اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 52
فرمت فایل پاورپوینت
پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری؛ ابزاری کارآمد برای ارائههای برجسته
آیا به دنبال ارائهای بینقص هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری با 120 اسلاید با طراحی حرفهای آماده است تا در جلسات شما را به بهترین شکل ممکن معرفی کند.
ویژگیهای بارز فایل فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری:
- گرافیک شگفتانگیز: طراحی دقیق و متناسب با استانداردهای روز برای جذب توجه مخاطب.
- استفاده ساده: فایل فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری به گونهای طراحی شده که نیاز به تغییرات پیچیده نداشته باشد؛ کافی است آن را بارگذاری و ارائه دهید.
- کیفیت حرفهای: تمامی اسلایدها با وضوح بالا و استانداردهای نمایش در پاورپوینت طراحی شدهاند.
طراحی بدون نقص: فایل فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری با دقت بالا و بدون ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در طراحی آماده شده است.
توجه: نسخههای غیررسمی ممکن است مشکلاتی در نمایش یا کیفیت داشته باشند. تنها نسخه رسمی فایل فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری تضمینشده است.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل اسرار خودی در اندیشه اقبال لاهوری :
تاریخ دریافت: ۳۱/ ۶/ ۸۳ تاریخ تأیید: ۲۵/ ۸/ ۸۳
اقبال تنها شاعری است که بیش از هر چیز به مسأله خودی پرداخته است. از نظر وی خوشبختی و بدبختی فردی و اجتماعی آدمی در گرو شناخت و عدم شناخت خود است. نه تنها همه پیشرفت ها نمودی از شکوفایی خودی است بلکه نظام هستی تجّلی اسرار خودی است.
شناخت اسرار خودی ملازم با شناخت اسرار خداوندی بوده که خود انسان سرّی عظیم از اسرار او است. خود فراموشی مساوی خدا فراموشی و نتیجه آن غیرپرستی می باشد. انسان هر قدر از مقامات خودی غافل گردد به همان مقدار در بندگی دیگران می افتد. مسلمان علاوه بر خود انسانی از خود مسلمانی نیز بهره مند بوده که او را از سایر انسان ها ممتاز می گرداند.
خودی مراحلی دارد که ابتدایش عبادت و انتهایش نیابت و خلافت الهی است.
واژه های کلیدی: اسرار خودی، اقبال لاهوری، خودی، بیخودی، غیرپرستی، مسلمانی، نیابت الهی.
مقدمه
مساله «خود» از مسائل بنیادی و پیچیده علوم انسانی است. هدف اساسی ادیان الهی کشف اسرار خودی و رساندن آدمی به مقام شامخ «خود» است؛ از این رو حضرت علی علیه السلام می فرماید: «مَعرِفَهُ النَّفسِ اَنفَعُ المَعارِفِ؛ خودشناسی سودمندترین شناختها است». زیرا نهایت معرفت نفس، رسیدن به معرفت ربّ است که «مَن عَرَفَ نَفسَهُ فَقَد عَرَفَ رَبَّه.
خودشناسی به دلیل عظمت و اسرار بی نهایت «خود» ضمن این که از اهمیت به سزایی برخوردار است، بسیار دشوار و ارزشمند می باشد؛ اقبال لاهوری از متفکران اسلامی به تأسی از نصوص دینی به بررسی خودشناسی پرداخته است. اقبال دو دفتر از چهارده دفتر کلیات اشعار خود را به موضوع «اسرار خودی» و «رمز بیخودی» اختصاص داده است. ضمن این که دیوان اشعارش را با اسرار خودی شروع کرده و با رمز بیخودی ادامه داده است. همچنین در سراسر دیوان خویش به مناسبت های مختلف به بیان مسأله خود و شرح اسرار آن پرداخته است.
