اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 69
فرمت فایل پاورپوینت
فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان؛ انتخابی مطمئن برای ارائهای حرفهای
اسلایدهایی آماده برای استفاده:
فایل فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان شامل 120 اسلاید با طراحی دقیق و ساختاری استاندارد است که برای ارائههای رسمی یا چاپ، کاملاً مناسب و آماده استفاده میباشد.
ویژگیهایی که فایل فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان را متمایز میکند:
- طراحی بصری حرفهای:فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان با بهرهگیری از رنگبندی هوشمندانه و چیدمان اصولی جهت انتقال بهتر مفاهیم ارائه.
- سهولت در اجرا: تمامی اسلایدها از پیش تنظیم شدهاند و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.
- وضوح بالا و نظم ساختاری: کیفیت بالای عناصر گرافیکی و هماهنگی کامل در نمایش، تجربهای بدون نقص را فراهم میسازد.
استاندارد بالا در تولید محتوا:
فایل فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان با رعایت اصول حرفهای طراحی شده و عاری از هرگونه ایراد گرافیکی یا ناهماهنگی در نمایش میباشد.
نکته مهم:
در صورت مشاهده نسخههایی با کیفیت پایینتر، توجه داشته باشید که ممکن است نسخههای غیررسمی باشند. نسخه اصلی فایل فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان تنها از طریق منبع معتبر در دسترس است.
هماکنون فایل فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان را دریافت کرده و ارائهای حرفهای و متمایز تجربه نمایید
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل اسماء الاهی از منظر امامیان و ماتریدیان :
(با تأکید بر دیدگاه های دو اندیشمند: علامه طباطبائی و امام ابومنصور ماتریدی)
اشاره
ابومنصور محمّد بن محمّد ماتریدی در اوائل قرن چهارم هجری در شرق جهان اسلام ظهور نمود و به اتخاذ طریق میانه در میان افراط و تفریطی که از سوی معتزله از یک سو و اهل حدیث و حنابله از سوی دیگر اعمال می شد، همت گماشت.
آراء و افکار ابومنصور، به نام خودش، یعنی «مکتب ماتریدی» مشهور شد. وی علی رغم عظمت و تأثیر علمیِ عمیقش بر متکلمان بعد از خود، همچنان ناشناخته مانده و حتی آثار قلمی اش به جز تعدادی اندک، به صورت خطی باقی مانده و به نشر سپرده نشده است.
سید محمد حسین طباطبایی فقیه، فیلسوف، متکلم، مفسر و متفکر بزرگ امامیه، از جمله شخصیت های معاصری است که با قلم، بیان و تربیت شاگردان فراوان، تأثیر عمیقی بر روی متکلمان، فلاسفه و مفسران مسلمان خصوصا شیعیان گذاشته است.
در این نوشتار آرایی که هریک از دو شخصیت مورد بحث درباره اسماء الاهی ابراز داشته اند به صورت تطبیقی مورد ارزیابی قرار می گیرد و با توجه به تأثیر عمیق هریک از دو شخصیت مورد بحث، بر روی متکلمان و اندیشمندان بعد از خود، می توان مدعی شد که مقایسه بین آرای این دو شخصیت به یک معنا مقایسه بین آرای کلامی امامیه و ماتریدیه به حساب می آید.
علامه سید محمدحسین طباطبائی فیلسوف و مفسّر نامدار شیعه در عصر حاضر و صاحب تفسیر المیزان، و ابومنصور محمد بن محمد ماتریدی (متوفای ۳۳۳ ه) پیشوای مذهب ماتریدیه در برخی مسائل اتفاق نظر، و در مسائلی هم اختلاف نظر دارند. اختلاف نظرهایی که بین این دو دانشمند وجود دارد، همگی به یک شکل نیست؛ در برخی از مسائل هردو نفر دیدگاه متفاوت دارند، امّا در برخی دیگر، تفاوت دیدگاه وجود ندارد، بلکه این مسائل از سوی ماتریدی با اجمال بیان شده، ولی علامه آنها را با تفصیل بیان کرده است. در منابع کلامی مرز اسم و صفت چندان مشخص نشده است و در اکثر کتاب های کلامی بحث اسم و صفت در هم ادغام شده و تحت یک عنوان مورد بحث قرار گرفته است؛ اما مباحثی که در این کتاب ها مطرح می شود بیشتر حول محور مباحث صفات دور می زند و به مبحث اسماء اهمیت چندانی داده نمی شود. غالبا در اینگونه موارد اسم و صفت مترادف به کار می رود و گاهی نیز تفاوت هایی بین آن دو گذاشته می شود.
