اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل ریشه های فلسفی آنارشیسم، آنارشیسم پنهان در مکتبهای رقیب
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 77
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل ریشه های فلسفی آنارشیسم، آنارشیسم پنهان در مکتبهای رقیب، ارائهای متفاوت و تأثیرگذار بسازید
دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل ریشه های فلسفی آنارشیسم، آنارشیسم پنهان در مکتبهای رقیب شامل 120 اسلاید حرفهای و طراحیشده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی بهخوبی معرفی خواهد کرد.
دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل ریشه های فلسفی آنارشیسم، آنارشیسم پنهان در مکتبهای رقیب:
- ظاهر حرفهای و چشمنواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
- کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل ریشه های فلسفی آنارشیسم، آنارشیسم پنهان در مکتبهای رقیب را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
- کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.
عملکرد بینقص: اسلایدها بهگونهای طراحی شدهاند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.
یادآوری: در صورت استفاده از نسخههای غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل ریشه های فلسفی آنارشیسم، آنارشیسم پنهان در مکتبهای رقیب توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.
بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل ریشه های فلسفی آنارشیسم، آنارشیسم پنهان در مکتبهای رقیب :
چکیده
هابز و لاک دو تن از مؤسسان فلسفه مدرن هستند. البته این دو بیشتر به عنوان فیلسوف سیاسی نامبردارند، اما هم کتاب «لویاتان» هابز و هم کتاب «رساله درباره فهم بشری» لاک از مهم ترین کتاب های شناخت شناسی در قرن هفدهم و آغاز عصر مدرن محسوب می شوند. روسو البته شناخت شناس نبود، اما متأثر از فلسفه شناخت لاک، انسان شناسی خاصی تدوین کرد که فلسفه سیاسی قرارداد اجتماعی را در سیطره خود گرفت. چه رابطه ای میان شناخت شناسی، انسان شناسی و فلسفه سیاسی این فیلسوفان وجود دارد؟ مقاله حاضر در پی جستجوی پاسخ این پرسش و تقویت این فرضیه است که شناخت شناسی لاک انسان شناسی روسو را زمینه سازی کرد و این دو، یکی با صراحت کمتر و دیگری با صراحت بیشتر، تفکری را تقویت کردند که می توان از آن به عنوان آنارشیسم پنهان تعبیر کرد. این تفکر به دست مارکس به اوج خود رسید و به جزء مشترک فلسفه های سیاسی رقیب هم چون لیبرالیسم و سوسیالیسم بدل شد.
واژ گان کلیدی: آنارشیسم، شناخت شناسی، انسان شناسی، فلسفه سیاسی، لوح سفید مقدمه
اگر مؤثرترین بازیگران در عرصه سیاست اعضای طبقه سیاسی, یعنی حکومتگران, باشند, نقش دوم این صحنه بی تردید از آنِ متفکران سیاسی و روشنفکرانی است که نقد حاکمیت و معارضه با حکومت مهم ترین دغدغه آن ها است. حکومت ها, در طول تاریخ, همواره از دو سو در تهدید بوده اند: یکی از سوی رقیبان خود در طبقه سیاسی که به طور عمده از طریق جنگ در پی براندازی آنان بوده اند, دوم از سوی عناصر تحت سلطه خود که بیشتر از طریق اعتراض و شورش به دنبال تحمیل اراده خود بر آنان بوده اند. شاید بتوان گفت که به موازات سیر تاریخ, از دنیای پیش مدرن به دنیای معاصر, تهدید دوم بر تهدید اول فزونی گرفته است. اما در هر صورت, یک چیز مسلم است و آن این که در عصرجدید, به ویژه در فضای روشنگری سده هیجدهم و هم زمان با ظهور دولت مدرن, حکومت ها متوجه اهمیت قدرتی شدند که از ترکیب نیروی نقد روشنفکران و نیروی مقاومت شهروندان درست شده بود. این نقد روشنفکران، تا حدود زیادی، بر نظریه پردازی های فیلسوفان سیاسی متکی بود. در میان این نظریه پردازی ها, دیدگاهی که نه حکومت, بلکه اصل فایده یا ضرورت حاکمیت و دولت را مورد تردید و انکار قرار داد به آنارشیسم نامبردار شد.
