اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شرور مقدمه خیرات، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 66
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل شرور مقدمه خیرات، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.
هشدار: استفاده از نسخههای ناقص فایل پاورپوینت کامل شرور مقدمه خیرات ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل شرور مقدمه خیرات، کیفیت تضمینشده دارد.
مقدمه: چیزهایی که ما آنها را «شر» می نامیم صد در صد شر نیستند بلکه همین شرور در خیرات و کمالات مؤثرند در مقاله حاضر استاد شهید مطهری(ره) این مسئله را (تاثیر شرور) به روشنی بیان نموده است.
شرور و چیزهایی که ما آنها را نیستیها و فقدانات می نامیم و می گوییم از خیرات لا ینفک هستند، اینها هم صد در صد شر نیستند، یعنی این طور نیست که همین چیزهایی که ما آنها را شر می نامیم، صد در صد نیستیهایی بلا اثر باشند، بلکه همین نیستیها در هستیها مؤثرند، که اگر این نیستیها و فقدانات و شرور نبودند – اگر ما فرض کنیم این یک امر ممکنی باشد که خیرات را از آنچه که ما شرور می نامیم، جدا کنیم و شرور را یکدفعه از عالم برداریم – دستگاه عالم اختلال پیدا می کرد، یعنی آن چیزهایی که ما آنها را خیرات می نامیم، آنها هم دیگر امکان وجود پیدا نمی کردند.البته این یک
ادعاست که باید درباره آن توضیح بدهیم.پس بازآنچه که ما شر می نامیم، از نظر یک شخص و یک شی ء جزئی شر است، ولی از نظر نظام جملی و کلی، خود همان شر هم خیر است.خیر بودن خیرات بستگی دارد به شر بودن این شرور و پیدایش خیرات بستگی دارد به اینکه همین نیستیها، همین گودالها- که در عالم توهم، ما آنها را یک سلسله گودالها در هستیها فرض می کنیم – همین خلاها حتما باشدتا آن هستیها صورت تحقق به خود بگیرد.این اصل فرضیه مرحله سوم است.
به نظر می رسد که در این بحث، ما باید بدیها را به سه قسم تقسیم کنیم.البته این یک مطلب صد در صد حساب شده ای نیست که بگویم حتما همین سه قسم است وطور دیگری نمی شود تقسیم کرد، این تقسیمی است که اخیرا در ذهن خودم آمد و بعد ممکن است بیشتر بشود، یعنی چیزی نیست که روی آن کار و بررسی کامل شده باشد، به نظر می رسد که از این سه قسم خارج نباشد،گو اینکه بعضی از خود اقسام هم با همدیگر تداخل پیدا می کنند.
یک قسم شرور و بدیها از نوع فناهاست.این شایدمهمترین مساله ای است که مورد سؤال واقع می شود که اگر اشیاء پیدا می شوند، حادث می شوند، به وجود می آیند، چرابرای همیشه نمی مانند، چرا بعد فانی می شوند؟در شعرهای معروف خیام که دنیا را با مقیاس دستگاه کوزه گری می سنجد -خیلی هم عجیب است – می گوید کوزه گری که کوزه می سازد، اگر بیاید آن کوزه ای را که خودش ساخته بشکند، همه او رایک آدم جاهل و احمق حساب می کنند، چرا دستگاه خلقت از این کوزه گر یاد نمی گیرد که کوزه را که می سازد، دیگر لا اقل خودش نشکند، چرا اینها را می شکند؟پس این مساله به این صورت است که چرا بعد از آنکه اشیاء هست می شوند، نیست می شوند؟البته عرض کردیم که منشا اصلی این نیستیها و یا لا اقل یکی از مناشئش تضاد و تزاحمی است که میان علل و اسباب این عالم هست، که دو منشا دارد و هر دو را برای شما توضیح می دهیم. ما می خواهیم ببینیم آیا از نظر نظام کلی عالم، فایده ای بر وجود این نیستیها و این مرگها در انسانها و حیوانها و گیاهها مترتب است یا اساسا هیچ فایده ای ندارد؟
