خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل درباره قراردادگرایی پوپر*
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل درباره قراردادگرایی پوپر* قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی*
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل نامگذاری، ضرورت و نوع طبیعی* قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
04ساعت
30دقیقه
29ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»*

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 41

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
3 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

ارائه‌ی فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* – تجربه‌ای خاص و متمایز!

پاورپوینتی حرفه‌ای و متفاوت:

فایل فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* شامل 120 اسلاید جذاب و کاملاً استاندارد است که برای چاپ یا ارائه در PowerPoint آماده شده‌اند.

ویژگی‌های برجسته فایل فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»*:

  • طراحی خلاقانه و حرفه‌ای: فایل فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* به شما این امکان را می‌دهد که مخاطبان خود را با یک طراحی خیره‌کننده جذب کرده و پیام خود را به بهترین شکل انتقال دهید.
  • سادگی در استفاده: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* به گونه‌ای طراحی شده‌اند که استفاده از آن‌ها بسیار آسان باشد و نیاز به تنظیمات اضافی نداشته باشید.
  • آماده برای ارائه: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* با کیفیت بالا و بدون نیاز به ویرایش، آماده استفاده هستند.

کیفیت تضمین‌شده با دقت بالا:

فایل فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* با رعایت بالاترین استانداردهای طراحی تولید شده است. بدون نقص یا بهم‌ریختگی، تمامی اسلایدها آماده برای یک ارائه بی‌نقص و حرفه‌ای هستند.

نکته مهم:

هرگونه تفاوت احتمالی در توضیحات ممکن است به دلیل نسخه‌های غیررسمی باشد. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* با دقت و حرفه‌ای تنظیم شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* را دانلود کنید و ارائه‌ای حرفه‌ای و تأثیرگذار داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل «محتوای نفسانی»* :

اشاره

ما دارای احوال نفسانی متنوّعی از قبیلِ «امید»، «باور» و «شک» هستیم. گاهی این احوال متنوّع که از رهیافت های مختلفی حکایت می کنند، دارای محتوای نفسانی (

mentalcontent

) یکسانی هستند که از وضعِ امور به گونه ای خاص حکایت می کند.

ولی چه چیزی سبب شده است تا این احوال التفاتی تنها واجد این محتوای نفسانی خاص گردیده و مشتمل بر محتوای نفسانی دیگری نباشند.

مؤلف ابتدا نظریه تفسیر اساسی را مطرح نموده و از طریق آن سعی در کشف دنیای نفسانی و معنایی بومیان براساس مشاهده رفتارشان می کند و در ادامه از «رهیافت ناواقعگرایی محتوایی» نام برده و به نقد و بررسی آن می پردازد. در مقابل این رهیافت «نسبیت گرایی محتوایی» قرار دارد که به جای قبول عدم قطعیّت در وجود باور، وجود یا عدم یک باور را وابسته به یک نظام تفسیری می داند. پس از نقد و بررسی این دیدگاه، نویسنده به دفاع از یک رهیافت واقعگرایانه در باب احوال نفسانی پرداخته و آن را نوعی «واقعگرایی محتوایی» می نامد.

ادامه بحث، اختصاص به بررسی «رهیافتِ علّی تلازمی» دارد که براساس آن ریشه تفاوتِ در محتویات متفاوتی که به احوال نفسانی نسبت داده می شوند، در بیرون از سیستم های ادراکی فاعلهای شناسایی دانسته شده و تفاوت در متعلَق عینی ادراک به عنوان علتِ تفاوت در محتویات نفسانی معرّفی می گردد. باورهایی که محتوایشان به دلیل ارتباط با خارج متعیّن شده باشند، باورهای دارای «محتوای باز یا گسترده» هستند که در مقابل باورهایی قرار دارند که محتوایشان صرفا براساس امور درونی تعیّن یافته اند. این باورها دارای محتوای «بسته یا محدود» هستند.

برای اثبات این عقیده که اکثر باورهای ما دارای «محتوای باز» هستند نویسنده به بررسی دو آزمایش فکری می پردازد و در پایان نتیجه می گیرد که بسیاری از باورها و دیگر احوال التفاتی ما، اگر نگوئیم همه آنها، دارای محتوای باز هستند که بوسیله عواملی در بیرون از فاعل شناسایی متعین می گردند.

* * *

شما امیدوارید که فردا روز صافی باشد و من بر این باورم که چنین خواهد بود. اما ماری در این شک دارد و در واقع امیدوار است که حقّ با او باشد. ما در اینجا دارای احوال نفسانی متنوّعی هستیم: «امیدِ» شما به اینکه فردا روز صافی باشد، «باورِ» من، و «شکِّ» ماری نسبت به اینکه (وضع) چنین باشد.