آنارشیسم که در آثار متفکرانی مانند پی یر ژوزف پرودون، ویلیام گادوین، میخائیل باکونین، پیوتر کروپوتکین آشکار شد، با اعتقاد به امکان نظم در وضع طبیعی، اقتدار را عامل اصلی مشکلات جوامع تلقی می کرد و بر اساس ایده اقتدار ستیزی، خواهان الغای قانون و انحلال حکومت بود. در واقع، آنارشیست ها، با اتکا به تعریفی خوشبینانه از انسان، تهدیدِ بی نظمی و ناامنی در اجتماع طبیعی را به عنوان مبنائی که معمولاً در اثباتِ ضرورتِ اقتدار و اطاعت و ابزار آن یعنی حاکمیت، سلسله مراتب، قانون، مجازات و مانند آن مورد استناد بود، انکار کردند. اما آنارشیسم هرگز به یک مکتب فلسفه سیاسی هم چون لیبرالیسم، سوسیالیسم و مانند آن تبدیل نشد و هرگز موفقیتی به دست نیاورد و «هیچ جامعه یا ملتی از اصول آنارشیستی الگو برداری نکرد» (هی وود، ۱۳۷۹: ۳۲۵). این مکتب, به عنوان یک فلسفه سیاسی مصرّح، هرگز قدرت قابل ملاحظه ای پیدا نکرد؛ نظریه پردازان معتبر، رهبران بزرگ و رهروان بسیار نیافت تا از طریق آن ها بر عرصه نظر و عمل سیاسی تأثیراتی مهم بر جای بگذارد. در عین حال، سخن فوق در صورتی درست است که بر این تعریف که «هر کس اقتدار را انکار کند و با آن به ستیز برخیزد، آنارشیست است» اتکا کنیم، اما تعریف مذکور، به تعبیر وودکاک، «به جهت سادگی آن اغوا کننده است و سادگی نخستین چیزی است که در مواجهه با آنارشیسم باید در برابرش به هوش بود» (وودکاک، ۱۳۶۸: ۱۱). چرا که این مکتب در شکل مصرح آن کمتر قابل توجه است تا اشکال پیچیده، پنهان و غیرمستقیم آن.
درست است که هیچ حرکت یا سامان سیاسی مهمی بر ایده آنارشیسم استوار نشده است، اما این ناظر به آنارشیسم آشکار است، نه آنارشیسم پنهان. به تصور نگارنده, روح ایده مذکور در جسم مکتب هایی چون لیبرالیسم, سوسیالیسم و کمونیسم حلول کرد و دفاع ناپذیر بودنِ عقلی و تجربی آن پنهان شد. این ایده، یعنی آنارشیسم پنهان شده در پشت مکتب های کم و بیش قابل دفاع، بازیگران نقش دوم صحنه سیاست, یعنی روشنفکران و شهروندان تحت نفوذ آن ها, را عمیقاً متأثر کرد و توسط اینان، به صورتی گسترده، بر عرصه سیاست اعمال نفوذ نمود. در طول دو قرن گذشته، روشنفکری متکی به فلسفه سیاسی روشنگری، نوعی فرهنگ سیاسی را رواج داد که شاید اصل نخستین آن بدبینی شدید نسبت به حاکمیت سیاسی و انتساب عموم مشکلات به آن، انتقادهای گسترده و بی پایان به دولت و ضرورت مبارزه با آن بوده است. حرکت مذکور البته همواره مدعی جایگزینی حکومت های بد با حکومت های خوب بوده است و نه نفی حاکمیت به طور کلی، چنان که آنارشیست ها می خواسته اند، اما به نظر می رسد که در بسیاری از شهروندان و حتی روشنفکران منتقد، انتقاد رادیکال به دولت، بیش از این که یک خود آگاه فلسفه سیاسی باشد، یک عادت فکری و عملی بوده است که ریشه در همان ایده مصرح اقتدار ستیزی و انکار دولت دارد. به دلیل دفاع ناپذیری ایده آنارشیسم، کمتر کسی حاضر به درک یا اعتراف این بوده است که مشی مبارزاتی مذکور بیش از این که نقد حکومت ها باشد، نفی حاکمیت بوده است. این همان چیزی است که من از “آنارشیسم پنهان” مراد کرده ام و در این مقاله می کوشم ضمن نشان دادن این که یکی پرده پوش دیگری بوده است، ریشه های فکری و فلسفی آن را بکاوم. لوح سفید