این هم فکر کودکانه ای است که آدم بگویدهر چیزی که لباس هستی می پوشد، چرا بعد نیست می شود؟ریشه این فکر هم یک اشتباه بیشتر نیست، یعنی این فکر و سؤال براساس این توهم است که خالق عالم، اشیاء را از کتم عدم و نیستی مطلق به وجود می آورد، بعد هم یکدفعه آنها را نیست می کند.می گوید آن را که از کتم عدم ایجاد کردی، نگه دار، چرا از میان می بری؟اگر هم می خواهی چیز دیگر به وجود بیاوری،یکی دیگر از نو به وجود بیاور، در صورتی که دنیا دنیای ماده و طبیعت و حرکت است، یعنی تمام اشیاء که در طبیعت به وجود می آیند، محال است که بدون یک ماده قبلی به وجود بیایند، یعنی این ماده عالم است که دائما شکل و صورت و نقش می پذیرد.خود ما که الآن به وجود آمده ایم، آیا از کتم عدم مطلق به وجود آمده ایم یا همین ماده های عالم است که به این صورت(۱) مصور شده است؟ماده عالم از نظر قابلیت پذیرش صورت، یک قابلیت معین و محدود و ظرفیت مشخصی دارد.ما به هر جا برویم حساب همین است.ما هستیم و همین زمین خودمان، ماده ای که در همین زمین و اطراف زمین هست، مقداری که استعداد دارد صورت گیاه بپذیرد، صورت حیوانی بپذیرد، صورت انسانی بپذیرد[می پذیرد]، بالاخره محدود است،نامحدود نیست.اگر تمام مواد این عالم این صورتها را پذیرفتند و بنا شد اینها بمانند و نیست نشوند، اولین اثرش این است که راه را بر آیندگان می بندند، مثلا اگر آنچه گیاه در هزاران سال پیش به وجود آمده بود فانی نمی شد، آیا گیاههایی که امروز به وجود آمده اند، بودند؟ انسانهایی که در سالها و قرنها و بلکه میلیونها سال پیش بوده اند، اگر فقط آنها بر روی زمین باقی بودند، آیا انسان دیگری به وجود می آمد؟حیوانها همین طور، و هر چیزی را که شما در نظر بگیرید.این انبساط یافتن هستی، این که تمام اشیائی که امکان وجود دارند به وجود بیایند، اصلا بستگی داردبه اینکه صورتهایی که در عالم پیدا می شوند محدود و فانی باشند، تا نوبت به صورتهای بعدی برسد، و الا اگر همه صورتهایی که در ماده عالم پیدا می شوند برای همیشه باقی بمانند، تازه یک سؤال دیگر به وجود می آید که چرا عالم این قدر محدود است؟یا به زبان حال، از زبان آن معدومات می شود گفت: چرا اینها آمده اند و این ماده را نگه داشته اند و دیگر هیچ به
…………………………………………………….. ۱. «صورت » را تنها به مفهوم شکل ظاهر نمی گیریم،بلکه به اصطلاح فلسفی و جوهری، ما یک جوهریت انسانی پیدا کرده ایم.
آیندگان نوبت نمی دهند؟خود این، یک تنوعی است درهستی، یعنی تکاملی است در هستی، انبساط و ادامه ای است در هستی.پس هستی و مبدا هستی اگر بنا بشود – وباید هم – فیض وجودش عام باشد، خواه نا خواه باید این نیستیها وجود پیدا کند تا زمینه برای هستیهای بعدی پیدا بشود.
