📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
20ساعت
37دقیقه
43ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 54

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
5 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

دانلود و استفاده از فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر – تجربه‌ای بی‌نظیر در ارائه!

پاورپوینتی شیک و استاندارد:

فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر شامل 120 اسلاید طراحی‌شده با دقت بالا است که کاملاً آماده برای ارائه یا چاپ در PowerPoint می‌باشد.

چرا فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر گزینه‌ای عالی است؟

  • گرافیک حرفه‌ای و جذاب: اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر با طراحی مدرن و چشم‌نواز، پیام شما را به بهترین شکل منتقل می‌کنند.
  • کاربری آسان: ساختار این پاورپوینت به‌گونه‌ای است که استفاده از آن بدون نیاز به تغییرات پیچیده ممکن باشد.
  • آماده استفاده: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر از قبل تنظیم‌شده و بدون نیاز به ویرایش، قابل استفاده هستند.

تضمین کیفیت و دقت بالا:

این مجموعه بر اساس بالاترین استانداردهای طراحی ساخته شده است و کاملاً منسجم و بدون اشکال، مناسب برای ارائه‌های حرفه‌ای می‌باشد.

نکته قابل توجه:

برخی نسخه‌های غیررسمی ممکن است تغییراتی داشته باشند. این نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر با دقت و کیفیت بالا طراحی شده است.

همین حالا فایل فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر را دریافت کنید و یک ارائه بی‌نظیر داشته باشید!


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل تأثیر شرق شناسی(۱) بر تاریخ نگاری ایران معاصر :

مقدمه

روابط ایران و اروپا را می توان تا بیش از پانصد سال پیش، یعنی کمی قبل از پیدایش رنسانس و نوزایی در اروپا پیش برد. نخستین برخورد جامعه ایرانی با تمدن اروپا هنگامی صورت گرفت که تجار و نمایندگان تجاری و سیاسی دول اروپا بویژه ایتالیایی ها در قرون وسطی با ایران به داد و ستد پرداختند. با استیلای ترکان عثمانی بر راه های گرجستان، شبه جزیره کریمه و بندر اسکندرونه، رابطه ایران با کشورهای اروپایی قطع شد.(۲) با شروع انقلاب صنعتی و تولید وسیع، ارتباط با شرق به منظور دستیابی به بازارهای آن ضرورت یافت. نخستین کشور اروپایی که بدین منظور پا به عرصه ایران گذاشت، پرتغالی ها بودند که در زمان شاه اسماعیل (۹۱۳ ق / ۱۵۰۷ م) با هفت فروند کشتی وارد جزیره هرمز شدند و بیش از یک قرن به غارت و چپاول پرداختند.(۳) پس از پرتغالی ها، هلندی ها در سال ۱۰۶۵ ق / ۱۶۵۴ م قراردادی با دولت ایران منعقد کردند و در سال های بعد، صدور ابریشم ایران را به انحصار خود درآوردند؛ سپس فرانسوی ها در زمان شاه عباس ثانی (۱۰۷۵ ق / ۱۶۶۴ م)، شاه سلطان حسین، کریم خان زند و فتحعلی شاه امتیازاتی از ایران گرفتند.(۴)

هم زمان با ورود پرتغالی ها و هلندی ها، دولت انگلیس نیز متوجه ایران شد و علیه پرتغالی ها و هلندی ها موقتا با ایران متحد گردید و در ازای این اتحاد، از ایران امتیازات انحصاری و ویژه ای را دریافت کرد، ایران از این پس، به مدت چند قرن، به یکی از خرده حیات خلوت های انگلیس تبدیل شد.(۵)

با تأخیر بیش تری، آلمان نیز از اوایل قرن ۱۹ فعالیت خود در ایران را سرگرفت. آن ها موفق شدند در اوایل قرن، صادرات خود را به ایران ده برابر افزایش دهند. بازرگانان آلمان، مؤسسه ای به نام «شرکت سهامی فرش» را با شعبات گسترده در تبریز، اراک، همدان، کرمان، مشهد و شیراز تأسیس کردند. این شرکت به تدریج تجارت فرش ایران را در انحصار خود درآورد. در اواخر سال ۱۳۳۴ ق (۱۹۱۵ م) موقعیت آلمان ها در جنوب ایران به اندازه ای مستحکم بود که به وسیله واحدهای سوئدی ژاندارمری ایران که تحت نفوذ آنان بودند، به تصرف شیراز و اسیر کردن کنسول انگلیس و انگلیسی های مقیم شیراز توفیق یافتند و پس از شیراز، نفوذ خویش را در کرمان و شهرهای دیگر جنوب شرقی ایران گسترش دادند. بدین سان، می بینیم که نخستین تماس هایی که بین ایران و دولت های اروپایی برقرار شد، به دنبال ارتباط های اقتصادی و بازرگانی و به منظور استفاده از منابع سرشار ایران بوده است.(۶)

روابط ایران و اروپا در ادوار تاریخی مختلف، اشکال متفاوتی به خود گرفته است. به هر اندازه که این روابط گسترده تر می شد، نیاز به مطالعه و شناخت ایران برای اروپاییان بیش تر احساس می گردید. مسلّما مطالعات آنان به عنوان یک مقوله فرهنگی درباره شرق، در بیش تر موارد تابعی از مقوله اقتصاد و سیاست بوده است. در یک نگاه کلان می توان چنین برداشت کرد که مطالعات غربی ها درباره شرق از جمله ایران در دو مقطع و دارای دو سیر و جهت بوده است:

۱. روزگاری که مطالعات شرق شناسانه زمینه ساز سلطه و استعمار اروپا و غرب است؛ در این مقطع، شرق و آداب و سنن ملل شرق با نظر تحقیر و تخطئه، و نمادی از عقب ماندگی و توحش مورد مطالعه و نگارش قرار می گیرد؛

۲. روزگاری که نهضت های ضداستعماری در کشورهای شرقی پا می گیرد. در این مقطع، شرق شناسی چهره عوض می کند و تحقیر، جای خود را به تعظیم و تکریم می دهد، اما به دنبال کسب این نتیجه که شرقی ها در شناخت خود، چشم به دهان غربی ها داشته باشند و در نهایت، با ملاک های غربی به شناخت و نقد خویش بپردازند. در هر صورت، حاصل هر دو مقطع شرق شناسی، اثبات سیادت غرب و القای آموزه های غربی بوده است.(۷)

با این حساب، می توان پیشاپیش، این قضاوت اجمالی را در حق شرق شناسی روا دانست که شرق شناسی، اولاً معلول بسط غرب جدید است و ثانیا لااقل در نطفه خود، خاستگاه سیاسی اقتصادی (استعماری) داشته است.