حقیقت این است که اسم و صفت دو چیزند و هر کدام احکام مخصوص به خود را دارد و مترادف قرار دادن آنها نوعی مسامحه است. قرآن کریم به عنوان اولین منبع، اسماءالاهی را به صورت جدا گانه مورد توجّه قرار داده است؛ چنانکه می فرماید:
«وَللّهِ الأسْمَاءُ الْحُسْنی فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُواْ الَّذِینَ یُلْحِدُونَ فِی أَسْمَآئِهِ سَیُجْزَوْنَ مَا کَانُواْ یَعْمَلُونَ» (اعراف / ۱۸۰).
یا می فرماید:
«قُلِ ادْعُوا اللّه اَوِ ادْعُواْ الرَّحْمنَ اََیّا مَّا تَدْعُوا فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنی» (اسراء/۱۱۰).
در آیه دیگر می فرماید:
«اللّه لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ لَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنی» (طه / ۸).
و در جای دیگر می فرماید:
«هُوَ اللّه الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنی» (حشر / ۲۴).
اهتمام فراوان قرآن کریم به مسأله اسماء ما را بر آن می دارد که در این باب با دقت بیشتری بیندیشیم و تفاوت آن را با صفات و مباحث مرتبط باآن مشخص کنیم. هم علامه و هم ماتریدی به مبحث اسماء به صورت جدا گانه پرداخته اند؛ البته آرایی چند به ماتریدی نسبت داده شده که درجه اعتبار آنها در این مقاله مورد توجّه قرار خواهد گرفت.
فرق اسم و صفت
میان اسم و صفت اینگونه می توان فرق گذاشت: یک ذات را می توان از دولحاظ مورد توجه قرار داد؛ نخست این که ذات به خودی خود در نظر گرفته شود و چیز دیگری در آن دخالت نداشته باشد؛ دوم این که ذات با توجه به صفت خاصی و از آن جهت که موصوف به این صفت است، منظور گردد. با توجّه به این دو لحاظ در ذات، اسم بر ذات دلالت می کند و صفت بر معنایی که ذات را وصف می کند. بنابراین، عناوینی چون «اللّه »، «عالم» و «حی» اسم، و کلماتی چون: «علم» و «حیات» صفت است.(۱)
اقسام اسم
به صورت کلی اسم را می توان به دو بخش تقسیم کرد:
۱. نام هایی که فقط بر ذات دلالت دارند، بدون اعتبار معنا و صفتی، و به تعبیر دیگر، به عنوان «اسم خاص» و به اصطلاح، «عَلَم شخصی» استعمال می شوند، مانند لفظ «اللّه » در زبان عربی و «خدا» در زبان فارسی و مشابهات آن در زبان های دیگر (مانند Godدر زبان انگلیسی).
۲. نام هایی که از صفات مشتق می شود و بر ذاتی متلبس به معنا دلالت دارد؛ در این دسته گرچه صاحب اسم ذات است، ولی صفاتی مثل: «حیات» و «علم»… در تسمیه دخالت دارند؛(۲) اسمائی که در قرآن برای خدا به کار رفته معمولاً از نوع دوم است.
وجود دسته دوم، باعث شده که اغلب متکلّمان تفکیکی بین اسم و صفت قائل نشوند و احیانا اسم را مترادف با صفت استعمال کنند و برخی نیز با صراحت این دسته از اسامی را صفت دانسته، اطلاق واژه اسم را فقط بر نوع اوّل جائز بدانند.(۳) امّا اگر با دقت به موضوع بنگریم خواهیم یافت که جنبه وصفی و جنبه اسمیِ اینگونه صفات کاملاً از همدیگر متمایزند؛ برای مثال وقتی در مورد خداوند سخن می گوییم اگر بگوییم «حیات خداوند» مسلّما منظور ما با وقتی که می گوییم «حی» متفاوت است. اسم بر ذات دلالت دارد و صفت بر معنایی که ذات به آن متصف است. تنها چیزی که وجود دارد این است که گاهی اسم بر ذات بدون اعتبار صفتی دلالت می کند و گاهی با اعتبار چنین صفتی، امّا در هردو صورت، مدلول اسم، ذات است.
علامه طباطبایی می گوید:
«تنها فرقی که بین اسم و صفت وجود دارد این است که صفت بر معنایی دلالت می کند که ذات به آن متلبس است، اعم از این که آن معنا عین ذات باشد یا غیر آن. امّا اسم بر ذاتی دلالت می کند که متصف به وصفی است، پس «حیات» و «علم» از صفات و «حی» و «عالم» از اسماء الاهی است»(۴)
این بیان علامه فقط شامل نوع دوم اسماء می شود، ولی اگر سخنان علامه را در اینجا به سخنانی که در توضیح معنای اللّه بیان داشته،(۵) ضمیمه کنیم به دست می آید که وی اسماء را شامل دو نوعی که ما ذکر کردیم می داند.