شاید بتوانیم جان لاک انگلیسی را، به یک معنا، بنیان گذار آنارشیسم پنهان در فرهنگ سیاسی مدرن بدانیم. ریشه این ایده را می توان در کتاب غیرسیاسی جان لاک یعنی در جستار درباره فهم انسانی که مطالعه آن در بین عالمان سیاست و اجتماع رواج چندانی نداشته است, ردیابی کرد. جستار درباره فهم انسانی گرچه یک کتاب معرفت شناختی است اما شناختی از انسان عرضه می کند که، به گمان من روایت رایج از آن به صورت سنگ بنای آنارشیسم پنهان عمل کرده است. لاک در این کتاب می گوید که ذهن انسان لوحی سفید است که هر چه روی آن نوشته شود، انسان همان می شود (لاک، ۱۳۳۹: ۷۱). تمامی فصول کتاب اول از کتب چهارگانه جستار در پی اثبات عاری بودن ذهن انسان از دانش فطری است.
شبیه همین مضمون در کتاب لویاتان هابز هم دیده می شود. هابز اساساً نسبت به قوه درک عامه خوشبین نبود و این از جای جای کتابش آشکار است، اما همان طور که مکفرسون در مقدمه خود بر کتاب او می گوید ایرادی که مخالفان به هابز می گرفتند این بود که حتی اگر اصول او درست باشد مردم عامی به اندازه کافی ظرفیت فهم آن را ندارند. اگر این ایراد بی جواب می ماند ممکن بود اساس نظریه هابز را در هم ریزد، زیرا لازم بود که عموم مردم نسبت به ضرورت تسلیم به لویاتان متقاعد شوند، به همین دلیل هابز، به گونه ای که در ظاهر با بقیه قسمت های کتابش هم خوانی ندارد، در پاسخ به این ایراد می گوید: «ذهن مردم عامی، اگر به واسطه وابستگی به اصحاب قدرت مشوب یا به واسطه نفوذ علمای دین مغشوش نشده باشد مانند کاغذی سفید است که برای دریافت هر آن چه مراجع اقتدار عمومی بخواهند بر روی آن نقش ببندد آمادگی دارد» (هابز، ۱۳۸۰: ۴۳). چه هابز این سخن را از سر اضطرار گفته باشد و چه واقعاً به آن اعتقاد داشته باشد، بحث بر سر نفی دانش پیشینی است, در حالی که لاک از این موضوع به گونه ای سخن گفت که نوعی نفی گرایش پیشینی (انکار هر گونه اقتضای اخلاقی از سوی ذات انسان) از آن استنباط شد. بنابراین رواج این ایده را نمی توانیم به هابز نسبت دهیم. چون می دانیم که انسان شناسی او بدبینانه است و از همین رو به ضرورت دولت مطلقه غیرپاسخگو قائل است به همین دلیل هم آن ادعا در متن لویاتان جا نیفتاد و شهرتی هم نیافت. در حالی که آن چه به عنوان مبنای نوعی «آنارشیسم پنهان» مورد بحث ما قرار دارد, عبور از نفی ذهنیت پیشینی به نفی طبیعت پیشینی در مورد بشر است.
از نظر هابز انسان در وضع طبیعی دچار یک وضعیت به سختی قابل تحمل است. به دلیل رقابت شدید و غالباً خشن انسان ها برای دستیابی به مطلوب های کمیاب, وضع طبیعی می تواند به شدت بحرانی و کاملاً خطرناک باشد. بنابراین, در چنین وضعیتی, هر کسی و با هر شرایطی که بتواند حکومت را در اختیار بگیرد و امنیت اولیه را تأمین کند و نظمی در جامعه برقرار کند, انسان ها باید آن را بپذیرند و نباید مخالفتی داشته باشند. اما در نظر لاک, انسان ها در وضع طبیعی دچار رقابت کشنده نیستند.
