه زنده شدند و به زندگی به گونه ای دیگر نگاه کردند. این نوع زندگی این نوع زیست برای غرب و نگاه غربی و انسان غربی و غرب گرا و غرب زده، قابل درک نیست و امام هم پیوسته همین را می فرمودند که غربیان نمی فهمند انقلاب اسلامی چیست. این واقعاً از باب شعار نبود. واقعاً نمی فهمیدند که این تحولات چه تحولاتی است. آنچه را که داشتیم و صدها سال فراموش کرده بودیم، امام دوباره به ما برگرداند. هنر امام و انقلاب اسلامی همین بود. این نیازمند هیچ واسطه ای هم نبود.

بنابراین معتقدم که انقلاب اسلامی نه تنها در الگوی هیچ کدام از نظریه های غربی قابل تحلیل نیست. حتی ساختارهای اجتماعی برای اداره ی مملکت و طبقه بندی هایی که امروزه تحت عنوان جامعه ی مدنی از آن یاد می کنند و بر اساس آن هر کس باید در جایگاه خاص خودش باشد، برای تحلیل آرمان های انقلاب اسلامی بی معنا است.

³ یعنی می فرمایید این طبقه بندی هایی که تحت عنوان جامعه ی مدنی و الزامات آن انجام می گیرد، در ساحت انقلاب اسلامی قابل الگوبرداری نیست؟ چون طبقه بندی های مربوط به عالم غربی و نگاه این عالم به انسان و نحوه ی زیست اجتماعی آن است؟

² دقیقاً همین طور است. انسان دینی جایگاهی و فضایی برای زندگی در طبقه بندی های جامعه ی مدنی، در چشم انداز غربی آن ندارد. در طبقه بندی های جامعه ی مدنی، شأن و اعتبار انسان شبیه شأن و اعتبار یک قطعه در یک ماشین است. کارکرد و منزلت اجتماعی او در چنین جامعه ای آن است که بر اساس آن جایگاه تعیین شده، عمل کند. خروج از این جایگاه، آن نظم ماشینی از پیش تعیین شده را شدیداً به هم می ریزد و وقتی این نظم به هم ریخت انسان دچار پریشانی، گنگی، پوچی و از خودبیگانگی می شود. بنابراین خودِ انسانی در جامعه ی مدنی در چنین جایگاهی معنا دارد. هر کسی وظیفه ای دارد که باید آن را انجام دهد. سستی در انجام این وظیفه به منزله ی به هم ریختن کارکرد این ماشین است. احزاب، گروه های ذی نفوذ، ساختار سیاسی، نخبگان اجتماعی، یقه سفیدان، روشنفکران، کارگران، کشیش و کلیسا، مذهب و نقش آن در زندگی و خلاصه همه ی ساختارها به گونه ای تعریف شده است و کارکرد خودشان را دارند. به عنوان مثال وظیفه ی روشنفکری بر مبنای تفسیر انقلاب فرانسه و نقش اجتماعی آن کاملاً مشخص است. روشنفکر چشم انداز فهم اجتماعی و رهبری جنبش های اجتماعی است. این تفسیر به گونه ای به جریانات مدعی روشنفکری ایران نیز منتقل شده بود. بنابراین وقتی بحث از انقلاب شد بر اساس چشم انداز غربی، هدایت و رهبری این انقلاب باید به طور طبیعی به دست جریان روشنفکری، عملی می شد و دنیا بر اساس همان تعریف های از پیش تعیین شده جایگاهی برای آرمان های جنبش های اجتماعی نداشت و به طور طبیعی مرجعیت و رهبری دینی نیز نمی توانست رهبری یک انقلاب اجتماعی را به دست داشته باشد.

از آنجایی که انقلاب اسلامی به طور کلی توهمات این تعریف ها و طبقه بندی های از پیش تعیین شده را به هم ریخت لذا فهم غرب از انقلاب اسلامی مشکل شد و روشنفکری ایرانی نیز که سایه ی ناچیزی از روشنفکری غربی بود با انقلاب اسلامی بیگانه شد.

