اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲)
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 73
فرمت فایل پاورپوینت
ارائهی فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) – تجربهای خاص و متمایز!
پاورپوینتی حرفهای و متفاوت:
فایل فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شدهاند.
ویژگیهای برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲):
- طراحی خلاقانه و حرفهای: فایل فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) به شما این امکان را میدهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیرهکننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
- سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) به گونهای طراحی شدهاند که استفاده از آنها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
- آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.
کیفیت تضمینشده با دقت بالا:
فایل فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهمریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بینقص و حرفهای هستند.
نکته مهم:
هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخههای غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) با دقت و حرفهای تنظیم شده است.
همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) را دانلود کنید و ارائهای حرفهای و تأثیرگذار داشته باشید!
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تعلیقات الاسفار الاربعه للحکیم المؤسس آقاعلی المدرس قدس سره(۲) :
مقدمه
۱. آقا علی مدرس طهرانی (م ۱۳۰۷ ه ق) فرزند ملاعبدالله مدرس زنوزی یکی از بزرگترین حکیمان مسلمان چهار قرن اخیر می باشد. وی علاوه بر شرح و تفسیر ماهرانه کتب صدرالمتالهین صاحب آراء ابتکاری در چندین مساله فلسفی است. (۱)
۲. از مهمترین آثار حکیم مؤسس تعلیقات وی بر اسفار صدرالمتالهین شیرازی است. بخشی از این تعلیقات در زمان حیات وی به صورت رسائل مستقلی تدوین شد. (۲) مراد از تعلیقات اسفار آن قسمت از تعلیقات وی است که به صورت رسائل مستقل و تحت عناوین خاص در نیامده است.
۳. آقاعلی در رساله سرگذشت (۳) این تعلیقات و حواشی را در زمره آثار خود بر شمرده است. در بدایع الحکم -مهمترین و آخرین کتاب حکیم مؤسس- متن کامل هشت حاشیه خود بر اسفار را بواسطه اهمیت مطلب نقل کرده است. استناد به این تعلیقه ها در بدایع به این معنی است که تعلیقات اسفار تا آخر در نزد نویسنده از اعتبار و ارزش وافر علمی برخوردار بوده است.
۴. حکیم مؤسس این تعلیقات را بتدریج در فاصله حدود سی سال متناسب با چند بار تدریس دوره اسفار به رشته تحریر درآورده است. این تعلیقات ظاهرا توسط خود آقاعلی مورد بازبینی، تکمیل و تجدید نظر قرار گرفته است. و از بعضی اختلاف نسخ همین بازبینی ها می تواند باشد. واضح است که تعلیقات متاخر از ارزش و پختگی بیشتری برخوردار است.
۵. تعلیقات اسفار ظاهرا در زمان حیات آقاعلی از نسخ مختلف توسط خود وی و یا به دستور وی و توسط یکی از شاگردانش جمع آوری شده در نسخه واحدی (در حاشیه نخستین چاپ سنگی اسفار) درج می شود. (۴) این نسخه نفیس تا کنون بدست نیامده است. امیدوارم از میان نرفته باشد.
۶. نسخه هایی که از تعلیقات سفر ثالث تا کنون بدست آورده ام به شرح ذیل می باشد:
یک: نسخه «م »، نسخه خطی شماره ۱۷۸۹ کتابخانه مجلس شورای اسلامی. تعلیقات علی حواشی الحکیم السبزواری علی السفر الثالث من الاسفار الاربعه. به خط آقاعلی، تاریخ کتابت تعلیقات اولیه، ۱۲۸۹ ه ق.
دو: نسخه «ی »، حاشیه خطی بر نسخه چاپ سنگی اسفار شماره ۳۸۲۱ کتابخانه مدرسه مروی تهران، به خط شیخ علی مدرس نوری، شیخ الشوارق شاگرد آقاعلی، که علاوه بر استاد، خود او نیز بر این نسخه حواشی با امضای ۱۱۰ دارد.
سه: نسخه «ش »، نسخه شخصی استاد سید جلال الدین آشتیانی، حاشیه خطی بر چاپ سنگی اسفار، به خط یکی از شاگردان آقاعلی.
چهارم: نسخه «ح »، نسخه خطی اسفار شماره ۴۹ مسجد جامع چهلستون تهران، به خطی شبیه خط آقاعلی.
۷. هفت مورد از هشت موردی که آقاعلی در بدایع الحکم از تعلیقات اسفار خود نقل کرده، در هیچ کدام از چهار نسخه فوق یافت نمی شود. ما این تعلیقات منقول از بدایع را در جای خود درج کردیم. اما این مطلب نشان می دهد که تعلیقات اسفار (حداقل در سفر ثالث) بیشتر از مواردی است که من به آنها دست یافته ام.
۸. ظاهرا دو نسخه دیگر از تعلیقات حکیم مؤسس بر اسفار نیز باقی است که علیرغم تفحص فراوان هنوز به رؤیت آنها توفیق نیافته ام. یکی نسخه استاد حسن زاده آملی و دیگری نسخه مرحوم فکوره. اگر در دو نسخه یاد شده افزون بر اینها مواردی بود، در بخش سوم تعلیقات درج خواهد شد. ان شاء الله.
۹. این تعلیقات (تعلیقات سفر اول و سوم اسفار) تاکنون مطلقا منتشر نشده است.
۱۰. آنچه در این تعلیقات انجام گرفته است:اول: احراز انتساب به آقاعلی. در مهمترین نسخه به دست آمده امضای شاگرد آقاعلی یعنی شیخ علی مدرس نوری همان امضای مالوف ۱۱۰ است. برخی از حواشی تنها با نام «من الاستاد» ذکر شده است. در مجموع امضاهای تعلیقات هر نسخه متناسب با همان نسخه سنجیده شد. تنها تعلیقاتی انتخاب شد که در انتسابی به آقا علی اطمینان یافتیم. این بدان معنی نیست که در حواشی نقل نشده هیچ حاشیه ای از آقاعلی نمانده است، چه بسا دستیابی به نسخ جدید باعث شود انتساب بعضی دیگر از این حواشی نیز محرز گردد.
دوم: ارتباط هر تعلیقه به موضع مشخص از متن اسفار یا حاشیه سبزواری (با جلد و صفحه و سطر) مشخص شده است.
سوم: تعلیقات بر اساس شماره مسلسل تنظیم شده اند. عناوین سفرها، موقف ها و فصلهای اسفار نیز در [ ] ذکر شده است.
چهارم: علیرغم خط بسیار ریز و ناخوانا (در حاشیه تعلیقات سبزواری بر اسفار در چاپ سنگی) و افتادگی اطراف بعضی صفحات و ذکر برخی از تعلیقات تنها در یک نسخه، تعلیقات تصحیح شده اند. (۵)
پنجم: تعلیقات مورد تحقیق قرار گرفته اند. نشانی آیات، روایات، آراء منقول از کتب وفلاسفه استخراج شده در پاورقی صفحات درج شده است.
۱۱. در بخش دوم تعلیقات اسفار، مجموعا هفتاد تعلیقه (از شماره ۱۲۷ تا ۱۹۶) شامل تعلیقه بر سفر ثالث از اول موقف چهارم تا آخر موقف دهم منتشر می شود. بحث اصلی این هفتاد تعلیقه به مساله صفات واجب الوجود اختصاص دارد. مباحث اصلی این بخش عبارتند از: قدرت، حیات، تکلم، عنایت و رحمت، فیض و ابداع و عقول عرضیه و بالاخره بحث وجود.