همه این احوال، گرچه احوالِ اشخاصِ مختلفی هستند و از رهیافت های مختلفی حکایت می کنند (باور، امید و شکّ)، دارای محتوای یکسانی هستند که با جمله «فردا روز صافی خواهد بود» بیان شده است. و این محتوا وضعیت خاصی از امور یعنی یک روزِ صافْ بودن فردا را بیان می کند . شناساهای مختلف ممکن است معروض رهیافت های التفاتی یکسانی نسبت به این امر (صاف بودن) باشند و شناسای واحد هم ممکن است معروض رهیافت های التفاتی مختلفی نسبت به این امر باشد. به طور مثال، شما به این امر باور دارید و نسبت به آن مطمئن هستید ولی اندکی بعد نسبت به آن بی باور می گردید. ولی به واسطه چه چیزی این احوال التفاتی دارای این محتوا بوده و از وضع امور خاصی حکایت می کنند؟ اینکه این احوال فقط دارای این محتوای خاص بوده و محتوای دیگری ندارند، نمی تواند امر ساده (پیش پا افتاده)ای باشد و باید تبیینی داشته باشد. این، سؤالِ اساسی در باب محتوای نفسانی است. این سؤال را می توان به شیوه دیگری مطرح نمود. فقط انسانها نیستند که احوال نفسانی بامحتوا دارند، بلکه همه انواع حیوانات محیطشان را از طریق حواس متنوع خود ادراک نموده، این اطلاعات را ساخته و پرداخته نموده، ذخیره کرده و برای هدایت رفتارشان بکار می گیرند. ما انسانها این کارها را به شیوه های متمایز خودمان انجام می دهیم ولی این شیوه ها احتمالاً به طور بنیادین با شیوه های دیگر انواعِ حیوانات متفاوت نیستند. بنابراین واضح است که برخی حالات فیزیکی بیولوژیکی سازوکارها، احتمالاً احوال مغزی یا سیستم های عصبی آنها، می توانند حامل اطلاعاتی درباره محیطشان بوده که از اینگونه یا آنگونه بودن محیطشان حکایت می کنند (به طور مثال اینکه اینجا سیب سرخی وجود دارد و آنجا یک چیزی قهوه ای شبیه به گاو و مانند آن هست). این تصاویر را پردازش نموده، ذخیره کرده، از آنها استنتاج نموده و آنها را برای هدایت اعمال و رفتارشان در تطابق با محیطشان بکار برند. یعنی می گوئیم که این احوال فیزیکی بیولوژیکی دارای محتوای حکایتگری هستند و آنها «درباره» امور درونی یا بیرونی ارگانیسمی بوده و «از چنین یا چنان بودن آنها حکایت می کنند». در یک کلام این احوال دارای «معنا» هستند. ولی چگونه چنین حالتی، شاید یک حالت پیچیده عصبی، دارای معنا شده است؟ واقعا چه چیزی سبب شده است که هیئت خاصی از رشته های عصبی یا الگوی خاصی از فعالیت آنها از وضع امور خاصی چون بودن سیبی سرخ بر روی میز به جای بودن گاوها در کانادا یا نبودن چیزی به طور کلی، حکایت کند؟

این سؤال درباره ماهیت محتوای نفسانی، سؤال دیگری را به همراه خواهد داشت، سؤال درباره اینکه چگونه محتویات به احوال نفسانی اشخاص و دیگر سیستم های التفاتی نسبت داده می شوند؟ ما به طور معمول احوال با محتوا را به اشخاص، حیوانات و حتی برخی سیستم های غیر بیولوژیک اسناد می دهیم. اگر چنین کاری نمی کردیم و اسناد باورها، امیال، عواطف، و مانند آن به همنوعان خود را متوقف می ساختیم، حیاتِ جمعی ما مسلّما دچار فروپاشی فراگیری می گردید. (در این صورت) درک یا پیش بینی اندکی از آنچه مردم دیگر انجام خواهند داد وجود می داشت و این امر تعاملات بین اشخاص را به شدت تضعیف می کرد. علاوه بر این با نسبت دادن این احوال به خویش است که خود را به عنوان شناسنده و عامل می شناسیم. به خود نسبت دادن باورها، آروزها و اموری از این دست، احتمالاً، پیش شرط شخصیت است. علاوه بر این ما اغلب چنین احوالی را به حیوانات غیرانسان و سیستم های الکترونیکی یا ماشینی محض نسبت می دهیم. بر چه اساسی احوال محتوادار را به اشخاص و دیگر سیستم ها و ارگانیسم ها نسبت می دهیم؟ به هنگام انجام دادن این کار از چه روند و اصولی پیروی می کنیم؟ همانگونه که خواهیم دید این دو سؤال، یکی درباره ماهیت محتوای نفسانی و دیگری درباره نسبت دادن آن، به طور تنگاتنگی با یکدیگر مرتبطند.

نظریه تفسیر

فرض کنید که شما انسان شناس زبان شناسی هستید که قبیله ای از مردم را ملاقات می کنید که قبل از شما هرگز به وسیله بیگانه ای ملاقات نشده اند. وظیفه شما یافتن چیزی است که این مردم به آن باور دارند، به خاطر می آورند، آرزو، امید یا ترس و… دارند یعنی تعیین «دنیای نفسانی» آنها و فراهم نمودن یک فرهنگ لغت و دستور زبان برای زبان آنها یعنی توانایی فهم گفتارشان. پس طرح شما دو جنبه ای است: تفسیر اذهان آنها و تفسیر گفتارشان. این طرح، طرح «تفسیر اساسی» است: شما در پی آن هستید که از ابتدا و بدون هیچ سابقه ای، تفسیری از گفتار و احوال نفسانی بومیان یک منطقه براساس مشاهده خود از رفتار آنها (و از جمله رفتار گفتاریشان) بدون کمک گرفتن از مترجم بومی یا فرهنگ لغت بنا کنید.

ولی طرح دو جنبه ای تعیین باورها، آرزوها و بقیه (احوال) دنیای نفسانی بومیان و فهم گفتار آنها با هم مرتبط و وابسته است. بخصوص، از میان همه احوال نفسانی، می توان باور را به عنوان در دست دارنده کلید تفسیر اساسی ملاحظه کرد: باور، پیوند اصلی میان اظهارات یک گوینده و معانی آنهاست. اگر یک متکلم بومی صادقانه جمله

S

را اظهار کند، و

S

به این معنا باشد که خرگوشی در حال رفتن است، در اینصورت متکلّم باور دارد که خرگوشی در حال رفتن است. برعکس، اگر متکلم باور داشته باشد که خرگوشی در حال رفتن است و جمله

S

را برای بیان این باور بکار برد،

S

به این معناست که خرگوشی در حال رفتن است. اگر شما می دانستید که گفتار بومی را چگونه تفسیر کنید، یافتن آنچه که بدان باور دارد با مشاهده رفتارِ گفتاریش به نسبت آسان بود (شما می توانید از او بپرسید که آیا به

P

باور دارد یا نه؟ و سپس ببینید که در پاسخ چه می گوید). اگر شما معرفتِ کاملی به باور او در موقعیت خاصّی داشتید، تفسیر اظهارات او در آن موقعیت آنچه از کلماتش قصد می کند تا حدی آسان بود. ولی شما معرفتی به هیچ یک از این دو ندارید و با مشاهده چگونگی رفتار او در بافت محیطش، باید هر دو را به دست آورید. پس سه متغیّر دخیل، وجود دارد: رفتار، باور و معنا.

