خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل فلسفه تفاوتهای زن و مرد در حقوق اسلام
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل فلسفه تفاوتهای زن و مرد در حقوق اسلام قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
بازگشت به محصولات
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل حیات سیاسی و اجتماعی زبیده خاتون
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل حیات سیاسی و اجتماعی زبیده خاتون قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.
📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
21ساعت
13دقیقه
07ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 75

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
5 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل زن در خطبه ۸۰ نهج البلاغه :

معاشر الناس،ان النساء نواقص الایمان،نواقص الحظوظ،نواقص العقول…

(ای مردم،ایمان زنان ناقص است.برخورداری زنان از سهم الارث ناقص است.عقول آنان ناقص است) .

یک معمای مستمر که با تقسیم انسان به دو ماهیت جداگانه مرد و زن،سر تا سر
تاریخ را بخود مشغول نموده است

شارحان و مفسران نهج البلاغه در توضیح و تفسیر این خطبه که امیر المؤمنین علیه السلام پس از بپایان رساندن غائله جنگ جمل ایراد فرموده است،مباحث مربوطه را مطرح و از دیدگاه انسان شناسی و فقاهی تحقیقاتی را انجام داده انداین تحقیقات در دورانهای متاخر دامنه های وسیعتری پیدا کرده بروز مسائل جدیدتری را برای روشن شدن وضع این دو صنف از یک حقیقت ایجاب نموده است.عمده این مسائل تعبیر نقص است که در سه مختص انسانی درباره زن آمده است:نقص ایمان،نقص برخورداری از سهم الارث،نقص عقول.ما برای تفسیر این خطبه در صدد برآمدیم که مسئله زن و مرد و رابطه میان آن دو را تا حدودی مشروح تر بیان کنیم،باشد که مقدمه ای بر تحقیق و بررسی بیطرفانه و واقع بینانه برای محققان ارجمند بوده و با تتبعات و تفکرات هر چه دقیقتر برای گشودن این معمای دیرینه قدم بردارند.

پیش از ورود به توضیح این معمای بزرگ و عوامل بوجود آورنده آن،یک مقدمه کوتاهی را درباره جریان تکاملی بشر با ناتوانی شایع از تنظیم رابطه معقول میان دو صنف خود (زن و مرد) متذکر میشویم:

مقدمه-هنگامیکه بعضی از هشیاران مطلع از محصول سرگذشت بشری تاکنون،این سئوال را مطرح می کنند که علت چیست که نوع انسانی باهمه ترقیات و پیشرفتهای علمی و صنعتی و هنری تنها بر افزودن پیچیدگی هویت و گسترش موجودیت خود در قلمرو طبیعت و همنوعش،قناعت ورزیده ودر پیمودن مسیر این تکامل،آن آگاهی و توانائی را به دست نیاورده است که دو عنصر اساسی ادامه حیات خویشتن را که زن و مرد است،چنان اصلاح و تنظیم نماید که بشکل معمای علمی و ناگواری مستمری در نیاید و او را به داشتن «حیات معقول »نایل سازد؟گروهی که به چشمگیر بودن ترکب پیچیده هویت و گسترش موجودیت آدمی در پهنه طبیعت و قلمرو همنوعش،خیره گشته اندفورا محصول عالی پیشرفتهای بشری را مانند وسائل ارتباطی حیرت انگیز ودیگر کالاهای صنعتی فوق العاده ظریف و کمپیوترها و هواپیماها و تسخیر فضاو عملیات پزشکی فوق العاده عالی متذکر شده میگویند.

مگر شما این ترقیات و پیشرفتها را نمی بینید؟هشیاران مطلع در پاسخ میگویند:ما آنچه را که شما مطرح میکنید،منکر نیستیم و در صدد انکار عبورانسان از حالات ابتدائی به مراحل ترقی و تکامل نیستیم.سئوال اینست که مامی بینیم نوع بشر در جریان عبور از مراحل ساده به مراحل پیچیده تر و تنوع ابعاد،هر اندازه که مسائل اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و حقوقی گسترده ترو عمیق تر و ظریف تر میگردد،مسئله زن و مرد از حالت مسئله بودن به معمابودن تبدیل میگردد.آیا همان اندازه که جریان تکامل حیات برای پاسخ به هفت میلیون «چرا»درباره جوهر و مختصات و حیات در نظر گرفته میشود،برای مرتفع ساختن این معما هم میتواند تاثیری داشته باشد؟! (۱)