۱۲. مباحث مطرح در این بخش از تعلیقات در دیگر آثار حکیم مؤسس نیز قابل پیگری است. در بدایع الحکم، تعلیقات لمعات الهیه و تقریرات المبدء و المعاد (۶) مباحث مشابه این تعلیقات به چشم می خورد.
۱۳. بخش سوم این تعلیقات به تعلیقات سفر چهارم (نفس و معاد) اختصاص خواهد داشت و در شماره آینده همین فصلنامه منتشر خواهد شد. ان شاءالله.
۱۴. تحلیل انتقادی و استخراج آراء ابتکاری حکیم مؤسس در گرو انتشار متن کامل آثار اوست. این مهم در آستانه انجام است و امیدوارم به زودی به دوستداران حکمت الهی عرضه شود. از صاحب نظران و ارباب فضل انتظار می رود با تذکر کاستی ها و نواقص بر راقم سطور منت نهند. [الموقف الرابع من السفر الثالث: فی قدرته تعالی]
[الفصل الثانی: فی ان القدره فینا عین القوه والامکان…]
[۱۲۷] قول السبزواری فی الحاشیه: «ای لنا القوه والتهیؤ…» (۷) یعنی انا قد نشاء نفس المشیه مثل ان نشاء فی بعض الاحیان ان نعلم ان فعلنا کیف یترتب علی مشیتنا و ان نشاهد ذلک فیتعلق مشیتنا عند ذلک بمشیتنا تحریک یدنا فجاز ان یتعلق المشیه بالمشیه فهی عند ذلک من افعالنا ویتعلق بها قدرتنا التی فی نفسنا، فاذن المشیه فی نفسها لا تابی من ان یکون فعلا لنا فیجوز ذلک فی تلک المشیه التی علقت بمشیتنا ولا یتسلسل، بل ینتهی الی مشیه غیر مسبوقه بمشیه اخری، مع جواز ان یتعلق بها فی نفسها مشیه اخری لا علی وجه عدم التناهی، فاذن القدره هی کون الفاعل لا ن الداعی اذا کان زائدا کان حادثا قاهرا علی الفعل باعتبار کما عند المتکلم القطع اذا تادی الی المقصود المشیه و الشیئیه، بخلاف ما اذا کان عینه تعالی فانه لم ینقطع ایضا بسبب آخر هو الداعی، فلیس فی الفاعل الا القوه والاستعداد للفعل. اما القدره بمعنی القوه والاستعداد کما حمل علیه مجازا فلا یستعمل مع «علی » بل مع «اللام » کما لا یخفی. (۸)
[الفصل الرابع: فی بیان ماخذ آخر فی ابطال رای …]
[۱۲۸] قوله «هی الصوره الفرسیه فی العلوم التفصیلیه ….» (۹) التی نشاتها نشاه الفرق، فلو فرض وحده الصورتین فیها لزم کون نشاه الفرق بما هی نشاه الفرق بعینها نشاه الجمع، بخلاف وحدتها فی العلم الاجمالی فان وحدتهما فیه لازم و الالزم کون نشاه الجمع بعینها نشاه الفرق، تدبر. (۱۰)
[الفصل السادس: فی دفع بعض الاوهام عن هذاالمقام]
[۱۲۹] قوله «و قد یندرج و ینطوی الاول…» (۱۱) فالقدره کالاراده فعل لا قوه، و موجهه لا منفعله، بل ایجاب لا قبول، و لکن ایجابها کفعلیتها ناقص خلاف الاراده فان ایجابها کفعلیتها تمام، فاذا انفصلت القدره عن الاراده فی بعض المراتب کقدره الحیوانات عند عدم ارادتها لایصدر عنها الفعل لضعفها فی الایجاب اذا انطوت فیها بان تحرکت الیها فاتحدت بها کما فی الحیوانات عند کونها مریده او وجدت بها فی جعل وجودها کما فی لمجردات الشامخات عن نشاه الحرکات صارت ایجابها تاما کاملا لانه عند ذلک نفس الایجاب الاراده. (۱۲)
[الفصل الحادی عشر: فی شمول ارادته لجمیع الافعال]
[۱۳۰] قوله «واحده الهیه جامعه لجمیع…» (۱۳) جمعا بحسب مقامها الجامع الذی هو مقام الحضره الاحدیه بحسب جمعها لحقایقها الوجودیه، و الحضره الواحدیه بحسب جمعها لحقایقها الاحیائیه و فرقا بحسب مقاماتها العرفیه التی لاتعطیل لها و هی درجات نورها الساری فی البراری الذی وسع کل شی ء، تدبر. (۱۴)
[۱۳۱] قوله «و لاجل ذلک قال کل یوم…» (۱۵) ای کل مقام من المقامات الدهریه و الزمانیه هو نفس الهویه المطلقه الظاهره فی شان من شئون لها; و یحتمل کون کلمه «هو» ضمیرا غایبا راجعا الی الیوم و یکون المراد من الشان هو شان هوالحق الصرف الثابت ایضا فیکون مفاد کلمه «فی » الاستقرار و التقوم به، تدبر. (۱۶)
[۱۳۲] قوله «کتب علی نفسه الرحمه…» (۱۷) ای علی النفس الکلیه الالهیه البدویه المسماه بالدهر الایسر الاعلی و شجره طوبی و سدره المنتهی التی عندها جنه الماوی و هی الدره الصفراء و العلویه العلیا خلیفه المحمدیه صلی الله علیه وآله وسلم البیضاء والرحمه هی الرحمه الرحمانیه البدویه الابتدائیه التی وسعت کل شی ء و تلک الرحمه هی المحمدیه البدویه الجامعه لجوامع الکلم بدوا لمبعوثه لاتمام مکارم الاخلاق ختما کما قال صلی الله علیه وآله وسلم: «بعثت لاتمم مکارم الاخلاق » (۱۸) و «اوتیت جوامع الکلم » (۱۹) و کتب تلک الرحمه الواسعه علی تلک النفس الکلیه الالهیه هو ظهور الحقیقه المحمدیه صلی الله علیه وآله وسلم بذاتها و حقائقهابجمیع صفاتها الجامعه لجامعه لحقائق الکمالات و رقائقها فی مظهر تلک النفس الالهیه العلویه فتلک النفس الشامخه خلیفه لتلک الحقیقه العالیه فی نزول الوجود من الحق تعالی فهی خلیفه له فی صعوده ایضا اذالصعود مطابق للنزول بل هوالنزول بعینه بوجه من الاعتبار، فاعتبروا یا اولی الابصار. (۲۰)
[الفصل الثانی عشر: فی حل بقیه الشبهه الوارده علی الاراده القدیمه…]
[۱۳۳] قوله «لعدم دوام فی ذاته…» (۲۱) عدم دوام ذات العبد بمعنی مسبوقیته بعدم سابق و سابقیته علی عدم لاحق لایلازم استحاله وجوب فاعلیته لذاته بل قدیکون الفاعلیه ملازمه لذاته کالتخیل للمتخیله و التسخین للنار الا ان یراد بالوجوب الوجوب الایجابی الایجادی اذ لاشریک له تعالی فی الایجاد اذالممکن لا یصح له الایجاد بما هو ممکن ولا واجب سواه تعالی و لکن ذلک لا یتفرع علی عدم الدوام بل الامکان یکفیه و لایناسب، تدبر. (۲۲)