یکی از این سه متغیر، یعنی رفتار، معلوم است، زیرا شما می توانید آن را مشاهده کنید، و حال باید آن دو نامعلوم، یعنی باور و معنا بدست آورید. از کجا شروع می کنید؟ فرض کنید که شما می بینید یکی از بومیان به نام کارل به طور ایجابی جمله «

regnet Es

» را آنگاه و فقط آنگاه که در اطرافش باران می بارد اظهار می دارد. شما الگوی رفتاری مشابهی را در بسیاری دیگر از همزبانان کارل مشاهده می کنید و فرضیات کلی زیر را طرّاحی می نمایید:

(

R

) متکلّمان به زبان

L

(که آنرا به این اسم خواهیم نامید)

Es regnet

را در زمان

t

اظهار می کنند اگر و فقط اگر در آن زمان در اطرافشان باران ببارد.

با توجه با این فرضیه، در سر پروراندن دو فرضیه زیر طبیعی خواهد بود: (

S

) در زبان

L «Es regnet

» به این معناست که باران می بارد (در اطراف گوینده). (

M

) هنگامیکه متکلّمان به زبان

L«Es regnet

» را اظهار می کنند (یا آماده اظهار آن هستند) بر این دلالت می کند که آنها باور دارند که (در اطرافشان) باران می بارد و «

Es regnet

» را برای بیان این باور بکار می برند. به این طریق شما نخستین گام را در راه درک زبان و اذهان بومیان برداشته اید، و به نظر می آید که تنها طریق باشد. ولی چه چیزی انتقال از

R

به

S

و

M

را تجویز می کند؟ وقتیکه می بینید کارل کلمات

Es regnet

را اظهار می کند، خودتان می بینید که در بیرون باران می بارد. شما فرض کرده اید که کارل باوری را درباره وضعیت کنونی هوا بیان می کند. این فرض هنگامی تقویت می شود که کارل و دیگر بومیان را می بینید که این کار را در زمانهای مختلف انجام می دهند. ولی چه باوری؟ محتوای باوری که کارل آن را بهنگام اظهار جمله

Es regnet

بیان می کند، چیست؟ واضح به نظر می رسد که پاسخ این باشد که محتوای این باور این است که «باران می بارد». ولی چرا؟ چرا این باور محتوای «امروز آفتابی است» یا «برف می بارد» را ندارد؟ اصول تلویحی ای که به طرد این احتمالات کمک می کنند، کدامند؟

شما محتوای «باران می بارد» را به باور کارل نسبت می دهید زیرا فرض می کنید که «باور او صادق است». شما می دانید یا فرض کرده اید که باور او درباره هوای بیرون است و می بینید که باران می بارد. آنچه بدان نیاز دارید و همه آنچه بدان نیاز دارید تا این نتیجه را بدست آورید که باور او دارای محتوای «باران می بارد» است، این فرض دیگر است که باور او صادق است. پس به طور کلی اصل زیر آنچه را که به آن نیاز دارید، به شما می دهد:

[اصل خیرخواهی حسن نیّت] (صادق شمردن باورهای متکلّم) باورهای متکلّم، رویهمرفته، صادق هستند. (علاوه بر این، عمدتا در استنتاج کردن درست بوده و در شکل دادن به انتظارات و اخذ تصمیم ها معقول می باشند)

با در دست داشتن این اصل، ما می توانیم انتقال از

R

به

S

و

M

را به صورت زیر معنادار سازیم: کارل با اظهار

Es regnet

باوری را درباره وضعیت کنونی هوای اطرافش بیان می کند و ما بااصل حسن نیّت (صادق شمردن باورهای متکلّم)، می توانیم فرض کنیم که این باور صادق است. وضعیت هوای کنونی این است که باران می بارد. بنابراین باور کارل دارای این محتوا است که باران می بارد، و او جمله

Es

regnet

را برای بیان این باور بکار می برد (

M

)، نیز مستلزم این است که

Es regnet

به معنای «باران می بارد» است (

S

).

شما محتوای «باران نمی بارد» یا «برف می بارد» را به او نسبت نمی دهید زیرا این امر موجب کذب دائمی کارل و دوستانش درباره باریدن یا نباریدن در اطرافشان می گردد. این یک امکان منطقی صرف است؛ هیچ تناقض منطقی ای در این فرض وجود ندارد که گروهی از مردم وجود داشته باشند که اغلب به طور معمول درباره باریدن باران در اطرافشان خطا کنند، ولی این احتمال امری نیست که بتوان آن را جدّی گرفت. اگر بخواهیم فرصتی برای ترسیم یک طرح تفسیری کار آمد داشته باشیم، باید این احتمال را کنار بگذاریم.

به وضوح همان نکات در مورد تفسیر اظهارات درباره رنگها، اشکال و مانند آنها مورد استفاده قرار می گیرند. هنگامیکه کارل و دوستانش به گونه ای ثابت، وقتیکه به آنها سیب سرخ، گوجه رسیده یا سرخیِ غروب آفتاب را نشان می دهیم با (اظهار)

Rot

واکنش نشان می دهند و از انجام این واکنش به هنگام نشان دادن لیمو، بادمجان و گلوله های برف خودداری می کنند بی معنا خواهد بود که گمان کنیم

Rot

ممکن است به معنای «سبز» باشد و کارل و دوستانش به طور منظم رنگها را نادرست ادراک می کنند و در نتیجه باورهای خطاآلود فاحشی درباره رنگهای اشیای اطراف خود دارند. تنها سخن معقول این است که

Rot

در زبان کارل به معنای «سرخ» است و کارل این باور (صادق) را بیان می کند که سیبی که در پیش روی او قرارگرفته، سرخ است. این به این معنانیست که بومیانِ ما هرگز باورهای کاذبی ندارند، آنها ممکن است شمار زیادی باور کاذب داشته باشند. ولی با این فرض که باورهای آنها بویژه باورهایی درباره خصایص مشاهده پذیر ظاهری اشیاء و حوادث اطرافشان، عمدتا صادق هستند، امیدی به قدم نهادن در دنیای معرفتی آنان نخواهیم داشت.