تازه این را ما از نظر یک فکر نیمه مادی داریم می گوییم، یعنی از این نظر که صور عالم را فانی مطلق بدانیم و بگوییم حیات گیاهها که معدوم می شود واقعا معدوم شده است،حیات حیوانها که معدوم می شود واقعا نیست و معدوم شده است، و بالاتر از این راجع به حیات انسان است که حیات انسان وقتی معدوم می شود و انسان وقتی که می میرد، نیست و نابود و فانی مطلق می شود، و الا اگر از نظر کسانی بگوییم که معتقدند هر صورتی که در این عالم پیدا می شود فانی نمی شود و به اصطلاح قبض و بسط است(یعنی هر چه که در این دنیا بسط پیدا می کند، فنایش نوعی قبض و بازگشت است، که حتی می گویند نباتات هم حشر دارند، تا چه رسد به حیوانات،تا چه رسد به انسانها)آن که دیگر نیستی نیست و در آن منطق اصلا به مرگ نام نیستی نباید داد، مرگ همان تحول و تکامل است، نیستی «نیستی » است، نه نیستی «هستی » ، همان که: از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم ز حیوان سر زدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم بار دیگر من بمیرم از بشر پس برآرم از ملائک بال و پر بر پایه این منطق اساسا مرگ به معنی واقعی نیست،مرگ تحول از منزلی به منزلی و انتقال از جایی به جایی است.پیغمبر اکرم(ص)فرمود: کما تنامون تموتون و کما تستیقظون تبعثون (۱).
همین طوری که می خوابید، می میریدو همین طوری که بیدار می شوید محشور می شوید.
…………………………………………………….. ۱.بحار الانوار، ج ۷/ص ۴۷، با اختلاف عبارت.
در واقع مردن به معنایی که بگوییم «نیست شد، نابود شد» نیست.اگراین منطق را بگیریم، یک درجه بالاتر رفته ایم.غیر از اینکه مردنها و نیستیها راه را برای آیندگان به طور کلی باز می کند، از نظر خود آن هم[مرگ]انتقال از نشئه ای به نشئه دیگر است.
بابا افضل کاشی یکی از حکما و فیلسوفان بوده است، گویابا یکی دو واسطه شاگرد ابن سینا بوده است، و بعضی می گویند که استاد خواجه نصیر الدین طوسی است، حالا معلوم نیست که استاد بلاواسطه اش بوده یا استاد مع الواسطه یعنی استاد استادش بوده است.خواجه یک رباعی اساسادر مدح بابا افضل دارد و این می رساند که مرد فاضلی بوده و از آثارش هم پیداست.اتفاقا بسیاری از چیزها را هم به زبان فارسی نوشته است.یکی از کارهایش این است که کتابهای فلسفی را به زبان فارسی نوشته و خیلی از اصطلاحات را به زبان فارسی در آورده و از این جنبه خدمت بزرگی به زبان فارسی کرده است.خواجه در وصفش گفته است: گر عرض دهد سپهر اعلا فضل فضلا و فضل افضل(۱) از هر ملکی به جای تسبیح آواز آید که افضل افضل یک کسی از او همین موضوع مرگ و میرهاو منطق خیامی و تشبیه به کوزه گر را سؤال کرد، سائل می گوید: اجزای پیاله ای که در هم پیوست بشکستن آن روا نمی دارد مست چندین قد سرو نازنین و سر و دست از بهر چه ساخت و ز برای چه شکست بابا افضل در جواب او موضوع مرگ و میرها را به پیدایش گوهر در صدف – که در قدیم می گفتند – تشبیه می کند.نمی دانم از نظر علوم طبیعی این پیدایش گوهرها در صدفهاچقدر درست است، ولی به هر حال تشبیه است و نظیر این تشبیه در دنیا زیاد است.این طور می گفتند که این گوهرهاکه در صدف پیدا می شود، اول از باران پیدا می شود.این حیوان بر روی دریا می آید و بعد دهانش را باز می کند و قطره بارانی می آیدمی افتد در دهانش، که سعدی هم می گوید: «یکی قطره باران ز ابری چکید…» .