أ) واژه شناسی شرق شناسی

در «فرهنگ علوم سیاسی» واژه شرق شناسی این گونه توصیف شده است:

شیوه ای غربی برای تسلط بر شرق یا تحقیق در اوضاع و احوال و زبان و آداب و رسوم و خلق و خوی ملل مشرق زمین. شرق شناسی که از میلِ دیدن مشرق به وسیله سیّاحان و سوداگران غربی سرچشمه گرفت و زاده مقاصد سیاسی و استعماری دولت های انگلستان، روسیه تزاری، فرانسه، هلند، اتریش و آلمان بود، و بویژه به وسیله مأموران وزارت امور خارجه توسعه یافت، ابزاری برای تسلط آن دولت ها بر ملل مشرق زمین بوده است. شرق شناسی برای ملل مشرق زمین، اصطلاحی است یادآور گذشته ای تلخ و بیان کننده صدمه های سیاسی که از راه شناخته شدن ملل مشرق زمین به وسیله غربی ها به آن ملل وارد شده است.(۸)

خاورشناسی یا شرق شناسی، ترجمه واژه نسبتا جدید «اوریانتالیسم» است که از زبان های اروپایی در فارسی رسوخ کرده و به معنای لغوی «پژوهش و شناخت تمام دانش ها و آداب و رسوم مردم خاورزمین» به کار رفته است. برخلاف خود کلمه، تحقیق در این مسایل از دیر باز آغاز شده است؛ به عنوان مثال می توان به تحقیقات علمی «مقدسی» در کتاب «احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم» اشاره کرد که متعلق به قریب هزار سال قبل، و راجع به بسیاری از مسایل شرق است؛ کما این که در مقابل آن نیز، می توان تحقیقات نویسنده مجهول و نامعلوم کتاب «حدود العالم من المشرق الی المغرب» را ذکر کرد، که به مسایل مربوط به مردم غرب از جمله روس و بلغار و غیره اختصاص دارد.

اگر شرق شناسی را به همان مفهوم «پژوهش و شناخت تمام دانش ها و آداب و رسوم مردم خاورزمین» به کار ببریم، می توانیم سابقه ای نسبتا طولانی برای آن قایل شویم؛ چنان چه تعابیر خاص ارسطو در مورد شرق، نوشته های هرودوت درباره ایران عصر هخامنشی و یا پژوهش های پولیپ که در زمان اشکانیان سیاست شرق و غرب را تحلیل می کرده است، می توانند نوعی شرق شناسی قلمداد شوند؛ چه این که این روند ادامه یافت و در دوره قرون وسطی و قرون ششم و هفتم هجری و بعدها در ضمن جنگ های صلیبی که یکی از علل اصلی خاورشناسی اروپاییان بوده به مرحله جدید و گسترده تری وارد شد. این در حالی است که اگر شرق شناسی را به مفهوم مطالعه غربیان درباره شرق به شیوه ای خاص و به عنوان مجموعه فرهنگ ها و تمدن هایی در نظر بگیریم که اولاً از لحاظ جغرافیایی با غرب (به معنای اروپایی آن) متفاوت می باشد و ثانیا با تمدن غرب (به لحاظ مبانی نظری آن) تفاوت ماهوی دارد، باید به اوایل قرن چهارده میلادی، یعنی به سال ۱۳۱۲ م برگردیم. در این سال، در «انجمن علمای مسیحی» که در وین تشکیل گردید، بنا بر پیشنهاد و پی گیری ریمون لول تصمیم گرفته شد که در شهرهای بزرگی مانند پاریس، اکسفورد، سالامانکه و شهرهای دیگر، کرسی های زبان عربی، عبری و یونانی افتتاح شود. ریمون لول معتقد بود که با شناخت زبان عربی به راحتی می توان در میان اعراب نفوذ کرد و آنان را به مسیحیت کشاند.(۹)

بدین ترتیب، در سال های پایانی قرون وسطی، نخستین کوشش برای ایجاد یک شناخت منظم از شرق به وقوع پیوست؛ اما هنوز غرب آن طور که باید، غرب نشده بود؛ یعنی توانایی لازم برای تهاجم نهایی و نظام مند به جوامع غیراروپایی را نداشت؛ ولی از حدود قرن پانزدهم میلادی و شروع دوران جدید به بعد، با تحول و تکمیل فن دریانوردی در پرتغال و اسپانیا که نفوذ تدریجی اروپاییان را در مشرق زمین آسان کرد مطالعه درباره شرق، کاملاً لازم شد و هم زمان با به زانو درآمدن خاور در برابر باختر، روز به روز بر اهمیت آن افزوده شد؛ زیرا اروپاییان برای بهره برداری کامل از آسیا و آفریقا، به مطالعه گسترده و تحقیق جامع درباره آن ها نیاز داشتند.(۱۰)

ب) تاریخچه و ادوار شرق شناسی

هم چنان که از ریمون لول نقل شد، نطفه شرق شناسی به معنای امروزی آن، در قرن های پایانی قرون وسطی و به منظور تبلیغ مسیحی گری در دعوت از مسلمانان برای ایمان به کیش مسیحیت، بسته شد. شش قرن پس از انعقاد این نطفه (در قرن شانزدهم میلادی) به تبع تحولاتی که در اروپا ناشی از شکل گیری رنسانس به وجود آمد، شرق شناسی از حالت تبلیغ مذهبی قرون وسطایی خارج شد و شکل سیاسی اقتصادی گرفت. دو قرن بعد از این تاریخ نیز، شرق شناسی به شیوه ای کاملاً منسجم و مهم تر این که در قالب یک گفتمانِ غالب، چهره می گشاید و دو قرن بعد با ظهور مراحل و لایه های نوین تر غرب، مثل «پست مدرنیسم» و «جهانی شدن»، شرق شناسی شکلی کاملاً نوین به خود گرفت. بر این اساس، مطالعات شرق شناسی را می توان در ادوار چهارگانه ذیل خلاصه کرد:

۱. دوره نخست

دوره نخست شرق شناسی با فتح اندلس، جزایر دریای مدیترانه و جنوب ایتالیا به وسیله مسلمانان که منجر به شکوفایی حیات علمی در آن مناطق شد آغاز گردید و تا نیمه قرن ۱۸ م ادامه یافت.