بدین ترتیب آنچه روی می دهد این است که ما بومیان را به طریقی تفسیر می کنیم که امتیازِ داشتنِ باورهایی که عمدتاً صادق و منسجم هستند به آنان داده می شود بویژه باورهایشان درباره خصائص مشاهده پذیر محیطشان. ولی چون ما این تفسیر را انجام می دهیم، بدین معنا خواهد بود که در نزد ما (از دید ما) این باورها عمدتاً صادق و منسجم هستند. بنابراین، براساس تفسیر ما، فاعل های شناسایی ما با باورهایی همراه خواهند بود که عمدتا با باورهای ما توافق دارند. نسبت دادنِ سیستم باورها و دیگر احوال التفاتی برای فهم مردم دیگر، آنچه که می گویند و انجام می دهند، ضروری است. پس (از این امر) لازم می آید که ما فقط قادر به فهم (گفتار و رفتار) کسانی باشیم که سیستم باورشان عمدتاً شبیه سیستم باور ما است.

اصل صادق شمردن باورهای متکلّم، طرح تفسیری ما را محتاج به این می کند که به فاعل های شناساییمان سیستمی از باورها را نسبت دهیم که رویهمرفته صادق است. این اصل، به گونه ای پیشینی تفاسیری را که به فاعلهای شناسایی باورهای اکثراً کاذب یا ناسازوار را نسبت می دهند کنار می گذارد؛ هر نظام تفسیریی که بر طبق آن باورهای فاعل شناسایی ما به طور انبوهی خطا بوده یا به طور آشکاری ناسازوار باشند، به همان دلیل نمی تواند تفسیری درست باشد. علاوه بر این ما می توانیم به یک اصل تعمیم داده شده صادق شمردن باورهای متکلم بیندیشیم که ما را از تفسیر همه احوال التفاتی فاعل های شناسایی مان از جمله آرزوها، تنفّرات، نیّات و دیگر موارد به طریقی که حداکثر سازواری را در میان خودشان ایجاد نموده و ما را قادر به دادن بهترین معنا به رفتار مشهودشان نماید، بهره مند سازد. در هر صورت، ما باید به نکته مهم زیر توجه داشته باشیم: دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم در هر طرح تفسیری ای، یک تفسیر بی همتای یگانه وجود دارد که این نیاز را به بهترین وجهی تأمین می کند. این امر روشن است وقتی در این واقعیّت تأمل کنیم که اصل صادق شمردن باورهای متکلم فقط نیازمند این است که کلّ سیستم باورهای نسبت داده شده به فاعل شناسایی رویهمرفته صادق باشد، ولی این را به ما نمی گوید که کدامیک از باورهای متکلم باید صادق درآیند. در عمل و نیز در نظر، احتمال وجود ارتباطات یا شبه ارتباطات نامعین و ناپایدار میان تفسیرهای ممکن وجود دارد: یعنی ما احتمالاً با بیش از یک طرح صادق، معقول و منسجم سرو کار داریم که می تواند همه داده های مشاهده ای را تبیین کند. اگر توجه کنیم که معیارهایمان در مورد انسجام و معقولیت، ملزومِ ابهام و عدم دقت اند و کاربرد آنها در موقعیت ها و مصادیق خاص، احتمالاً ابهام آمیزخواهد بود می توانیم دریابیم که به طور یقینی در اغلب موارد امر به همین منوال است. بهر تقدیر، با ملاحظه یک مثال ساده به آسانی می توان دید که چگونه عدم قطعیّت تفسیری، می تواند پدید آید.

ما کارل را در حالی می بینیم که دارد برگهای اسفناج خام را می خورد. او چرا این کار را انجام می دهد؟ می توانیم به سادگی ببینیم که جفت هایِ نامعیّنِ «میل باور» فراوانی وجود دارند که می توانیم آنها را به کارل نسبت دهیم و تبیین خواهند کرد که چرا کاری چنین کاری را انجام می دهد. برای مثال:

کارل باور دارد که خوردن اسفناج خام بنیه اش را بهبود می بخشد، و او به تقویت بنیه اش مشتاق است.

کارل باور دارد که خوردن اسفناج خام به او کمک می کند تا از مشکل تنفسی خود نجات پیدا کند، و او از این مشکل ناخشنود است.

کارل باور دارد که خوردن اسفناج مادرش را خشنود خواهد کرد، و او هر کاری را برای جلب رضایت مادرش انجام خواهد داد.

کارل باور دارد که خوردن اسفناج خام مادرش را به خشم خواهد آورد، و او در پی آن است که تا جایی که ممکن است مادرش را آزار دهد. و تبیین های بی پایان دیگری از این قبیل.

می توانیم متوقّع باشیم که بسیاری از این تبیین های بالقوه را، با مشاهده بیشتر رفتار کارل و ملاحظه انسجام آن با دیگر باورها و تمایلاتی که می خواهیم به او نسبت دهیم کنار بگذاریم. ولی مشکل است که تصور کنیم این امر (مشاهده بیشتر رفتار کارل و…) جز یکی، همه جفت های میل باور ممکن فراوانی که می توانند اسفناج خوردن کارل را تبیین کنند کنار می گذارد. به علاوه، اگر در پی ایجاد هماهنگی جدّی در هر کجای سیستم تام و تمام باورها، تمایلات و دیگر احوال نفسانی کارل باشیم هر یک از این جفت ها را هر یک که باشد می توان نگاه داشت.