…………………………………………………….. ۱.سپهر اعلا اگر همه فضلا را بیاورد و «افضل » را هم بیاورد و بپرسد کی از همه افضل است؟
این قطره باران مدتها باید در شکم این حیوان بماند تا تبدیل شود به یک گوهر و در واقع اصلا فلسفه صدف، پرورش دادن گوهر است در داخل خودش، و مدتها هم باید این ماده در داخل شکم این حیوان باشد تا پرورش پیدا کند، همین که رسید به مرحله ای که دیگر گوهر گوهر شد، مرحله این است که دیگر صدف بدون فایده است و باید بشکند و دور ریخته شود و گوهر از آن استخراج گردد.بابا افضل گفت: تا گوهر جان در صدف تن پیوست وز آب حیات صورت آدم بست گوهر چو تمام شد، صدف چون بشکست در طرف کله گوشه سلطان بنشست خواست بگوید این موت و حیات هایی که در دنیامی بینید، در واقع ماده عالم ماموریت دارد که صورتها را در داخل خودش پرورش بدهد، تکمیل کند، وقتی که کامل شد، خودبه خود باید این بشکند تا بعد زمینه بشود برای پرورش دادن گوهرهای دیگری.
لهذا از قدیم درباره سر موت و راز مرگ بحث می کردند،که علت مردن – نه فایده و فلسفه مردن – چیست؟یک موجود که زنده می شود، چرا بعد دوره ای را طی می کند، بعد پیرمی شود، بعد از میان می رود؟بعضیها مثل بو علی همین علل طبیعی را مطرح می کردند و اینکه حرارت غریزی بر اساس عللی کم کم رو به کمبود می گذارد.شاید علوم طبیعی امروز هم اغلب بر اساس چنین اصولی توجیه کنند، ولی یک عده دیگری می گفتند این یک ریشه اساسی تر دارد و این علل طبیعی معلول یک علت اساسی تر است و آن علت اساسی تر همین است که ماده عالم در داخل وجود خودش وقتی که صورتها و فعلیتهایی را پرورش می دهد و تکمیل می کند، هر اندازه که آنها کاملتربشوند، علایق میان آنها کمتر می شود و هر چه که علایق کمتر شد، از یکدیگر بیشتر جدا می شوند.تشبیه می کردند به مغزبادام و پوست بادام یا مغز گردو و پوست گردو که در ابتدا که به وجود می آید، آن قدر با یکدیگر آمیخته هستند که یکی هستند و باید هم باشند.تدریجا این مجموعه به این صورت در می آید که مغز در داخل گردو پرورش پیدا می کند تا به حد کمال می رسد، ولی رسیدن آن به حد کمال مساوی است با اینکه علایق ضعیفتر و کمتر بشود، تا آن آخر کار، پوست گردوبه صورت یک قشر جامد در می آید و وقتی که می شکنید، می بینید مغز بکلی از پوست جداست.
به هر حال اگر کسی به فلسفه بقای صور قائل باشد و اینکه نشئه ای ماورای
نشئه ماده و دنیا وجود دارد و موتها در واقع قبض است،توفی(۱) است به اصطلاح قرآن، حسابش خیلی روشن است.فرضا هم این را نگوییم، باز می بینیم فناها از نظر آن موجودی که فانی می شود شر است، ولی از نظر موجودی که فنای این مقدمه است برای پیدایش آن – که اگر این فنا نشودمحال است آن به وجود بیاید، و موجودات از عدم مطلق آفریده نمی شوند، نقشهایی هستند که روی نظام بر روی ماده دنیا پشت سر یکدیگر پیدا می شوند – خیر و کمال است.مثل پستهای اداری است که معزول شدن یک کسی از پست اداری خودش برای خود او شر است، ولی برای کسانی که این خالی شدن پست منشا می شود که آنها ابلاغ تازه ای بگیرند خیراست.اگر یک پست برای همیشه در دست یک نفر بماند، ما این را شر مطلق حساب می کنیم و می گوییم این کار نشد که همه پستها همیشه در دست یک عده ای باشد و هرگز عوض نشوند، می گوییم آقا تو برو تا نوبت به اشخاص دیگر برسد، چون پستها محدوداست.این راجع به اثر فناها(شروری که از نوع فناست)که فنا هم خودش اثر دارد و خیر است ولی برای موجودات دیگر که در آینده می آیند.