متأسفانه عصر اقبال نه اسرار خودی و نه رمز بیخودی را آن گونه که باید ندانست و اقبال در عصر خویش غریب بود و به امید فردا به خصوص جوانان عجم و بالأخص ایرانیان، به بیان اسرار پرداخته است.
| انتظار صبح خیزان می کشم | ای خوشا زرتشتیان آتشم |
| نغمه ام، از زخمه بی پرواستم | من نوای شاعر فرداستم |
| عصر من داننده اسرار نیست | یوسف من بهر این بازار نیست |
| ناامید استم زیاران قدیم | طور من سوزد که می آید کلیم |
| قلزم یاران چو شبنم بی خروش | شبنم من مثل یم طوفان به دوش |
| نعمه من از جهان دیگر است | این جرس را کاروان دیگر است |
| ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد | چشم خود بربست و چشم ما گشاد |
| رخت ناز از نیستی بیرون کشید | چون گل از خاک مزار خود دمید۱ |
همان طور که خود اقبال می گوید (ای بسا شاعر که بعد از مرگ زاد) او بعد از مرگش در ایران زاده شده و اندیشمندانی چون مرتضی مطهری و علامه جعفری و سایر اقبال شناسان به بسط افکار وی پرداختند. برگزاری کنگره اقبال شناسی در ایران و کتاب ها و مقالات فراوان در ابعاد شخصیتی، علمی و ادبی وی در ایران، گواه بر این مدعا است. گویا اقبال نیز جز این انتظاری نداشته است که بیشترین اشعارش را به زبان فارسی سروده است.
| هندیم از پارسی بیگانه ام | ماه نو باشم تهی پیمانه ام |
| گرچه هندی در عذوبت شکر است | طرز گفتار دری شیرینتر است |
| فکر من از جلوه اش مسحور گشت | خامه من شاخ نخل طور گشت |
| پارسی از رفعت اندیشه ام | در خورد با فطرت اندیشه ام۲ |
خود
خود حقیقی
از نظر اقبال خود حقیقی انسان، جوهر نورانی است که ارزش آدمی به ظهور و بروز آن نور منوط است. این نور نمود حضرت حق در وجود انسان است که تجلیات گوناگونی دارد؛ ادراک و تفکر انسان جلوه ای از این نور است. حیات وی نیز به وجود این نور قائم بوده و تمام لذایذ حیات با آن ادراک می شود. نور یک حقیقت بیش نیست، ولی نمود و تجلیات گوناگونی دارد. همه من ها در اثر پرتوهای متفاوت و متلوّن یک نور است که از منبع یکتایی و احدیت تابیده و همچون او یکتاست.
| جوهر نور است اندر خاک تو | یک شعاعش جلوه ادراک تو |
| عیشت از عیشش غم تو از غمش | زنده ئی از انقلاب هر دمش |
| واحد است و بر نمی تابد دوئی | من ز تاب او من استم تو توئی۳ |
اقبال می گوید: نه تنها انسان به مقدار درک «خود» محکم و استوار است، بلکه همه موجودات استحکامشان به مقدار تکیه بر «خود»شان است؛ از این رو شمع به وسیله تکیه بر خود نورانی و روشنگر است. سبزه و گیاه نیز به جهت استقلال و تکیه بر ساقه خود شکوفا می شود. هیچ گل و گیاهی نمی تواند به کمک و با ساقه گیاه دیگری شکوفا و خندان باشد، زیرا نتیجه وابستگی به غیر جز پژمردگی و پوسیدگی نیست. زمین هم به جهت استقلال و اتکای به خود به حرکت خویش ادامه می دهد؛ اما استقلال خورشید از زمین بیشتر است. به همین سبب خورشید از زمین بی نیاز است، ولی زمین به دور او می گردد و محتاج به اوست.
| سبزه چون تاب دمید از خویش یافت | همت او سینه گلشن شکافت |
| شمع هم خود را به خود زنجیر کرد | خویش را از ذره ها تعمیر کرد |
| خود گذاری پیشه کرد از خود رمید | ماه پابند طواف پیهم است |
| هستی مهر از زمین محکم تر است | پس زمین مسحور چشم خاور است۴ |
از نظر اقبال، اگر آدمی درِ خویش را به روی خود باز کند و به زیبای های خود آگاه گردد عاشق و زنجیری خویش می شود؛ لکن بعضی ها توان باز کردن چنین دری را ندارند و باید خود شناسانی چون اقبال پیدا شوند و آیینه خودی آدمی را مقابل دیدگاه وی قرار دهند تا او خود را در خود ببیند و گل معرفت از بستان خود بچیند، تا همه چیز را در خود ببیند.