پس فرض کنید که دو طرح تفسیری برای احوال نفسانی کارل وجود دارد که تا آنجا که ما می توانیم معین کنیم، اصل صادق شمردن باورهای متکلم را به یک میزان تأمین نموده و به طور همسان رفتار کارل را تبیین می کنند، و یکی از این نظام ها به کارل این باور را نسبت می دهد که خوردن اسفناج خام برای تقویت بنیه شخص خوب است و دیگری در عوض این باور را به او نسبت می دهد که خوردن اسفناج مادرش را خشنود می کند. تا آنجا که به تئوری تفسیر مربوط می شود، این طرحها با یکدیگر پیوسته اند و هیچ یک از آن دو را نمی توان بهتر از دیگری شمرد. ولی واقع امر در مورد نظام باور کارل چیست؟ آیا او به اینکه خوردن اسفناج به تقویت بنیه اش کمک می کند. باور دارد یا ندارد؟

دو رهیافت ممکن، وجود دارد که شخص می تواند در پاسخ به این سؤالات در پیش گیرد. رهیافت نخست این است که تفسیر به عنوان سنگ بنای زیرین احوال نفسانی دارای محتوا لحاظ گردد و اظهار شود که باور داشتن کارل به اینکه

P

هست به این معناست که این باور جزئی از بهترین نظام کامل (یعنی حداکثر صادق، منسجم و تبیین گر) باورها، تمایلات و دیگر احوال نفسانی ای است که باید به کارل نسبت داده شود و واقعیت دیگری وجودندارد که تعیین کند آیا کارل دارای این باور هست یا نه. وقتی طرحهای تفسیری متعدّدی برای نخستین و این باور که

P

مؤلّفه هیچ یک از این طرحها نیست به یکدیگر پیوسته باشند، در این صورت هیچ واقعیتی درباره وجود واقعی داشتن یا نداشتن آن باور وجود ندارد. بنابراین، اینکه آیا کارل به

P

باور دارد یا نه، سؤالی بدون یک پاسخ معین است. برای اطمینان یافتن، سؤال درباره این جزء خاص از باور را می توان با مشاهده بیشتر (رفتار) کارل حل نمود؛ اما در عین حال حتی وقتی تمامی مشاهدات هم انجام گیرد، مسلما عدم تعین هایی باقی خواهد ماند. برخی در این نوع موضع، روایتی از «ناواقعگرایی محتوا» خواهند دید: اگر باورها در میان هویّات موجود عینی جهان باشند، آنگاه یا کارل باور دارد به اینکه اسفناج خام برای بنیه اش خوب است یا باور ندارد. باید واقعیتی درباره وجود این باور، مستقل از هر طرح تفسیری کل گرا وجود داشته باشد، که شخص ممکن است برای تبیین کلّ رفتار کارل تدارک ببیند. پس اگر وجود باورها در حقیقت نامتعین باشد به نظر می رسد باید نتیجه بگیریم که آن باورها جزئی از واقعیت عینی نیستند. به وضوح همین نتیجه در مورد همه احوال نفسانی دارای محتوی صدق می کند.

یک سیر تحقیقی بدیل ممکن است به جایِ ناواقعگرایی محتوا به نسبیت گرایی محتوا منجر شود: به جای قبول عدم قطعیت وجود باور، شخص ممکن است به این معتقد شود که آیا یک باور خاص منسوب به یک طرح تفسیری وجود دارد یا نه. این سؤالی نیست که بتوان به طور مطلق و مستقل از هر گزینش طرح تفسیری بدان پاسخ داد. اینکه آیا کارل دارای آن باور خاص هست یا نه، مبتنی بر طرح تفسیری ای است که ما سیستم باور کارل را در ارتباط با آن ملاحظه می کنیم. ولی نسبیت گرایی ای از این دست. سؤالات مشکل و گیج کننده مابعدالطبیعه ای را پدید می آورد. برای «وجود داشتن یک باور در ارتباط با یک طرح» با چه چیزی باید شروع کرد؟ آیا چیزی بیش از این است که «این طرح می گوید که آن باور وجود دارد»؟ اگر چنین است آیا نباید سؤال دیگری را بپرسیم که آیا آنچه این طرح می گوید صادق است؟ ولی این سؤال، ما را درست به معنایِ غیرنسبی وجود باور برمی گرداند. علاوه بر این، آیا همه هستی منسوب به این یا آن طرح است یا فقط هستیِ باور است که بدین طریق، نسبی است؟ در هر دو صورت معماها و سؤالات بسیار دیگری در انتظار ماست.

ما به سوی این ملاحظات رهنمون شده ایم با این فرض که تفسیر، برای وجود باور و دیگر احوالِ نفسانی، بنیادی است. ولی می توانیم بپرسیم که آیا این فرض به گونه ای نهانی پرسش بردار نیست؟ تفسیر مستلزم وجود مفسّر است، و مفسّر خودش سیستمی التفاتی است؛ شخصی با باورها، آرزوها و اموری از این قبیل. ما آرزوها و باورهایش را چگونه توضیح می دهیم؟ چگونه احوال التفاتی او محتوای خود را به دست می آورند؟ و هنگامیکه او سعی می کند تا توافق میان باورهایش و باورهای فاعل شناسایی اش را به حداکثر برساند، چگونه می فهمد که به چه چیزی باور دارد؟ یعنی «خود تفسیری چگونه ممکن است»؟ آیا ما نیازی به گزارش چگونگی امکان شناخت محتویات باورها و آرزوهایمان نداریم؟ آیا ما فقط به درون خود نظر می کنیم، آیا آنها فقط برای این در آنجایند که «ما آنها را ببینیم»؟ واضح است که رهیافت تفسیری نسبت به محتوای نفسانی باید، به منظور اجتناب از دور، در برابر مسأله خود تفسیری قرار داشته باشد.