لاک در دو رساله درباره حکومت می گوید: «وضع طبیعی قانونی دارد که بر آن حکومت می کند و همه افراد را موظف می سازد و عقل, که همان قانون طبیعت است, به همه افراد بشر که با آن مشورت می کنند می آموزد که همه برابر و مستقل هستند و هیچ کس نباید به زندگی, سلامت، آزادی و اموال افراد دیگر صدمه ای وارد کند» (Locke, 1947: 122). پس انسان ها در غیاب حاکمیت سیاسی تقریباً بدون مشکل حادی زندگی می کنند. روشن است که از این دیدگاه، آزادیِ طبیعی به حکومتی واگذار می شود که مقدار زیادی خوشبختی، سعادت و…. برای انسان ها به همراه آورد, نه فقط یک امنیت ساده (۱۲۶ Locke, 1947:).
از نظر هابز انسان ها چون برای خروج از وضعیت طبیعی, که وضعیت جنگ است، دچار اضطرار هستند به هر حکومتی تن می دهند حتی اگر یک حکومت مستبد و مطلقه باشد. در نزد لاک بر عکس، برای خروج از وضع طبیعی اضطرار شدیدی در کار نیست، لاجرم حکومت، علاوه بر تضمین امنیت و مالکیت, باید دست آورد های دیگری چون دمکراسی, بی طرفی, احترام، عدالت و رفاه داشته باشد تا مردم حاضر به پذیرش آن گردند و آزادی طبیعیِ خود را به او تسلیم کنند.
این دو چشم انداز از وضع طبیعی بر اساس دو نوع انسان شناسی استوار است: در انسان شناسی هابز انسان ها موجوداتی خواهش گر هستند که از عقل، اولاً و بالذات، به عنوان ابزار بهینه سازی همین خواهشگری _ و در رأس آن صیانت ذات _ استفاده می کنند. دو وصف مهم آن ها یکی طمع است و دیگری ترس و بر اثر همین دو صفت _ میل به بدست آوردن مطلوبات خود و ترس نسبت به از دست دادن آن ها _ به مسابقه قدرت دست می برند. ترس وصفی است که به یمن آن انسان تن به تبعیت از یک قدرت غالب و قاهر می دهد و به این گونه, نظم اجتماعی برقرار می شود. اما در انسان شناسی لاک، انسان موجودی عاقل است و مهم ترین وصف او تربیت پذیری او است که به حسب این وصف می تواند آن اوصافی را که هابز مطرح می کند، نداشته باشد. اما چگونه چنین چیزی ممکن است، در حالی که انسان، از نظر لاک، مفطور بر نیکی نیست؟ پاسخ لاک مبتنی بر یک عقل باوری آرمانی است که بتواند با دقتی هم چون استدلال ریاضی از مقدمات عقلی _ تجربی به نتایج اخلاقی مثبت برسد. عقل به درک منافع و مضار امور توانا است و این کافی است تا همزیستی در صلح و برابری ممکن باشد (Locke, 1947:243).
برداشت از طبیعت انسان تأثیری بسیار مهم بر موضع گیری نسبت به سیاست و سلطه دارد. گرچه لاک در نفی اخلاق فطری, وجود اوصاف اخلاقی مثبت و منفی در نهاد بشر را منکر است، اما به گونه ای متناقض نما، این ایده صرفاً از حیث نفی اوصاف منفیِ اخلاقیِ مرکوز در طبع بشر اهمیت یافت و حاصل آن یک انسان شناسی خوش بینانه شد که از رهگذر آن لاک مسئوولیتی سنگین را در خصوص احوال جامعه ها، متوجه دولت کرد. مسأله مورد بحث ما دقیقاً از همین جا آغاز می شود: از این منظر، هیچ قسم از مشکلات جامعه های انسانی را نمی توان ناشی از ذات آن ها دانست. مسؤولیت تمامی مشکلات متوجه تربیت اجتماعی و نهایتاً متوجه حاکم مطلق این عرصه, یعنی دولت, است. اساساً به نظر می رسد توصیف لاک از وضع طبیعی و انسان مقدمه ای برای مقابله با ضرورت دولت قدرتمند مطلقه در نظریه هابز بوده باشد (شریعت، ۱۳۸۰: ۱۷۹).