ابومنصور ماتریدی نیز تعبیری نزدیک به تعبیر علامه دارد. امّا تفاوت وی با علامه در این است که ماتریدی اسماء خداوند را به سه نوع قابل تقسیم می داند:
قسم اول، نام هایی است که بندگان به خداوند نسبت می دهند و بیان گر حقیقت اسماء الاهی نیست. قسم دوم، نام های است که به ذات خداوند برگشت دارد، البته با رعایت این نکته که ذات خداوند مقامش بسیار والاتر از حروف و کلماتی است که درمورد او به کار می رود. وی برای این دسته از اسماء، به نام های مبارک «الواحد»، «اللّه »، »الرّحمن»، «الموجود»، «القدیم»، «المعبود» و… مثال می زند. ظاهرا منظور ماتریدی از این قسم همان اسماء خاص و به اصطلاح، اعلام است که ما آنها در دسته اوّل گنجاندیم.
و قسم سوم اسمائی است که از صفات مشتق شده، مثل عالم و قادر.(۶)
نسبت به سخنان ابومنصور دو نکته قابل ذکر است:
۱. جدا کردن نام هایی چون: «الواحد»، «الرّحمن»، «الموجود»، «القدیم» و «المعبود» از نام های مشتق از صفات، از دقت لازم برخوردار نیست؛ چه این که اگر با دقت نگریسته شود چنین به دست می آید که این اسامی نیز بر گرفته از صفات است، نه این که عَلَم یا اسم خاصی برای خدا باشد. شاید دلیل این کار وی این بوده که صفاتی که این اسماء از آنها مشتق شده، مثل «وحدت»، «رحمت»، «وجود»، «قدمت»، و «شایسته عبادت بودن» از صفات مصطلحی، که متکلّمان، آنها را جزء صفات الاهی می دانند نیست و به همین جهت ماتریدی این اسماء را در ردیف اسماء بر گرفته از صفات قرار نداده است. امّا حقیقت این است که این اسماء بر ذاتِ متلبس به معنا دلالت دارد، نه بر خود ذات بما هو ذات؛ آنچه بر خود ذات دلالت دارد فقط اَعلام است که از مجموع اسمائی ماتریدی بر شمرده فقط می توان اسم «اللّه » را از این نوع دانست.
۲. همانطور که گذشت ماتریدی اسماء را بر سه نوع می داند: اسمائی که بندگان به خداوند نسبت می دهند، اسمائی که بر ذات دلالت دارد و اسمائی که از صفات مشتق شده اند.
این مطلب در بدو امر دور از ذهن به نظر می آید زیرا که همه اسماء خداوند را بندگان به او نسبت می دهند.این بندگانند که خداوند را با نام های «اللّه »، «عالم»، «حی»، «معبود» و… یادمی کنند پس فرق این اسماء با اسمائی که بندگان به خداوند نسبت می دهند چیست؟
ظاهرا ماتریدی به معنایی عمیق تر اشاره دارد و آن عبارت است از تفاوت میان اسم و اسم اسم، که مورد قبول علامه طباطبایی نیز است.
اسمِ اسم
علامه طباطبایی قائل به دو نوع اسم است:
۱. حقیقت اسم که در نزد ذات است و لفظ از آن حکایت می کند.
۲. همین لفظی که بر زبان انسان ها برای افاده معنای مقصود به کار می رود و هیچ شأنی جز دلالت بر معنا و کشف آن ندارد. این الفاظ در حقیقت بر همان اسمی دلالت می کند که در نزد ذات است، نه این که خود این الفاظ، اسم باشند. بنابراین، «حی» و همینطور «عالم» اسم برای اسم واقعی هستند نه خود آن، اگر چه با توجّه به فرض اول، دو اسم یادشده خود اسم خواهند بود نه اسم آن.(۷)
پس اسم اسم غیر از خود اسم است؛ اسم همان حقیقتی است که در نزد ذات است و اسم اسم همین لفظی است که از آن حکایت می کند.
سخنان ماتریدی را نیز می توان به این معنا حمل کرد، بدین صورت که وی اسمی را که انسان ها به خداوند نسبت می دهند غیر از اسمی که حقیقتا خداوند به آن موسوم است می داند. بدین ترتیب به سه نوع اسم قائل است که نوع اوّل آن اسمی است که بندگان به خداوند نسبت می دهند و می توان این دسته از اسماء را که وی بیان داشته با همان اسم اسم که علامه از آن سخن می گوید منطبق دانست. و دو نوع دیگر یعنی اسمائی که دلالت بر ذات دارد و اسمائی که از صفات مشتق می شود ربطی به نسبت دادن بندگان ندارد، بلکه خداوند حقیقتا به آن اسماء موسوم است.