³ حضرت عالی به بحث های اساسی اشاره فرمودید. شیوه ی تحلیل شما از غرب و نسبت آن با انقلاب اسلامی و به تبع آن از روشنفکری در ایران که همیشه یک چهره ی غربی داشته و نسبت آن با انقلاب اسلامی، شیوه ی تحلیلی قابل توجهی است. اما در اینجا یک سؤال اساسی وجود دارد و آن این است که انتظار از غرب و روشنفکران غربی برای شناخت انقلاب اسلامی با توجه به اصول و مسلمات پیش فرض غربیان نمی تواند انتظار به جایی باشد چون ساحت تفکر غربی توانایی برقراری نسبت منطقی، فلسفی و دینی با ساحت تفکر اسلامی را که انقلاب اسلامی در چنین فضایی شکل گرفت، ندارد. ما نمی توانیم انتظار داشته باشیم از نگاه غربی تفسیر نظریه ی انقلاب اسلامی و پدیده ی جمهوری اسلامی یک تفسیر مبتنی با واقعیات باشد اما بحث اساسی اینجاست که چرا متفکران انقلاب اسلامی تاکنون توانایی تبیین انقلاب اسلامی و تبدیل آن به یک نظریه و نظام را نداشته اند؟

² من البته با بیان شما کاملاً موافق هستم ولی فکر می کنم که عمده ی مشکل ما این خلأ نظری را باید در ساختار مراکز علمی پژوهشی کشور جستجو کرد. دانشجویانی که وارد فضای دانشگاهی ایران می شوند متأسفانه ساختار این دانشگاه ها تا به امروز به گونه ای است که در حوزه ی علوم انسانی هنوز شجاعت تبلور یک دیدگاه انتقادی نسبت به تئوری های علوم انسانی غرب را ندارد. بنابراین دانشجویانی که در این فضا تربیت می شوند و بعدها به حوزه ی پژوهش های سیاسی، اجتماعی، فلسفی و فکری وارد می کردند، آنها هم چنین شجاعتی را برای انعقاد یک گفتمان انتقادی نسبت به نظریه ها و تئوری های غربی را ندارند و این بزرگ ترین مشکل آموزش های عالی ما در حوزه ی علوم انسانی است.

تمام مبانی علوم انسانی در دانشگاه های ما، مبانی علوم غربی است. عالم این علوم عالم خودش است. من نمی خواهم بگویم درست است یا غلط. می خواهم عرض کنم که با این مبانی و عالم آن، برای انقلاب اسلامی نمی توانیم نظریه سازی کنیم. اگر چنین کاری را کردیم همان الگوها و نظریه هایی که امروزه در تحلیل انقلاب اسلامی، غربی ها از آن استفاده می کنند، در تحلیل رویکرد دینی انقلاب اسلامی ابزارهای ناقصی هستند. اساتید ما در حوزه ی علوم انسانی باید شجاعت تجدید نظر در قالب های تئوریک خودشان را داشته باشند. این قالب های تئوریک ساخته و پرداخته ی نظام اجتماعی، دیدگاه فلسفی و مبانی فکری دنیای غرب با همه ی لوازمش هست. کدام منطقی می پذیرد که ما با آن مبانی، دیدگاه ها و قالب ها به سراغ تحلیل و تبیین پدیده ای بیاییم که از اساس نگاهش به عالم و آدم متفاوت می باشد؟!