نوع دوم از شرور، تفاوتها و تبعیضها نامیده می شوند، می گویند اساسا چرا اشیاء این طور در سطحهای مختلف آفریده شده اند؟البته وقتی بشر روی مقیاس منافع خودش صحبت می کند، تا می گوید تفاوت، فورا ذهنش متوجه همین مساله جزئی(نسبت به مساله کل عالم)می شود، مثلا تفاوت افراد در فقر و غنا، یکی ثروتمندتر، یکی فقیرتر، یکی قویتر، یکی ضعیفتر،یکی باهوش تر، یکی کم هوش تر، در صورتی که تفاوت محدود به این نیست.
تفاوتها یکی این است که بالاخره بعضی از موجودات حشره آفریده شده اند، بعضی انسان و مسلم انسان یک موجود کاملتری از حشرات است، یکی گیاه آفریده
…………………………………………………….. ۱. «توفی » یعنی تام و تمام تحویل گرفتن. «الله یتوفی الانفس حین موتها» (زمر/۴۲)یعنی خداوند نفوس را در وقت مردن بتمامه می گیرد، قبض می کند، تحویل می گیرد.یا«و الله یقبض و یبسط » (بقره/۲۴۵)خداوند، هم قبض می کند و هم بسط می دهد.بسط دادن همین است که ما به آن «احیاء» می گوییم، قبض کردن همین است که به آن «اماته » می گوییم.اماته هادر واقع میراندن و فانی کردن نیست، بلکه تحویل گرفتن است.
شده، یکی جماد، می گویند این که اشیاء، متفاوت آفریده شده اند، با عدل الهی سازگار نیست، لازمه عدل الهی این است که اشیاء در یک سطح متساوی آفریده شده باشند.این هم به نظر می رسد خیلی اشکال حساب نشده ای است، چون اگر هیچ تفاوتی میان مخلوقات نباشد، آن وقت آیا می تواندکثرت و تعدد وجود داشته باشد؟یعنی اگر افراد انسانها از هیچ جهت با یکدیگر اختلاف و تفاوت نداشته باشند، لازم می آیدکه دیگر دوتا بودن وجود نداشته باشد و افراد متعدد نباشند، تمام افراد انسان باید یک انسان باشند و اگر تمام انواع یکی باشندو با یکدیگر اختلاف نداشته باشند، باز همه انواع باید یک نوع باشند. پس نتیجه اش این است که تمام افراد، یک فرد و تمام انواع، یک نوع باشند، یعنی باید ما این طور فرض کنیم که هستی محدود بشود به یک فرد، یعنی هستی از نظر تعدد فردی و تعدد نوعی انبساط پیدا نکند.
