اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 43
فرمت فایل پاورپوینت
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی با 90 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی تضمینشده است.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل در آن نیمروز سوزان ؛ گفت وگو با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی :
نقل حوادث و رویدادهای مهم تاریخ معاصر با گویش کسانی که در متن این وقایع بوده اند بسیار مستند و ارزشمند خواهد بود.
از آنجا که بسیاری پانزدهم خرداد ماه ۱۳۴۲ را نقطه عطف شروع قیام خونین و اسلامی مردم ایران می دانند بر آن شدیم تا با یکی از چهره های حاضر در متن این رویداد دیدار کرده و حوادث ۱۵ خرداد را با رویکردی نو و همراه جزئیات آن از زبان وی بشنویم.
تعطیلات نوروزی فرصتی مناسب فراهم آورد تا با یک اقدام به دو منظور نایل آییم، زیارت حرم رضوی(ع) و مصاحبه با آیت الله سیدعزالدین حسینی زنجانی.
زنجانی از اولین شاگردان درس فلسفه امام(ره) و علامه طباطبایی(ره) فرزند آیت الله آقاسیدمحمود امام جمعه زنجانی از شاگردان برجسته آخوند ملاقربانعلی زنجانی پیشوای مشروعه خواهان زنجان است که در زمینه فقه و اصول به درجه اجتهاد نایل و صاحب رساله می باشد. ایشان خاطرات بکری از دوران بازداشت علما در وقایع ۱۵ خرداد دارند که ما را نیز در آن، اینچنین سهیم کردند؛
برای آغاز لطفا در مورد مسائل منتهی به بازداشتتان در جریان قیام ۱۵ خرداد و مطالبی که در زندان می گذشت اگر خاطراتی دارید بیان بفرمایید؟
بنده از خوانندگان گرامی متشکرم که وقتشان را صرف مطالعه این قطعات عبرت آموز تاریخ می کنند. ان شاء الله خدا، هم برای مصلحت و نفع گوینده و هم خواننده این قضیه را اتمام بفرماید.
اما مقدمات زندانی و گرفتارشدن ما در ۱۵ خرداد ، از اینجا بود که این آریامهر ملعون، موضوع تقسیم اراضی را در زمان مرحوم آیت الله العظمی بروجردی شروع کرد، تا ببیند که عکس العمل چی می شود. بعد از وفات ایشان که در وفاتش هم اظهار جزع و تاثر مردم خیلی عجیب بود. یعنی تمام کشور ایران حتی در تهران، مسیحی ها و بقیه مذاهب هم انصافا خوب عزاداری کردند. آن وقتی که جو از وجود مبارک مرحوم آقای بروجردی، خالی شد، رژیم با عجله بحث تقسیم اراضی را شروع کرد و تا حدی هم موفق شد؛ ولی علما و مراجع ساکت ننشستند و به وسیله اعلامیه ها، مخالفت خود را ابراز داشتند حتی از نجف مرحوم آیت الله العظمی آقای خویی اعلامیه دادند که عبارت شریفشان این بود که من حاضرم این خون ناقابل خودم را در زیر ریشه درخت اسلام بریزم و مفتخر باشم. احتمالا این اعلامیه ها در نزد فرزند ما جناب حجه الاسلام و المسلمین آقای حاج سید محمد که در زنجان هستند، موجود باشد. ما هم شروع کردیم با شدت به مخالفت کردن و تعقیب این مطلب که این کار مشروع نیست.
آیا در آن موقع در زنجان ساکن بودید؟
بله. از قم برگشته بودم و برای اقامه وظایف در زنجان بودم.
و امام جمعگی؟
بله. البته امام جمعگی منصبی نبود. بلکه جد اعلای ما از باب اینکه رایشان عبارت از اقامه جمعه بود نمازجمعه را برگزار می کردند و ما هم بر همان رویه باقی مانده بودیم.
آن زمان معمولا شبها پس از نماز مغرب و عشا در مسجد با رفقا می نشستیم و صحبت می کردیم. با گسترش فعالیت هایم رئیس شهربانی زنجان که بسیار هتاک و بی باک بود و اسم عجیبی هم داشت به نام سید نورالدین عادل یک شب به مسجد آمد. صحبت شد و گفتم این خلاف شرع و خلاف قانون است. شما نباید اراضی مردم را بردارید و این کارها را بکنید
به رئیس شهربانی فرمودید؟
بله. العیاذبالله او هم خواست بگوید که قرآن کهنه شده است ولی من الحمدلله به او یک تودهنی زدم. البته او هم نمی توانست کاری بکند ولی خیلی عقده مرا در دل گرفت. از فضل خدا خیلی شاکرم که آنها جرات نداشتند با ما مقابله کنند.