| مثل گل از هم شکافم سینه را | پیش تو آویزم این آئینه را |
| تا نگاهی افکنی بر روی خویش | می شوی زنجیری گیسوی خویش |
| باز خوانم قصه پارینه ات | تازه سازم داغ های سینه ات۵ |
اقبال از این ادراک به «ذوق خودی» نیز تعبیر می کند. هرکس ذایقه وجودی اش درست باشد می تواند لذایذ موجود در ذات خویش را بچشد و جز خویش به چیزی دل نمی بندد. لکن این امر مهم به سادگی حاصل نمی شود، بلکه باید در سایه سلوک و مجاهده به آن رسید؛ در این صورت انسان خودشناس از همه چیز بریده و به خود می پیوندد، زیرا کمال هر چیزی را در خود می یابد.
| تو هم به ذوق خودی رس که صاحبان طریق | بریده از همه عالم به خویش پیوستند۶ |
انسان خودشناس هیچ گاه پست نمی شود و انسان پست با خودشناسی به بلندی می رسد؛ اما لازمه آن تسلط بر خود است. هر که بر خویش مسلط است بر جهانی مسلط می شود.
| اگر زیری ز خودگیری زبر شود | خداخواهی به خود نزدیکتر شو |
| به تسخیر خود افتادی اگر طاق | ترا آسان شود تسخیر آفاق۷ |
بنابراین شرط اول فرمانروایی بر کائنات فرمانروایی بر خویش است والا دیگران بر آدمی فرمانروایی خواهند کرد.
| هرکه بر خود نیست فرمانش روان | می شود فرمانپذیر از دیگران |
| از خودی اندیش مرد کار شو | مرد حق شو حامل اسرار شو |
به عبارت دیگر، به خود رسیدن در واقع به همه چیز رسیدن است، و از خود ماندن، در حقیقت از همه چیز ماندن است.
| به خود رس از سر هنگامه برخیز | تو خود را در ضمیر خود فرو ریز۸ |
سفر در خود (تولد دوباره)
اقبال به پیروی از پیر و مرشد خویش، جلال الدین مولوی، می گوید: آدمی باید دوبار متولد شود: تولد اول، تولد جسمانی از جسم پدر و مادر است؛ تولد دوم زاده شدن در اثر تفکر و تقواست. ارزش حقیقی هرکسی به تولد دوم او است که اختیاری و در گرو ریاضت و مجاهده است و الاّ همه جانداران در تولد اول مانند هم هستند.
مولوی می گوید:
| چون دوم بار آدمیزاده بزاد | پای خود بر فرق علت ها نهاد |
اقبال می گوید: تولد دوم سفر کردن در خود است که معادل سفر کردن در همه اجزای جهان است.
این سفر پایان ندارد؛ تا نفس در رفت و آمد است، سفر ادامه دارد، زیرا انسان تا زمانی حقیقتا زنده است که در سفر است. مرگ حقیقی در غفلت از خود و ترک تکاپو است. وسعت سیر سفر به وسعت همه هستی است. مسافر خودی، ناظر طبیعت و ماورای طبیعت، مکان و لامکان است و نهایت این سیر و سلوک همنشینی با خدا و دوری از غیر خدا است.
| کمال زندگی دیدار ذات است | طریقش رستن از بند جهات است |
| چنان با ذات حق خلوت گزینی | تو را او بیند و او را تو بینی۹ |
اقبال از این سفر، به سفرِ در حَضَر و منزل کردن در میانه دل یاد می کند.
| اگر چشمی گشائی بر دل خویش | درون سینه بینی منزل خویش |
| سفر اندر حضر کردن چنین است | سفر از خود به خود کردن همین است۱۰ |
اقبال همانند سایر بزرگان عرفان و ادب اسلامی به خصوص در پیروی از مولوی، خود را همیشه در سفر و سیر و سلوک می داند. او تمام عمرش را در تکاپو و مجاهدت، شکستن بت های فردی و اجتماعی و گسستن زنجیرهای تعلقات دانسته و می گوید: من تمام عمرم را به بت تراشی و بت پرستی و بت شکنی سپری کرده ام. نه تنها من چنینم، بلکه هر انسان با فطرتی چنین است. من از مطالعه فطرت و همنشینی با او جز این سه کار را ندیده ام.