به طور جایگزین، شَخص می تواند دیدگاه واقعگرایانه ای نسبت به احوال نفسانی داشته باشد، با پافشاری بر اینکه باید واقعیتی در مورد وجود باور کارل درباره اسفناج، مستقل از هر نظام تفسیری، وجود داشته باشد. اگر کارل یک سیستم التفاتی اصیل و واقعی است، باید پاسخ معینی به این سؤال که آیا او دارای این باور هست یا نه، وجود داشته باشد؛ اینکه کسی در تلاش برای تفسیر کارل هست یا نه، یا اینکه هر طرح تفسیری درباره سیستم باور کارل چه می گوید، باید کاملاً غیرمرتبط با آن پرسش باشد. این، واقعگراییِ محتوا است؛ موضعی که به تفسیر فقط به عنوان طریقی برای آشکار نمودن چیستی نظام باور کارل و نه به عنوان مقوم این نظام، می نگرد. بنابراین به تفسیر، فقط کارکردی (نقشی) معرفت شناختی داده شده است، نقشِ تعیینِ محتوای احوال التفاتی ای که یک فاعل شناسایی خاص دارد؛ تفسیر نقش وجود شناختیِ زمینه سازی وجود آنها را ندارد. شما ممکن است که واقعگرایی محتوایی را خوشایند بدانید. اگر چنین باشد، کار بیشتری برای انجام دادن هست؛ شما باید گزارش واقعگرایانه جایگزینی از مقوماتِ محتوای احوال نفسانی فراهم نمائید.

«رهیافت علّی تلازمی»

مگسی در میدان دید قورباغه ای پرواز می کند، زبان قورباغه بیرون آمده و مگس را به دام می اندازد. محتوای ادراک بصری قورباغه، یک مگس متحرّک است. حال فرض کنید در جهانی بسیار شبیه جهان ما (یا در منطقه ناشناخته ای از این جهان) قورباغه هایی درست شبیه به قورباغه های ما وجود دارند، ولی هیچ مگسی وجود ندارد. در عوض در اینجا «شمی هایی» (خزندگان بسیار کوچکی) هستند که تقریباً اندازه، شکل و رنگ قورباغه های زمینی را دارند و درست همچون مگس های ما در اطراف پرواز کرده و به همان شیوه ای رفتار می کنند که مگس های (جهانِ) ما بدان عادت دارند. در آن جهان، قورباغه ها از شمی ها و نه از مگس ها، تغذیه می کنند. حال در این جهان یک شمی در میدان دید قورباغه ای عبور می کند، قورباغه زبانش را بیرون آورده و آن را شکار می کند. محتوای این ادراک بصری قورباغه چیست؟ درک بصری قورباغه چه چیزی را نشان می دهد؟ پاسخ آشکار است: یک شمی متحرّک را. از منظر چشم اندازهای درونی، هیچ تفاوتی بین حالت ادراکی قورباغه این جهانی و آن جهانی وجود ندارد. هر دو لکه سیاه متحرّکی را که به سرعت در میدان دیدشان عبور می کند، نشان می دهند.

در عین حال، ما محتویات متفاوتی را به آنها نسبت می دهیم و این تفاوت در بیرون از سیستم ادراکی قورباغه ها ریشه دارد. این تفاوت در نوع متعلق شناختی است که در نسبتی خاص با احوال ادراکی قورباغه ها قرار گرفته است. تنها در این موارد خاص نیست که یک مگس موجب پیدایش حالت ادراکی قورباغه ما (قورباغه زمینی) و یک شمی موجب پیدایش حالت متناظری در قورباغه غیرزمینی می گردد. واقعیت کلی تری نیز وجود دارد و آن این که زیست گاه قورباغه زمینی مشتمل بر وجود مگس ها است و نه شمی ها و در آنجا قورباغه ها با مگس ها سر و کار دارند و با آنها به طور روزمره در ارتباط ادراکی و ارتباطات علّی دیگر می باشند. عکس این مطلب در مورد شمی ها و قورباغه های غیرزمینی صادق است.

فرض کنید تحت یک شرایط طبیعی خاص، حالت خاصی از یک ارگانیسم به گونه ای منظم و ثابت با حضور یک اسب «دگرگون» می شود یعنی این حالت خاص در شما وقتی و فقط وقتی رخ می دهد که اسبی در اطراف شما حاضر باشد (و شما نیز بدانید که اسبی در اطراف شما حاضر است) پس پیدایش این حالت می تواند به عنوان «معرف» حضور یک اسب، به کار آید. این حالت حامل اطلاع از «اسب» (یا اسبی در نزدیکی حضور دارد) است. به نظر درست می آید بگوئیم این حالتی است که با حضور اسب دگرگون می شود؛ حضور یک اسب را نشان می دهد و حضور یک اسب را به عنوان محتوا دارا می باشد. پیشنهاد این است که چیزی شبیه این توجیه، می تواند برای توجیه محتوای التفاتی (حالات نفسانی) به طور عام مفید باشد و این همان رهیافت علّی تلازمی است. به نظر می رسد این رهیافت همانطور که در مثال مگس شمی دیدیم به خوبی از عهده توجیه محتویات احوال ادراکی برآید.

من (رنگ) سرخی را ادراک می کنم و حالت ادراکی من محتوای «سرخی» دارد زیرا من دارای نوعی تجربه ادراکی هستم که نوعاً با حضور شی ء سرخ مرتبط است (و در واقع معلول حضور آن است). خواه من رنگ سرخ را ادراک کنم و خواه سبز را. این ادراک ارتباط اندکی با خصایص ذاتی احوال درونی من دارد. در عوض، این ادراک به طور ذاتی بر خصایص اشیائی که من با آنها روابط ادراکی علّی دارم، مبتنی است. آن احوال درونی ای که به طور نوعی، معلول اشیاء سرخند یا با حضور اشیاء سرخ نزدیک، مرتبطند دارای «محتوای سرخ» هستند نه به خاطر خصایص ذاتیشان بلکه به خاطر همان دلیلی که بیان شد (خصایص اشیاء ادراک شده). این رهیافت چگونه احوال التفاتی را به طور کلی به خوبی توجیه می کند؟ ما می توانیم قرائت ساده ای از این رهیافت (شاید هم چیزی شبیه به این) را بررسی نمائیم.