پس بحث اساسی من این است که متفکران ما ناتوان در تحلیل و تبیین و نظریه پردازی انقلاب اسلامی نیستند. آن ابزارهایی که از آن در قالب تحلیل استفاده می کنند، آن ابزارها نارسا هستند. من با دو نفر از دانشجویانی که تمایل داشتند پایان نامه ی خودشان را پیرامون الگوی رهبری امام در انقلاب اسلامی بگیرند، کار کردم. دیدم به دلیل سیطره ی قالب های غربی، همان قالب ها را به امام و الگوی انقلاب اسلامی تعلیم دادند و اصلاً چیزی از آب در آمد که هیچ سنخیتی و نسبتی با انقلاب اسلامی نداشت. چون آن قالب ها، قالب های ناکارآمدی است. نزدیک ترین نظریه ای که در تحلیل رهبری امام از آن استفاده شده بود، نظریه ی کاریزمای ماکس وبر است ولی واقعاً اگر کسی ماکس وبر را بشناسد و با نظریه ی کاریزمای وی آشنا باشد کاملاً درک می کند که کاریزمای وبر سنخیتی با شخصیت امام خمینی ندارد.

تجسم کاریزمای وبر، بیسمارک صدر اعظم آلمان بود. وبر دقیقاً اعلام می کند که ما به بیسمارک به عنوان کاریزما برای این نیاز داریم که انقلاب صنعتی انگلستان و انقلاب فرانسه رخ داده اما آلمان هنوز در فضای فئودالیته است. هر کس بتواند آلمان را از این فضا خارج کند و به فضای انقلاب صنعتی و انقلاب فرانسه منتقل کند، این کاریزما است. بنابراین کاریزما برای وبر، بیسمارک بود. این کاریزما که یک کاریزمای معنوی نیست. این کاریزما در عالی ترین شکلش، هیتلر است که همه را دیوانه ی خودش می کند تا برای عظمت از دست رفته ی آلمان، جانشان را فدا کنند. هیتلر کسی را عاشق خودش نکرد. کاریزمای وبر انسان ها را مجنون می کند نه عاشق. انسان های مجنون شده در کاریزمای وبر فاقد عقل و منطق و شعور اجتماعی هستند. آنها مانند مجانین از خود بیگانه اند.

در حالی که امام با انقلاب اسلامی عقل ها را بیدار کرد و از طرف دیگر انسان های عاشق را به طرف خودش کشید. انسان هایی که عاشق راه و مرام امام بودند و او را مظهر حقیقتی می دیدند که این حقیقت را با منطق عقل و سلاح عشق با تمام وجود قبول داشتند.

پیروان انقلاب اسلامی که شخص امام را نمی پرستیدند، عاشق راه و مرام امام بودند. اگر عاشق شخص امام بودند باید بعد از رحلت امام از مواضع خود نسبت به انقلاب اسلامی و آرمان های آن عدول می کردند. در حالی که همه ی ما می دانیم این گونه نشد. چون آن راه و آن مرام پا برجا است. در حالی که در کاریزمای وبری هیتلر، این شخصیت هیتلر بود که پرستیده می شد. یک ابر انسانی که آمده بود تا نظم عالم را بر هم بریزد. هیتلر وقتی خودکشی کرد کاریزمای ماکس وبر هم مرد و بعد از آن هم چیزی برای ملت آلمان بر جای نماند.

اما در انقلاب اسلامی این راه امام بود که انسان های عاشقِ عاقل را به سمت خود کشیده بود. پیروان انقلاب اسلامی، امام خمینی (ره) را تجسم آرمان های این راه می دیدند. برای همین معتقد بودند که باید خمینی گونه شوند. چون معتقد بودند که اگر قرار است به این راه و آرمانی که امام خمینی به آن تقرب پیدا کرده بود، تقرب پیدا کنیم باید خمینی گونه شویم. نظم ما، ادب ما، قاطعیت ما، دین ما، عرفان ما، نماز ما، همه چیز ما باید شبیه به او باشد. چرا؟ چون او تقرب پیدا کرده بود.