عظمت خود
اقبال انسان را مظهر و جامع اضداد می داند؛ هرکس به شناخت و تفسیر «خود» پردازد خواهد دید که نار و نور، قهر و لطف، شیطان و فرشته را در خود جمع کرده و ساکن و سیار بودن، امروزی و فردایی بودن، پیدایی و پنهانی و صدها جهان را در «خود» می تواند بیابد. وجود همه این امور خرد و کلان و طبیعی و ماوراء طبیعی در خود مبیّن عظمت «خود» است.
انسان آنگاه که چشمه حیوان است و مایه حیات، می تواند در «خود» خورشید و ستارگان وارد شود و درمان و نیش و نوش باهم ببیند، اما در عین حال، می تواند همه را به یک سو نهاده و نهاد حیوانیش را نمایان ساخته و خنجر به خون ملیون ها نفر آخته و به غیر فساد نپرداخته و اعلی علیین را به اسفل السافلین در باخته و کاری کند که هزاران چنگیز و تیمور ابجد خوان مکتب او شوند و درخت انسانیت را با خون جگر مردان آبیاری کند.
| چنگیزی و تیموری مشتی ز غبار من | هنگامه افرنگی، یک جسته شرار من |
| انسان و جهان او، از نقش و نگار من | خون جگر مردان، سامان بهار من |
| من آتش سوزانم، من روضه رضوانم |
یکی از اسرار خودی، امکان جمع اضداد در خویشتن انسانی است که در عین آتش سوزان بودن، روضه رضوان بوده، در زمان ساکن بودن سیار شده، در کسوت انسانی، پیراهن یزدانی شود و در هنگام پیدایی، پنهان و در پنهانی، پیدا شود. از نظر اقبال، انسان خودشناس خود را عظیم تر از جهان مادی می داند. جهانی که به ابعاد چهارگانه یمین و یسار و تحت و فوق محدود شده است نمی تواند انسان نامحدود را که عظمت اش به اندازه همه هستی است در خود جای دهد.
| نگنجد آنکه گفت الله هو | در حدود این نظام چارسو |
بدین جهت حیات حقیقی در گرو چنین شناختی، و مرگ حقیقی در غفلت از آن است. اقبال معتقد است مقام کبریایی از خداوند سبحان به انسان رسیده است؛ آدمی تا وقتی که خود شناس و خودیاب است بنده رب الارباب و مافوق همه مربوبین است، اما هرگاه خود را گم کرده و از مقام کبریایی اش غافل گشت، بی درنگ از اعلا علیین سقوط کرده و به اسفل السافلین و دریوزگی و چهره سایی دون صفتان می افتد.
| فتادی از مقام کبریایی | حضور دون نهادان چهره سائی |
| تو شاهینی و لیکن خویشتن را | نگیری تا به دام خود نیائی |
خودی
اقبال می گوید منظور از انسان مقام انسانی است، نه هر انسانی که در ظاهر انسان و در باطن بدتر از حیوان است. پیکر هستی از مقام خودی انسان خودشناس پدید آمده است. این حقیقت را کسی در می یابد که خود را یافته باشد. آن که خویش را از غفلت بیدار می سازد، پندار و داشته های خود را به عیان خواهد دید. در این صورت به وضوح می یابد که صد جهان در وجود او نهان است.