گفته شده است که میان نظریه معرفت و آرای سیاسی لاک رابطه ای نزدیک وجود دارد. این سخن درستی است اما نوع این رابطه قدری پیچیده و ابهام آمیز است. به این فقره از او دقت کنید: «حقیقتی از این مسلم تر نیست که آدمیزادگان از یک گوهرند، همه به طور یکسان در برابر مواهب طبیعت زاده می شوند و همه از استعداد های یکسانی برخوردارند؛ پس باید نسبت به هم در وضعی برابر باشند و هیچ نوع حاکمیت و فرمانبری میان آن ها وجود نداشته باشد» (Locke, 1947: 122). همان طور که جونز، تاریخ نگار معروف فلسفه سیاسی, اشاره می کند بر چنین اساسی، اگر بنا باشد که زندگی سیاسی، مقبول و تشکیل دولت، کاری موّجه باشد، باید منافع فراوانی بر آن مترتب گردد. انسان از آن رو دست به ایجاد دولت می زند که “پاره ای آسایش ها” را از آن چشم دارد، در غیر این صورت نمی تواند بر ایده ضرورت دولت پایدار بماند (ر.ک: جونز، ۱۳۶۲: ۲۱۱).
اگر بخواهیم سیر استدلال لاک، یا دست کم استدلالی که پیروان او از جستار استنباط کرده اند، را از لابلای سخنان او بیرون بکشیم و بازسازی کنیم، به نظر می رسد با این خط سیر مواجهیم: ذهن انسان لوح سفید است؛ پس انسان ها هنگام تولد دانشی با خود ندارند؛ پس در شرایط برابری قرار دارند؛ پس اقتضای طبیعتشان آن است که در اجتماع در حالت برابر قرار داشته باشند؛ پس قاعدتاً در وضع طبیعی در صلح و هماهنگی نسبی به سر می برند؛ پس حاکمیتی که وظیفه عاجل آن حفظ امنیت باشد و به صرف این مشروعیت یابد، ضروری نیست؛ در این صورت اگر دولتی به وجود بیا ید بار سنگینی از انتظارات از او وجود دارد. نتیجه این که اگر نتواند آن انتظارات را برآورد، مورد سوء ظن، متهم به نامشروعیت و ناکارآمدی و لذا آماج مبارزه قرار گرفته و اساساً ضرورت موجودیت آن مورد تردید یا انکار است.
این استدلال هم مبهم است هم مشکوک: مشکوک, و بلکه نادرست, است چون نظریه لوح سفید حاکی از برابری انسان ها در وقت تولد از حیث دانش است نه از هر حیث. انسان ها می توانند در هنگام تولد از نظر دانش مساوی ولی از حیث گرایش، مثلاً در انواع غریزه ها و استعداد ها، متفاوت باشند. اشکال مهم استدلال مذکور این است که قدرت تحلیل و محاسبه عقلانی، تنها عامل مؤثر بر جهت گیری عملی انسان ها نیست، مهم تر از آن و مقدم بر آن، گرایش ها و نیاز های انسان است که چه بسا عقل را به استخدام خود درمی آورد. نیز ارتباط میان ابتدا و انتهای استدلال مبهم است و ابهام آمیز بودن این ارتباط از آن جا ناشی می شود که میان لوح سفید بودن ذهن در هنگام تولد و انداختن تمام مسؤولیت ها به دوش دولت و روشن کردن آتش یک مبارزه دائمی، قیاس های خفی و مضمری وجود دارد که هنگامی که مورد استخراج و تصریح قرار گیرد مشکل آن آشکار می شود.
اندیشه لوح سفید، بر عکس لویاتان، در جستار درباره فهم انسانی تفسیری خاص یافت. یعنی معرفت شناسی مبنای یک انسان شناسی قرار گرفت و یکی از بزرگترین تأثیرات را در طول قرن های بعد بر روش، منش، گفتار و رفتار سیاسی اعمال کرد. هیچ بعید نیست که اگر کتاب فلسفی لاک به انجیل روشنفکری معروف شد، اساساً به سبب دفاع از همین نظریه معروف به لوح سپید (Tabula Rasa) باشد (ر.ک: وان، ۱۳۷۳: ۱۹۹). نه فقط ایده مسیحی گناه نخستین، بلکه حتی دیدگاه انسان شناسانه اولین فیلسوفان سیاسی مدرن، هم چون ماکیاولی، بدن و هابز، نگاه مساعدی به «بشر» به «مردم» نداشت و گوئی نظریه ای را که بعدها به “چوب کج انسانیت” معروف شد تبلیغ می کرد. در حالی که چنین ایده ها, سد باب عمل بود.