متأسفانه عدم چنین چشم اندازی در حوزه ی علوم انسانی در دانشگاه های ما باعث شده که ما از ابزارهایی استفاده کنیم که این ابزارها متعلق به همان عالم مادی غربی است و استعداد تفسیر این عالم جدید انقلاب اسلامی را ندارند. بنابراین ما ناتوان در تحلیل نیستیم، ما اسیر ابزار ناکارآمد تحلیل هستیم. با ابزارهای مادی که نمی توان انسان های الهی را تحلیل کرد. طبیعی است که وقتی من از این ابزارها استفاده می کنم، تحلیل من، نظریه ی من و نظامی را که مبتنی بر این نظریه پایه ریزی می کنم، به طور کلی مغشوش، وارونه و غلط از آب در خواهد آمد.

انقلاب اسلامی محصول اندیشه ی امام خمینی بود. هیچ گروهی نمی تواند ادعا کند که نظریه ی انقلاب اسلامی متعلق به اوست. نظریه ی انقلاب اسلامی، نظریه ی امام خمینی است. انقلاب اسلامی وام دار هیچ گروهی و جریان سیاسی خاصی نیست. چون امام همیشه در حوزه ی رهبری انقلاب اسلامی در قله بودند دیگران یا خودشان را به امام می رساندند و از او رهنمود می گرفتند یا پی کار خودشان می رفتند. بنابراین هیچ گروهی نمی تواند در انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی مردم را وام دار خودش کند. مردم وام دار هیچ گروهی نیستند. مردم آرمان های خودشان را در راه امام دیدند و به دنبال او رفتند. مردم فقط امام را دیدند اما امام هیچ گاه خودش را ندید.

بنابراین به همان تعبیر حافظ تا ما ساحت خودمان را تغییر ندهیم و متناسب با این ساحت در پی فهم عالم انقلاب اسلامی نباشیم با تئوری های غربی نخواهیم توانست انقلاب اسلامی را بشناسیم و نخواهیم توانست انقلاب اسلامی را تئوریزه کنیم چون تئوریزه کردن نیاز به ابزارهایی دارد این ابزارها از جنس ابزارهای موجود نیست.

³ با این تفاصیل جناب عالی معتقدید که انقلاب اسلامی درگیر چالش های نظری نیست؟

² بله، انقلاب اسلامی هنوز به چالش نظری کشیده نشده چون چالش نظری نیاز به نظریه دارد و نظریه باید منطبق با حقایق و واقعیت های موجود باشد. وقتی چنین نظریاتی هنوز تدوین نشده است، چالش پیرامون آن معنا ندارد. آنچه که ما امروز، تحت عنوان چالش های نظری از آن یاد می کنیم، چالش های نظری انقلاب اسلامی نیست. چالش های نظری ای است که پاره ای از روشنفکران غربی از چشم انداز و دیدگاه خود برای انقلاب اسلامی فرض کرده اند و اکنون در پی آزمون و خطای این نظریه ها هستند. این نظریه ها که نظریه ی انقلاب اسلامی نیست.

³ پس شما معتقدید که علی رغم گذشت دو دهه و خورده ای از انقلاب اسلامی ما هنوز خلأ نظری پیرامون انقلاب اسلامی را حس می کنیم و هنوز آن مدلی که باید بیاید و مبانی این انقلاب را تبدیل به نظریه ی منسجم کند به وجود نیامده است؟ و یا شاید معتقد باشید که امکان دارد در ساحت عالم غربی چنین مدلی متولد شود؟

²به نظر من اصلاً امکان وقوعش هم نیست. چون این مدلی که ما از آن حرف می زنیم در یک ساحت یا عالمی متولد خواهد شد و با ابزارهایی ساخته می شود. از آنجایی که عالم فعلی عالم مادی غربی است و ابزارهای این عالم هم متعلق به خودش است بنابراین امکان نظریه سازی انقلاب اسلامی با این ابزارها بعید است.