آن چه در تعامل میان شرق و غرب در این مرحله مهم جلوه می کند، حیرت غربی ها در برابر دانش شرقیان، بویژه مسلمانان است. اروپاییان متوجه شدند که در بسیاری از وجوه علمی، از شرق عقب می باشند؛ از این رو خود را ناگزیر دیدند تا در کلاس علم شرقی تلمذ کنند. برخی از اقداماتی که اروپاییان در این مرحله انجام دادند، عبارتند از: کوچاندن جوانان اروپا برای کسب دانش به مراکز فرهنگ اسلامی مخصوصا در اندلس فرستادن هیأت های آموزشی رسمی به این مراکز، برقراری روابط دوستانه میان برخی حکام مسلمان از جمله میان هارون الرشید، خلیفه عباسی و شارلمان،(۱۱) امپراطور فرانسه برپایی مدارسی ویژه در اروپا بر اساس الگوی مدارس سرزمین های اسلامی و به کارگیری استادان و دانشمندان مسلمانان برای تدریس در این مدارس، تلاش برای انتقال میراث علمی اسلامی به زبان لاتین(۱۲) که زبان علمی اروپای آن روزگار بود.(۱۳) این مرحله از شرق شناسی را با چند ویژگی بارز به شرح ذیل می توان از سایر مراحل بازشناخت:

۱ ۱. مطالعات پراکنده و غیرمنسجم (هرچند زیاد و مهم)

در این مرحله، مطالعات شرق شناسی اولاً به صورت یک شیوه رسمی و تعریف شده صورت نمی گیرد، و ثانیا لااقل در مراحل آغازین خود، عمدتا از جانب کسانی صورت می گیرد که نگارش درباره غرب، دغدغه آن ها نبوده است. به عبارت دیگر، مطالعات نخستین غرب درباره شرق، در قالب گزارش هایی پراکنده و غیرمنسجم به وسیله سیّاحان، جهان گردان، تاجران و احیانا دانشمندان غربی خود را عیان می کند. مهم ترین اقدام علمی این دوران، ترجمه قرآن کریم به زبان لاتین برای نخستین بار، تحت اشراف پطرس کلونی معروف، و به منظور تحریف آن است.

۲ ۱. ورود کلیسا در محور و مرکز مطالعات شرق شناسی

رشد چشم گیر علمی مسلمانان در اندلس و انتقال علوم و فنون آنان به سایر سرزمین های اسلامی، به وضوح تفوق علمی شرق بر غرب را نشان می داد. در چنین شرایطی، کلیسا احساس خطر کرد و برای جلوگیری از جذب جوانان مسیحی به اسلام، به دو اقدام مهم دست زد:

جلوگیری از کوچیدن ملل مسیحی به سرزمین های اسلامی

کلیسا در این امر چندان موفق نشد؛ زیرا بسیاری از مسیحیان تحت عنوان سیّاح، تاجر و… به سرزمین های شرق آمدند و پس از مشاهده شرق، برتری آن را به هم کیشان خود گزارش دادند. عامل مهم در این گزارش ها، فاصله زیاد دنیای اسلام و مسیحیت بود. گوستاولوبون فرانسوی (۱۸۴۱ ۱۹۳۱ م) در کتاب معروف خود، «تمدن اسلام و عرب» این تفاوت فاحش میان دنیای اسلام و مسیحیت را به خوبی به رشته تحریر درآورده است.(۱۴) در سراسر بخشی که وی به این مطلب می پردازد، یادآور می شود که درست در هنگامی که دنیای غرب از تعصب های خشک علمی کلیسا در رنج بود، مسلمانان با درایت تمام، به حوزه های علمی سایر فرهنگ ها از جمله یونانی مراجعه کردند و با گزینش مناسب و ترجمه آن ها به زبان عربی، راه تمدن سازی و پیشرفت خود را طی نمودند.(۱۵)

تلاش برای تحریف اسلام

کلیسا برای رسیدن به این هدف، علاوه بر تأسیس مدارسی جهت تربیت کشیشان خاص و آشنا به زبان عربی و متون اسلامی، برخی از کشیشان را نیز به شرق فرستاد تا در فرهنگ و مدنیّت مسلمان مطالعه کنند و نقاط قوّت و ضعف آن ها را بشناسند(۱۶) تا در برگشت از شرق، به شبهه پراکنی در موردمشغول شوند. این گروه از کشیشان که به منظور دستیابی به اهداف مغرضانه ای به سرزمین های اسلامی اعزام شده بودند، پیش گامان اولیه شرق شناسی هستند و دیدگاه هایشان درباره اسلام، پیامبر صلی الله علیه و آله و معجزاتش، مسلمانان و… گام های نخستین اندیشه شرق شناسی است. در این آثار، سخن از شناخت و تعقیب موضوعی مسایل اسلامی و یا ادای امانت علمی نیست؛ بلکه این آثار به منظور ایجاد جنگ فکری ساخته و پرداخته شده است؛ به عنوان مثال حضرت محمّد صلی الله علیه و آله جادوگری معرفی شده که کلیسا را از راه نیرنگ و جادو ویران کرده و راز پیروزی اش، در آزادسازی روابط جنسی بوده است همچنین، مسلمانان، دیندارانی دانسته شده اند که سی خدا را می پرستند و قرآن، اقتباس و تألیفی پراکنده و بی نظم از عهد قدیم و جدید معرفی شده است!(۱۷)

۳ ۱. سرقت میراث علمی شرق و انتقال آن به غرب

اروپاییان بویژه در طول دو قرن جنگ های صلیبی با میراثی گران بها از علوم و فنون مسلمانان آشنا شدند و بسیار سریع نقشه انتقال آن ها به غرب را کشیدند. منابع سرقت شده در این مقطع، در قرون بعدی به عنوان منابع دست اول شرقی در خدمت مستشرقان قرار گرفت. آنان کتاب های زیادی از مسلمانان را که درباره رشته های طب، نجوم و هیأت، ریاضیات، شیمی، معماری، هنر، صنایع، جغرافی و… بود، دزیدند و به اروپا منتقل کردند.(۱۸) در این میان، برخی از علوم و کتاب هایی را نیز بردند که تک نسخه و بی بدیل بودند؛ به همین علت اینک برخی از کتاب های نادر مربوط به ادوار پیشین اسلامی، تنها در موزه های کشورهای اروپایی یافت می شود و هیچ نسخه ای از آن ها در کشورهای اسلامی وجود ندارد. برخی دیگر از کتاب ها نیز به گونه ای هستند که تعداد نسخه های آن ها در موزه های اروپا، بیش تر از تعداد نسخه های آن در مراکز اسناد و کتاب خانه های شرق می باشد.