[۱۳۴] قوله «و اما الثواب…» (۲۳) ای بقدره العبد لان الفعل او الترک واجب بقدره الله فلایتعلق به قدره العبد ثانیا. (۲۴)
[۱۳۵] قوله «و اما حدیث القدره فوجوب…» (۲۵) هذا لا یصلح ما افاده فان شبهته ان قدره العبد کیف یتعلق بما هو واجب بقدره الله و قضائه و قدره لا ان قدره الله کیف یتعلق بما هو واجب بنفس قدرته، تدبر تفهم. (۲۶)
[۱۳۶] قول السبزواری فی الحاشیه: «المراد منه ما هو القریب…» (۲۷) المراد من الوضع الاول هو النظام الکلی الاجمالی الموجود فی العقل الاول البسیط، و الوضع الثانی هو النظام الکلی الموجود فی العقل الثانی، بل نفس وجود العقل وجود زائد هو عین النظام الی ان ینتهی الامر الی النظام التفصیلی الجزوی، فافهم ذلک. (۲۸)
[۱۳۷] قوله «کانه موجب بفتح الجیم…» (۲۹) یحتمل (۳۰) ان یکون بکسر الجیم و المعنی ان الصور (۳۱) کانه موجب اجتماعات حاصله من الامور التی تنسب من حیث هی بسیطه الی القضاء و الامرالالهی، و من حیث هی کثیره متفرقه مجتمعه الی الصور القدریه التی هی توجهات القضاء الی ما یوجبه علی التدریج و وجه قوله «کانه » ان العالم التقدیری بصوره و اعیانه من عالم الخلق والایجاب الحقیقی انما هو الامر الالهی فافهم ذلک. (۳۲)
[الفصل الثالث عشر: فی تصحیح القول…]
[۱۳۸] قول السبزواری فی الحاشیه «ای للفاعلیه مراتب…» (۳۳) و (۳۴) الظاهر ان قوله و للاسماء الحسنی کبری للقیاس الدال علی ان للالهیه مراتب ذکرت بعد النتیجه و مثل ذلک کثیر فی کلماتهم و لاسیما الشیخ فی الشفا و صوره القیاس هکذا الالهیه هی الاسماء الحسنی بوجه و الاسماء الحسنی مظاهر و مجالی التی هی مراتبها فی الظهور، فافهم ذلک. (۳۵)
[۱۳۹] قوله «فان الصور المعنوی…» (۳۶) طبایع السموات طبایع خامسه بل بعضهابلطافه البصر و هؤلاء الملائکه الطف منها فطبایعها بمنزله الخیال بل نفس الخیال الکلی، تدبرتفهم. (۳۷)
[۱۴۰] قوله السبزواری فی الحاشیه: «ان کان مراده بالنفس المتعلقه…» (۳۸) هذا اظهار المدعی قبالا لمدعی الخصم (۳۹) بلا اقامه برهان، اذالخصم یعقل ان لها نفسا وراء النفوس الجزئیه (۴۰) و عدم کونها موجوده علیحده فمن حیث عالمها الکونی الجسمانی التجددی مسلم، و اما من حیث تعلق نفس واحده بها کمارایناه فغیر ،هو القول بان لها وحده، اذا النفس فی کل ذی نفس جهه وحدته التی بها هو هو (۴۳) کماان الانسان من حیث بدنه و اعضائه امور متفرقه متشتته و اما من حیث نفسه المتعلقه بها شخص واحد وحده حقیقیه، والترکیب بین نفسه و مادته ترکیب طبیعی حقیقی بالذات، و بین اعضائه ترکیب اعتباری غیر طبیعی الا بالعرض، بل لعله یقول ان المتجردات و کذا المتفرقات بما هی متفرقات تجب ان تکون متصله اتصالا بامر ثابت من سنخ اصل حقیقتها وجهه ربطها الی ما هو ثابت محض و فیاض مطلق و هی کل شی ء کونی هو نفس متعلقه به، و هذا قول مجمل اسئل من الله التوفیق فی تفصیله فی بعض المسائل الآتیه. (۴۴)
[۱۴۱] قول السبزواری فی الحاشیه «فالوسائط و الروابط هی النفوس القدسیه…» (۴۵) تلک النفوس القدسیه الالهیه لما جهتان جهه سابقه وجهه لاحقه و جهتها السابقه سابقه علی عالمها التکوینی فهی نفوس سماویه و جهتها اللاحقه لاحقه باستواءالمواد و انقلاب الهیولیات، فهی من الکائنات، و الکلام فی مدبرها، تدبر تفهم. (۴۶) [الفصل الرابع عشر: فی استیناف القول فی استجابه الدعوات…]
: « بوجه ما عله ..» (۴۸) یعنی ان المقدم من المعلومات عله لما تاخر عنه فهو عله للمتاخر به لانه علته لوجوده العلمی و لکن المتاخر معلول بحسب مرتبته و مقامه و هو عله للمتاخر بحسب تعلق ایجابه تعالی به فعلیته یرجع الی علیته تعالی، فمعلولیته المتاخر انما هی من حیث نفسه و علیه المتاخر لیس من حیث نفسه بل من حیث ایجابه تعالی له و ارتباطه به تعالی و من اجل ذلک یکون هو عله بالحقیقه، فافهم ذلک. (۴۹)
[۱۴۳] قوله (۵۰) : « فبوجه صارا العقل الاول…» (۵۱) ذلک الوجه علی ما وصفناه فی الحاشیه السابقه کون العقل مرتبته من مراتب علیته تعالی، فافهم. (۵۲)
[۱۴۴] قول السبزواری فی الحاشیه: «الاول مذهب المشائین و هذا مذهب الاشراقیین » (۵۳) هذا احد الاحتمالین فی العباره و الاحتمال الآخرانه یرید بالعالم المتوسط عالم النفوس السماویه کما ذهب الیه المشائون و هذا اوفق بکلام الشیخ. (۵۴)
[۱۴۵] قوله: «کا لمباشره مثل المشاعر الظاهره او کالمتادی الی المباشر» (۵۵) هذا اذا کانت المذکورات امثله للمدرک بالکسر، و اما اذاکانت امثله للمدرک بالفتح فیکون المراد من المباشره القوه المدرکه للجزئیات ظاهریه کانت او باطنیه، فان هذه القوی مدرکه للنفس بادراک حضوری علی النحو الجزئی و المراد من المتادی الی المباشر الصور المحسوسه الظاهره المتادیه الیها من الخارج، و کذا الصور المحسوسه بالحواس الباطنه المتادی الیها من الحواس الظاهره کالحس المشترک فانه قوه نفسانیه استعداد حصولها فی الروح (۵۶) المصبوب فی مقدم الدماغ یتادی الیها صور المحسوسات الظاهره کلها والحواس بالنسبه الیها کالجواسیس الذین یاتون باخبار النواحی الی وزیر الملک، و اما المشاهد بالحواس علی صیغه المفعول، فالمراد به الصور المتشکله التی فی المواد و الکیفیات الموجوده فی الموضوعات التی هی محسوسه بالعرض.