³ این تعبیر شما مشکل بزرگی را فراروی نسل های حاضر و نسل های آینده قرار خواهد داد و آن این است که دسترسی به ماهیت این پدیده که ما از آن تحت عنوان انقلاب اسلامی یاد می کنیم ممکن نیست لذا برقراری نسبت با آن هم محال است. آیا این دیدگاه باعث نمی شود که رابطه ی انقلاب اسلامی با پاره ای از نسل های حاضر و نسل های آینده بریده شود؟ و آیا این دیدگاه شرایط را برای مخالفینی که معتقدند انقلاب اسلامی به دلیل فقدان پیشینه ی تاریخی در ایران یک انقلاب استثنایی در یک غفلت تاریخی غرب از جامعه ی ایرانی بوده و فاقد ریشه های تاریخی می باشد و همان طورکه در یک شرایط استثنایی به وجود آمد سریعاً در یک شرایط استثنایی هم از بین خواهد رفت؟

² به یک اعتبار این مسأله درست است و به یک اعتبار نه. به این اعتبار درست است که اگر مانند غربی ها و روشنفکران غرب گرا این انقلاب را فقط یک رویداد تلقی کنیم. تئوری های انقلاب در غرب را به این دلیل ناکارآمد برای تبیین انقلاب اسلامی دانستیم چون تئوری های مبتنی بر رویداد هستند. رویدادها هم همیشه یا تصادفی یا ناخودآگاه خواهند آمد. انقلاب در غرب یک رخداد ناگهانی است. بنابراین تئوری های موجود چیزی جز تئوری های این رخداد ناگهانی نیستند. اگر از این زاویه بخواهیم انقلاب اسلامی را تحلیل کنیم انقلاب اسلامی هیچ نسبتی با گذشته ی تاریخی خود ندارد، چون یک رخداد است و شاید عده ای که تلاش می کنند تئوری های غربی را بر انقلاب اسلامی بار کنند برای همین است که آنها می خواهند به گونه ای ریشه های انقلاب اسلامی را با گذشته ی تاریخ ایران قطع کنند. در صورت توفیق در این امر، انقلاب اسلامی یک رخداد ناگهانی، فاقد ریشه و پشتوانه ی تاریخی با یک رخداد آمد و با رخدادی دیگر خواهد رفت. اما ما که انقلاب اسلامی، انقلاب های بزرگ انبیا را یک رخداد ناگهانی نمی دانیم. شاید بروز آنها ناگهانی جلوه کند اما انقلاب تحت تأثیر یک شعور تاریخی است. یک درکی از عالم و آدم هست که این درک وقتی به دست آمد همه چیز را دگرگون می کند.

چگونه وقتی ما قرآن می خوانیم وقتی درک ما در فهم آیات مبتنی بر درک حقیقی می شود جان ما منقلب می گردد. انقلاب هم شبیه همین قرائت است. شما وقتی نظم موجود را با نگاهی دیگر قرائت می کنید و این قرائت را مبتنی بر حقایق و واقعیت های عالم هستی می سازید در اینجا انقلاب رخ خواهد داد و همه چیز دگرگون می شود. در این قرائت دیگر انقلاب یک رخداد ناگهانی نیست. اگر چه ناگهان ظهور می کند اما حاصل سال ها تأمل و تفکر در حقیقت عالم هستی، نظم اجتماعی و نسبت ما با این حقیقت و نظم است.

حالا این فهم جدید چگونه به نسل های بعدی منتقل می شود تا بر اساس آن رابطه ی نسل ها با انقلاب منقطع نگردد؟ این بر می گردد به عمل ماهایی که این قرائت جدید را انجام دادیم. اگر این قرائت در جان ما نفوذ کرد و در عمل ما ظاهر شد و به عنوان برنامه ی زندگی اجتماعی ما قرار گرفت و امور خودمان را بر اساس آن ساماندهی کردیم، محال است که این دگرگونی به دوره های بعدی منتقل نشود. اما اگر غفلت کردیم طبیعی است که انقلاب اسلامی در حد یک رخداد باقی خواهد ماند. پس انقلاب قبل از آنکه اندیشه یا نظریه باشد یک درک نسبت به هستی است وقتی این درک ظهور می کند و تبدیل به نظم اجتماعی می شود، تبدیل به یک اندیشه می گردد و از دل این اندیشه می توان نظریه استخراج کرد.