۴ ۱. ورود یهودیان به عرصه مطالعات شرق شناسی

در سال ۱۵۰۵ میلادی یک یهودی طرحی در خصوص همکاری های مشترک یهودیان و مسیحیان به پاپ تقدیم کرد که در بردارنده سه نکته بود: «اشغال جهان اسلام»، «جداکردن بیت المقدس از مسلمانان» و «اشغال فلسطین به دست یهودیان». هنگامی که پاپ این طرح را پذیرفت، عملاً پای یهودیان نیز به عرصه مطالعات شرق شناسی باز شد(۱۹) و از این پس، همکاری های مشترک یهودیّت و مسیحیت در جهت تحریف شرق و بویژه اسلام شروع شد و برای همیشه ادامه یافت. البته مطالعات شرق شناسی یهود، با قریب به نیم قرن تأخیر نسبت به مسیحیت، تنها در قرن نوزدهم بود که به خود، شکل شبکه ای و نظام مند گرفت.(۲۰) به هر حال، تعامل یهودیت و مسیحیت در شناخت شرق، امروزه با پیدایش مسیحیت صهیونیسم،(۲۱) شکل های پیچیده تر و فنی تری به خود گرفته است.

۲. دوره دوم

دوره دوم شرق شناسی از نیمه قرن هیجدهم میلادی شروع شد و تا نیمه قرن بیستم میلادی ادامه یافت. مشخصات بارز و مایز این دوره شرق شناسی، عبارتند از:

۱ ۲. ورود کشورهای استعماری در محور و مرکز مطالعات شرق شناسی

اولویت مطالعات در دوره نخست شرق شناسی، مسایل مذهبی و دینی، و محور این جریان هم کلیسا بود؛ اما در مرحله دوم، مسایل دینی نیز حضوری پررنگ داشت؛ اما کلیسا طلایه دار این جریان نبود و بلکه بیش تر در پشت صحنه مطالعات شرق شناسی قرار داشت، و آن که در صف مقدم حضور داشت و نقش محوری بازی می کرد، کشورهای استعمارگر بودند. قرن های ۱۸ و ۱۹، پدیده استعمار به معنای مصطلح آن ظهور کرد. کشورهای استعماری در این قرون، به دنبال گسترش حوزه مستعمرات خود بودند و بر این اساس، به شدت به مطالعات گسترده درباره شرق احساس نیاز می کردند. بدین ترتیب، تلاش های شرق شناسانه با محوریت اداره مستعمرات کشورهای استعمارگر، به مراتب بیش تر از تلاش های شرق شناسانه با محوریت کلیساست؛ هرچند در همه جاهایی که استعمار حضور داشت، کلیسا نیز با شدت کم تری حاضر بود و در همه موارد حضورش، با دولت های استعماری همکاری و همراهی می کرد.

۲ ۲. تبدیل شدن مطالعات شرق شناسی به یک گفتمان برتر و شبکه تعریف شده

در فاصله قرون ۱۸ و ۱۹، شرق شناسی به فرایند و سبک خاصی از تحقیق درباره شرق و نه هرگونه تحقیق درباره شرق اطلاق شد. این مطلب زمانی بهتر فهم می شود که بدانیم در میان محققان و نویسندگان غربی، گاه افرادی با بیش از چندین جلد تألیف درباره شرق می توان یافت؛ اما کسی به آن ها مستشرق نمی گوید. این در حالی است که گاه افرادی نیز یافت می شوند که تنها با نوشتن یک جلد کتاب درباره شرق، در زمره مستشرقان مشهور و مطرح قرار گرفته اند. این مطلب نشان می دهد به هر کس که درباره شرق تحقیق می کند و می نویسد، مستشرق نمی گویند؛ بلکه مستشرق کسی است که درباره شرق به شکل خاصی تحقیق می کند و نتایج ویژه ای می گیرد؛ به همین دلیل است که این مرحله از شرق شناسی، به شرق شناسی گفتمانی اطلاق می شود که در آن سبک خاصی از شناخت شرق حاکم و رایج است.

منظور از شرق شناسیِ گفتمانی این است که برای مستشرق، اشتغال به پژوهش در هر موضوع و قلمرویی از شرق شناسی تفاوت ندارد؛ اما در هر حال نتیجه همه تحقیقات شرق شناسی، باید به یک جا ختم شود. درست مثل کارخانه شرابی که تفاوتی نمی کند در آن انگور «حلال» بریزیم یا انگور «غصبی» و نیز تفاوتی نمی کند که انگور «شمالی» در آن بریزیم یا انگور «جنوبی» و نیز تفاوتی نمی کند که کارمندان و مدیران آن «مسلمان» باشند یا «غیرمسلمان» و… در هر حال، محصول، منطقا باید «شراب» باشد؛ مگر این که «فرمول تولید» عوض شود تا به جای شراب، «سرکه» تولید گردد و در این صورت باز هم، تغییر متغییرات ذکر شده، هیچ گونه تأثیری در تولید سرکه نخواهد داشت.

در شرق شناسی قرون ۱۸ به بعد نیز، بازتولید «فرمول شرق شناسی» را شاهدیم که این فرمول در هر زمانی مناسب اقتضائات و نیازهای غرب، شکل خاصی به خود می گیرد. به عبارت دیگر، شرق شناسی در حقیقت چیزی جز بسط اقتضائات و نیازهای غرب نیست؛ به همین علت بسیاری از محققانی که در این خصوص تحقیق کرده اند، تذکر داده اند که کار ویژه مهم مستشرقان اخذ «ماده» تحقیق از متن شرق و تحمیل «صورت» غربی به آن در فرایند شرق شناسی است. به عبارت دیگر، مستشرقان، شرق را «ابژه» کردند و به دل خواه خود بدان صورت بخشیدند.

آغاز ضعیف و کم رنگ این نوع شرق شناسی، به پیدایش یونان متافیزیک (عصر کلاسیک و فلسفه پس از سقراط) برمی گردد. نخستین بار فیلون(۲۲) یهودی با بهره گیری از فلسفه یونانی و بر طبق عقل ناسوتی آن، دیانت یهود را تفسیر کرد و در واقع، اولین صورت شرق شناسی را بر معیار مقبولات و اصول فرهنگ و تفکر غرب بنا نهاد. در مراحل بعد، تفسیر تورات و انجیل بر همین پایه استمرار می یابد. اسپینوزا نخستین کسی است که با ابتدا از متافیزیک سابژکتیویته غرب به این مهم اهتمام ورزید. در کنار او سیّاحان و جهانگردان و سفیران اروپایی با گردش یا اقامت در سرزمین های شرقی، پدیدارهای اجتماعی سیاسی و تفکر دینی و عقلی شرقیان را تفسیر کردند. در تمام موارد، آنان صرفا ظاهری از حیات دنیوی و رسوبات محسوس و پراکنده شرقیان را که در قالب های روش پژوهش علمی جدید می گنجید، صورت بندی کردند و در همان ظواهر ماندند؛ اما آن گاه که از ظاهر به باطن و از صورت الفاظ به معانی آن رفتند، به قلب و تحریف پرداختند؛ زیرا نه انسی با تفکر شرقی داشتند، نه روش های آن ها که مبتنی بر ظاهرپرستی مطلق بود، می توانست به معانی نامحسوس و باطنی برود. مستشرق که اصرار می ورزید تنها باید امور مسلم و قابل مشاهده را پذیرفت، از اعتنا به حقیقت و باطن روی برمی گرداند و چون خود را ناگزیر می دید که به این ظواهر معنایی بدهد، دانسته و ندانسته معنای هر روزی و «اکنونی» به آن می داد و یا بالکل بی معنا می شمرد و بدین ترتیب، حقیقت شرق محجوب و پوشیده می ماند.