این مطلب در مورد اسمائی که از صفات اشتقاق یافته خصوصا بنابر نظریه عینیت ذات و صفات که امامیه بدان معتقد است قابل قبول است، زیرا اسمائی مثل «عالم» و «حی» از «علم» و «حیات» مشتق شده و «علم» و «حیات» از صفات ثبوتی خدا و عین ذات اوست، امّا این مطلب در مورد اَعلام قابل قبول نیست. اعلام بیان گر حیثیت خاصی یا صفت وجودی خاصی در ذات نیست، بلکه برای دلالت بر مسما وضع شده اند.
ما می توانیم این مطلب را در مورد اسماء انسان ها نیز مشاهده کنیم؛ برای مثال فرض کنیم که زید دو تا اسم داشته باشد: »زید» و «عالم»؛ و فرض ما این باشد که «عالم» اسم خاص و عَلَم برای زید نباشد، بلکه به این دلیل که زید صفتی به نام علم دارد عالم نامیده شده باشد، اکنون به تفاوت هر دو اسم، یعنی زید و عالم توجه کنیم: مسلّما زید خاصیتی جز اشاره به انسانی دارای ویژگی های خاصی که این اسم برایش وضع شده ندارد، امّا عالم علاوه بر این که بر خود زید اشاره دارد به وجود علم در زید نیز اشاره دارد. ما می توانیم بگوییم که حقیقت علم در نزد زید وجود دارد و عالمِ، بیان آن حقیقت است، ولی در مورد زید نمی توانیم چنین چیزی را بگوییم، زیرا کلمه زید هیچ شأنی جز حکایت از خود زید ندارد.
در مورد خداوند نیز چنین است؛ اسمائی که از صفات مشتق شده با اسمائی که به عنوان عَلَم و اسم خاص برای خدا به کار می رود تفاوت دارد.
کلمه «اللّه » عَلَم است و هیچ شأنی جز دلالت بر ذات اقدس الاهی ندارد و هیچ حیثیت دیگری در آن ملحوظ نشده است. این که کلمه «اللّه » را به «ذات مستجمع جمیع صفات کمال» تعریف می کنند، به این معنا است که چون ذات احدیت قابل تعریف نیست برای شناساندن معنای «اللّه » عنوانی را معرفی می کنند که مخصوص پروردگار متعال باشد، نه این که اسم جلاله برای مجموع این مفاهیم وضع شده باشد(۸) تا کلمه «اللّه » دارای معنای وصفی باشد. بنابراین نمی توان تفکیک یاد شده در مورد اسم و اسم اسم را در مورد أعلامی مثل کلمه جلاله «اللّه » نیز به کار برد.
این مطلب در مورد ضمائر و اسماء اشاره و موصولات وضوح بیشتری دارد. توضیح این که: ماتریدی در ذیل آیه ۲۲ سوره حشر «هُوَ اللّه الَّذِی لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَالِمُ الْغَیْبِ وَالشَّهَادَهِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحِیمُ: اوست خدایی که غیر از او معبودی نیست، داننده غیب و آشکار است، اوست رحمتگر مهربان» می گوید: «لفظ «هو» نیز از اسماء خداست»(۹) و علامه طباطبایی در رساله الاسماء ضمائر سه گانه «انت»، «انا»، و «هو»، موصولات و اسماء اشاره را نیز جزء اسماء خدا می داند.(۱۰) و معلوم است که این امور اگر از اسماء خداوند دانسته شود خاصیتی جز اشاره به ذات خدا ندارد و نمی توان برای آنها حقیقت عینی ای به جز ذات قائل شد.
حقیقت این است که اسماء چه اسمائی که از صفات مشتق شده و چه اسماء خاص و چه ضمائر هیچ کدام خاصیتی جز اشاره به ذات ندارد، تنها چیزی که می توان مدعی شد این است که در تسمیه اسمائی مثل أعلام، چیزی جز ذات در نظر گرفته نشده، ولی در تسمیه اسماء مشتق از صفات، حیثیت متصف بودن ذات به صفت مورد نظر، نیز لحاظ شده، ولی خود این اسم دارای حقیقت عینی نیست؛ تنها چیزی که دارای حقیقت عینی است صفتی است که این اسم با لحاظ آن صفت وضع شده، امّا غیر از ذات و صفت مورد نظر چیزی به نام اسم که اسم لفظی، اسم آن باشد وجود ندارد.
ضمائر، اسماء اشاره و موصولات
در قرآن کریم در مورد خداوند به طرق مختلف سخن گفته شده است؛ گاهی خداوند با یک یا چند نامش یاد شده مثلاً در جایی فرموده: «الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِینَ» (فاتحه/۲) در این آیه با نام های مبارک «اللّه » و «رب» در مورد خداوند سخن گفته شده است و گاهی با ضمیر درباره خداوند سخن گفته شده؛ از این قبیل است: «لا إِلَهَ إِلا أَنتَ» (انبیاء/۸۷) یا «اللّه لا اِلهَ الا هُوَ» (بقره/۲۵۵) یا «ایَّاکَ نَعْبُدُ» (فاتحه/۵).