بعلاوه، شما می گویید هستی تعدد و کثرت پیدا کند(کثرت زمانی، کثرتی که [افراد آن]در عرض یکدیگرند)، حالا هر موجودی حق دارد سؤال کند، مثلا مار بگویدچرا من را مار آفریدی و انسان نیافریدی؟انسان بگوید چرا من را فرشته نیافریدی؟این فرد انسان بگوید چرا من را او نیافریدی؟درجلسه پیش عرض کردم این من و او گفتن، بر اساس این توهم است که وقتی می گوییم چرا من را فرشته نیافریدی،خیال می کنیم من بودن من مربوط به اینکه من من باشم و آن فرشته فرشته باشد نیست، یعنی من می توانستم من باشم و در عین حال همین من فرشته می بود.مثل اینکه فرض کنید یک چوبی اینجا داریم، این چوب همین چوب است، می تواند این چوب راست باشد، می تواند این چوب کج باشد.خیال می کنیم در[وجود]اشیاء هم این طور است، می گوییم چرا من فرشته نیستم؟یعنی همین من می توانستم من باشم و فرشته باشم، یا فرشته بگوید چرا من انسان نیستم؟یعنی اوهمان فرشته باشد و در عین اینکه خودش خودش است، انسان باشد، آن مار هم بگوید چرا من را انسان نیافریدی؟یعنی آن منیت و ذات و خودش خودش باشد ولی انسان باشد، در صورتی که این طور نیست.آن که مار است اگر انسان می بود، این طورنبود که «او» انسان بود، مار اگر هست، همین مار است.آن ماهیتی که ماهیت مار است، اگر بخواهد موجود بشودمار است، انسان هم ماهیتش اگر بخواهد موجود بشود همین انسان است، نه اینکه یک اشیائی بوده اند و از این اشیاء، آن می توانست انسان باشد، این می توانست مار باشد، با یک قرعه کشی و یا با یک تبعیض و بی عدالتی گفته اند تو چشمت کور
شود، باید مار شوی و او هم چشمش کور شود، باید انسان باشد، مثل افرادی که همه آنها صلاحیت دارند پستهای بالا و پایین را اشغال کنند، یکی را انتخاب کرده، در راس گذاشته اندو گفته اند تو رئیس اداره، دیگری را گذاشته اند زیر دست و گفته اند تو معاون، به دیگران گفته اند شما کارمندهای عادی، در صورتی که اگر کارمند عادی را هم رئیس قرار داده بودند، می شد رئیس باشد.این طور نیست.
در مقام تشبیه – من تشبیه نکرده ام، دیگران تشبیه کرده اند اما تشبیه خوبی است – می گویند نظیر این است که یک نفر مهندس و معمار که می خواهد نقشهایی را به وجود بیاورد،اول آن نقشها را تصور می کند، مثلا دایره ای، مربعی، مثلثی، خط منحنی، خط مستقیم و خطوط زیاد را در ذهن خودش رسم می کند، بعد دایره، مثلث، خط مستقیم و خط منحنی را ایجاد می کند.مثلث را که قبل از آنکه ایجاد کند در علم خودش مرتسم کرد، او مثلث نکرد و دایره را هم او دایره نکرد، که دایره بگوید چرا مرا مثلث نکردی و مثلث بگوید چرامرا دایره نکردی؟همان ذات دایره را(که دایره بودنش به ذات خودش هست)و ذات مثلث را(که در ذات خودش مثلث است) به وجود می آورد.
جمله معروفی هست از بوعلی سینا که گفت: «ما جعل الله المشمشه مشمشه بل اوجدها» که آن سر و صداها را در دنیا به وجود آورد.گفت: خدا زردآلو را زردآلو نکرده است، زردآلورا وجود داده است.البته نه اینکه زردآلو قبل از وجود، یک وجودی دارد، بلکه اینکه ما در فکر خودمان خیال می کنیم که یک چیز را که در ذات خودش می توانست گلابی باشد، می توانست زردآلو هم باشد، آن را زردآلو کرد و گلابی نکرد،این طور نیست.معنی «عدل » تساوی نیست، معنی عدل این است که هر موجودی آن وجودی را که استحقاق دارد و می تواندداشته باشد، به او بدهند.آن ذات، این وجود را می توانست داشته باشد و غیر از این وجود را نمی توانست داشته باشدو آن ذات دیگر هم این وجود را می توانست داشته باشد و غیر از این وجود نمی توانست داشته باشد.عدل این نیست که آنچه را که اولی نمی تواند داشته باشد، به او بدهند و آنچه را که دومی می تواند داشته باشد، از او کم کنند تابه اولی برسد.این، یک جهت در باب تفاوتها که خیلی ریشه فلسفی دارد.