حتی یادم است که مثلا اداره اوقاف به خلاف، از موقوفات، عشریه (یک دهم درآمد) می گرفتند. یک بار رئیس اوقاف راجع به موقوفه ای که در زنجان داریم به من تلفن کرد که آقا پس یک دهم (عشریه) سهم اوقاف چه می شود؟ کاملا یادم است که گفتم: فضولی نکن. او هم هیچ چیز نمی توانست بگوید. الحمدلله
از آن به بعد رئیس شهربانی خیلی مواظب من بود تا این که جریان اعلامیه علما پیش آمد و فعالیت رژیم برای زندانی کردن آقایان شروع شد. البته به من می گفتند اینها درصدد هستند که شما را زندانی کنند لذا چند روز به حال اختفا به منزل مرحوم عمویم، که خدا رحمتش کند، رفتم.
اعلامیه آقایان در چه زمینه ای بود؟
راجع به اینکه این بر خلاف شرع است حتی آقا سید احمد خوانساری.
تقسیم اراضی؟
بله. تقسیم اراضی خلاف شرع است و خیلی تند اعلامیه صادر می کردند تا این که من گفتم چقدر در منزل عمو بمانم و مزاحمت ایشان را فراهم کنم؟ پا شدم آمدم به منزل خودمان. همین که ظهر از نماز به منزل برگشتم و قبایم را درآوردم که استراحت کنم، در پانزده خرداد ۴۲، یک دفعه آمدند گفتند که رئیس شهربانی سید نورالدین عادل در بیرونی است.
در آن موقع همه اسناد مربوط به تلگراف تبریک به مرحوم طالقانی و تفصیل فعالیت هایی که در منبر و غیر منبر انجام داده بودم در جیبم بود.
تلگراف آقای طالقانی مربوطه به چه بود؟
ایشان با ما از زمان مرحوم والد رفیق بودند یعنی نزد مرحوم آقا، تلمذ می کردند. و حتی در مقدمه کتاب تنبیه الامه و تنزیه الملّه نیز از ایشان تجلیل به عمل آوردند. در هر حال ایشان در مبارزه خیلی گرم بودند و تازه از زندان بیرون آمده بودند لذا من آزادی ایشان را تبریک گفتم و جواب تبریک در جیبم بود.
من به بیرونی آمدم و به خاطر این که نشان دهم که نترسیده ام و نسبت به مساله بی تفاوت هستم عبایم را نپوشیدم و حتی دکمه قبا را هم نینداختم.
نه او سلام کرد نه من و البته به مسخره گفت:
این وقتکم الله بالخیر. خواستم عبور کنم، دیدم او هم با کمال بی حیایی به دنبال من راه افتاد و آمد به اندرونی.
همان عادل؟
بله، و خانواده هراسان آمد و خواست به عموی من که (خدا رحمتش کند) پیرمرد بود و بزرگ فامیل ما محسوب می شد تلفن بکند. آن موقع تلفن ها هندلی بود. عادل گفت: آی آی! به تلفن دست نزن، او خیال می کرد من می ترسم. به بیرون نگاه کردم دیدم بله پشت بام و حیاط همه پر از پاسبان است. سوال کردم (تعبیر«ممکن» را به کار نبردم بلکه گفتم:) «مانعی» ندارد من رختم را عوض بکنم؟ عرض کردم که او کینه هم به ما داشت. گفت: نمی شود و پشت سر من آمد که مبادا من از آن جا فرار کنم! من هم عمدا بدون اینکه جیب هایم را از آن کاغذها خالی کنم، آمدم دم در، دیدم که یک جیپ آنجا آماده است و یک رئیس کلانتری هم بود. در جلو ماشین سه نفر نشستند و عقب هم من و آن رئیس کلانتری سوار شدیم.
جناب عالی هم متوجه بودید که این مدارک در جیبتان است؟
بله. بله اصلا به من برمی خورد که او خیال کند من ازش می ترسم. واقعا کار خدا بود، بعد آمدیم و سوار شدیم در خرداد ماه هوا گرم بود، و چون اینها از مردم می ترسیدند، زمانی را انتخاب کرده بودند که مردم نفهمند، چون مردم دو ساعت بعدازظهر معمولا استراحت می کنند. توی جیپ که نشستیم آقا این اصلا مجال نداد. و به سرعت رفت. طوری حرکت می کرد که سر من می خورد به سقف. سر خودشان هم می خورد.
و به سمت تهران می آمدند؟
بله. طوری بود که این رئیس کلانتری که آدم خوبی بود این طوری نشسته بود.