این ناتوانی اسف انگیز اثبات میکند که آشنائی ما با جریان تکامل،عبارت است از شناخت های ما درباره رویدادهایی که انسان را به وضع کنونی او رسانیده است،شناخت هایی که پس از وقوع و تسلسل آن رویدادها میباشد.و معرفت ما درباره جریان تکاملی مانند معرفت ما درباره قانون علیت است.این معرفت کلی که همه اجزاء و روابط عالم هستی از قانون علیت تبعیت میکنند،شاید منکری جز سفسطه بازان نیهیلیست نداشته باشد.با اینحال برای شناسائی هویت علل و معلولات و روابط و ضرورت ها و مختصات میان آنهاو چگونگی قرار گرفتن آنها در سیستم های بسته و سیستم های باز،هزاران دانشمند دست به کار میشوند و با این همه تلاش ها و فداکاری ها در راه علم،تازه یک شیر پاک خورده ای مانند دوید هیوم بلند میشود و میگوید:من این طناب ضرورت میان علت ها و معلول ها را نمی بینیم،بنابر این در عالم طبیعت جز تعاقب رویدادها چیزی دیگر وجود ندارد.وقتی که به او میگویند: اگرطناب ضرورت میان علت ها و معلول های آنها وجود ندارد،پس چرا هر علتی معلولی معین از خود بوجود میاورد و هر معلولی از علتی معین؟او بنا به نقل بعضی از مطلعین با تمام سادگی و بی پرده میگوید:«من نمیدانم »بنابر این،شاید اگر ما رموز دیگری در جریان تکامل را میدانستیم،به آن هفت میلیون چرا پاسخ میدادیم و در ادامه حیات به معمائی بنام معمای زن و مرد مبتلانمی گشتیم.آیا این معما از آنجا ناشی شده است که حیات در قالب مرد میگوید:«من هستم »و حیات در قالب زن میگوید:«من هستم »و چون این دو هستم نمیتوانند مبدل به «انسان هست »شوند،لذا تکاپوی خصمانه میان آن دو ناتوان از تفسیر حیات،براه می افتد ادامه پیدا میکند؟ممکن است هشیارانی پیداشوند و همین ناتوانی از تفسیر حیات را که با گسترش ابعاد آدمی در طبیعت و همنوع خود،پوشانده میشود،دلیل قاطعی بر ناآگاهی آدمی از حقیقت تکامل و محصول آن،تلقی نمایند.اگر بگوئیم:حیات در گذرگاه تکاملی فقطموجودیت آن جاندار را مطابق قانون میداند که با انفراد و تعین خود بجریان می افتد و جاندار دیگری را جز خود به رسمیت قانونی نمیشناسد،چه زن باشدو چه مرد،این گفتار با اینکه در قلمرو جانداران که زندگی دسته جمعی طبیعی دارند،سازگار نیست،در عالم انسانها هم قابل تطبیق نمیباشد،زیرا انسانهای رشد یافته در طول قرون و اعصار بخوبی نشان داده اند که حیات در قالب آنان بر همه انسانها گسترده شده و واقعا خود را جزئی از حیات دیگران دانسته اند.وانگهی اگر جریان تکاملی آنچنانکه ما توقع داریم،فعالیت میکرد،امکان نداشت خود حیات بوسیله آلبر کاموها و شوپنهورها و ابو العلاءها وتوماس هابس ها با خویشتن به مبارزه برخیزند و از خود حیات پوچی حیات رانتیجه بگیرند و یا همه ابعاد تکاملی حیات را نادیده بگیرند و فقط جنبه قدرت تخریبی آن را بستایند.

واقعا این سئوال مطرح است که علت چیست که پدیده حیات در انسانهاکه بنا به عقیده تکاملیون از مراحل ابتدائی به مراحل عالی تر در حرکتند،هرگز به عالی ترین و والاترین پدیده های خود که عدالت و حق و احساس تعهدو نیل به آزادی معقول و تبدیل حیات طبیعی به «حیات معقول »است،گوش فرا نمیدهد؟و رابطه زن و مرد را در نظر امثال راسل تا حد«یک لیوان آب خوردن »پایین میآورد و سپس صدها هزار مجلد کتاب و مقاله درباره این رابطه نوشته میشود و کار بجائی نمیرسد و میگویند:همه مسائل را که ما نبایدحل کنیم، انشاء الله در چهار و پنج قرن آینده این معمای دردناک حل و فصل خواهد گشت!آیا این عقیده که مسئله رابطه زن و مرد در حد یک «لیوان آب خوردن »است،مستلزم ورشکستگی حیات در مغز هزاران متفکر که با کمال اخلاص در شناخت و توجیه و اصلاح این رابطه میکوشند، نمیباشد؟حقیقت اینست که سادگی این یک مسئله حیاتی ما را از اهمیت آن غافل نموده و برای ما خیلی ناچیز تلقی شده است،لذا صدها سئوالات جدی را درباره حیات زن و مرد به وجود آورده است که اگر با جدیت و صمیمیت برای حل و فصل مطرح نگردد،باحتمال قوی صدمه ای جبران ناپذیر به هویت خود حیات وارد خواهد آورد.

شما چگونه میتوانید این قضیه حیاتی را بی اهمیت تلقی کنید که از دیدار عاشقانه اوگوست کنت فیلسوف پوزیتیویست (عینی گرائی محض) با خانم کلوتلد دوووفلسفه ای بر مبنای احساسات را بجای فلسفه عقلانی محض می نشاند،زیرا همه میدانند که طرز تفکر اوگوست کنت پیش از عشق ورزیدن به خانم مزبور تحققی و عینی گرایانه و بدون دخالت کمترین احساسات در انسان شناسی و جهان بینی بوده و پس از بروز عشق،احساسات را در جهان بینی و انسان شناسی دخالت داده است.از طرف دیگر شوپنهور هم داریم که ناسازگاری مادر هشیار و خوش ذوقش با پدر بی ذوق و معمولی اش آندو را به جدائی کشانید و شوپنهور از این پیش آمد سخت ناراحت گشت و این ناراحتی تدریجا موجب کینه توزی و خصومت شدید شوپنهور به زنها گشت.و فلسفه بدبینانه او را بوجود آورد.این مادربه فرزندش (شوپنهور) مینویسد:«تو برای من بار سنگینی که قابل تحمل نیست،زندگی با تو بسیار دشوار است،غرور تو همه صفات پسندیده ترااز بین برده است،تو در وضعی هستی که دنیا هیچ چیزی از تو امید ندارد، علت این بیهودگی تو اینست که از جلوگیری تمایل قوی خود بر سقوط مردم در لغزشها،عاجز و ناتوانی » (۲).بالاخره این مادر و پسر از هم جدا میشوند.در یکی از دیدارها که میان آن دو صورت میگیرد،نزاع سختی آن دورا با یکدیگر گلاویز مینماید و مادر پسرش (شوپنهور) را از پله ها میاندازد.سپس بیست و چهار سال همدیگر را نمی بینند.این جریان موجب میشود که شوپنهور برای ما فلسفه بدبینی بوجود آورد و درباره صنف زن درست در نقطه مقابل اوگوست کنت بدترین نظر را ابراز نماید.عبارات شوپنهور را هم بعنوان بدترین و نابخردانه ترین عقیده درباره زن نقل میکنیم:

«شوپنهور از اینکه لقب جنس لطیف برای زن انتخاب شده است،سخت تعجب میکند: «تردیدی نیست در اینکه کسانی که این لقب را بر این جنس محقر پست می نهند،مردمی هستند که غریزه جنسی آنان عقولشان را فاسد کرده است.مبنای همه زیبائی زن فقط بر غریزه جنسی است.نزدیکتر به واقعیت اینست که نام زن ها را جنسی که هیچ ذوق هنری ندارد بگذاریم،زیرا زنان توانائی ارزیابی انواع هنرها را ندارند،ولی اغلب درباره حقایق مغالطه نموده ادعا میکنند که ما دارای هنر زیبا هستیم،این ادعا از زنان دروغ وریاکاری است، آنان محبت و میل به هیچ چیزی جز بآنچه که برای آن خلق شده اند،ندارند.آنچه که زنان برای آن خلق شده اند،حفظ نوع و ادامه آن است…مرد در دانش ها و هنرها میکوشد،تا سلطه مستقیم بر اشیاء را بدست بیاورد،یا از راه درک اشیاء و یا از راه تصرف در آنها.اما زن،او با طبیعتی که دارد،سلطه مستقیم بر اشیاء را دوست ندارد،ولی همواره میخواهد ازراه تسلط بر مرد به اشیاء مسلط گردد.تنها هدف زن آنست که بر مرد مسلط شودو تحکم نماید،یعنی زن هر چیز را وسیله پیکار با مرد می بیند.اگر زن تظاهر به علاقه بموسیقی و شعر نماید،این علاقه از میل طبیعی او برنمیخیزد،بلکه میخواهد آنها را وسیله تجمل قرار داده،در برابر چشمان مرد بدرخشد.اگرتو همه تاریخ را مطالعه کنی حتی یک زن پیدا نمیشود که یک اثر هنری اصیل و نبوغ آمیز به وجود آورده باشد.و شاید احترامی که مرد برای زن ابرازمینماید، یکی از نتایج دین مسیحیت است و همین است سبب روش رمانتیک که احساسات و غریزه و اراده را فوق عقل و ذکاوت قرار میدهد.مردم قاره آسیا درباره زن درک بهتری از درک مردم قاره اروپا دارند،زیرا آسیائی هابه حقارت و ناچیزی زن خوب پی برده اند،زیرا تردیدی نیست در اینکه هر قانونی که زن را مساوی مرد میداند،از ریشه و اصلش باطل است.اگر قانون میخواهد زن را با مرد در حقوق مساوی قرار بدهد،نخست بایدقانون،عقلی مساوی عقل مردها بزنها بدهد،سپس از نظر حقوق آن دو را بایکدیگر مساوی بداند.شرقی ها واقعیت را درباره زن خوب دریافته اند که اصل تعدد زوجات را پذیرفته اند،زیرا این یک اصل است که طبیعت آن راحتمی و تجویز مینماید.شگفت آور اینست که مردم اروپا اصل تعدد زوجات را در زبان منکرند ولی عملا از همین اصل پیروی میکنند.من گمان نمیکنم حتی یک اروپائی اصل وحدت همسر را با وجه صحیح عمل نماید» (۳).

مطالبی را که شوپنهور درباره زن مطرح نموده است،[بجز عمل عینی اروپائی ها درباره تعدد زنهائی که با آنان ارتباط برقرار میکنند]،لاطائلاتی است که دوشادوش لاطائلات دیگری که مسئله زن و مرد را در حد«یک لیوان آبخوردن »تلقی میکند،گفته شده است.نخست این حرف بی اساس را که میگوید:«مسئله زن چیزی جز یک لیوان آبخوردن نیست »بررسی کنیم، سپس به پاسخ مطالب شوپنهور درباره زن بپردازیم.معنای جمله فوق چنانکه عمل عینی اغلب جوامع امروزی اروپا نشان میدهد،اینست که برای بازی با دروازه ورود انسانها به زندگی هیچ قید و شرطی وجود ندارد،یعنی مرد و زن به مجرداینکه میل پیدا کنند،بهر شکلی که بخواهند،میتوانند با یکدیگر ارتباط جنسی برقرار کنند،بدین ترتیب لزوم هرگونه قانون و اصل را درباره تناسل که گردونه خلقت آدمی است،به دور میاندازند و با این بی بند و باری اعلان میکنند که دروازه ورود جاندارانی بنام انسان بر صحنه زندگی باز و هیچ قید و شرطی ندارد.بنابر این موجودیت انسانی قانونی ندارد که هستی او را توجیه نماید،نتیجه ای که این قانون شکنی خوشایند ببار میآورد،اینست که قوانین مربوط به کیفرمجازات و دفاع از صلح و مبارزه با جنگ های خانمانسوز،مسخره ای بیش نباشند.زیرا این یک تناقض غیر قابل حل و فصل است که ورود انسانها به قلمروزندگی احتیاجی به قانون و کارت رسمی نداشته باشد، ولی خروج آنان ازدروازه زندگی،به قانون و مجوز رسمی نیازمند بوده باشد!!اگر واقعیت چنین است که شهوت جنسی بی محاسبه یک نر و ماده،انسان را وارد زندگی میکند، شهوت قدرت و خودخواهی قدرتمندان سلطه جو هم میتواند به زندگی انسان ها خاتمه داده او را از دروازه خروج بیرون براند.اما پاسخ مردانی امثال شوپنهور،این پاسخ را در مبحث زیر میتوانید بررسی فرمائید:

آیا روزی فرا خواهد رسید که سودجویان اجازه بدهند،انسانهای انسان شناس مع
مای زن و مرد را تا حد«مسئله »زن و مرد تقلیل بدهند؟

ما امیدواریم چنین روزی فرا خواهد رسید بشرط آنکه خود زنان هم این قدم را در راه انسانیت بردارند که با آرزوی نرون بودن و چنگیز شدن که فقط در صنف مرد پیدا میشود، عظمت فوق مردی خود را در اجرای فرمان خلقت که در اختیار آنان است فراموش نکنند.در آنروز انسانهای انسان شناس نخست صنف مردان را مخاطب قرار داده خواهند گفت:براستی آیا شمامیخواهید زن را بشناسید یا نه؟اگر میخواهید زن را بشناسید،با اینکه درطول تاریخ صنف زن در هر جامعه ای چه با نظر به مختصات طبیعی او و چه با نظر به قوانین قراردادی که در جوامع درباره زن حکمفرما بوده،در رنج و فشار سختی روزگار خود را سپری کرده است. با اینحال حتی یک زن به شرط آنکه از اعتدال روانی برخوردار باشد،از صرف زن بودن خود، احساس ناراحتی و نقص ننموده است.زن با یک نگرش ناب و با قطع نظر از عوارض و تحمیلات محیط و اجتماع هرگز به طبیعت نگفته است درباره شخصیت زن تجدید نظر کن، زیرا زن بطور طبیعی میداند که چنین تمنائی از طبیعت،درست تمنای آن است که طبیعت در انسان بودن زن تجدید نظر کند،این تلقین صنف مردهای نادان و انسان شناس به زنها بوده است که:زن ناتوان مطلق است.ازطرف دیگر زنان هم با احساس مختصات زنانگی که آنان را تا حدودی درتکاپوهای زندگی با مرد،محدود ساخته است،تلقین مردان را تشدید نموده و خود زنها نیز تحت تاثیر آن تلقین قرار میگیرند.بدین ترتیب هر دو صنف زن و مرد در بوجود آوردن فاجعه دردناک زندگی اشتراک میورزند.بار دیگربه صنف مرد خواهند گفت آقایان مردها:هیچ میدانید که هر چه در امتیازمردان حماسه سرائی کنید و هر اندازه هم که با تکیه بر عقل نظری که تا کنون صدهامکتب و عقیده بوجود آورده و انسانها را رویاروی هم قرار داده و تاریخ رابه خاک و خون کشیده است و دروغ و دغل و ریاکاری های ماکیاولی را بر حیات واقعی بشر چیره و مسلط ساخته است،خود را توجیه نمائید،باز از درک این عظمت صنف زن ناتوانید که زنان همه جان و حیات خود را در طبق اخلاص برای اجرای فرمان خلقت و شرکت در آهنگ کلی هستی،تقدیم بر شما مردان میکنند وشما مردان جز به انگیزگی مکانیسم لذت و سفارش محصولی بنام نسل از آن کارگاه محیر العقول،رابطه خود را با زن توجیه نمیکنید!!گمان نرود که این جملات ساخته و پرداخته یک فرد غوطه ور در رؤیاهای خوشایند عقلانی است و بس.یک نگرش دقیق به گفتار نیچه با آن چهره خشن جهان بینی اش بیندازید.نیچه میگوید:«کلمه واحد عشق در واقع دو معنای متفاوت برای مرد و زن دارد.آنچه زن از عشق استنباط میکند به اندازه کافی روشن است.عشق نه تنها دل سپردگی است،ایثار کامل جان و تن است بی هیچ دریغ،بی هیچ فروگذاری،بی چشمداشت به هر چیز دیگر.این سرشت نامشروط عشق زن،چیزیست که عشق او را به ایمان تبدیل میکند، تنها ایمانی که اودارد،اما مرد،اگر او زنی را دوست بدارد،آنچه از زن میخواهد همین عشق است، در نتیجه همان احساس را برای خود مسلم فرض نمیکند که برای زن،اگر مردانی باشند که آنان هم همین تمایل را به ایثار کامل حس کنند،به شرافتم سوگند،آنها مرد نیستند» (۴). بایرون هم نظیر این مطلب را گفته است:«عشق مرد چیزیست جدا از زندگی مرد،عشق همه هستی زن است » (۵) اما شماای زنها،بجای آنکه با نشان دادن هویت با عظمت خود،هر دو صنف زن و مرد را از اصالت و برتری زن ها در گرداندن گردونه حیات که عالی ترین جلوه گاه خداوندی است،با خبر بسازید،تا مسئله زن و مرد را از حالت فاجعه ای رابطه این دو صنف تا حد یک مسئله قابل حل و فصل در حقوق و اقتصاد و اخلاق و مذهب و سیاست، درآورید،نشسته اید و از احساس اینکه مرد عامل است و شما پذیرنده،مرد در شطرنج بازی های عقل نظری که دائما برای تاریخ توماس هابس و بورژیا میزاید،در خود فرو رفته و به این نتیجه میرسید که ما هم باید چنگیز و نرون و آتیلا و تیمور لنگ و ابن ملجم داشته باشیم،تا قهرمان بودن خود را در برابر مردان اثبات کنیم!و با بوجود آوردن مکتب ها و جهان بینی هائی که نخست در مغز مردان ایجاد لذت میکنند،سپس انسانها را از یکدیگر جداکرده آنان را شمشیر بدست رویاروی هم قرار میدهند و فردا و پس فردا است که خدا نخواسته پرونده حیات بشری را از روی کره زمین بربندند و دیگرمسئله یا فاجعه ای بنام زن و مرد در مغزهای بشری که در آنموقع غذای لذیذی برای لاشخوران بیابانها خواهند گشت،مطرح نگردد.