هرگاه فرهنگ، فعلیت و جان مایه خویش را از دست بدهد به تعبیر اشپنگلر وارد عصر تمدنی خویش می شود؛ به نحوی به مثابه ماده برای صورت و روح جدید درمی آید و یا مستعد پذیرش صورت جدید می شود. در تفکر مستشرقان نیز چنین نسبتی میان صورت و ماده برقرار است؛ یعنی آنان صورت متافیزیک جدید را که همان روح تفکر تازه غربی است، بر جسم بی جان تفکر شرقی که فعلیت قدیم و کهن خویش را در اذهان و قلوب و افهام از دست داده و سست شده می دمند و به صورت زایده فرهنگ خویش درمی آورند. در این جا حقیقت بالذات تفکر شرقی که معنوی و متعالی بوده و در مظاهر خویش متجلی است، در منظر مقبولات جدید که معناگریز و اعداداندیش است، غایب می شود.(۲۳)

این صورت ادعایی را که مستشرقان به شرق داده اند، به راحتی می توان از مقایسه آثار مستشرقان ادوار مختلف زمانی مکانی استنباط کرد؛ به عنوان مثال تحقیقات ذیل را در نظر بگیرید:

تحقیقات مسیو دوژنی فرانسوی در قرن نوزدهم در مورد جامعه چین؛

پژوهش های جیمز موریه انگلیسی در قرن نوزدهم در باره جامعه ایرانی؛

تحقیقات هنینگ آلمانی در قرن بیستم در خصوص جامعه ایران؛

پژوهش های بارتلد روسی در قرن نوزدهم راجع به جوامع ماوراءالنهر؛

تحقیقات گراهام فولر آمریکایی در قرن بیستم در مورد جامعه ایرانی، و… .

و نیز تحقیقات ذیل را که تنها در مورد جامعه ایران است، در نظر بگیرید:

تحقیقات ماسینیون، کُربَن و گواشون فرانسوی در قرن بیستم در مورد عرفان ایرانی؛

پژوهش های ملکم، سایکس، براون و لرد کرزن انگلیسی در باره جامعه عصر قاجار؛

تحقیقات گراچکوفسکی، پطروشفسکی و ایوانف روسی در خصوص ایران پس از اسلام؛

پژوهش های اولئاریوس، نولدکه، هرتسفلد و استیگلر آلمانی راجع به عقاید اسلامی در ایران، و… .

این تحقیقات، نوعا ویژگی های ذیل را دارند:

۱. نتایج همه این تحقیقات که به وسیله افراد مختلف و در موضوعات گوناگونی از جوامع متعدد انجام پذیرفته، ناظر به مقاطع تاریخی مختلف می باشند با حذف برخی ویژگی های خاص موضوع مورد تحقیق (مثل ذکر همسایگان مصر که مسلما متفاوت از همسایگان ایران است)، از حیث روح حاکم بر آن ها شبیه یک دیگرند و کم ترین تفاوت را با یک دیگر دارند؛ یعنی تکراری هستند.

۲. به رغم این که موضوع این تحقیقات، شرقی هستند، نسبت منابع شرقی به منابع غربی در آن ها بسیار ناچیز است؛ به عنوان مثال؛ گیب، شرق شناس مشهور معاصر، در بررسی تاریخ اسلام، تنها به نوزده منبع اروپایی استناد می کند و از هیچ منبع شرقی استفاده نمی کند!

۳. نوع این تحقیقات، تنها از چند مستشرق معروف، از جمله نولدکه، ماسینیون و… متأثرند؛ به گونه ای که فقط با خواندن کتاب های همان افراد مشهور، از نتایج تحقیقات بسیاری از آن ها مستغنی می شویم، و… .

کمترین نتیجه ای که می توان از این ویژگی ها گرفت، این است که این تحقیقات، گفتمانی و دارای نتایج ثابت و مشترک است از این جهت، فاقد اعتبار علمی می باشد. بر طبق دیدگاه فوکو از تحلیل دانش نیز، می توان شرق شناسی این مرحله را به عنوان گفتمانی در نظر گرفت که گونه شناسی ها را به وجود می آورد و شخصیت ها می توانند در آن به سبک زیر توزیع شوند: انسان «فعال» غربی در برابر فرد «شهوت ران» شرقی، غربی «منطقی» در برابر شرقی «غیرقابل پیش بینی»، سفیدپوست «مهربان» در برابر زردپوست «بی رحم».

شایان ذکر است که اثبات وجود یک گفتمان برای شرق شناسی که تا حدّ زیادی اصول خود را بر همه نویسندگان حوزه مطالعاتی شرق تحمیل می کند، بدین معنا نیست که هیچ مستشرقی در هیچ مقطعی نتوانسته خود را از سایه سنگین چتر شرق شناسی بیرون کشد و شرق را آن گونه که هست، به مطالعه بنشیند؛ چه، موج اختیار انسان همواره قوی تر از این موانع عمل می کند و به همین علت است که انسان ها حتی در متن این موانع عظیم، باز هم مکلف اند؛ وگرنه معنا ندارد که انسان «مجبور» را «تکلیف» کرد.