همانطور که گذشت ماتریدی لفظ «هو» را چون در قرآن در مورد خدا به کار رفته از اسماء خدا می داند و علامه ضمائر خطاب، تکلم، و غیبت و همینطور اسماء اشاره و موصولات را اسم خدا می داند:
«دانستی که ذات خداوند همان هویت حقیقی عینی است که قوام و ظهور هر هویت دیگری در خارج به او است، از اینجا معلوم می شود که اسم های سه گانه ای که برای خطاب، تکلم و غیبت است، یعنی ضمائر «انت»، «انا» و «هو» از اسماء خداوند خواهد بود».(۱۱)
سپس به مواردی از استعمال ضمائر یاد شده در قرآن در مورد خداوند اشاره می کند و در آخر می گوید:
«امّا اسم اشاره و موصول نیز در نصوص دینی در مورد خداوند به کار رفته، ولی کسی به اسمیت آنها قائل نشده است…»
معلوم است(۱۲) که عبارتی که علامه در اینجا دارد برای توضیح است نه تعلیل؛ زیرا این مطلب که «خداوند همان هویت حقیقی عینی است و قوام و ظهور هر هویت دیگری در خارج به او می باشد»، دلیل بر این که ضمائر و موصولات اسم خداست نمی شود. پس تنها دلیلی که علامه برای اسم دانستن ضمائر و موصولات دارد همان اطلاق این امور در متون دینی در مورد خداست.
ارزیابی این سخن
عرفا درباره ضمیر «هُو» سخنانی دارند که شباهت بسیار نزدیک به آنچه از علامه و ماتریدی نقل کردیم دارد. آنان «هو» را اشاره به ذات باری می دانند. عبد الرزاق کاشانی از عارفان و شارحان به نام عرفان ابن عربی می گوید: «هُو» اعتبار ذات است به حسب غیبت و فقدان.(۱۳)
مولوی می گوید:
آنک واقف گشت بر اسرار «هُو» سرّ مخلوقات چه بوَد پیش او(۱۵)
| صبغه اللّه است خم رنگ «هُو» | پیسَها یک رنگ گردد اندر او(۱۴) |
وقتی علامه یا ماتریدی می گوید که «هُو» اسم خداست اگر منظورش همین چیزی باشد که عرفا می گویند، چنانکه در عبارتی که در سطور فوق از علامه نقل کردیم اشاراتی وجود دارد که این گمان را تقویت می کند در آن صورت «هُو» ضمیر نخواهد بود، بلکه اسمِ ذات حق به حسب غیبت و فقدان خواهد بود. امّا اگر منظورشان این باشد که «هُو» با حفظ خصوصیت ضمیر بودنش، اسم خدا است چنانکه علامه به این مطلب تصریح دارد به نظر می رسد که این سخن قابل خدشه باشد.
توضیح این که، وقتی در مورد موجودی سخن می گوییم ناگزیر از الفاظ و کلماتی استفاده می کنیم که آن موجود را به مخاطب بشناساند؛ برای مثال وقتی در مورد انسانی سخن می گوییم گاهی با استفاده از کلمه «زید» مراد خود را را بیان می کنیم و گاهی خصوصیاتی را که بر وی منطبق است یاد می کنیم، بدون این که کلمه «زید» را بر زبان بیاوریم و گاهی هم به حسب موقعیت و با در نظر گرفتن قرائن از ضمیر یا موصول یا اسماء اشاره استفاده می کنیم. پس برای ما ممکن است که به چندین شکل درباره زید سخن بگوییم و فقط در برخی اَشکال نیازمند تصریح به اسم «زید» هستیم.
بنابراین میان خبر دادن از یک شی ء با بردن اسم آن شی ء فرق است. در خبر دادن، هدف شما این است که شخص مورد نظر را به مخاطب بشناسانید و مطلبی را درباره او تفهیم کنید و برای شما این مطلب که چه کلمه ای را در مورد او به کار می برید مهم نیست، بلکه می خواهید مخاطب بفهمد که شما در مورد فلان شخص سخن می گویید و به کار بردن اسم آن شخص یکی از راه های خبر دادن است.
قرآن کریم چون روی سخنش با انسان ها بوده مسلّما از همین قواعد و شگردهای زبانی استفاده کرده است. بنابراین وقتی قرآن از یک موجودی، چه خدا و چه غیر آن با استفاده از یک کلمه ای سخن می گوید لزومی ندارد که این کلمه حتما اسم آن موجود باشد، بلکه ممکن است قرآن از قواعد دیگر زبان که از جمله آنها استفاده از ضمائر و موصولات است بهره برده باشد. ما بارها در زندگی روزمره خود ضمائر و موصولات را به کار می بریم و اساسا اگر ضمائر، اسماء اشاره و موصولات برداشته شود دائره زبان بسیار تنگ شده و اهل آن زبان در تنگنا قرار خواهند گرفت.