C

سوژه: فاعل شناسایی

S

، به محتوای

P

باور دارد. (یعنی

S

باور دارد که

P

) درست در همین مورد، در شرایط مطلوب،

S

دارای این باور است، اگر و فقط اگر

P

در خارج حاصل آید. برای عملی و کارآمد نمودن

C

، ما باید آن را به موارد «باورهای مشاهده ای»؛ باورهایی درباره موضوعاتی که به طور حسی قابل مشاهده برای

S

هستند، محدود کنیم؛ زیرا (

C

) وقتی بر باورهایی چون باور به اینکه خدا وجود دارد یا نور با سرعت معینی حرکت می کند و باورهایی درباره امور انتزاعی (مثل این باور که فرضیات کوانتوم صادق اند)، اطلاق می گردد، به طور آشکاری غیرقابل قبول است. اصل (

C

) نسبت به باورهای مشاهده ای از قبیل باور به این که گل های سرخ روی میز من وجود دارند یا باور به اینکه اسبها در میدان هستند، قابل قبول تر است. شرط «تحت شرایط مطلوب» (در اصل

C

) گنجانده شده است. برای این که وضعیت

P

(مثلاً حضور اسبها در میدان) بتواند با باور فاعل شناسایی

S

به

P

مرتبط شود، یا سبب باور

S

به

P

گردد، ادراک مطلوبی باید فراهم آید. شرایطی از قبیل این که اندامهای بصری

S

به گونه درستی عمل نمایند، وضعیت روشنایی مطلوب باشد، توجه

S

آشفته نگردد و… ولی مشکلات حادّی در مورد (

C

) وجود دارد که در ذیل آنها را برخواهیم شمرد. به هر حال (

C

) فقط یک قرائت ابتدایی و شتابزده (بدون تأمل و درنگ) از این رهیافت است و هیچ یک از این اعتراضات را نباید به عنوان ضربه فلج کننده ای بر خود این رهیافت عام به شمار آورد.

۱ فرض کنید این باور که اسبهایی در میدان وجود دارند، به طور ثابتی با حضور اسب ها در میدان مرتبط است. ولی باور با حضور ژنهای اسبها در میدان نیز مرتبط است (زیرا ژنهای اسبها به طور ثابتی باحضور اسبها مرتبطند). بر طبق (

C

) کسی که اسبها را در میدان مشاهده می کند، باید دارای این باور باشد که ژنهای اسب ها نیز در میدان وجود دارند، ولی این لازمه به طور یقینی خطا است علاوه بر این، این باور که اسب هایی در میدان وجود دارند با طیف خاصی از پرتوهای نوری که به واسطه اسبها منعکس می شوند و از میدان به مشاهده گر منتقل می شوند نیز همراه است ولی، در مقابل، مشاهده گر باور ندارد که پرتوهای نوری به سوی او منتقل شده اند. پس مشکل عام این است که: توجیهی مانند (

C

) نمی تواند بین باور به

P

با محتوایش و باور به

q

با محتوایش، اگر

P

و

q

به طور ثابتی با یکدیگر مرتبط باشند، تفکیک نماید؛ زیرا (

C

) مستلزم این است که در مورد دو وضعیت

P

و

q

که به طور ثابتی با یکدیگر مرتبطند، شخص تنها در صورتی به

p

باور داشته باشد که به

q

هم باور داشته باشد. این استلزام در بادی امر خطا به نظر می رسد (و بین این دو استلزامی وجود ندارد.)

۲ کسی که به اسب های حاضر در میدان نگاه می کند، آیا دارای این باور است که اسبهایی در میدان وجود دارند؟ لزوماً نه، زیرا ممکن است که وجودشناسی او مستلزم (باور به) اشیاء کامل (به عنوان یک کل تام و تمام) مانند اسب ها و گاوها نباشد بلکه فقط اشیائی از قبیل اجزاء اسب، قطعات زمانی اسبها و اموری از این قبیل را شامل شود. اگر چنین باشد، محتوای باور او این نیست که اسبهایی در میدان وجود دارند بلکه این است که اجزای اسب (به طور غیرمجزّا) در میدان وجود دارند.

۳ باور در صورتی «کل نگر» است که آنچه شما بدان باور دارید به طور قاطعی متأثر از باورهای دیگر شما باشد. هنگامی که شما چهره های شبیه به اسب را در میدان مشاهده می کنید، اگر کسی که به او اعتماد دارید به شما بگوید در اینجا اسبهای مصنوعی (مقوّایی) بسیاری برای تفریح بچه ها قرار داده شده است یا اگر باور داشته باشید که گرفتار توهّم شده اید یا اموری از این قبیل، ممکن نیست باور داشته باشید اسبهایی در میدان وجود دارند. توجیهات تلازمی (ارتباطی) باورها، حداقل باورهای مشاهده ای را در اساس «ذره ای» قرار می دهد (جزءنگر هستند)، ولی حتّی باورهای مشاهده ای ما بوسیله دیگر باورهای ما محصور شده اند و روشن نیست که رهیافت تلازمی (ارتباطی) چگونه به این جنبه از نظام باور، خواهد پرداخت.

۴ باور به این که اسبهایی در میدان وجود دارند نه تنها بوسیله اسبهای موجود در میدان بلکه به وسیله گاوها و گوزن های در تاریکی (هوای گرگ و میش)، اسبهای مصنوعی در مسافتی دور، اسبهای الکترونیکی و مانند اینها نیز پدید می آید. در واقع، این باور به طور ثابت تری با انفصالیِ «اسبها یا گاوها یا گوزن های در تاریکی یا اسبهای مصنوعی و…» متلازم (همبسته) است. در این صورت چرا ما نباید بگوئیم: هنگامی که شما به اسبهای در میدان نگاه می کنید، باور شما دارای این محتواست که «اسبها یا گاوها یا گوزنهای در تاریکی یا اسبهای مصنوعی یا اسبهای الکترونیکی وجود دارند»؟ این به اصطلاح، مشکل انفصالی برای رهیافت «تلازمی علّی» به مشکل غیرقابل حلّی تبدیل شده است. این مشکل به طور حادّی مورد بحث قرار گرفته است ولی راه حل مناسبی که بر آن اتفاق نظر وجود داشته باشد، به چشم نمی خورد.