با احترام؟
بله. خیلی با احترام. اصلا مرعوب شده بود. من دیدم این بیچاره خودش را باخته است. چون آدم بسیار خوبی بود، عیب ندارد اسم او را ببرم گفتم آقای عطایی شما که سیگاری هستید و این طور ناراحتید چرا سیگار نمی کشید؟ گفت: آقا درحضور شما من چطور سیگار بکشم؟ گفتم بابا سیگارت را بکش.
این را که من گفتم نفر جلویی گفت ایشان چه کار کند، او مامور است و المامور معذور. گفتم اگر این منطق درست باشد تمام مجرمین حتی آنهایی که در جنگ سیدالشهداء شرکت کردند آنها هم معذورند. چون آنها هم مامور بودند، سر خود که نیامده بودند. این هم به عقیده من کبرایی است که استعمار برای گول زدن مردم انداخته است. چطور المامور معذور؟ همه مسئولند و همه باید جواب سوال بدهند. او هم که دید نخیر سنبه پرزور است هیچی نگفت و ماست ها را در کیسه کرد.
هنوز از قزوین نگذشته بودیم که ماشین ایستاد و مرا در یک کلانتری بردند. آن هم خیلی خبیث بود. دید من هیچ ناراحت نیستم و نشاط دارم گفت: حالت چطور است؟
رئیس کلانتری پرسید؟
بله. رئیس کلانتری قزوین سوال کرد. گفتم: بسیار خوبم. گفت: حالا از آن آبها خوب میل می کنید می فهمید که چه خبر است. این تعرض را کرد و ما نشستیم و بعد راه افتادیم. آنها طوری با عجله می رفتند که مرتب سرها به سقف جیپ می خورد. خوشبختانه سقف از آهن نبود والا سری برایمان نمانده بود!
غروب به زندان شهربانی در خیابان سپه (= امام خمینی) که آن وقت باغ ملی بود وارد شدیم و سایر آقایان هم همانجا زندانی بودند.
همان محلی که بعدها به زندان کمیته مشترک ضدخرابکاری تبدیل شد؟
بله. از دور یک نفر از همشهریان را آنجا دیدم که تازه می خواست در شهربانی استخدام بشود. او آدم خوبی بود و از باب دلسوزی هی پشت دستش می زد یعنی که این هم رفت آنجایی که عرب نی انداخت.
بعد مرا بردند بالا و دیدم تمام روسای شهربانی آنجا نشسته اند من هم نشستم البته با کمال بی اعتنایی. یک جوان که خیلی هم قلمدانی و نستعلیق حرف می زد،گفت ملتزم می شوید که آنچه از شما سوال می شود راست بگویید؟ خیلی رسمی سخن می گفت انگار دیکته می گوید من گفتم از دو حال خارج نیست یا من دروغگو هستم یا راستگو. اگر راستگو باشم که دیگر التزام لازم نیست. دروغگو هم باشم هر قدر التزام بدهم فایده ندارد. او برای حرفم جواب نداشت. گفت: آخوندیش نکن! به هر حال سوالاتی کردند و جواب دادم. حالا من ناراحتم زیرا هنوز نماز هم نخوانده ام.
سمتش چه بود، بازجو بود؟
نمی دانم. با این که جوان بود ولی ظاهرا عنوان رئیس داشت. رفقا باید اسمش را به یاد داشته باشند.
بعد مرا آوردند به جایی که تمام پاسبانها آنجا بودند. جایی که مثلا با نوبت آنجا از هم جدا و تقسیم می شدند.
من که نشستم این بدبخت ها، شروع کردند به مسخره ای که من خطابش نبودم بلکه اساس دین را هدف قرار داده بود مثلا می گفتند ان شاءالله، امام زمان می آید درست می کند.
بعد برای من یک ساندویچ آوردند و من که گرسنه بودم آن را خوردم.
آرام آرام این پاسبان ها پا شدند رفتند. آنجا کاملا خالی شد. ناگهان صحنه عجیبی دیدم واقعا خدا در مقابل آن شقی ها چه خلق کرده است! دیدم یک جوان خیلی با تکبر و بی اعتنا آمد پهلوی من گفت: سلام علیکم. آقا نوکرتم، دستت را می بوسم پایت را می بوسم. تکان که نخورده ای؟ گفتم: ان شاءالله تا حال تکان نخورده ام. امیدوارم ان شاء الله بعدا هم نخوریم ان شاءالله. گفت: آقا تکان نخوری ها! پشت من را ببین. پشتش را که باز کرد به طوری شلاق زده بودند که اصلا جای پوست سفید نمانده بود همه اش ریخته بود ولی خیلی شجاع بود. بدون اینکه اصلا خم به ابرو بیاورد.