قرآن کریم ضمائر و از جمله ضمیر «هو» را همانطور که در مورد خدا به کار برده در مورد افراد مختلف دیگر نیز به کار برده است:
گاه در مورد مسلمانان می فرماید: «بَلَی مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ لِلّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِندَ رَبِّه» (بقره/۱۱۲) و گاه در مورد منافقان می فرماید: «وَهُوَ أَلَدُّ الْخِصَامِ» (بقره/۲۰۴) و گاه در مورد برخی از انبیا می فرماید: «فَنَادَتْهُ الْمَلآئِکَهُ وَهُوَ قَائِمٌ یُصَلِّی فِی الْمِحْرَابِ» (آل عمران/۲۹) و گاه در مورد کافرین می فرماید: «وَمَن یَکْفُرْ بِالإِیمَانِ فَقَدْ حَبِطَ عَمَلُهُ وَهُوَ فِی الآخِرَهِ مِنَ الْخَاسِرِینَ» (مائده/۵).
مسلم است که در موارد یاد شده هیچ کس نمی تواند ادعا کند که لفظ «هو» اسمِ افراد نام برده است.
از آنچه نگاشتیم به دست می آید که اطلاق یک کلمه در مورد خداوند در قرآن، اعم از این است که آن کلمه اسم برای خداوند باشد. خود علامه نیز این مطلب را به صورت کلی قبول دارد، زیرا چنانکه خواهد آمد وی در بحث «توقیفیت اسماء الاهی» بین اطلاق یک کلمه در مورد خدا با به کار بردن آن کلمه به عنوان اسم خدا تفاوت قائل می شود.(۱۶)
بنابراین، ضمائر از جمله شگردهای زبانی برای انتقال معنا است، نه این که اسم باشد برای خدا یا هر موجود دیگری.
راه اثبات اسماء الاهی
بشر چگونه می فهمد که خداوند دارای اسم خاصی است؟ علامه در این مورد می گوید:
«وقتی ماچشم خود را گشوده، به جهان هستی نظر می افکنیم نخست خود و سپس نزدیک ترین امور به خود را… درک می کنیم؛ لکن ما خود و همچنین قوا و افعال خود را نمی بینیم، مگر مرتبط به غیر. پس حاجت، اولین چیزی است که انسان آن را مشاهده می کند و آن را در ذات خود و در هر چیزی که مرتبط با او و قوا واعمال اوست و همچنین در سراسر جهانِ بیرون از خود، می بیند و در همین اولین ادراک به وجود ذاتی حکم می کند که حوائج او را برمی آورد، و وجود هر چیزی به او منتهی می شود، و آن، ذات خدای سبحان است.
… در قدم دومی که در این راه برمی داریم، ابتدایی ترین مطلبی که به آن برمی خوریم این است که ما در نهاد خود چنین می یابیم که غایت وجود هر موجودی آن حقیقت است و وجود هر چیزی از اوست، پس او مالک تمام موجودات است؛ زیرا اگر واجدِ آن نباشد نمی تواند آن را بغیر خود افاضه کند… پس او دارای همه کمالاتی است که ما در عالم سراغ داریم، از قبیل حیات، قدرت، علم، شنوایی، بینایی، رزق، رحمت، عزت و امثال آن، و در نتیجه او حی، قادر، عالم، سمیع و بصیر است، چون اگر نباشد ناقص است، حال آن که نقص در او راه ندارد. و همچنین او رازق، رحیم، عزیز، محیی، ممیت، مبدی ء، معید، باعث و امثال آن است، زیرا که رزق، رحمت، عزت، زنده کردن، میراندن، ابداء، اعاده و برانگیختن کار اوست… این راه ساده ای است که ما برای اثبات اسماء و صفات خدای تعالی طی می کنیم».(۱۷)
بنابراین، پاسخ سؤال یاد شده از نظر علامه این است که بشر از طریق مشاهده کمالات موجود در عالم، به وجود چنین کمالی در خالق و صاحب اختیار جهان، پی می برد. پس هر صفتی از صفات کمال در جهان، راهی است برای درک این مطلب که خداوند واجد این صفت است، زیرا «ممکن نیست که دهنده چیزی فاقد آن چیز باشد». و از آنجا که قسمت عمده اسماء الاهی مشتق از صفات الاهی است پس هر صفت راهی است برای اثبات اسم متناسب با آن صفت برای خداوند.