بر این اساس ضمن تأکید بر حضور گفتمانی شرق شناسی در حوزه مطالعات شرقی پس از این مرحله تأکید می شود که این گفتمان، هرگز آن گونه که از تحلیل گفتمانی فوکو برمی آید به جبر نخواهد منجر شد تا هیچ راهی برای رسیدن به نتایجی غیر از آن چه مستشرقان و دستگاه شرق شناسی نوشته و بدان رسیده است، نباشد؛ به همین علت است که اگر در میان همان مستشرقان نیز به صورت بسیار نادر منجرکسانی که در مواردی به نتایجی خلاف نتایج دستگاه شرق شناسی رسیده و آن ها را اعلام و منتشر کنند، البته تاوان چنین مقاومتی ساده به نظر نمی رسد و به لحاظ تاریخی سنگین بوده است؛ به عنوان مثال؛ ویستون، جانشین نیوتون در کمبریج، به دلیل اشتیاقی که به اسلام داشت در سال ۱۷۰۹ از کمبریج اخراج شد!(۲۴)

۳ ۲. شکل گیری روش های مختلف شرق شناسی

در نگاهی کلی، می توان نوع شرق شناسی های موجود تا نیمه دوم قرن بیستم را به دو قسم کلیِ شرق شناسی اروپایی و شرق شناسی آمریکایی تقسیم کرد. تا پایان جنگ جهانی دوم، شرق شناسی اروپایی و پس از آن، شرق شناسی آمریکایی غلبه داشت.(۲۵) در میان شرق شناسی های اروپایی نیز، نوع فرانسوی و انگلیسی آن تا پایان قرن نوزدهم میلادی به صورت یک پدیده حاکم تجلی کرد و پس از آن، شرق شناسی های دیگر اروپایی، از جمله نوع آلمانی و روسی آن نیز حضور جدّی یافتند.

نباید از نظر دور داشت که نفوذ و قلمرو سیاسی دول استعماری در قاره های آفریقا و آسیا، با شرق شناسی آن دولت ها در قاره های یاد شده رابطه مستقیمی دارد و به همین دلیل شرق شناسی انگلیس در ایران و هند، پربارتر است تا شرق شناسی فرانسه؛ حال آن که شرق شناسی فرانسه، در کشورهای عربی مغرب و شمال آفریقا، نیرومندتر از شرق شناسی انگلیس است. همچنین در پاره ای از کشورها مانند مصر، فلسطین و سوریه که هر دو کشور حضور استعماری جدّی داشته اند، شرق شناسی آن ها نیز به همان میزان جدّی است.(۲۶)

۴ ۲. برپایی مکرر کنگره های شرق شناسی

سیر رو به پیچیدگی شرق شناسی، کشورهای استعماری و نهاد کلیسا را که گردانندگان این روند بودند، بر آن داشت که طرحی بریزند تا نتایج تحقیقات همه مستشرقان در اختیار آن ها قرار گیرد. آن ها به دنبال ایجاد یک مرکز دکترینالی بودند تا دکترین شرق شناسی را تهیه و به همه مستشرقان دیکته کند. یکی از راه های پیشنهادی که اتفاقا آن ها را در رساندن به مقصد تا حدّ زیادی هم موفق کرد، برپایی کنکره های شرق شناسی بود.

بر این اساس، نخستین کنگره خاورشناسی در روزهای اول تا یازدهم سپتامبر ۱۸۷۳ م در پاریس تشکیل شد. ریاست این کنگره را یکی از چین شناسان معروف به مسیو دوژنی از اشراف فرانسه که در عین حال پدیدآورنده کرسی مطالعات ژاپنی نیز بود به عهده داشت. پس از این تاریخ، کنگره های شرق شناسی یکی پس از دیگری در جاهای مختلف اروپا تشکیل شد. برای شناخت بهتر کنگره های مختلف خاورشناسی، سه دوره مختلف را می توان تشخیص داد:

از آغاز تا جنگ جهانی اول ( ۱۸۷۳ ۱۹۱۴ م)

این دوره، با کنگره پاریس آغاز می شود و با کنگره آتن پایان می یابد. در این دوره ۳۹ ساله، جمعا شانزده کنگره برگزار شد که محل بیش تر آن ها در پایتخت ها یا در شهرهای بزرگ کشورهای استعماری قرار داشت. فقط کنگره شانزدهم را در آتن و کنگره چهاردهم را دولت استعماری فرانسه در الجزایر (مستعمره) برپا کرد. نگاهی به نام و نشان و شغل شرکت کنندگان افتخاری و غیرافتخاری کنگره های این دوره باز می نماید که بیش تر آنان در گروه های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ذیل قرار داشته اند: پادشاهان و پرنس ها، کنت ها و لردها و اشراف قدیمی اروپا، کارگزاران معتبر وزارت امور خارجه و مأموران آنان در آفریقا و آسیا، برنامه ریزان فرهنگ و آموزش و پرورش اروپایی، کارداران و حاکمان سرزمین های استعماری، فراماسون ها، لشکریان عالی رتبه، بورژواهای صادرکننده، قشری از یهودیان، عتیقه فروشان و صاحبان کلکسیون که هر کدام به نحوی در جهت سازی فرهنگی کنگره ها دخالت داشته اند.

از پایان جنگ جهانی اول تا آغاز جنگ جهانی دوم (۱۹۱۸ ۱۹۳۸)

این دوره با کنگره آکسفورد (هفدهم) شروع می شود و با کنگره بروکسل (بیستم) پایان می یابد. در این دو دهه که اروپا نسبتا آرام بود، چهار کنگره تشکیل شد و سپس به علت بروز جنگ، برگزاری کنگره ۲۱ به تعویق افتاد. در این دوره نیز نیروهای قدیمی با همان ترکیب باقی ماندند، با این تفاوت که اولاً فراماسون ها قدرت بیش تری به دست آوردند؛ زیرا بسیاری از لشکریان با سابقه و کاردان مستعمره ها پس از اتمام خدمت و بازگشت به متروپل، به علت اقامت چندساله در کلنی ها به شرق شناسی پرداختند، و ثانیا از طرف کشورهای شرقی نیز به ادله گوناگون محققان و دانشمندان بیش تری در کنگره ها شرکت جستند و حتی برخی از آنان خطابه هایی ایراد کردند که مورد تحسین استادان غربی قرار گرفت.

از پایان جنگ جهانی دوم تا کنگره بیست و هشتم (۱۹۷۰ ۱۹۴۸ م)

این دوره از کنگره پاریس (بیست و یکم) شروع می شود و با کنگره پاریس (بیست و نهم) پایان می یابد. در این دوره لشکریان و کارداران مستقیم استعمار، جای خود را به عوامل استعمار نو دادند. برخی از صاحب منصبان قدیم چون سفیران و رایزنان فرهنگی، مأموران توسعه و رشد، و نیز جوانانی که علوم شرقی را به شکل نظری در متروپل فراگرفته و چندی هم در کشورهای استقلال یافته تحقیق علمی کرده بودند جای آنان را گرفتند و اندک اندک خاورشناسی در مسیر علوم اجتماعی و دانش های انسانی قرار گرفت. کشورهای جهان سوم نیز در این دوره، از لحاظ فرستادن نماینده و شرکت کننده با دوره های پیشین قابل قیاس نبودند؛ ولی بیش تر این شرکت کنندگان در زمره شاگردان و مرابطان مستشرقان غربی به شمار می رفتند و نمی شد آنان را به مثابه نیروهای تغییردهنده به حساب آورد، گرچه از خود شایستگی لازم را نشان دادند.