و یحتمل بعیدا ان یکون المراد الصور المحسوسه بالحواس بالذات، و یکون المراد من المتادی الی المباشر الصور التی فی الحس المشترک، و اما المباشر بصیغه الفاعل فلا وجه قریب له، و حمله علی النفس بعید، فان النفس الناطقه و ان ادرکت ذاتها ادراکا حضوریا جزئیا لکن لا مدخلیه فی ذلک للحواس حتی یعبر عنها بامشاهد بالحواس، والنفس عندالشیخ ذات مجرده تدرک الجزئیات المحسوسه بالحواس بآلیه الحواس فاعتبارها مشاهده بالحواس یرجع الی اعتبار (۵۷) و اما کون الحس المشترک بناء علی کون ماذکر امثله للمدرک بالکسر مثالا للمتادی الی المباشر فیمکن ان یناقش فیه بانه لایتادی الی المباشر لابنفسه و لا بالصوره الحاصله فیه منفرده و لا مجتمعه. ولو سلم الاخیر بوجه فغایه مالزم من ذلک کونه مؤدیا الی المباشر لا متادیا الیه الا علی سبیل المجاز کزید منیع جاره، و هو کما تری. (۵۸)
[۱۴۶] قول السبزواری فی الحاشیه: «فکان الاولی حذفه » (۵۹) بل الاولی نقله لانه انفع و اسهل لمن یطالع هنا او هناک و لا سیما من اراد الاطلاع علی احد الموضعین، و قد لا یکفی الحواله ایضا، اذ قد یتفق استنساخ بعض المواضع دون بعض. (۶۰)
[۱۴۷] قول السبزواری فی الحاشیه: «اقول لعله تحاشیه عن انفعال السماویات » (۶۱) کلام الشیخ المنقول سابقا (۶۲) ینادی بعدم انفعال السماویات من الارضیات بما هی سماویات و ارضیات، ای علل و معلولات، والداعی من حیث هو داعی ارضی لاسماوی، و اما الحامل للخلافه الکبری فهو من حیث هو کذلک متحقق بحقیقه الامر ومتصور بصوره کلمه کن، و این هو من الداعی من حیث هو داعی، فافهم ذلک. (۶۳)
[۱۴۸] قول السبزواری فی الحاشیه: «قلنا المراد الادراک الذی بعد وقوعها المتصل » (۶۴) الادراک الذی بعد وقوعها ان ان کان ادراکا حضوریا فهو فی مرتبه وجودها و وقوعها لا فی تلک النفوس السماویه فلا انفعال لها (۶۵) بحسب مقامها السماوی و ان کان ادراکا حصولیا مع کونها عالمه بها لزم اجتماع المتماثلین فی محل واحد فی آن واحد، بل المقصود من الانفعال حدوث حاله فیها یوجب الرضا و الانعام اوحاله یوجب السخط و الانتقام، و لعل قول المصنف قدس سره «اراده حادثه و انفعالا» الی قوله «الی اجابتهم » (۶۶) یرشدک الی ما قلنا، فاحسن التدبر. (۶۷)
[۱۴۹] قول السبزواری فی الحاشیه: «ان قیل کیف یحقق الامر…» (۶۸) حمل هذا السائل قول المصنف قدس سره بحقائقها علی الماهیات الکلیه و لذلک اقدم بهذا السؤال، و الحکیم البارع المجیب مدظله ایضا اتی بالجواب علی طبق هذا الحمل، و لیس الامر علی هذا الزعم، بل المراد بالحقائق هو الوجودات التی فی هذا العالم الادنی، و المقصود موجودات هذا العالم الادنی موجوده فی عالم اعلی بوجوداتها و ماهیاتها و لکن بوجود صوری مجرد عن المواد و لوازمها فان هذه صادره و مصدرها فی العالم الاعلی فهو کل هذه بنحو بسیط اعلی، و قد قال الفیلسوف الاکرم فی اثولوجیا: «ان العقل کل الاشیاء فان الاشیاء کلها منه » (۶۹) انتهی. و قد اقام المصنف قدس سره براهین ساطعه علی ان مصدر کل واحد من هذه الانواع المتاصله الکونیه من سنخها و حقیقتها فظهر انه لا وقع لهذا السؤال و لا توجه له بکلامه حتی یحتاج الی الجواب. (۷۰)
[۱۵۰] قوله (۷۱) : «لانکاره اتحاد العاقل البسیط » (۷۲) ای اتحاد العاقل البسیط لجمیع المعقولات من الماهیات اتحاد الوجود بالماهیه و من الوجودات اتحاد الاصل بفرعه و ذی الظل بظله بنحو اعلی و اشرف. فاحسن تدبیره. (۷۳) [الموقف الخامس: فی کونه تعالی حیا]
[۱۵۱] قوله «بحت لا یشوبه » (۷۴) هذه القیود (۷۵) غیر مذکوره فی الشفا (۷۶) بل زادها المصنف قدس سره علی قول الشیخ «انه ان و موجود» و المراد من البحت البحت (۷۷) فی اعتبار العقل و ملاحظته یعنی ان الصفه الاولی له تعالی انه موجود من دون اعتبار ماهیه مع عنوان الموجود او امکان و نقص سواء اعتبرت من جهه الاثبات او من جهه السلب و الحاصل ان الصفه الاولی له کونه موجودا بحیث یلاحظ الوجود فی المحمول غیر ماخوذ مع ما یغایره من ماهیه او عدم او امکان فاول صفه یوضع له هو الوجود الملحوظ فقط ای غیر ملحوظ مع غیره، (۷۸) و الصفه الثانیه هی هذا الوجود البحت بحسب عدم الاعتبار مع قید هو سلب او اضافه یرشدک الی ما ذکرناه قوله «فبعضها یکون المعنی فیها الوجود مع اضافه و بعضها هذا الوجود مع سلب ». (۷۹)
و قوله «الا هذا الوجود نفسه (۸۰) »و قوله «لم نعن…» (۸۱) و المقصود بیان ما هو الماخوذ فی الصفات عنوانا و مفهوما و ان اتحدت هویه و ذاتا، یهدیک الی ذلک قول المصنف «و الحق عندنا…» (۸۲)
هذا اذا کان المذکور کلمه «بحت » بالباء و التاء. وظنی ان ذلک غلط من النساخ، و الاصل کلمه «بحیث »بالباء و الیاء و الثاء، یعنی الصفه الاولی له تعالی انه الموجود بحیث لا یشوب تلک الصفه فی الملاحظه اعتبار الماهیه و النقص و الامکان (۸۳) اثباتا و (۸۴) لا سلبا. و قول المصنف قدس سره «و الحق عندنا» یشهد بذلک ایضا. فاحسن التدبر.
و ما ذکره الحکیم البارع المتاله المحشی دام ظله من «ان الوجود الحقیقی البحت ذاته » (۸۵) فهو (۸۶) خروج عن اعتبار الموجود البحت صفه اذ الصفتیه انما یعقل بملاحظه الصفه و الذات کلیهما، و اما اذا اخذ الموجود البحت حاکیا عن الذات آله لتعرفها بوجهها فهو خارج عن اعتبار الاسماء و الصفات، اذ عند ذلک لایمکن ملاحظه العنوان الحاکی عنها صفه و الا لم یکن آله و حاکیا و من اجل ذلک کانت الذات ملحوظه بهذا العنوان علی الوجه الذی وصفناه مرتبه لا اسم لها و لا رسم لها، و اماما ذکره اخیرا من ان المراد بالصفه الصفه السلبیه ففی العباره شواهد کثیره علی خلافه بحیث لا یحتاج الی البیان، فافهم ذلک کله. (۸۷)
[۱۵۲] قوله قدس سره «اعلم ان حیوه کل حی » (۸۸) یرید تحقیق معنی الحیوه بوجه عام یشمل جمیع مراتبها و درجاتها، و کمال التوضیح له ان الحیوه عباره عن صفه ینوط بها الادراک و الفعل و یترتبان علیها سواء کان ترتبا خارجیا او ترتبابمجرد العقل عند ملاحظته المفهومات علی التفصیل و سواء کان الادراک ایضا من باب الاحساس او التعقل و الفعل ایضا من قبیل التحریک او مجرد الافاضه و الابداع و الاختراع ای کان محتاجا الی قوی و آلات او مستغنیا عنها و مبدء الادراک ایضا مغایرا لمبدء الفعل او متحدا به زائدین علی ذات المدرک و الفاعل او متحدین معه هویه و ان کانا مغایرین لها مفهوما و عنوانا مثال الاول من المذکورات الانسان والحیوان فی بعض الافاعیل الصادره عنهما و مثال الثانی منها المبدء الاول الحق تعالی، و الذوات الکریمه القدسیه بل الانسان فی افا عیله الذاتیه و المقصود من الادراک هو ما به الانکشاف لا المعنی المصدری الذی یتبادر عنه الجمهور کما ان المراد من الفعل ما به الصدور ای جهه صدور الآثار من قبل الاراده و اعتبارها لا المعنی المصدری و لا نفس الآثار، هذا هو معنی الحیوه عند الفحص البالغ و التفتیش التام و هو مقتضی التعمیم فی معانی الالفاظ و یحکم به الضروره و الوجدان و یشهد به السنه جمیع الملل و الشرائع و کلمات اساطین الحکمه کما نقل عن الشیخ سابقا من قوله «اذا قیل انه حی لم یعن به…. » (۸۹) فاحسن ذلک کله. (۹۰)
[۱۵۳] قوله قدس سره «والحق ان حکم الحیوه…» (۹۱) اعلم یا اخی علما یقینیا و استیقن یقینا انکشافیا و استکشف کشفا شهودیا ان للوجود لفظا و له معنی و لمعناه حقیقه و لحقیقه درجات بعضها فوق بعض فی سلسله التصاعد الی ان ینتهی الی وجود لیس فوقه وجود و بعضها دون بعض فی سلسله التنازل … الی ان ینتهی الی وجود لیس دونه وجود اما ان له المعنی و لمعناه حقیقه فقد مضی البرهان علی کل واحد منهما فی ابتداء السفر الاول. (۹۲) و اما ان لحقیقته درجات فلنوضحه فی بیانات.