| پیکر هستی ز آثار خودی است | هرچه می بینی ز اسرار خودی است |
| خویشتن را چون خودی بیدار کرد | آشکارا عالم پندار کرد |
| صد جهان پوشیده اندر ذات او | غیر او پیداست از اثبات او۱۱ |
اقبال در جای دیگر، «خودی» را صیاد و عالم را صید معرفی کرده و می گوید: قوّت بازوی خودی به حدّی است که مکان و لامکان را به دام خویش می کشد؛ از این رو همه موجودات هستی در بند کمند خودی بوده و به دنبال او در حرکتند.
| خودی صیاد و نخچیرش مه و مهر | اسیر بند تدبیرش مه و مهر۱۲ |
از نظر اقبال هم آغوش شدن با خودی، آشتی دادن وجود و عدم و فنا و بقا است، زیرا لازمه رسیدن به این مقام، فانی ساختن عوارض وجود و خودهای کاذب و شکوفا کردن اسرار خود حقیقی است که حقیقت وجود است؛ از این رو «خودی» در چیزی نمی گنجد، حتی در خودش، زیرا ذات خودی حرکت و تعالی است، بدین جهت با گنجیدن و ماندن نمی سازد. کمال خودی در نیل به مقام واقعی خود و حافظ کل کاینات بودن است؛ لذا پیکر خاک گاهی حجاب طلوع نور خودی است که نور خورشید پرتوی از نور آن است.
| خودی را تنگ در آغوش کردن | فنا را با بقا هم دوش کردن |
| خودی اندر خودی گنجد محال است | خودی را عین خود بودن کمال است |
| خودی تعویذ حفظ کائنات است | نخستین پرتو ذاتش حیات است |
| خودی را پیکر خاکی حجاب است | طلوع او مثال آفتاب است۱۳ |
خودی با این که کلّ است و جهان جزء، لکن این کلّ گاهی گرفتار جزء می گردد، زیرا تصرف در جهان ماده لازمه اش مشغولیت به ماده و بعضا استفاده از ابزارهای مادی است. خودی با این که یک حقیقت نورانی و مجرد است، ولی در جهان مادی متوطن شده و گرفتار مشتی خاک گشته است. به اعتقاد اقبال، خودی نوری است که در آغوش ظلمت مانده و در خارج از جنّت افتاده است، اما نور بهشتی در بغل دارد. در این جهان با زمان و زمانیان مشغول است، اما ذاتا ماورای زمان و تقدیر است.
اقبال در یک تقسیم بندی، خودی را به «خودی خام» و «خودی پخته» تقسیم کرده و می گوید: خودی خام دچار مرگ و زوال می شود، اما وقتی پخته شد از مرگ پاک گشته و از فنا رها می گردد. کفن کردن خود به دست خود و خاک کردن آن همه در گرو خامی است. ترس از مرگ ترس خامان است، زیرا مرگ همان خامی است و پختگی حیات لازوال است.
| از آن مرگی که می آید چه باک است | خودی چون پخته شد از مرگ پاک است |
از آن جا که حقیقت خودی از عالم پاک و جدا از عالم خاک است، بدین جهت ابعاد و حدود مادیت را بر نمی تابد؛ رنگ و بو، طول و عرض و… از ابعاد جسم است و خودی مافوق جسم. فنا و زوال و تغییر و تحویل از خصوصیات ماده است نه روح.
قدرت خودی – تکیه برخودی
قدرت خودی در صورت تکیه آدمی بر آن می تواند او را از غیر بی نیاز کند و جهانی را تغییر دهد. هرکس به قدری که بر خود تکیه کند و از نیروی خود استفاده نماید می تواند در جهان تأثیر بگذارد.
| بگذر از دشت و در و کوه و دمن | خیمه را اندر وجود خویش زن۱۴ |
انسانی که از قدرت خودی آگاه است توان تعمیر جهان کهنه را داشته و بدون حیرانی در مقابل تجدد و نوگرایی بیگانگان جهانی نو می سازد و با همه سختی های موجود در این راه می سازد و خود را نمی بازد. به جای این که دور دیگران بگردد، خود مدار دیگران گشته و همه به گرد او می چرخند.