شما ای زنها،این اندازه در نشان دادن قدرت و امتیاز خود در غائله مردان و زنان تاخیر نورزید، این اندازه راه را برای جرئت نابخردانه مردان انسان نما با دست خود هموار میکنید.شما گمان میکنید که فاجعه ای به نام فاجعه دو صنف زن و مرد،با گرفتن چهره حیات نشناس بعضی از مردان به خویشتن،در خیابانها،در ورزشگاه ها،در اداره ها،در مراکز تصمیم گیری-های سیاسی و اجتماعی،خاتمه خواهد پذیرفت؟!شما زنها یقین بدانید که این خود شما هستید که با هم صنف نمودن خود با مردان،عظمت واقعی خودرا از دست داده به مردان نابخرد جرئت میدهید که شما را پست و محقر بدانند.یک خسارت غیر قابل جبران دیگر که دامنگیر هر دو صنف شده است،اینست که با جلوه عظمت در کمیت ها،کیفیت ها و حیاتی بودن آنها از هر دو طرف نادیده گرفته میشود،زیرا خانواده در برابر اجتماع یک محدوده بسیار ناچیزمینماید که در اجتماعات بزرگ،این ناچیزی بقدری از اهمیت آن میکاهد که قابل توصیف نیست،چنانکه مقایسه قطره و دریا از نظر کمیت قابل توصیف نمیباشد.سهم عامل مرد انسان نشناس در این خسارت اینست که خود را قادر به شناوری در همه سطوح و زوایای اقیانوس اجتماع می بیند.و وقتی که قدم به خانواده میگذارد،با نخوت و تفرعن خاصی،خویشتن را دریائی در مقابل قطره خانواده می بیند.و زورگوئی را شروع میکند.او بگمان اینکه مغزش نماینده واقعی دریای اجتماع است،قطره خانواده را«هیچ »می انگارد.زن هم که سخت در صدد جبران احساس وابستگی و ضعف مطلقی است که به خود بسته است،فراموش میکند که به مرد بگوید:من همسر تو و ما خانواده تو با اینکه از لحاظ کمیت قطره ای از دریای اجتماع هستیم، از لحاظ کیفیت و هویت تشکیل دهنده همان اجتماعیم که شما را با گسترش کمیت خود فریفته است.اجزای آن اجتماع که از کانال طبیعی خانواده عبور نکند و اولین منزلگه انسانیت را سپری نکند،برای میدانهای جنگ و ستیزه خوب است نه برای تشکیل یک اجتماع انسانی.و مانند پیچ و مهره بی احساس برای ماشین خوبست،نه انسانیت.

حیاتی ترین مسئله انسانی که این دو صنف همواره غفلت از آن میورزند،عبارت است از اینکه منزلگه تعیین کننده سرنوشت اجزای اجتماع،خانواده است.نطفه شخصیت آدمیان در منزلگه خانواده منعقد میگردد و سپس اجتماع آن را آبیاری مینماید.در این مسئله حیاتی مبالغه گوئی های امیل دور کیم که همه اصالت ها را به اجتماع نسبت میدهد و فرد را در برابر اجتماع تا حد«چیز»پایین میآورد،همان ارزش را دارد که گزافه گویی های اصالت خانواده وبی تاثیر پنداشتن اجتماع.

آیا زن وابسته مرد است؟

این سئوال درست مانند اینست که آیا انسان وابسته انسان است؟آیاعقل سلیم وابسته وجدان است؟آیا عدالت وابسته قانون است؟همه این سئوالات به جواب مثبت میرسند،آن جواب اینست:بلی،عقل سلیم وابسته وجدان است،زیرا عقل سلیم و وجدان دو جزء متشکل کننده هویت انسان خردمند است.بلی عدالت وابسته قانون است و قانون وابسته عدالت،زیرارفتار مطابق قانون همان عدالت است و عدالت آن نیروی سازنده ایست که اگرتجسم پیدا کند، بشکل قانون درمیآید.پس این سئوال که آیا زن وابسته مرداست،همان جواب را دارد که مرد وابسته زن است.این دو صنف با اینکه دو موجود جسمانی مجزا از یکدیگرند،در عین حال یک انسان کلی را تشکیل میدهند که در وحدت انسانی حقیقت واحدی میباشند.هر دو صنف در مسیرتکاپو قرار گرفته بشرط احساس تعهد و عمل مطابق آن،راه را برای تکامل آیندگان میتوانند باز کنند.