در اینجا رهیافت تلازمی با برخی مشکلات ابتدایی مواجه است. از جمله این پرسش قابل طرح است که: آیا می توان بدون آسیب رسانی به روح «تحویلی طبیعت گرایانه» این رهیافت بر این مشکلات فائق آمد یا خیر؟ و تا چه میزانی می توان فائق آمد؟ به احتمال قریب به یقین اکثر این مشکلات در واقع مشکلاتی جدی نبوده و با توضیحات و الحاقات بیشتری می توان آنها را برطرف نمود. شاید این رهیافت امیدوارکننده ترین و در واقع، تنها رهیافت کارآمد و مفیدی باشد که نوید ارائه توجیهی «طبیعت گرایانه» و خالی از اشکال را از محتوای نفسانی می دهد.

«محتوای باز و محتوای بسته»

یکی از مسائلی که توجیه تلازمیِ (علّی) محتوای نفسانی، آن را برجسته می کند این است که: محتوا ارتباط وثیقی با آنچه که در جهانِ بیرون از مرزهای فیزیکی سوژه (فاعل شناسایی) می گذرد، دارد. تا آنجا که به امور درونی (آنچه در درون می گذرد) مربوط می شود، قورباغه زمینی و قورباغه غیرزمینی غیرقابل تمیز هستند. آنها در حالت ادراکی عصبی یکسانی قرار دارند. هر دو نقطه سیاه متحرکی را می بینند ولی در مقام توصیفِ محتوای حکایتگر احوالشان (آنچه که قورباغه ها می بینند) ما به عوامل محیطی قورباغه ها توجه می کنیم. حال مورد ساده تری را در نظر بگیرید:

پیتر به گوجه ای نگاه می کند و ماری نیز به گوجه ای (گوجه ای متفاوت ولی فرض کنیم که این گوجه فاسد شده است) و پیتر نیز گمان می کند که «این گوجه فاسد شده است». از نقطه نظر درونی، تجربه ادراکی ماری از تجربه ادراکی پیتر غیرقابل تمیز است (ما می توانیم فرض کنیم که احوال عصبی آنها هم کاملاً شبیه باشند) و آنها افکارشان را با به کار بردن کلمات یکسانی بیان می کنند ولی این امر واضح است که محتویات باورشان متفاوت است زیر آنها به اشیاء متفاوتی می پردازند، باور ماری درباره چیزی است که او به آن نظر می کند و باور پیتر درباره چیز نسبتاً متفاوت دیگری است. علاوه بر این باور ماری ممکن است در کل صادق و باور پیتر کاذب باشد.

براساس فهم استاندارد (معیارین) از معنای «محتوا»، باورهای با محتوای یکسان باید یا با هم صادق و یا با هم کاذب باشند (یعنی محتویات، «شرایط صدق اند»). به طور آشکاری این حقیقت که باورهای پیتر و ماری محتوای متفاوتی دارند، معلول اموری بیرون از آن باورهاست. تفاوت در محتوا را نمی توان براساس امور درونی درک کنندگان (آنچه که در درون مُدرکها می گذرد) تبیین کرد. پس به نظر می آید که دستکم در موارد مشابه دیگر، محتویات باور با حکایت از شرایط گفته شده و اوضاع و احوالی بیرون از شخص باورمند، متمایز یا متفرّد می گردند. گفته شده است باورهایی که محتوایشان به این طریق متفرّد (متعیّن) شده باشند، دارای محتوای «باز» یا «گسترده» هستند. در مقابل، باورهایی که محتوایشان صرفاً براساس امور درونی باورمندان (آنچه در درون معتقدان به آنها می گذرد) تعین یافته اند، دارای «محتوای بسته» هستند.

به عنوان یک توجیه بدیل می توانیم بگوئیم محتوای یک حالت التفاتی فقط در صورتی «بسته» است که این محتوا تابع خصائص درونی ذاتی فاعل شناسایی ای باشد که در این حالت قرار دارد و در غیر این صورت محتوایی «باز» (گسترده) است. این امر مستلزم آن است که دو فرد که به طور دقیق در همه جهات درونی ذاتی شبیه هستند، دارای باورهای با محتوایِ بسته یکسانی باشند ولی در باورهای دارای محتوای باز ممکن است از هم جدا شوند. بنابراین دو قورباغه ما به طور دقیقی در جهات درونی ذاتی شبیه یکدیگرند ولی در آنچه احوال حسی آنها نشان می دهد، شبیه نیستند. پس محتویات این احوال به لحاظ درونی تابع (احوال درونی) نبوده و بنابراین باز (گسترده) هستند. آزمایش های فکر شناخته شده متعددی برای متقاعد کردن بسیاری از فیلسوفان نسبت به این امر که اکثر باورهای معمول ما (و دیگر احوال التفاتی ما) دارای محتوای باز هستند و این که باورها و امیالی که ما داریم امری متعلق به آنچه که در درون ذهنها یا مغزهای ما می گذرد، نیستند، مفید بوده اند. در میان این آزمایشهای فکری، دو آزمایش زیر، اوّلی از ان هیلاری پوتنام و دوّمی به وسیله تایلوبورک، صورت گرفته است به طور خاصّی مؤثر واقع شده اند.

آزمایش فکری (۱): زمین و شبه زمین

سیاره ای شبیه به زمین را در منطقه ای دور از فضا فرض کنید که جز یک مورد،درست شبیه به زمین محل سکونت ماست. در زمین مشابه، مادّه شیمیایی خاصی با ساختار مولکولی ×

YZ

، که دارای همه خصایص مشاهده پذیر آب است (شفاف است، شکر و نمک را حل می کند، تشنگی را برطرف می نماید، آتش را خاموش می کند و در صفر درجه سانتیگراد منجمد می شود و…)، جایگزین آب شده است. از این رو دریاچه ها و اقیانوس های زمین مشابه با ×

YZ

(نه با

o2H

) پرشده اند و ساکنان آنجا به هنگام تشنگی ×

YZ

می نوشند، شستشویشان را در ×

YZ

انجام می دهند و…

برخی از ساکنانِ زمین مشابه به زبان ان

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.