ولی ماتریدی از طریق ادلّه سمعی و با استشهاد به گفته های انبیا، اسماء الاهی را اثبات می کند، چنانکه درباره اسماء الاهی می گوید:
«دلیل بر آنچه گفتیم سخن کتب آسمانی و انبیاء است که این اسماء را برای خداوند اثبات نموده اند و اگر نامیدن خداوند به این اسماء مستلزم تشبیه خداوند به مخلوقات باشد لازمه اش این است که انبیا را پیشگام نقض توحید بدانیم»(۱۸)
این عبارت اگر به خودی خود نگریسته شود بیانگر این مطلب است که ماتریدی راه اثبات اسماء الاهی را منحصر در نقل می داند، ولی با تأمل در سخنان دیگر وی، چنین به دست می آید که علامه و ماتریدی در این باب هم نظرند. عباراتی مثل «و الشاهد دلیل الغائب»(۱۹) در سخنان ماتریدی زیاد دیده می شود که نشان دهنده نظر وی در خصوص راه اثبات خداوند و اسماء و صفات اوست. در کتاب التوحید می نویسد:
«از آنجا که جهان خلقت دلیلِ وجود خداست و بر ماست که از همین طریق به خداوند معرفت پیدا کنیم پس راه به دست آوردن اسماء و صفات خدا نیز همین جهان خلقت است که به اندازه فهم خود، خداوند را وصف می کنیم، اگر چه خداوند منزه از آن است که همانند و شبیهی برای او وجود داشته باشد».(۲۰)
نکته قابل تذکر این است که راهی که علامه و ماتریدی برای رسیدن به اسماء الاهی انتخاب نموده اند، همان راهی است که ما را به شناخت صفات الاهی می رساند و فقط اسماء برگرفته از صفات را اثبات می کند، امّا اعلام و ضمائر و اسماء اشاره و موصولات، که علامه و ماتریدی آنها را نیز جزء اسماء الاهی می دانند به این طریق قابل اثبات نیست، و باید برای اثبات آنها راه دیگری را برگزید و ظاهرا هردو نفر در این موارد راه استفاده از منابع نقلی را معتبر می دانند.
توقیفی بودن اسماء الاهی
آیا اسماء الاهی توقیفی است؟ یعنی ما جز آنچه از طریق قرآن و احادیث به ما رسیده، نمی توانیم خداوند را با نام های بیشتری یاد کنیم؟ کسانی که قائل به توقیفیت اسماء الاهی شده اند انگیزه مقدسی از این کار دارند. آنان از ترس این که مبادا اسمائی را که حاوی نقص است به خدا نسبت دهیم قائل به توقیفیت شده اند.(۲۱)
هر گونه اظهار نظر در این باب، تابع بحث راه اثبات اسماء الاهی است؛ بدین صورت که اگر کسی معتقد به این باشد که راه اثبات اسماء الاهی چیزی جز ادله سمعی نیست، در اینجا نیز باید اسماء الاهی را توقیفی بداند ونامیدن خدا را بیش از آنچه از طریق سمع به ما رسیده، جائز نداند، امّا اگر کسی چنین عقیده ای نداشته باشد، بلکه همانند علامه و ماتریدی اسماء خداوند را از طریق مشاهده در جهان خلقت و پی بردن از کمالات موجود در جهان به کمالات موجود در نزد خداوند، قابل اثبات داند، در اینجا نیز می تواند منکر توقیفیت شود. پس می توان مدعی شد که علامه و ماتریدی متفقا توقیفیت اسماء الاهی را نمی پذیرند.