| جوان مردی که خود را فاش بیند | جهان کهنه را باز آفریند |
| هزاران انجمن اندر طوافش | که او با خویشتن خلوت گزیند۱۵ |
آن که از قدرت خودی آگاه است، بر خویشتن تکیه گاه است، نه اشک بر دامن دیگران ریزد و نه منت از غیر پذیرد، نه چشم به سوی دیگران دوزد و چراغ از شرار دیگران افروزد. خود سوزد و راه خویش روشن سازد.
| توان بی منت بیگانگان زیست | نه پنداری که من پروانه کیشم |
| اگر شب تیره تر از چشم آهوست | خود افروزم چراغ راه خویشم۱۶ |
از نظر اقبال، ارزش زندگی به مقدار استواری انسان و تکیه بر خودی است. هر قومی به اندازه قدرت و استواری خود توانسته اند بر طبیعت چیره شده و در مقابل حوادث آن مقاومت کنند. آدمی با تکیه بر خود توانسته با سیل و زلزله و قحطی مبارزه کرده و بر حوادث زمینی و آسمانی سیطره پیدا کند. نه تنها انسان چنین است بلکه هر موجودی به اندازه تکیه بر خودی و بهره مندی از نیروی خود می تواند در عرصه وجود ظاهر شود، زیرا نیروی خودی در تک تک ذرات نهفته است. بدین جهت حیات عالم به قوت خودی متکی است
اقبال فرق انسان و حیوان را در استحکام خودی دانسته و می گوید: ارزش بودن در تکیه بر خودی است. آن که خودی اش را محکم کرده است به مقدار استحکامش در جهان تأثیر می گذارد. بقای حقیقی آبادی خود است. انسان آزاد و آباد می تواند جهانش را آباد و آزاد سازد. چنین انسانی اگر در غل و زنجیر هم باشد آزاد است اگر به پادشاهی هم برسد باز هم آزاد است؛ اما افراد خودباخته وقتی به دام دشمن می افتند اسیر آن می شوند. و آن گاه که به ملک و پادشاهی می رسند، اسیر زرق و برق شاهانه می شوند. اینان چون خود را نیافته اند، هرچه بیابند یا اسیرش می شوند و یا اسیرش می کنند. اما انسان خود یافته ای چون حضرت یوسف همیشه آزاد است، چه در قعر چاه و زندان باشد و چه در قصر سلطنتی و بر اریکه قدرت.
| هرکه دانای مقامات خودی است | فضل حق داند اگر دشمن قوی است |
| در خودی کن صورت یوسف مقام | از اسیری تا شهنشاهی خرام |
| از خودی اندش و مرد کار شو | مرد حق شو حاصل اسرار شو |
| خویش را چون از خودی محکم کنی | تو اگر خواهی جهان بر هم کنی |
| گر فنا خواهی ز خود آزاد شو | گر بقا خواهی به خود آباد شو۱۷ |
فلسفه زندگی در بالیدن از خود و بالندگی به غیر خود است. آن که حقیقت خود را یافته است و تنها بر آن تکیه دارد، در عین خُردی، کلان و در عین صغیری کبیر است؛ اگر هم ریزه گردد، ریزه الماس است نه قطره شبنم که زود بخار شده و معدوم می گردد.
| غافل از حفظ خودی یک دم مشو | ریزه الماس شو شبنم مشو |
| خویش را دریاب از ایجاب خویش | سیم شو از بستن سیماب خویش |
| نغمه ای پیدا کن از تار خودی | آشکارا ساز اسرار خودی۱۸ |
| زندگی بر جای خود بالیدن است | از خیابان خودی گل چیدن است۱۹ |
خودی و خدا
اقبال رابطه خودی و خدا را همان گونه مطرح می کند که آیات قرآن کریم و احادیث معصومین مطرح کرده اند. وی می گوید: آدمی هر قدر به دنبال خودشناسی برود خود شناس تر شده و هرچه خود شناس تر باشد خداشناس تر می گردد؛ یعنی خدا و خود به قدری به هم مرتبطند که لازمه شناخت یکی، شناخت دیگری است؛ البته خداوند به جهت عظمت بی منتهایش و تجلی مدامش روشن تر از خود است.