فنقول: قد تقرر عندک من تضاعیف ما قرع سمعک فیها مضی من هذا السفر الذی نحن فیه ان الواجب الحق القیوم مفیض بذاته و ان الوجودات الجایزات (۹۳) مفاضات منه بذواتها و مجعولات له بانفسها و المفیض بذاته غنی بذاته عن المفاض بذاته و المفاض بذاته مفتقر بنفسه الی المفیض بذاته و الغنی بذاته هو الغناء فی ذاته کما ان الفقیر فی نفسه الفقر فی نفسه و الفقر و الغناء متقابلان متباینان فاذا المفیض بذاته بنفسه یباین المفاض بذاته بینونه تامه و لکن المفیض بذاته یفیض بنفسه علی المفاض بذاته وافاضته ایاه بذاته هو اقتضائه له فی مرتبه ذاته، فللمفاض بذاته تعین بهویته فی مرتبه متقدمه علی ذاته التی هی مرتبه اقتضاء المفیض بذاته له، فاذا المفیض بذاته یناسب بذاته المفاض بذاته مناسبه کامله.
وایضا کون هذا مفیضا، بذاته لذاک و کون ذاک مفاضا بذاته لهذا لو لم یکن لمناسبه کامله بینهما لا توجد بین واحد منهما مع ما یغایر صاحبه لزم من کون هذا مفیضا لذاک و ذاک مفاضا لهذا ترحج وتخصص لا من مرجح و مخصص فاذا بینهمامناسبه فی کمال المباینه و مباینه فی تمام المناسبه. هذا الذی جعل الاوهام حائره، و هذا هو التوحید الخاصی (۹۴) الذی لا یعرفه الاالرجل الخاصی.
و نقول ایضا قد مضی فی ابتداء البیان فی السفر الاول (۹۵) ان الوجود اصیل فی الجعل والتقرر و معنی اصالته فی الجعل انه اذا کان جاعلا فهو بذاته جاعل فهو بنفسه الجعل بمعنی الجاعلیه و اذا کان مجعولا فهو بنفسه مجعول فهو بذاته الجعل بمعنی المجعولیه و جاعلیته بذاته کمال فی ذاته و مجعولیته فی نفسه نقص فی نفسه، و الکمال بما هو کمال یباین النقص، و النقص بما هو نقص یعاند الکمال فاذا الوجود الجاعل بذاته بما هو جاعل بذاته یباین بنفسه الوجود المجعول بذاته و الوجود المجعول بذاته بماهو مجعول بذاته یقابل بعینه الوجود الجاعل بذاته. و معنی اصالته فی التقرر انه موجود بذاته متشخص بنفسه خارجیه صرفه فی هویته التی هی نفس حقیقته و فعلیته مخصه فی نبته التی هی عین ماهیه فحیثیه کل وجود فی ذاته هی بعینها حیثیه هذه المذکورات، و جهته فی نفسه جهتها، فاذا الوجود الجاعل یشارکه فی ذاته الوجود المجعول و هو فی نفسه یناسب الوجود الجاعل. و قد صرحت الفلاسفه المکرمون بذلک فی قولهم «کل فاعل ففعله مثل طبیعته » مطابقا لما نطق به الکتاب الالهی بقوله جل من قائل: «قل کل یعمل علی شاکله ». (۹۶)
و نقول ایضا: الوجود الموصوف بالعلیته بذاته لایکافؤ الوجود المنعوت بالمعلولیه بنفسه و هو لا یعادله ایضا فی الشده، و الالزم الترجح من دون مرجح و التخصص من غیر مخصص، والشده تباین الضعف الذی یقابلها فاذن الوجود العله بما هو عله تباین الوجود المعلول بما هو معلول، و المباینه مفاعله و هذا اشد الانحاء المعقوله بین وجودین و لکن الشده و الضعف کالزیاده و النقصان لا یعقلان الا بین امرین لهما اتحاد و اشتراک فی اصل الحقیقه و یکون التفاوت بینهما بان تلک الحقیقه فی احدهما اتم و اکمل و فی الآخر اضعف و انقص، الاتری ان قول القائل هذا السواد اشد من ذاک البیاض مع عزل النظر عن اشتراکهما فی اللونیه او الکیفیه ان صح التشکیک باعتبار هما کقول القائل هذا الحظ اتم او ازید من هذا السواد هو هون عند العقل فاذا الوجود العله بما هو عله یناسب بذاته الوجود المعلول بما هو معلول و بالعکس فالوجود العله بشدته و کماله و غناه و علیته و امثال تلک من الاوصاف یعاند الوجود المعلول و هو بضعفه و نقصه و فقره و معلولیته یباینه مع ان کل واحد منهما بنفسه وجود ای یسلب عن مرتبه العدم و الماهیه، و بذاته یطرد العدم و یصدق علیه الموجودیه. قال امامنا امام الموحدین علیه سلام الله و سلام ملائکته المقربین: «توحیده تمییزه عن خلقه و حکم التمییز بینونه صفه لا بینونه عزله.» (۹۷)
و نقول ایضا: قد قرع سمعک فی اوائل السفر الاول (۹۸) انه لیس للوجودات من حیث هی وجودات تخالف جنسی و لا تمایز فعلی و لا تغایر نوعی اذ لیس لها جنس و لا فصل و لا نوع فلیس لها ماده ولا صوره و لا مقدار اذ الماده عین الجنس ذاتا، و الفرق بالاعتبار، والصوره نفس الفصل کذلک و المقدار مرکب من الجنس والفصل، فاذا کل هویه وجودیه بسیطه و دلاله البرهان بنحو العموم علی بساطتها باسرها، و کذاکون کل واحده منها مصدوقا علیهاسلب الاجزاء عنها بنهج الشمول لا ینفک عن المناسبه التامه بینها مع ان بساطتها فی انفسها التی یلازم تمایزها بتمام ذواتها لاینفک عن مباینه کامله فاذا فیها تمام الاشتراک فی ذواتها لمناسبتها و کمال الامتیاز فی انفسها لمباینتها و ما به اشتراکها عین ما به امتیازه لبساطتها و هذا هوا لاشتراک المعنوی المخصوص بفلسفته فی فلسفه الاواخر و التشکیک الخاصی و التوحید الخاصی علی ما هو مصطلح لسانه و هو قره عین الموحدین و نور حدقه المتالهین اذ یتفرع علیه معارف علیا و ینوط به مقاصد عظمی من الحکمه العلیه الالهیه. (۹۹)