علامه پس از بیان نظر خودش درباره راه اثبات اسماء الاهی می گوید:
«از آنچه نگاشتیم به دست می آید که دلیلی بر توقیفی بودن اسماءالاهی وجودندارد».(۲۲)
و در رساله الاسماء برای رد توقیفیت اسماء به آیات زیر تمسک می کند: «وَ لِلّهِ الأَسْمَاءُ الْحُسْنَی» (اعراف/۱۸۰) و «اللّه لا إِلَهَ إِلاّ هُوَ لَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَی» (طه/۸) و «قُلِ ادْعُواْ اللّه أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَیّا مَّاتَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَی» (اسراء/۱۱۰) وجه استدلال به این آیات این است که الف و لام در این آیات برای جنس است و بر سر «اسماء» که جمع است آمده و افاده استغراق می کند و مفاد آیات، این می شود که تمام اسماء حسن از آن خداوند است، پس هر اسم نیکویی در جهان وجود داشته باشد از آن خداوند است و اسم یا اسم های خاصی که نامیدن خداوند به اسمی فراتر از آنها جائز نباشد، وجود ندارد و این به معنای نفی توقیفیت است.(۲۳)
در کتاب التوحید، عبارتی وجود دارد که اکثریت ماتریدی شناسان، آن را به مفهوم توقیفیت اسماء الاهی حمل کرده اند. ماتریدی در عبارت مذکور چنین می گوید:
«ما نمی توانیم خدا را جسم بدانیم، زیرا جسم بودن علامت مخلوق و حادث بودن است، چه این که جسم دارای اجزاء و حدود است و اجزاء و حدود، علامت حدوث است و ما در گذشته بیان کرده ایم که هیچ کس همانند خداوند نیست، ولی اگر خداوند را جسم بدانیم لامحاله باید بپذیریم که خداوند شبیه بسیاری از مخلوقاتش است. و اگر خداوند را جسم بدانیم، امّا جسم را دارای ابعاد و اجزاء و حدود ندانیم، دیگر جسم را به معنای خودش به کار نبرده ایم؛ عقل و استدلال به ما چنین چیزی می گوید، امّا از طریق سمع نیز، نه از سوی خداوند و نه از سوی دیگری که اجازه داشته باشیم از او تقلید کنیم سخنی که جسم را از اسماء الاهی بداند شنیده نشده پس ما حق نداریم که خداوند را جسم بدانیم».(۲۴)
چنانکه گفتیم اکثر ماتریدی شناسان از این سخن ماتریدی توقیفی بودن اسماء الاهی را برداشت کرده اند،(۲۵) ولی به نظر نمی رسد که از سخنان فوق بتوان چنین چیزی را نتیجه گرفت؛ زیرا ماتریدی در این عبارت برای عدم جواز جسم نامیدن خدا، تنها به نبودِ دلیل سمعی استناد نکرده، بلکه تحلیل عقلی نیز ارائه کرده و جسم دانستن خدا را مساوی با حادث بودن و تشبیه خداوند به خلق دانسته است. امّا گفته: «از طریق سمع نیز مطلبی که بتوانیم بر اساس آن، خدا را جسم بدانیم به ما نرسیده است»، این شدت تعبّد و احترام فوق العاده ماتریدی به نصوص شرعی را می رساند، زیرا با این که از طریق عقل، جسمیت را غیر قابل استناد به خدا می داند، امّا باز هم می گوید از طریق سمع نیز به ما چیزی نرسیده، یعنی اگر با وجود این امر، از سوی خداوند یا دیگر متون دینی مطلبی صادر می شد که خدا را جسم می دانست ما با این که از طریق عقل جسمانیت خداوند را محال می دانیم، به خاطر تقید به شرع می توانستیم جسمیت را به خداوند نسبت دهیم. پس نه عقل و نه شرع هیچ کدام به ما اجازه نمی دهند که خداوند را جسم بدانیم.
وی در ادامه می گوید:
«اگر ما حق داشته باشیم که بدون هیچ دلیلی، نه دلیل سمعی و نه دلیل حسی و نه دلیل عقلی هر اسمی را خواستیم به خدا نسبت دهیم پس باید اموری چون کالبد داشتن و شخص بودن را به خداوند نسبت دهیم».(۲۶)
گرچه بخشی از سخنان ماتریدی در این عبارت، نیاز به تأمل بیشتر دارد، روی هم رفته عبارت یاد شده این مطلب را می رساند که وی اموری چون عقل و حس را نیز در کنار سمع، راه درک و رسیدن به اسماء الاهی می داند و این به معنای نفی توقیفی بودن اسماء الاهی است، زیرا کسانی که قائل به عدم توقیف در اسماء الاهی هستند مسلّما منظورشان این نیست که بدون دلیل و جهت می توانیم هر اسمی را که خواستیم به خداوند نسبت دهیم، بلکه می باید موازین عقلی را برای نسبت دادن اسم به خدا رعایت کنیم و اسمی را که نتیجه اش نسبت دادن نقص به خداوند است، به خداوند نسبت ندهیم. توقیفی بودن اسماء الاهی به این معنا است که ما جز از طریق سمع، راهی برای نسبت دادن اسم خاصی به خدا نداریم و همانطور که دیدیم ماتریدی حس و عقل را نیز در کنار سمع برای نسبت دادن اسماء به خداوند قبول دارد.
با این حال، در برخی از آثار ماتریدی تصریح بر توقیفیت اسماء الاهی وجود دارد، چنانکه وی در تأویلات اهل السنه می گوید:
«جائز نیست که به خدا «یا مبارک» گفته شود… زیرا در متون شرعی چنین اسمی به خدا نسبت داده نشده و ما باید خداوند را به بیش از آنچه که خودش خود را نامیده ننامیم».(۲۷)
وجود چنین تصریحاتی در آثار ابومنصور باعث شده که ماتریدی شناسان به این باور برسند که وی اسماء الاهی را توقیفی می داند. ماتریدیان بعد از ماتریدی نیز قائل به توقیف شده اند و هیچ کدام آرای خود را مغایر با آرای شیخ خود ندانسته اند؛ امّا روی هم رفته می تو
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