| اگر خواهی خدا را فاش بینی | خودی را فاش تر دیدن بیاموز۲۰ |
زندگی حقیقتی در منظر اقبال در گرو همین شناخت است؛ روح انسانی بدون این شناخت مرده ای بیش نیست. حیات مطلقی که هیچ گونه مرگی ندارد با خدا بودن است، زیرا خداوند سبحان حَیّ لا یَمُوت بوده و آن که با او باشد همانند او حیّ لا یموت می شود.
| روح با حق زنده و پاینده است | ورنه این را مرده آن را زنده است |
| آن که حی لا یموت آمد حق است | زیستن با حق حیات مطلق است |
| هرکه بی حق زیست جز مردار نیست | گرچه کس در ماتم او زار نیست۲۱ |
البته منظور از شناخت خدا و خودشناسی، شناخت نسبی است نه مطلق، زیرا انسان با همه کمالاتش ممکن الوجود و مخلوق است؛ از این رو نمی تواند به واجب الوجود و خالق خویش علم کامل حاصل کند. اقبال، برای شفاف کردن رابطه انسان و خدا معتقد است با توجه به پیچیدگی مسأله و ضعف عقول انسانی، انسان نمی تواند به طور مستقیم به خداوند سبحان برسد، از این رو بهتر است عرفان و ادراک خود را غنی ساخته و با واسطه فیض ربوبی یعنی انسان کامل ارتباط برقرار سازد؛ انسانی که خداوند در شأن او فرموده است: «لو لاک لما خلقت الافلاک. اگر تو نبودی افلاک را نمی آفریدم»، چون انسان کامل دو سویه است؛ یک سویش به عالم لاهوت و سوی دیگر به عالم ناسوت است. اقبال می گوید مسلمان را همین بس که عرفان و ادراکش را آن قدر غنی سازد که رمز «لو لاک لما خلقت الا فلاک» را بفهمد و خود را در افق آن قرار دهد. والاّ خداوند بزرگتر از آن است که در قیاس ما بگنجد.
| مسلمان را همین عرفان و ادراک | که در خود فاش بیند رمز لولاک |
| خدا اندر قیاس ما نگنجد | شناس آن را که گوید ما عرفناک۲۲ |
خودفراموشی و غیرپرستی
تمام ارزش هایی که برای خود و مقام خودی بیان شده است، در اثر خود فراموشی از بین رفته و مبدّل به ضد ارزش می شود. اگر در خودشناسی انسان الگو و اسوه دیگران می شود، در خود فراموشی پیرو غیر می گردد. از نظر اقبال، یکی از علل مهم انحطاط ملل مسلمان مسأله خود فراموشی است. مسلمانان وقتی خویشتن خویش را از یاد بردند دل به دیگری سپردند، روزی خویش از دست دیگری خوردند و چشم به سوی غیر دوختند و مسجدشان را از شرار آنان سوختند. تا زمانی که بر خودی تکیه داشتند، در زمین خود کاشتند و از آن برداشتند و پرچم اَنتُم الاعلون برافراشتند، زیرا که:
| پیکر هستی ز آثار خودی است | هرچه می بینی ز اسرار خودی است |
| می کشد از قوت بازوی خویش | تا شود آگاه از نیروی خویش۲۳ |
اما آنگاه که مثل نی خود را از خودی تهی ساختند و بر نوای دیگران دل دادند و نوای خود فراموش کردند و به نغمه دیگری گوش کردند، در دکان خود بستند و جنس خود از دکان غیر جستند.
| مثل نی خود را ز خود کردی تهی | بر نوای دیگران دل می نهی |
| ای گدای ریزه ئی از خوان غیر | جنس خود می جوئی از دکان غیر |
| بزم مسلم از چراغ غیر سوخت | مسجد او از شرار دیر سوخت |
| از سواد کعبه چون آهو رمید | ناوک صیاد پهلویش درید۲۴ |
اقبال در یکی از تمثیلاتش برای خود فراموشی دو چهره یا دو سبب معرفی می کند. چهره اول در اثر مشغول شدن به خوشی های دنیا و غفلت از حمل
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