البته لاک به «پدر لیبرالیسم» معروف است بنابراین ممکن است, انتساب چنین مسؤولیتی به او قدری دور از ذهن باشد، اما باید توجه کنیم که اندیشه ها فقط به نتایج اندیشیده خود منجر نمی شوند. لاک, از طریق نظریه لوح سفید که غالباً به بی گناهی عام انسان اجتماعی تعبیر می شد و مسؤولیت همه چیز را در این زمینه متوجه حاکمیت سیاسی می کرد, در عمل میراث گذار مهمی برای روسو و مارکس شد و از این طریق، ایده مقابله رادیکال با دولت را قوت بخشید. بنابراین, اگر نظریه مالکیت خصوصی در حقوق اساسی و نظریه مشروعیت رأی اکثریت در سیاست، لاک را به پدر لیبرالیسم مشهور کرد، نظریه شناخت شناسانه لوح سفید، خصوصاً برداشت خاص اخلاقی _ تربیتی از آن، که «وضع طبیعی» را قابل تحمل و انسان را به شکلی گسترده تربیت پذیر معرفی می کرد، او را، تا حدودی ناخواسته، به پدر رادیکالیسم سیاسی روشنفکری و از این طریق, به بنیان گذار آنارشیسم پنهان تبدیل کرد. وقتی فطرت اخلاقی بشر لااقتضا باشد، تربیتِ اجتماعی انسان عامل اصلی تکوین شخصیت او است؛ اما هدایت اجتماع در اختیار حاکمیت (و طبعاً در جهت منافع او) است، پس هر انحرافی در جامعه اصولاً به دولت برمی گردد. تورن با تأکید بر همین دوگانگی اندیشه لاک، البته با اشاره به منشأ دیگری برای آن، می گوید: «نظریه حقوق طبیعی، آن گونه که در اندیشه لاک ورز یافته است، میان جامعه مدنی و دولت، میان حقوق بشر و قدرت سیاسی دوگانگی می افکند و به این سان، همان قدر منشأ پیدایش اندیشه بورژوازی می شود که سلسله جنبان جنبش کارگری» (تورن، ۱۳۸۰: ۹۹). رمانتیسیسم
به نظر می رسد این ایده لاک که ذهن انسان مفطور به هیچ فطرتی نیست، بلکه عین یک لوح سفید است و بعداً هرچه روی آن حک شود _ اعم از علم و اخلاق و به ویژه تربیت اجتماعی _ شخصیت انسان را تشکیل می دهد، بهترین سنگ بنا برای این بود که بعدها روسو خوبی فطری انسان را بر آن سوار کند و بر اساس آن, ایده بی گناهی و بلکه قداست مردم و نوعی تضاد آشتی ناپذیر میان روشنفکری و دولت پی ریزی شد. لاک و روسو البته با هم تفاوت بسیار دارند، اما گمان می رود که رمانتیسیسم روسو قویاً بر مبنای برداشت غالب اخلاقی _ تربیتی از نظریه لوح سفید لاک قرار گرفته است. «از نظر روسو طبیعت انسان را نیک خلق کرده ولی جامعه او را شریر تربیت کرده است. طبیعت انسان را آزاد آفریده ولی جامعه از او بنده ساخته است. طبیعت انسان را خوشبخت بار آورده ولی جامعه او را بدبخت و بیچاره کرده است. این سه قضیه مرتبط به هم بیان یک حقیقت است: نسبت عالَم اجتماع به عالَم طبیعت مانند نسبت شر است به خیر. تمام استدلالات روسو متکی به اصول فوق است» (لانسون، ۱۳۸۰: ۱۳). امیل کتابی «در خصوص سرشت پاک انسان است و هدفش این است که نشان دهد چگونه شرارت و تشخیص نادرست, که با فطرت انسان بیگانه است, از خارج وارد این ساختار می شود و آن را در جهت تباهی دگرگون می کند» (شومین، ۱۳۷۹: ۱۹). چنین می نماید که سخن گفتن از «شرارت های بیگانه با فطرت انسان که از بیرون وارد این ساختار می شود» پژواک گویائی از لوح سفید است؛ البته برداشتی مغالطه آمیز که فطرت پاک (به معنای معرفتی) را به فطرت پاک (به معنای اخلاقی) بدل کرد.