ثم اعلم یا اخا الحقیقه ان عوارض الحقائق الوجودیه التی لا یعتبر فی صدقها علی مصادیقها امکان و لاوجوب بل یعرض الموجود بما هو موجود من دون اعتبار حد خاص و فقد مخصوص (۱۰۰) کالوحده و التشخص (۱۰۱) و العلم و القدره و الحیوه و الاراده (۱۰۲) و السمع و البصر و امثالها لا کالحدوث والمعلولیه و الکثره والماهیه و بعض اقسام الوحده مثل الوحده الجنسیه و النوعیه و الاتصالیه و العددیه و جمله الوحدات الغیر الحقیقیه و اشباهها المنافیه للوجوب الذاتی (۱۰۳) لا تغایر تلک الحقائق ذاتا و هویه و انما یغایرها عنوانا و مفهوما بل کل واحد منها عین البواقی بالوجه الاول و غیرها بالوجه الثانی (۱۰۴) و کل واحد منها سار فی الوجودات کلها بما هی وجودات، اذ قد علمت فیها مضی فی السفر الاول (۱۰۵) ان الماهیه لیست من حیث هی الاهی، فکما ان نسبتها الی الوجود و العدم نسبه التساوی و همایسلبان عن مرتبه ذاتها کلاهما و هی بهذا الاعتبار غیر متحرکه من حاق الوسط الی واحد منها فکذا نسبتها الی المذکورات کذلک و الالزم اما کونها من لوازم الماهیات او کون الماهیه مقتضیه للوجود و قد استبان فی مساله عینیه الوجود فی الواجب الوجود القیوم بذاته استحاله ذلک فاذا صدق تلک العوارض علی الحقائق الوجودیه لو لم یکن لاجل ان تلک الحقائق فی حدود انفسها و حریم ذواتها واجده لها موصوفه بها لاحتیج الی ضمیمه بها تصدق علیها، و تلک الضمیمه لا نحلو عن الماهیه و العدم و الوجود، و اعتبار الاول والثانی ضمیمه فی صدق امثالها من الامور الوجودیه مستنکر عند العقل محال فی حکمه اذا الحیثیات التقییدیه بوجه یرجع الی الحیثیات التعلیلیه فی ثبوت المحمول لذات الموضوع و الالزم کون اعتبار وجودها کاعتبار عدمها و اقتضاء الماهیه والعدم للامور الوجودیه بین الفساد، و الانضمام و التقیید و امثالها من الامور الاعتباریه حالها فی ذلک حال الماهیه و العدم فاذا تلک الضمیمه هی نحو من الوجود و هوان کان بذاته مصداقا لها فالمقصود ثابت و الا احتیج الی ضمیمه اخری و وجود آخر و هکذا و لایدور و لا یتسلسل بل یجب و ان ینتهی الی وجود هو فی ذاته موصوف بها و مصداق لها فجهه ذاته بعینها جهه ما یصدق علیه من تلک الاوصاف و یلزم من ذلک ان یکون کل وجود بما هو وجود مصداقا لذلک الصادق و یکون جهه ذات کل واحد منها بعینها جهته لاجل الاشتراک المعنوی و التشکیک الخاصی الذی شیدنا ارکانه و قومنا بنیانه، فالقادر مثلا اذا صدق علی موجود ما فهو عین نحو من الوجود فهو عین کل وجود فاذا (۱۰۶) وزان تلک الاوصاف فی الشده و الضعف والقصور و القوه و النقص و الفتور (۱۰۷) وزان الوجود و من اجل ذلک کانت فی بعض الوجودات فی کمال البروز و الجلاء و فی بعضها فی نهایه الکمون و الخفاء (۱۰۸) و من ذلک تعارف عند الجمهور عدم وصفهم بعض الموجودات کالطبایع الجسمانیه بها (۱۰۹) فاعلم ذلک کله و اعرف قدره. (۱۱۰)
[۱۵۴] قوله «انفکاک الحیوه عن الادراک…» (۱۱۱) هذا بعید عن تعبیر المصنف قدس سره حیث قال «لا شبهه فی ان مفهوم الحیوه غیر مفهوم العلم » (۱۱۲) و لما فرع علی ذلک من قوله «فالحیوه سایر صفاته » (۱۱۳) و ایضا السکوت فی معرض البیان یوهم رضاه بالقول باتحاد التعقل مع الحیوه مفهوما و هو کماتری. (۱۱۴) [الموقف السابع: فی انه تعالی متکلم…]
[الفصل الثالث: فی الفرق بین الکلام و الکتاب…]
[۱۵۵] قوله «قال بعض المحققین …» (۱۱۵) مراد ذلک البعض من الکلام هو عالم العقل الثالث الذی لیست فیه شائبه التغیر و التجدد و من الکتاب عالم التجدد بجمیع مراتبه من العقل المعلق البرزخی بین العالم الروحی القضائی الاجمالی و العالم الخیالی القدری العلمی و یسمی هذاالعقل المعلق بالقضاء التفصیلی و هو اول ظهور التجدد الی عالم الجسم الطبیعی و المتعلق بالهیولی الاولی و هو آخر مقامات التغیر والتجدد، ففی هذا الکتاب کل رطب و یابس تفصیلا و اجمالا جسمانیا و نفسانیا او عقلانیا، و کلامه ناطق بما ذکرنا فان عالم الخلق لا ینحصر بعالم الاجسام الطبیعیه بل یشمل جمیع العوالم المتجدده، فافهم ذلک. (۱۱۶)
[۱۵۶] قوله «اضافه الفعل الی الفاعل…» (۱۱۷) فان الفعل بما هو فعل مرتبه نازله من الفاعل بما هو فاعل و ان کان من جهه کونه قابلا لما یفیض الفاعل علیه بما یناله فان جهه الفعل یباین جهه القبول لانهما مقولتان، والمقولات متباینه بالعزله و وجه ذلک ان الفعل بما هو فعل کالفاعل بما هو فاعل ان هو الامن حقیقه الوجود التی لیست البینونه بین مراتبها الا بحسب الصفه و لا مباینه بینهما بحسب العزله ففی مراتبها بحسب ذواتها مناسبه وجودیه مع وجود مباینه بالصفه خصوصا اذا کان بعضها قاهرا بذاته و بعضها مقهورا علیه بنفسه، فان المقهور علیه بذاته بنفسه ظل للقاهر بذاته و بذاته فرع له و ظل الشی ء بذاته کالفرع له بنفسه له مناسبه ذاتیه تامه معه لا تکون تلک المناسبه له مع غیره و الالکان کونه ظلا له دون غیره تخصیصا بلا مخصص، و ذو الظل هو الظل بوجه النزول والظل هو ذو الظل بوجه الصعود و الفعل بذاته ظل لفاعله لان فاعله قاهر علیه فهو عین الفاعل بوجه الصعود کما ان الفاعل عینه بوجه النزول، فالهواء النفسی اذا اعتبر من جهه کونه قابلا ای من جهه قبوله کان مقابلا للنفس الفاعله لصور الالفاظ فیه المفیضه ایاها علیه بما لها هی فاعله لها من جهه فعله اذ هما مقولتان، و اذ اعتبر من جهه کونه صادرا من النفس فعلا لها لایقابلها بل هی هذا الوجه و الاعتبار عینه بوجه النزول فمصدریه النفس لصور الالفاظ القائمه به بعینه مصدریته بهذا الوجه فیکون شخصا متکلما قائما به الکلام قیام صدوری و ان کان بوجه آخر قائما به قیاما حلولیا انفعالیا فافهم ذلک. (۱۱۸)