بنابراین بقای انقلاب اسلامی آن است که تبلیغ نکنیم، عمل کنیم. در صورتی که فاصله از عمل بگیریم و در مرحله ی حرف و تبلیغ بمانیم درست می گویند، نسل بعدی نمی تواند انقلاب اسلامی را درک کند و با آن نسبتی برقرار کند. انقلاب اسلامی از مقوله ی اندیشه نیست، چشیدنی است باید مزه ی آن را درک کرد. ما پس از چشیدن، تئوریزه می کنیم و با عقل آن را می سنجیم. انقلاب اسلامی از مقوله ی مفاهیم نیست تا نچشیم. نمی توانیم آن را درک کنیم. غربی ها به این اعتبار از درک انقلاب اسلامی عاجز هستند چون تا اکنون مزه ی انقلاباتی شبیه به انقلاب اسلامی را نچشیده اند. آنچه آنها مزه کرده اند همان مفهوم انقلاب به مثابه ی یک رخداد اتفاقی است. لذا تصور می کنند که انقلاب اسلامی نیز از سنخ همان انقلابات است، در حالی که این گونه نیست.

با این تفاصیل ما اگر بخواهیم انقلاب اسلامی را تحلیل کنیم نباید برای تحلیل آن به سراغ نظریه های انقلاب در غرب برویم. با توجه به تجربیات این سه دهه باید ببینیم پیام های این پدیده و فضایی که در آن متبلور شد، چیست سپس به دنبال عناصر ثابت برای تولید یک نظریه ی هم شأن انقلاب اسلامی باشیم. امام خمینی و انقلاب اسلامی یک اندیشه نیستند یک حقیقت و واقعیت زنده هستند. حقیقت و واقعیت را تا انسان نچشد و با تمام وجود درک نکند چگونه می تواند آن را در قالب مفاهیم، نظریه سازی کند؟ اما اگر بخواهم انقلاب اسلامی را فقط در حد یک اندیشه تلقی کنم، خوب اندیشه ای است در میان سایر اندیشه ها، چیز مهمی نخواهد بود. اما وقتی تقرب به انقلاب اسلامی پیدا کردیم تازه شروع می کنیم به اندیشیدن. این اندیشیدن هم به معنای آن نیست که امام و انقلاب اسلامی را «ابژه» کنیم و بعد شروع کنیم پیرامون آن تفکر کردن.

اندیشیدن پیرامون انقلاب اسلامی یعنی برقراری نسبت بین خود و آن پدیده. باید ببینیم ما چه نسبتی با این حقیقت داریم و در کجای آن قرار می گیریم. باید ببینیم با این حقیقت می توانیم عالم هستی را به گونه ای دیگر درک کنیم؟ قرار نیست انقلاب اسلامی موضوع اندیشه ی من باشد و من هر گونه که بخواهم آن را تحلیل کنم. این یعنی «ابژه» کردن انقلاب اسلامی. قرار است من با انقلاب اسلامی خودم را و عالم را تعریف کنم. من به انقلاب اسلامی از این زاویه نگاه می کنم. کسی که چنین نسبتی با انقلاب اسلامی برقرار کرده است دیگر نمی توان او را تهدید کرد. چون این تهدیدها سودی ندارد.

من وقتی انسان شدم و انسانیت خود را در حقیقت انقلاب اسلامی پیدا کردم و تصور نکردم که انقلاب هم پدیده ای است برای کاسبی و سود من، در این صورت چنین آدم هایی را تهدید کردن، احمقانه است. چون این تهدید به معنای آن است که به من بگویند تو دست از انسانیت خودت بردار و حیوان دیگری شو، مگر هیچ انسانی چنین می کند؟!

چنین انسانی را نه می توان تهدید و نه می

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.