آخرین کنگره این دوره، کنگره بیست و نهم پاریس است. این کنگره از ۱۶ تا ۲۱ ژوئیه ۱۹۸۳ م در سوربن (مرکز اصلی) برگزار شد؛ ولی به علت گسترش کارها، از کلز دوفرانس و دانشکده حقوق پاریس و مؤسسه تحقیقات جغرافیایی نیز استفاده شد. در این کنگره، از یک سو مراکز قدرت نواستعماری می کوشیدند که به نحوی از انحاء بقای کنگره تضمین شود، و از سوی دیگر سازمان های بین المللی یهود و بویژه صهیونیان سعی داشتند نه تنها موقعیت جهت ساز خود را در این کنگره محفوظ دارند؛ بلکه وضع پردوامی ایجاد کنند که این موقعیت از دستشان خارج نشود. در برابر این نیروها؛ جمهوری خلق چین، ویتنام شمالی و فلسطینی ها بودند که به علت تمایلات استعماری و نواستعماری کنگره های شرق شناسی، از آغاز، ورود به کنگره را تحریم کرده و در آن شرکت نکردند.(۲۷)

۳. دوره سوم

این دوره با پایان پذیرفتن جنگ جهانی دوم و روی کار آمدن استعمار نو شروع شده و تا کنون هم ادامه دارد. شرق شناسی در مرحله گذشته خود، به شدّت با پدیده استعمار گره خورده و بلکه خود، از مظاهر بارز آن شده بود. با پایان پذیرفتن جنگ جهانی دوم، پیدایش سازمان ملل متحد، سیر استقلال طلبی کشورهای جهان سوم و بیرون رفتن کشورهای استعماری از آن ها و… شرق شناسی ناگزیر بود که خود را با شرایط جدید وفق دهد و برای ادامه حیات خود، در لباس دیگری جلوه کند. از ویژگی های این دوره شرق شناسی می توان به موارد ذیل اشاره کرد:

۱ ۳. تغییر عنوان شرق شناسی

از آن جا که شرق شناسیِ اصطلاحی، معنای «استعمار» را در برداشت، شرق شناسی با همین نام دیگر نمی توانست در خدمت اهداف استعماری باشد؛ زیرا این چهره شوم بر همه دولت ها و ملت های جهان سوم شناخته شده بود؛ از این رو یکی از مهم ترین اقدامات راهبران فرایند شرق شناسی در این مرحله، این بود که عنوان شرق شناسی را با عنوان مطالعات قومی و منطقه ای عوض کنند. بدین سان در حقیقت، شرق شناسی بی آن که تغییر روش بدهد، تغییر عنوان داد و با همان سبک قدیم در خدمت استعمار نوین که خود، لایه ای از همان استعمار قدیم بود قرار گرفت. مؤید آن ادعا این است که در فرایند «مطالعات قومی و منطقه ای» که می توانست شامل مطالعات قومی و منطقه ای اروپایی و آمریکایی نیز بشود کم تر در این حوزه ها با همان سیاق و سبک مطالعات شرق شناسی تحقیق شده؛ به همین علت در بسیاری از دانشگاه های معتبر و بزرگ غربی، دانشکده های مطالعات قومی و منطقه ای تأسیس گردیده که عمده فعالیت و تحقیقات آن ها به کشورهای جهان سومی معطوف است و اگر به کشورهای جهان اول و دوم(۲۸) نیز می پردازند، بیش تر به راه کارهای سلطه بر کشورهای جهان سوم را بررسی می کنند، نه خود کشورهای جهان اول را.

۲ ۳. ظهور گسترده مستشرقین شرقی

در این مرحله که ساختمان شرق شناسی کامل شده بود و هر کسی که وارد آن می شد ناگزیر بود که تنها از همان خروجی مشخص شده بیرون رود علاوه بر غربی ها، پای خود شرقی ها نیز به عرصه شرق شناسی کشیده شد. و بلکه عمده موضوع و رهیافت مطالعات قومی و منطقه ای با توجه به سنت شرق شناسی، ولی به دست شرق شناسان شرقی تعیین و تأمین می شد. بر این اساس، می توان ادعا کرد که دوره اول شرق شناسی، دوره مطالعه زبان و زبان شناسی شرقی است؛ دوره دوم آن، دوره مطالعه حوزه یا منطقه شناسی شرقی می باشد که عموما به دست شرق شناسان بیگانه صورت می گیرد، و دوره سوم آن، ادامه همان دوره دوم، اما به دست خود شرقیان است؛(۲۹) ولی شناخت شرقی ها نیز از خودشان، در جهت شرق شناسی بیگانگان و شناختی ابژکتیو است. در این شناخت نیز، منابع تحقیق، به همراه مبانی، مآلی و روش های آن به وسیله غربی ها تعیین می شوند و شرقی، به عنوان آلتی در خدمت غربی است.

۳ ۳. ظهور مشکلات جدّی بر سر راه شرق شناسی

دو تحول بزرگ و مهم در این مقطع تاریخی به وجود آمد که اصول موضوعه شرق شناسی موجود و رایج را به چالش کشیده و اصولی دیگر جایگزین آن ها کرد. این دو تحول عبارتند از: ظهور و اوج گیری جریان پست مدرنیسم، و ظهور عصر جهانی شدن.

پست مدرنیسم

پسامدرنیست ها، بر این باورند که دامن گفتمان شرق شناسی، به راهبرد طرد متن آلوده است. بنابراین در مبادلات فرهنگی جاری در میان فرهنگ ها آن چه معمولاً حادث می شود، حقیقت و نفس مطلب نیست؛ بلکه نوعی تشابه است؛ از این رو آن چه در شرق شناسی مطرح است، از خود شرق دور و مجزاست. این که شرق شناسی اساسا معنایی دارد، بیش تر به غرب بستگی دارد تا شرق؛ به همین دلیل میان «بازنمایی» و نظم استعماری رابطه ای وجود دارد.