[۱۵۷] قوله «فی سببیه تلک الصور…» (۱۱۹) ای من الاسباب القریبه التی لها دخل فی تشخصها سواء کان بعضها واقعا فی طول بعض او فی عرض فان الامور الواقعه فی عام الفرق الذاتی التی لها مناسبات فرقیه کیانیه کالمکان الخاصه والزمان الخاص والوضع الخاص والماده الخاص القابله و الفاعل الخاص و سایر الامور التی لها دخل قریب فی تشخص امر جزوی کائن یکون لها باعتبار متناسبها الکیانی و توجهاالی تشخص ذلک الامر الجزوی وحده ضعیفه فی عین الکثره القویه الفرقیه فان لتلک الاشیاء الزمانیه المتناسبه بحسب الوضع و المکان و الزمان و غیرها صوره جمعیه لها مده دهریه نزلت من الجمع الدهری… (۱۲۰) المتصل ینشا الزمان و هو آخر اتم وحده منه و اضعف کثره و هکذا الی ان ینتهی الی دهر هو فوق کل دهر فی الوجود الانبساطی الامکانی بعضها متصل ببعض اتصالا وجودیافلکل شخص… (۱۲۱) مع مشخصاته درجات فی الوجود کل درجه منها هی هذا الشخص بعینه جامعا لجمیع مشخصاته المناسبه لتلک الدرجه من جهه الجمع و الفرق فلکل شخص من الاشخاص الکونیه صوره وجودیه محدوده علی هیئه المخروط قاعدتها فی عالم الفرق و الزمان و راسها فی عالم الدهر الاعلی الذی هو فوق کل دهر من الدهور الامکانیه و کل دهر عال من وجوده فاعل لما دونه من دهور وجوده الی ان ینتهی الی دهر هو فاعل قریب لوجوده الزمانی و مشخصاته و تفرق وجوده عن مشخصاته انما هو من لوازم نشاته الزمانیه، و من اجل ذلک جعلوا الزمان و المکان من مشخصاته مع کونهما مباینین عنه فی وجوده الزمانی و مع قولهم بان تشخص کل شی ء بفاعله، تدبر. (۱۲۲)
[۱۵۸] قوله «الی قابل یقبل منه…» (۱۲۳) ای قبول امر خارج عنها مباین لها فیکون القابل لوحا و تکون النفس کاتبه فیه وقبول امر خارج فیکون منزلته من النفس منزله القوه السامعه لشخص واحد متکلم تجمع باذنه کلام نفسه الصادر من لسانه و علی هذا الحمل یکون قوله «تلک الصور» ناظرا الی وجه کونه لوحا و قوله «یسمع…» ناظرا الی وجه کونه سمعا و یحتمل قریبا ان یکون مراده الوجه الاخیر فقط، تدبر. (۱۲۴)
[۱۵۹] قوله جل من قائل «الا له الخلق و الامر» (۱۲۵) وجه الاستشهاد بتلک الکلمه العالیه علی مذاق اصحاب التاله ان النسبه الاختصاصیه التی للعالم الخلقی الیه سبحانه هی بعینها النسبه الاختصاصیه التی للعالم الامری الیه تعالی، فان العالم الخلقی مع حدوثه و دثوره و تقطعه و تصرمه له اضافه ثابته الیه تعالی بها استمر تجدده و دام تصرمه و تلک الاضافه لایجابها الدوام التجددی له بعینها اضافته تعالی الیه و اضافته تعالی امره الانبساطی الذی هو مشیته الثانیه و نسبته القیومیه و رحمته الاستوائیه التی هی المنظور الیها فی قوله جل من قائل «الرحمن علی العرش استوی » (۱۲۶) ای لایقرب منه قریب و لا یبعد منه بعید کما فسره به سیدنا الامام الصادق الناطق بالحق سلام الله علیه (۱۲۷) و هذا الفیض المقدس الاستوایی غیر منفصل عن المفیض القیوم له و لغیره به و الالزم تحقق مراتب و درجات غیر متناهیه لامکان تعقل مرتبه اخری منفصله بین کل مرتبتین منفصلتین من الشده و الضعف و هکذا الی غیر النهایه و کل ما یمکن وجوده یجب و ان یوجد اولا فی سلسله الابداع اذا کان اشرف واعلی، و وجود درجات لا الی نهایه بین درجتین مستکفر محال و المتصل وجودا بغیره اتصال الضعیف بالشدید هو هو بوجه النزول و لیس هو هو لا بهذا الوجه، فالرحمه الواسعه الالهیه المسماه بالنور المحمدی البدوی و بآدم الاول الحقیقی هو المظهر الاتم و تمام المظهر للاسماء الحسنی الالهیه بما هی موقفه علی المسمی فهی مرآه یتجلی فیها صور الاسماء الماخوذه علی وجه الایقاع بظهورها فی عینها الوجودی و من ذلک وصف آدم بانه مخلوق علی صورته و تلک المرآه الوجودیه یخالف امرها امر المرایا الحسیه، فان من العاکس المنطبع ما لایکون اصلا فاعلا لمرآته و ینطبع فیها لا علی حقیقته بوجوهها الذاتیه بل علی بعض وجوه اخری و لانطباعه فیها اسباب اخر ایجابیه و اعدادیه سوی ذاته و اسباب ذاته فیتجلی فی المرآه ببعض ظهوراته الحاکیه عن بعض جهاته فیکون الظهور مغایرا للامر الظاهر ذاتا وصفه ولو فی بعض الصفات فتلک المرآه محل لظهور المنطبع فیها لمثاله لا بحقیقته ولو بوجه النزول فالمدرک للمنطبع فی تلک المرآه لایدرکه علی ما هی علیه حقیقه، فان عله الحقیقه و موجبها غیر عله مثالها الظاهر فی المرآه و باختلاف العله یختلف المعلول، فامثال تلک المرایا قد تؤثر فی المنطبع فیها فیجعله طویلا مع کونه فی ذاته مستدیرا و کبیرا مع کونه صغیرا و اما المنطبع الذی هو فاعل مرآته و مخصصها و محددها بایجابه ایاها فکیف یمکن لمرآته ان یؤثر فیه اذ کیف یؤثر الاثر فی مؤثره مع ان تاثیره فی ای شی ء فرض هو تاثیر مؤثره فی ذلک الشی ء فیؤثر الشی ء فی نفسه فهذا المنطبع یظهر فی المرآه بحقیقته علی ما هی علیه و لکن علی حده الناقص و ظهوره فیها مقدم علی حدودها تقدم الملزوم علی اللازم الغیر المبائن عنه فی الوجود فظهوره فیها انما هو بحسب مقامه المقدم علی حدودها خارجه عن تلک الحدود و مطلقه عنها و ان تحدد بها فی المقام الاخیر علی جهه انها من لوازمه لاعلی جهه انها مؤثره فیه فالتجلی الاختصاصی الذاتی و الصفاتی هو ظهور الحق بذاته او صفاته لا فی مظهر و لامرآه بحسب مرتبه اوحد بل المرائی مرائی لها لا من حیث الحدود و المراتب فظهوراته تکرره و تکرره هو المسمی بالوحده فی الکثره ففی عین الکثره ظهرت الوحده و فی نزول القدم برز الحدوث وجهه هذا النزول و الظهور هی الاضافه الاشراقیه التی وسعت کل شی ء الذی هو الکثره الامکانیه، فالعالم الخلقی بما هو مضاف الیه سبحانه قدیم بقدم الذات و حاله حال الامر بما هو منسوب الیه لذاته حادث و داثر و زایل، فاحسن التدبر لکی تعلم ان تلک النسبه غیر نسبه الکتاب و الکلام الی الکاتب و المتکلم ان کنت من اهله و من اجل ذلک قال سیدنا امام الموحدین فی بعض خطبه فی نهج البلاغه «لیس بینه و بینها فصل و لاله علیها فضل » (۱۲۸) و یستبین منه الجمع بین الآیات و الخبار الداله علی التشبیه و الآیات و الاخبار الداله علی التنزیه فاعلم ذلک کله. (۱۲۹)