بنابر این،این سئوال که «آیا زن وابسته مرد است؟»باید به دو سئوال تحلیل شود:

۱-آیا شخصیت و موجودیت و اصالت ها و ارزش های زن وابسته به مرد است؟پاسخ این سئوال قطعا منفی است،زیرا زن و مرد در انسانیت هیچ تفاوتی ندارند،اگر مرد شایسته نام انسانیت است،زن هم این شایستگی رادارد و اگر مرد بجهت نشناختن زن شایسته نام انسانیت نیست، زن هم بجهت نشناختن مرد این شایستگی را ندارد.

۲-آیا با نظر به بعد ادامه نسل و جریان خلقت،زن وابسته مرد است؟بلی همان وابستگی از طرف مرد نیز وجود دارد.این دو سئوال در مغز هر انسان معتدل پاسخی جز آنکه مطرح کردیم،ندارند.سپس نوبت به مسائل دیگر درباره این دو صنف میرسد.مانند اینکه آیا زن مانند مرد میتواند در برابر حوادث مقاومت و تحمل داشته باشد؟آیا زن از نیروی نبوغ و اکتشاف برخورداراست؟آیا زن در تعقل محض میتواند مساوی مرد باشد؟آیا در ادامه حیات موقعیکه آدمی به بن بست میرسد،مرد ناتوان تر از زن نیست؟زیرا گفته میشود که تقریبا نود درصد تصمیم مردان درباره خودکشی به نتیجه میرسد،در صورتیکه زنانی که تصمیم به خودکشی میگیرند،کمتر از ده درصد دست به خودکشی میزنند.آیا غرور کاذب در مردها بیش از زنان نیست؟آیا مردها ازآن طعم واقعی حیات که زنان می چشند،محروم نیستند؟درباره این سئوالات هزاران کتاب و مقاله نوشته شده و اختلاف نظرهای خیلی زیاد به وجود آمده است. اولا برای اینکه در پاسخ دادن به سئوالات فوق و ده ها امثال آن هاتحت الشعاع شخصیت های پاسخ دهندگان و احساسات خام و عوامل محیطی و اجتماعی قرار نگیریم،در این مسئله بیندیشیم که اختلافات روانی و فعالیت های مغزی در افراد صنف خود مردان بقدری زیاد است که اگر تشابه صوری و شکلی و فیزیولوژیک میان مردان نبود،میگفتیم:مردان انواع یا اصناف مختلفی از انسانها هستند.آیا شما مردی با احساسات انسانی علی بن ابیطالب(ع) را با مردی با شقاوت و پلیدی حجاج بن یوسف،یک صنف متحد میشمارید؟!آیا مردی با شجاعت علی بن ابیطالب را با مردی ترسو و زبون مانند حسان بن ثابت،یک نوع متحد میشمارید؟! مردی با تعقل ابن سینا را با مردی بابی عقلی باقل (احمق معروف نژاد عرب) یکی میدانید؟! همچنین اختلاف روانی و فعالیت های مغزی را که در میان صنف خود زنان وجود دارد،میتوان نادیده گرفت؟!آیا مادری که تنها وسیله عبور کودک از جنین به این دنیا بوده و بهیچ وجه کودکان و فرزندان خود را از دریچه عواطف مقدس مادری ننگریسته است،با آن مادری که کودکان و فرزندان خود را پاره های روح خود می بیندکه از او مجزا شده و روی زمین راه میروند،یک صنف تلقی میکنید؟!چگونه میتوان زنی را که واقعا خود را جزئی از شخصیت مرد،یا مردرا جزئی از شخصیت خود میداند،با آن زنی که سالیان عمر را با دیده خصومت به همسرش نگریسته است،یک صنف منظور نمود؟!بنابر مجموع این ملاحظات ما با دو نوع اختلاف میان دو صنف روبرو هستیم:

نوع یکم:اختلاف هائی است که مربوط به هویت خاص زن و مرد نیست،بلکه همان اختلافات است که میان صنف خود مردان با یکدیگر و صنف خودزنان با یکدیگر نیز وجود دارد.و این نوع اختلاف نباید بحساب اختلاف در هویت زن و مرد گذاشته شود.

نوع دوم:اختلاف ناشی از تنوع هویت زن و مرد است.این تنوع بدون تردید مربوط به ذات و شخصیت انسانی دو صنف نیست و این حقیقتی است که اسلام روی آن سخت اصرار میورزد، چنانکه در مبحث آینده با نصوص صریح اسلامی مطرح خواهد گشت،بلکه مربوط به مختصات طبیعی دو صنف است که برای شرکت و تفاعل آن دو در موضوع تولید مثل بروز میکند.لذابر فرض بسیار بعید،اگر این دو صنف بدون احتیاج به شرکت و تفاعل در موضوع تولید مثل میتوانستند زندگی کنند،هیچگونه تفاوتی میان آن دو وجود نداشت.