ولی منظور دقیق روسو از شر بودن اجتماع چیست؟ از بیرون یعنی از کجا؟ او می نویسد: «دیگر از دوستی های صادقانه، احترام های واقعی و اعتماد های محکم اثری نیست. بدگمانی ها، ترس ها، سردی روابط، احتیاط ها، نفرت ها و خیانت همواره خود را زیر نقاب ادب ریاکارانه، زیر این مدنیت مورد ستایش ما، که آن را مدیون روشنگری عصر خویشیم، پنهان می کنند… خلقیات ما به همان اندازه که علوم ما و هنر های ما به سوی کمال پیش رفته اند فاسد شده اند… دیده ایم که هر چه درخشش علوم و هنر ها در میان ما بیش تر می شود، فضیلت بیشتر می گریزد» (Rousseau, 1946: 14). اما این نظر به طور وسیع مورد اعتراض و تصحیح قرار گرفت. ولتر در نقدی تند نوشت که روسو از ما انتظار دارد به جنگل بازگردیم و چهار دست و پا راه برویم. البته آمدنِ شرارت از بیرونِ مردم به گونه ای قوی مورد دفاع ولتر و دیگران قرار گرفت، اما این بیرون، سیاست بود نه علم و هنر، رأس اجتماع بود نه بدنه آن، سازمان تحمیل شده به آن بود نه ساختار طبیعی آن.
به این ترتیب, لاک نظریه بی طرفی فطری را پرداخت ، روسو از آن روایت پاکی فطری را نتیجه گرفت, روسو انگشت اتهام را به سوی جامعه نشانه رفت، ولتر و دیگران آماج این حمله را روی عناصر مسلط بر جامعه و در رأس آن حاکمیت سیاسی تنظیم کردند. گو این که البته در فقره اخیر, لاک و به ویژه روسو, به طور مستقیم هم تأثیر داشتند. روسو درباره مکاشفه معروف خود (زیر درخت) می نویسد: «انسان طبیعتاً موجود خوبی است و فقط نهادهای اجتماعی است که او را به صورت موجودی تبهکار درمی آورد» (Rousseau, 1931: 34). جونز در این باره می گوید: «روسو از یک سو بر اثر اعتقاد به خوبی ذاتی انسان و از سوی دیگر به سبب اعتقاد به شرارت اجتماع معاصرش توانست نهادهای اجتماعی و سیاسی نظام کهن فرانسه را از بیخ و بنیاد نقد کند» (جونز، ۱۳۶۲: ۳۳۳). شاید این آشکارترین بیان از ارتباط میان لوح سفید و آنارشیسم پنهان باشد.
جونز ادامه می دهد: «روسو در تصویر کمال مطلوبی که از طبیعت فردی بشر به دست می دهد از لاک بسیار فاصله می گیرد. در مقایسه با چنین حالتی, زندگی گروهی و اجتماعی _ با آن سازمان سیاسی که لازمه آن است_ شیوه پست تری از زندگانی افراد بشر در وضع طبیعی است. هنگامی که دولت به وجود می آید انسان ناگزیر صفات ناپسند و ناهنجاری هایی می یابد و انحطاط می پذیرد و آن کمالی را که زمانی دارا بوده است از دست می دهد. روسو انسان اجتماعی و سیاسی را مانند فرشته ای می داند که از بهشت بیرون رانده شده است» (همان: ۳۳۷). به نظر می رسد روسو با صراحت بیشتری مفاد سیاسی آن ایده معرفت شناختی را استخراج می کند. «نظر روسو در مورد این که انسان طبیعتاً خوب است باید در پرتو این اصل فهمیده شود که انسان طبیعتاً مادون انسان است. انسان طبیعتاً خوب است به این معنا که می تواند خوب یا بد شود. هیچ تأسیس و بنای طبیعی در مورد انسان وجود ندارد. هر چیز انسان متکی به وضع و قرارداد است. انسان بالطبع به طور نامحدودی کمال پذیر است. هیچ مانع طبیعی نیست که انسان را از پیشرفت نامحدود بازدارد یا مانع او از آزاد شدن از شرور شود. این اندیشه بود که بعداً مارکس آن را به عرصه های تازه ای تعمیم داد: انسان بالطبع آن چیزی است که می خواهیم از نو بسازیم» (پولادی، ۱۳۸۰: ۱۹۶).