[الفصل السادس: فی فائده انزال الکتب وارسال الرسل الی الخلق]
[۱۶۰] قوله «من عرف نفسه » (۱۳۰) الضمیر راجع الی النبی صلی الله علیه وآله وسلم و هذا تال للقیاس الاستثنایی، یستثنی فیه عین المقدم یترتب علیها عین التالی، و صورته هکذا: اذا صدق من عرف نفسه فقد عرف ربه، صدق من عرف نفس النبی صلی الله علیه وآله وسلم عرف ربه ای رب النبی صلی الله علیه وآله وسلم او رب من عرف، لکن المقدم حق لانه مروی عنه فالتالی کذلک، اما الملازمه فلان النبی صلی الله علیه وآله وسلم اولی بهم من انفسهم (۱۳۱) . (۱۳۲) [۱۶۱] قوله «بین الحق و الحقیقه …» (۱۳۳) ای الحق المخلوق به الذی هو الوجود الفعلی الساری فی الاعیان الامریه و الخلقیه بما هو سایر فیها و الحقیقه بما هی ارتباط ملک الاعیان بها ارتباط ما بالعرض الی ما بالذات، و الامریه هی هذا الحق بعینه بحسب سریانه فی مراتبه الثابته العقلیه، و الروحیه الخلقیه هی هذا الحق ایضا لکن بحسب سریانه فی مراتبه المتجدده النفسانیه الملکوتیه و الجسمانیه الطبیعیه مثال ذلک الانسان المحمدی الختمی القابل بحسب بعض مقاماته «انا بشر مثلکم » (۱۳۴) و بحسب بعض آخر «لی مع الله وقت لا یسعنی فیه ملک مقرب و لانبی مرسل » (۱۳۵) و کذلک حکم الاولیاء الذین هم آله صلی الله علیه وآله وسلم بحکم التبعیه الخاصه، تدبر تفهم. (۱۳۶)
[۱۶۱] قوله قدس سره «ومما اتفقت روایته من هذه الایه (۱۳۷) » (۱۳۸) اعلم یا اخا الحقیقه من اخواننا اخوان الصفا ان الدرایه فی هذه الروایه (۱۳۹) لا یجلیها الله سبحانه الا لوقتها و لکنا نقول مطابقا للقواعد التی اسسها و قررها صاحب هذا الکتاب المستطاب قدس سره ان کل مرتبه سافله من مراتب القوی شیع مرتبه اخری فوقها التی تکون قاهره علیها حافظه لها نازله فیها عند ورود النفس الجامعه لهما جمع الشی ء الساری بوحدته فی شئونه و اطواره فی تلک المرتبه العالیه الفوقانیه و استقرارها فی مقر عرشها کورودها فی مملکه خیالها عند انتقالها من مظاهر الحواس الظاهره الی مکمن عینها الخیالی کما تشاهد عند النوم من فراغها عن استعمال الحواس الظاهره بحسب وجوداتها المتفرقه المتشته فی مظاهر البدن بل یستعملها فی صقع عالمها المثالی الخیالی علی نهج الجمع و البساطه و یکون عند ذلک بصرها بصرا خیالیا و سمعها سمعا خیالیا و هکذا، فیصیر بصره سمعها، و سمعها شمها، و شمها ذوقها، و ذوقها لمسها، و کذا موضوع کل عضو مواضع سائر الاعضاء به لکن بحسب الوجود الصوری البرزخی و مع ذلک الجمع الصوری یفترق اثر کل قوه عن آثار سائر القوی فی ذلک الوجود بعینه کل الافتراق و یمتاز عنها تمام الامتیاز و کذا یری موضع کل عضو مفروزا عن سایر المواضع فعند غلبه سلطان الباطن علی مملکه الظاهره و قهرمان غیب الملکوت الصوری الشبحی علی ملوک ممالک الملک و الشهاده ینقلب الظاهر باطنا و الشهاده غیبا و الملک ملکوتا، فیندک حکم شهاده الملک و الناسوت فی ظهور حکومه غیب الملکوت فاذا انجذبت النفس القدسیه النبویه الختمیه بجذبه الماهیه من عالمها الانسانی البشری علی عالمها الروحی الجبروتی او الملکی الملکوتی تشیع یدها الیمنی الظاهریه الدنیویه یدها الیمنی الباطنیه الاخرویه التی هی الدهر الایمن الاعلی من النشاه البرزخیه الشبحیه الذی هو الرق المنشور من اوراق الکتاب المسطور بسطور الهیه مرقومه بطور القلم النوری المحمدی الختمی صلی الله علیه وآله وسلم و هذا الرق هو الکرسی الصوری الذی هو ارض الجنه الماوی المغروسه فیها شجره طوبی و المرفوعه علیها سدره المنتهی و هذا الکرسی هو الذی قال اما منا المطلق الصادق الناطق بالحق علیه السلام فی وصفه و تعریفه: «السموات و الارض و کل شی ء فی الکرسی » (۱۴۰) و کذلک یشیع یدها الیسری الدنیویه یدها الیسری الاخرویه التی هی الدهر الایسر من عالمها الملکوتی الصوری التی کلها هور قلیا مشرقها جابلسا و مغربها جابلقا، قال امامنا امام الموحدین علیه السلام: ان لله بلده خلف المغرب یقال لها جابلقا الحدیث. و لهذه الید جنبته العلیا هی عضدها المقصل بالید الاولی (۱۴۱) و ضرب بینهم بسور [له باب]باطنه فیه الرحمه و ظاهره من قبله العذاب (۱۴۲) و جنبه السفلی هی اصابعها المعانقه بالطبیعه التی هی فی اصلها و حقیقتها نارالله الموقده التی تطلع علی الافئده (۱۴۳) و علیها یدور درکات الجحیم کما یتحقق بالید الاولی و منها درجات النعیم. منهاتان الیدان لکونها دهرتین و فی الدهر یجتمع الازمنه الغیر المجتمعه فی الوجود کما یضمن فیه الامکنه المتفرقه بالامتداد و یطوی الیه الحوادث و المتجددات و یحضر لدیه حرکات المتحرکات العایدات و وجدوا اما عملوا حاضرا یوم تبدل الارض غیر الارض و السموات مطویات (۱۴۴) یکون وجود کل منها حقیقه جامعه لرقائقها المناسبه لها ایاها حاکیه عنها حکایه الاسم عن المسمی بل الفاعل عن المفعول و العله عن المعلول (۱۴۶) و اما رؤیه من معه من اصحابه هذین الیدین ان وقعت فانما هی بجذبته صلی الل
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