جهت دوم در باب تفاوتها ساده تر است و آن این است که همان طور که درباره نیستیها گفتیم در نظام کلی و جملی عالم آن نیستیها ضرورت دارد، این تفاوتها هم از نظر جملی و کلی عالم ضرورت دارد.ما در این تفاوتها یکی را می گوییم خوب و یکی را بد، و می گوییم آن خوبش که هست، این بدش چراهست؟نمی دانیم که اگر این بد نبود، آن خوب هم نبود.مثال می زنند به یک تابلوی نقاشی.در تابلوی نقاشی، روشنایی و تاریکی تواما وجود دارد، این تفاوت میان قسمتها هست که یک قسمت روشن است یک قسمت تاریک، ولی این تابلو، تابلو بودن خودش را و زیبایی و کمال خودش را به همین دارد که روشنیها و تاریکیها به یکدیگر آمیخته است.اگر به جای تاریکیها هم روشنی بود، آیا آن وقت تابلو وجود داشت؟آیا آن وقت زیبایی وجود داشت؟آیا اگر در دنیا محرومیت نبود، موفقیت وجود داشت؟آیااگر در دنیا زشتی نبود، زیبایی وجود داشت؟آن را که الآن ما می گوییم زیبایی، در مقابل آن مات و مبهوت می مانیم و آن رادرک و توصیف می کنیم، برای این است که همه جای دنیا آن طور نیست. اگر همه جای دنیا یک جور و یک شکل بود، تمام مردهای دنیا نظیر همان زیباترین مرد دنیا می بودند(همه یوسف می بودند) و تمام زنهای دنیا کلئوپاترا می بودند، دیگر نه یوسفی وجود داشت و نه کلئوپاترایی، اصلا زیبا وجود نداشت.پس آن که ما آن را زیبا می نامیم، زیبایی خودش را مدیون همین زشتی زشت است، اگر این نبود، آن هم نبود.در تمام خوبیها این طور است.آن عادلها و عدالتخواهان درجه اول دنیا که اینهمه جلوه و جلال دارند، برای این است که در کنار آنها دیگران این را ندارند.اگر همه افراد بشر خصیصه علی بن ابیطالب را می داشتند، دیگر علی بن ابیطالبی هم در دنیا وجود نداشت.
پس گذشته از اینکه نفس تفاوتها ذاتی اشیاء است(یعنی اگر بناست کثرتی به وجود بیاید، ناچار باید اشیاء، متفاوت باشند و این اشیاء متفاوت هم تفاوت را از ذات خودشان دارند)،در نظام کلی و جملی عالم، برای همان چیزی که شما خیر می نامید، این تفاوت لازم است، مثل این است که ما می گوییم کوه چقدر شکوه دارد! حالا اگر دره و پستی نبود، کوهی در دنیا وجود داشت؟این هم راجع به تفاوتها که برای
آنها خیلی مثال می توان ذکر کرد.
اما قسمت سوم شرور و بدیها آنهایی است که نه از نوع فناهاست و نه از نوع تفاوتها و تبعیضها، بلکه از نوع سختیها و شداید است.چرا مصائب در دنیا وجود دارد؟ مردن یک جوان را اگر از نظر خود آن جوان حساب کنیم، مرگ و فنا و نیستی است – بحث سابق است که گفتیم – ولی از نظر آن کسی که این فراق در او اثر می گذارد، نامش مصیبت است.به طور کلی آیا بر وجود سختیها، شداید، عداوتها، رقابتها، جنگها، بیماریها و…اثری مترتب هست یا نه؟اتفاقا اینهاهم همین طورند، یعنی خود همین مصائب و سختیها و شدتها یک عامل بزرگی هستند برای خوبیها و تکاملهای بعدی.
در اینجا اتفاقا اگر کسی ایراد را در جهت عکس بیاورد، از ایراد در این جهت کمتر نیست.ما سلامت، قدرت، ثروت، امنیت را می گوییم خوبی، خوبی هم هست ولی همینها را اگراز نظر عوارضی که بعد به وجود می آورند نگاه کنیم، می بینیم که چندان خوب نیستند.معمولا – البته کلیت ند
همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیفها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبتنام کنید.
هنوز حساب کاربری ندارید؟
ایجاد حساب کاربری