اگر قانون طبیعت بنا به درخواست بعضی از زنان و بعضی از مردان،اقدام به تساوی مطلق زن و مرد میکرد،یا زنان را مانند مردان در شطرنج بازیهای عقل نظری محض و محرومیت از چشیدن طعم واقعی حیات و قناعت به لذت چند لحظه ای در پدیده تولید مثل و غیر ذلک میساخت،و یا مردان رامانند زنان با احساس عمیق و برخورداری از طعم حقیقی حیات و تسلیم جان وتن به فرمان عالی خلقت که از دیدگاه عقل نظری محض مفهومی است که فقطدر«چنین است جریان »خلاصه میشود،نه شناخت و اداره جریان واقعی حیات.آیا این تساوی پنداری نوع آدم را به حیواناتی که درما قبل تاریخ منقرض شده اند،ملحق نمیساخت؟ براستی هم زن و هم مرد آگاهانه یا نا آگاه دست بدست یکدیگر داده،با غفلت و چشم پوشی از اینکه نه امتیازات طبیعی زن دلیل برتری ارزشی وی بر مرد است و نه امتیازات طبیعی مرد بر زن دلیل برتری ارزشی او بر زن است،معمائی بنام زن و مرد را به وجود آورده اند!!.

آیا لجاجت و عدم اعتراف زنها به اشتباه خویش و ناتوانی آنان از بازسازی و تجدی
د شخصیت خود بیش از مردها است؟!

آنچه که هویت واقعی زن و مرد است،همان است که در مبحث گذشته(آیا زن وابسته مرد است؟) متذکر شدیم.

بار دیگر بطور اختصار میگوئیم:زن و مرد در هویت انسانی و شخصیت آدمی کمترین تفاوتی با یکدیگر ندارند،این حقیقت در مبحث آینده (بعد انسانی و هویت شخصیتی زن در اسلام) نیز تکمیل خواهد گشت.این هویت انسانی که مرد و زن دو صنف آن است،در دو قلمرو مختلف مطرح میشود:

۱-بطور منفرد و مستقل.

۲-با ارتباط زناشوئی با یکدیگر.

اگر امکان داشت که هر یک از این دو صنف بطور منفرد و مستقل زندگی کنند،بدون تردید صدها مسائلی که در حال ارتباط دو صنف با یکدیگر بوجودمیآید،منتفی میگشت،تنها آن مسائلی مطرح میشد که مربوط به هویت اصلی زن و مرد بود.ولی تاکنون چنین حالتی که هر یک از دو صنف بتوانند مستقلازندگی کنند باستثنای بسیار بسیار معدود امکان پذیر نبوده است.زیرا این دوصنف به علت لذت جوئی و تولید مثل در جاذبه یکدیگر قرار میگیرند و با دو نوع تفاعل فیزیولوژیک و پسیکولوژیک مسائلی را بوجود میآورند.بدینجهت است که آن دسته از محققان و صاحبنظران که در بررسی این دو صنف همواره هویت استقلالی آن دو را مورد تحقیق و بررسی قرار میدهند،سخت دراشتباهند.زن در جاذبه مرد،غیر از زن بطور مستقل و مجزا از مرد است وهمچنین مرد در جاذبه زن غیر از مرد بطور مستقل و مجزا از زن است.

بنابر این،برای بدست آوردن یک شناخت همه جانبه درباره مردی که دارای همسر است،بدون تردید شناخت خصوصیات آن زن که بعنوان همسردر حیات وی مؤثر است،ضروری و حتمی است،و بالعکس،برای شناخت همه جانبه زنی که دارای همسر است،شناخت خصوصیات مردی که بعنوان همسردر حیات آن زن مؤثر است،ضروری و لازم است اگر مبنای زناشوئی مرد و زن بر همان هویت طبیعی خدادادی استوار شود و هر یک از طرفین با آگاهی به تساوی شخصیت انسانی آن دو و با نظر به مختصات طبیعی هر یک از طرفین که معلول ضرورت های قانونی طبیعی است،در جاذبه یکدیگر قرار بگیرند،اگراوصاف والای فرشته خوئی در آن دو انسان کاملا بارور نگردد،حد اقل از یک زندگی سعادتمندانه برخوردار خواهند گشت.و اگر هر یک از طرفین با یک عده مسائل و اصول پیش ساخته ای که درباره طرف مقابل مغزشان را اشغال نموده است،در جاذبه یکدیگر قرار بگیرند،بطور قطع زندگی زناشوئی آنان با همان مسائل و اصول پیش ساخته رنگ آمیزی شده و با هویت طبیعی صنفی با یکدیگر زندگی نخواهند کرد.در نتیجه حیات واقعی مرد و زن همواره در زمینه های ساختگی و ثانوی بجریان خواهد افتاد.

اما اینکه میگویند لجاجت و عدم اعتراف زنها به اشتباه خویش و ناتوانی آنان از بازسازی و تجدید شخصیت خود،بیش از مردها است،اگر چنین چیزی کلیت داشته باشد،معلول هویت انسانی زن نیست،چنانکه سلطه گری و برتری جوئی و علاقه به حاکمیت مطلق که در مردها بروز میکند،معلول هویت انسانی مرد نیست،بلکه مربوط به علل ثانوی است که قابل ارتفاع میباشد.اگر موضوع لجاجت و عدم اعتراف زنان به اشتباه خویش و ناتوانی آنان از بازسازی و تجدید شخصیت خود،بیش از مردان بوده باشد.بدان علت است که زن با احساس ناآگاهانه به اینکه مرد عظمت انجام وظیفه او را درباره فرمان خلقت ناچیز گرفته است،احساس حقارت و شکست نموده،درصدد جبران آن برمیآید،غافل از اینکه ارزش و عظمت انجام چنین وظیفه ای خیلی بالاتر از آن است که زن از مرد توقع مینماید زن نباید برای انجام این وظیفه الهی انتظار معامله و سوداگری با مرد داشته باشد،تا در صورت جهالت و تبهکاری مرد، شخصیت خود را بالجاجت در خطاها و نادیده گرفتن اشتباهات خود،تباه بسازد،این تباهی موجب پیچیده تر شدن روابط طرفین در همه شئون زندگی بوده،حیات طرفین رابه دوزخی غیر قابل تحمل تبدیل خواهد ساخت.یکی دیگر از عوامل مقاومت زنانی که در برابر مردان حالت دفاع یا هجوم دائمی بخود میگیرند،احساس خودخواهی مرد است.اما اینکه زن مانند مرد قدرت تغییر موقعیت و تجدیدشخصیت ندارد:ناشی از دو موضوع است:

موضوع یکم-احساس اینکه موقعیت و شخصیت فعلی زن در نظر وی حالت انحصاری دارد مخصوصا هر چه سالیان زندگی زن بالاتر برود،انحصار مزبور در نظرش شدیدتر جلوه میکند، در صورتیکه مرد بجهت گسترش ارتباطات و آگاهی از امکان بدست آوردن عناصری دیگر برای شخصیت پرونده شخصیت خود را بسته تلقی نمیکند.البته این یک حالت عارضی و قابل دگرگونی برای زنها است:و این وحشت که اگر این موقعیت روانی را از دست دادم،چکنم؟ وحشتی بی اساس است.بنظر ما زن میتواند رابعه عدویه که از بزرگان معرفت و عرفان است، گردد،همچنانکه یک مرد میتواند از مرحله یک شاعر دون پایه به مقام والای سنائی بودن برسد.

موضوع دوم-علاقه شدید زن به داشتن و حفظ آن موضع گیری که به تشخیص وی،مرد سر تسلیم به آن موضوع گیری فرود آورده است.نتیجه این علاقه دو بعد دارد:بعد منفی و بعد مثبت.بعد منفی این علاقه محرومیت از مشاهده و بهره برداری از مزایای مرد و خود زن است که بجهت موضع گیری انحصاری،از دیدگاه خود زن پوشیده میماند.بعد مثبت حفظ تشکل خانوادگی از پاشیده شدن است.در صورتیکه مرد بجهت احساس باز بودن ابعادی دیگر از زندگی و حتی باز بودن رابطه جنسی و لو در عالم خیال،خود را اسیر موضع گیری خاص در برابر زن نمی بیند.بعضی از صاحبنظران در این پدیده چنین میگویند:«زن از عقاید مرد فقط تقلید میکند اما در باطن خویش مصمم و خودبین است و از خودخواهی بینهایت مرد خبر دارد» (۶).

بنابر این اعتقادی که زن درباره مرد دارد،بدون تردید او اولا بعقیده خود با یک موجود خودخواه[اگرچه به روی خود نمی آورد]روبرو می شود،سپس با شوهر.نتیجه طبیعی این دوگانگی در ارتباط،توسل زن بهر وسیله ای است که بتواند خودخواهی مرد را بشکند،از طرف دیگر مرد هم که خود رادارای عده ای از مختصات طبیعی می بیند که در زن وجود ندارد،به مقاومت و لجاجت خود میافزاید.لجاجتی که زن در برابر مرد نشان می دهد، اگرچه شکننده تر و تلختر از لجاجت مرد است.ولی لجاجت مرد گسترده تر و متنوعتراست و در عین حال مرد بیشتر آماده تجدید شخصیت در برابر زن است،در صورتیکه زن بجهت تاثر عمیقی که از خودخواهی مرد دارد،انعطاف درسطوح شخصیت پیدا می کند،ولی تجدید اساسی شخصیت در برابر مرد برای زن بسیار دشوار است و خیلی از زنها تجدید شخصیت را با منتفی ساختن آن یکی میدانند،با اینحال همانطور که گفتیم،این پدیده های روانی خصوصی معلول مسائل و اصول پیش ساخته در مغز طرفین بوده مربوط به هویت انسانی طرفین نمی باشد.لذا بطور قطع می توان گفت:اساسی ترین عامل بروز این ناهماهنگی ها میان زنان و مردان موضوع بی اهمیت تلقی کردن این رابطه حیاتی است که فقط با تعلیم و تربیت های صحیح و جدی درباره طرفین میتوان این برداشت پیش ساخته را منتفی ساخت.

مختصاتی که برای هر یک از مرد و زن در میان صاحبنظران رواج دارند

میدانیم که در توضیح مختصات هر یک از دو صنف از آغاز تاریخ معرفت تاکنون مطالب زیادی گفته شده است.این مطالب غالبا دقیق وواقع بینانه نمی باشد،زیرا گویندگان آنها میان هویت اصلی مرد و زن درانسانیت و عوارض و پدیده های ثانوی را که از ارتباط و رویاروئی دوصنف با یکدیگر بوجود میآیند،تفکیک نمیکنند.یعنی عوارض و پدیده های ثانوی را بحساب هویت اصلی زن و مرد در میآورند.ما برای تکمیل این مبحث چند عبارت از صاحبنظران را نقل میکنیم:

۱-«زن نمی پرسد کدام نمایش یا کنسرت و یا کدام یک از اماکن تفریح بهتر است،بلکه میرسد مردم بکدام یک بیشتر میروند؟» (۷).آیا هویت زن اینست،یا یک شعور طبیعی در او حکم میکند که در ارزیاب

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.