روسو در نقد طبیعی بودن وضع طبقاتی برآن است که اگر الان کسانی هستند که طبیعتاً برده اند، علتش آن است که در گذشته کسانی بوده اند که به رغم طبیعت برده بوده اند. نخستین بردگان را زور به وجود آورد، بعد فروپایگی طبقاتی آنان را در حال بردگی نگه داشت. بر همین اساس، او بحث اتحاد و مقاومت در برابر فشار حکومت ها را مطرح می کند و چون انگیزه های خودخواهانه بشر را نادیده می گیرد چنان می نماید که به صرف برداشته شدن موانع سیاسی و اجتماعی, اتحاد نیکوکاران هیچ مشکلی نخواهد داشت. پیدا است که این ایده، مبارزه سیاسی را تقویت و تشویق خواهد کرد و نیز پیدا است که این سازه بر پی لوح سفید استوار است؛ با این تفاوت که لاک البته معتقد بود بر لوح سفید ضمیر انسان می توان و می باید, انبوهی از آگاهی های مفید و مثبت تجربی و عقلی را نگاشت و او را در مسیر فرهنگ و تمدن به پیش راند. روسو، به طور دقیق در مسیری معکوس قرار داشت و حرکت به سوی فرهنگ، هنر، علم و تمدن را خطوط سیاهی می دانست که بر آن لوح سفید نگاشته می شود. ولی به رغم این اختلاف اساسی، به نظر می رسد مبنای حرکت معکوس روسو، همان نظریه لوح سفید بود.
از این نظریه, عموم فیلسوفان دایره المعارف ضرورت آگاه کردن مردم را نتیجه گرفتند و اصلاً تدوین دایره المعارفی سی و پنج جلدی, که عموم معارف جدید را به زبانی نسبتاً ساده بیان می کرد، بر همین اساس بود. با زدودن جهل تحمیل شده به مردم (از طرف سیاست و فرهنگ) مشکل مهمی در راه رشد باقی نمی ماند. اما روسو درست بر خلاف جریان، آگاهی جدید را عامل از بین رفتن آزادی و پاکی می دانست. به عبارت دیگر، روسو، البته با زمینه سازی مساعد خود لاک، در مورد نظریه لوح سپید یا لوح پاک، سپید یا پاک به معنای نانوشته را به سپید یا پاک به معنای عاری از کژی تعبیر کرد و از عدم دانش پیشینی در انسان به عدم گرایش پیشینی در او راه برد و انسان را ماهیتی لابشرط دانست. اما این دو جریان در یک جا با هم تلاقی کردند: چون ذهن لوح سفید است، پس هر چه کژی و کاستی هست از بیرون است و قابل به چالش گرفتن، با آن مبارزه کردن و سرانجام برانداختن و طرحی نو در انداختن.
روسو با طرح نظریه اراده عمومی و به ویژه حاکمیت اراده عمومی, عملاً به سوی حذف حاکمیت دولت حرکت کرد. اراده عمومی که نه اراده اکثریت است نه اراده همه است و نه قابلیت نمایندگی دارد، در واقع یک مخلوق انتزاعی ذهنی بود که جای دولت را می گرفت. صعوبتی که در فهم منظور روسو از اراده عمومی وجود دارد، به گمان نگارنده، ناشی از این است که اراده عمومی یک تلاش غیر ممکن برای حذف سلطه سیاسی دولت بود؛ یک آنارشیسم پنهان که از تناقض عملی و نظری رنج می
- همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
- ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
- در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.