او را نشناختید؟
نه آن وقت در آنجا نشناختم. بعد که آمدیم باز سوالاتی کردند و من هم هیچ اعتنا نکردم که مثلا بترسم که این کاغذها در جیبم ممکن است خطر داشته باشد و آنها را پیدا کنند و این دلیل بشود علیه من، مخصوصا نامه آقای طالقانی.
بالاخره به زندانی آمدیم که آقایان آنجا حضور داشتند. هنوز مرحوم لنکرانی و آقای مطهری نیامده بودند. اما آقای فلسفی بود و همچنین عده زیادی از مردم ساوه که برای یاری نهضت آمده بودند. اینها مثلا ساداتی بودند که اغلب آنها آنجا کشته شده بودند و بقیه را آورده بودند. یکی از آن پاسبان های سبیل کلفتِ عجیب دم در ایستاده بود، در را باز کرد و من را داخل بند انداخت، همه خواب بودند.
آن مردم اهالی ساوه بودند یا ورامین؟
شاید ورامین بود. بعد آنجا که رسیدم آنها شام را خورده بودند من باقی مانده شام را خوردم یادم نمی رود شام سبزی قورمه بود ولی خورشش آن قدر رقیق بود که به آب کر شباهت داشت. و گویی غسل کردن در آن جایز بود. چون گرسنه بودم قدری از آن را خوردم. آن پاسبان ها نیز همچنان خیلی محکم ایستاده بودند. آنگاه من پا شدم وضو گرفتم و نمازم را خواندم، کسی که در آنجا آن وقت بیدار شد حضرت آیت الله ناصر مکارم بود. که آن موقع در بحبوحه جوانی بودند. من آن وقت ایشان را نمی شناختم.
صبح شد و آقایان بیدار شدند و سوال کردند تازه چه کسی آمده؟ و ریختند سر من. مثل همان که در روایت هست وقتی یک مرده ای می آید به برزخ، مرده ها می ریزند از او می پرسند در دنیا چه خبر؟ اینها هم همان طور ریختند، گفتم: حالا تشریف داشته باشید، آن که یادم می آید عرض می کنم.
در آن جا بودیم که پشت سر هم این طلبه ها و کسانی را که مخصوصا تازه ازدواج کرده بودند، می آوردند آنها هم جزع و فزع می کردند چون هیچی ندیده بودند.
در کنار زندان یک چهار دیواری بلندی بود که سقف نداشت و مثلا به آن حیاط می گفتند امکاناتی هم نداشت.
چند نفر زندانی بودند؟
معدلش شصت نفر بودند و برای هر نفر مقدار بسیار کمی فضا وجود داشت.
آنجا بودیم تا مرحوم آقای لنکرانی آمد. که آمدنش هم عجیب بود. دیده بودید خیلی قد رسایی داشت و از آن لباسهای معمولی آخوندی نمی پوشید. لباده کوتاه می پوشید. نوعا این قسم لباسها هم مال دولتی ها بود. من خدمت آقای فلسفی نشستم گفتم که آقا این قاضی عسگر کیست که آورده اند؟ گفت: نه آقا، قاضی عسگر نیست. آشیخ حسین لنکرانی است. من دیدم همه بلند شدند. و ایشان هم آمد و یک سیگار برداشت و با کمال وقار و بی اعتنایی کشید و فضا هم همان طور خمود و خاموش بود و جزع و فزع باطنی کاملا سایه افکنده بود. اصلا کسی حرف و کلامی به زبان نمی آورد و صحنه کاملا خاموش بود. ایشان شروع به صحبت کرد و گفت آقایان را خاموش و ساکت می بینم، ملول می بینم. طلبه و سکوت؟! من یک فرعی دارم. و از کتاب خلاف شیخ که همراه آورده بودند. فرعی را عنوان کردند. به قول سعدی: خامان مجلس به جوش. اصلا کاملاً فضا را تغییر داد. همه ایشان را مرحوم مطهری هم بعد از ما آمدند و گفتند که برای من گهگاه و به تناسب اوضاع از بیرون به عنوان تحفه هندوانه خواهند آورد. و طوری هماهنگ کردیم که در بیرون زندان جریان ها را در کاغذی بنویسند و ماهرانه در هندوانه قرار دهند و طوری جاسازی کنند که اصلا معلوم نشود که کاغذ در هندوانه است. و به این طریق اخبار مهم بیرون زندان به ما می رسید. مثلا ما از این طریق متوجه شدیم که آقای میل
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