به رغم این کاستی ها و نارسایی ها، تردیدی نیست که پسامدرنیسم و جهانی شدن حداقل در پاره ای از خوانش های آنان بنیان های نظری و معرفتی شرق شناسی را به چالش می کشند و درون مایه و سویه های نظری آنان روایتی متفاوت را از روابط «خود» و «دگر» و «غرب» و «شرق» ارایه می کنند که در پرتو آن امکان بازنمایی دقایق و حقایق فرهنگی و هویتی، به وسیله صاحبان آن فرهنگ و هویت فراهم می شود.(۳۰)

رسالت بزرگی که غربی ها در فرایند شرق شناسی برای خود تعریف کرده بودند، تقسیم جهان به دو قسمت «غرب» و «غیرغرب» و یا «خود» و «دیگر» بود(۳۱) که اولی دارای اصالت، ارزش، غنا و برتری و…، و دومی دقیقا برعکس اولی بود. شناخت دومی نیز، تنها در این «غیریّت» با اولی بود که ممکن می شد، یعنی هرچه این غیریّت پررنگ تر و در عین حال بی اصالت تر می شد، فرایند شرق شناسی موفق تر بود. مستشرقان کارویژه مهم خود را نگهبانی از فرهنگ بالا و غنی (غرب) تعریف کرده بودند. پست مدرنیسم نه تنها جهان را به دو نیمه غربی و شرقی تقسیم نمی کند و به نیمه غربی آن اصالت نمی دهد، بلکه فرهنگ های پایین و بالا را در غالب نظامی جدید که آن را فرهنگ تلفیقی می نامد تلفیق کرده و به همه آن ها اصالت می دهد. پست مدرنیسم، هویت خود را با «اصالت تکثر» بازمی شناسد و از این رو، محوری ترین ادعای شرق شناسی را که اصالت را تنها به نیمی از جهان (غرب) می دهد، به چالش می کشد.

جهانی شدن

جهانی شدن نیز به همان سبک و استدلال پست مدرنیسم، شرق شناسی را به چالش می کشد. ادعای محوری شرق شناسی، بر «دوگانگی نظام جهانی» استوار است. این در حالی است که جهانی شدن درست بر خلاف شرق شناسی ادعا می کند که جهان، تنها یک جهان واحد است؛ جهانی با فرهنگ و تمدنی واحد. بر این اساس، جهانی شدن جهان امروز را یک دست و یک پارجه می بیند و هیچ حصّه آن را بر دیگری ترجیح نمی دهد. در حقیقت آن چه اتفاق افتاده این است که در عصر جهانی شدن، «غیر» و «دیگری» که شرق شناسی با نگاه به آن شکل گرفته بود، از بین رفته و گو این که آن «غیر» و «دیگر» در «خود» هضم شده است و اینک همه جهان را «خود» پوشانده. پرفسور ترنر چالش شرق شناسی به وسیله جهانی شدن را این گونه توضیح می دهد:

جهانی شدن بیش تر مباحث شرق و غرب را در مورد شرق شناسی غیرضروری ساخته است. از قرن هفدهم به بعد، شرق شناسی مفهوم عمیقی از «دیگری» را در ارتباط با فرهنگ های بیگانه مطرح نموده است. در حقیقت این مفهوم از «دیگری»، سنگ بنای پروژه انسان شناسی را در یک جامعه سنتی گذاشته است. این تجربه مستعمراتی «دیگری»، مسأله مهمی در ارتباط با ایده بزرگ هستی بود که در آن خداوند، وضعیت انسان و حیوان را تعیین کرده است. با در نظر گرفتن جهانی شدن و ظهور سیاست های چندفرهنگی به عنوان جنبه مهمی از همه نظام های سیاسی، مفهوم غریب بودن جهان، قابل تداوم نیست؛ زیرا «دیگری» بومی شده است.(۳۲)

با توجه به این ویژگی عصر جهانی شدن که تنها یک فرهنگ در سراسر جهان حضور خواهد داشت فرایند ناتمام شرق شناسی، باید مسیر خود را به گونه دیگری ادامه دهد.

انقلاب اسلامی و تفسیر خاص از اسلام

مهم ترین چالشی که در مرحله سوم بر سر راه شرق شناسی قرار گرفت، ظهور پدیده ای به نام انقلاب اسلامی با تفسیری شیعی بود. انقلاب اسلامی نیز مثل دو پدیده پست مدرنیسم و جهانی شدن، محوری ترین استدلال شرق شناسی را هرچند با رویکردی کاملاً متفاوت از آن دو به چالش کشید. برخی از مهم ترین گونه ها و محورهای نقد و چالش جمهوری اسلامی از غرب، عبارتند از:

به هم زدن تقسیم دوگانه جهان به «غرب» و «شرق»

انقلاب اسلامی نوع تقسیم بندی شرق شناسی از جهان به دو نیمه «غرب» و «شرق» را در هم ریخت و خود، تقسیم بندی ویژه ای ارایه کرد. ادعای انقلاب اسلامی بر این استدلال استوار بود که جهان به دو نیمه «مستضعف» و «مستکبر» یا «حق» و «باطل» تقسیم می شود و طبیعی است که در این تقسیم بندی، اصالت با جانب حق و مستضعف است، و نه باطل و مستکبر. مهم تر این که انقلاب اسلامی با قرار دادن الگویی عملی فراروی جهان معاصر، به وضوح نشان داد که تنها معیار، اسلام بویژه اسلام شیعی است که میز این دو جبهه و جریان را می تواند مشخص کند. در حقیقت در این تقسیم بندی، جهان به دو مرز ایدئولوژیک تقسیم شده است و به راحتی مرز حق می تواند تا درون باطل نفوذ کرده و آن را فتح کند.

آن چه بیش از پیش، این ادعا را اثبات می کند و شرق شناسی موجود را به چالش می کشاند، نفوذ و رشد روزافزون اسلام در مرزهای غربی است که نه تنها شرق شناسی، بلکه ادعای طرفداران جهانی شدن و به تعبیر بهتر، جهانی سازی(۳۳) را نیز به چالش می کشاند؛ زیرا بر این اساس، بر خلاف آن چه جهانی سازان ادعا می کنند، «غیر» همان، شرق در ادبیات شرق شناسی نیست که در «خود» همان غرب در ادبیات شرق شناسی هضم شده است؛ بلکه همان «خودِ» شرق شناسی است که در «غیر» آن در حال هضم شدن است.

انکار کمال غرب

لااقل از زمان رنسانس تا کنون، غرب ادعای سیادت بر جهان را دارد. این ادعا در اندیشه برخی جریان ها و اشخاص به طور صریح و شفاف بیان شده و در بسیاری از آن ها تلویحا اعلام شده است. در ادبیات سیاسی و ژورنالیستی امروز، برتری غرب از وجوه مختلف تحلیل می شود. غربی ها در سیاست، مدیریت، حقوق، صنعت، تعلیم و تربیت و… کوشیده اند تا خود را صورت ایده آلی از حیات و هستی پایان تاریخ معرفی کنند؛ به عنوان مثال هوسرل در مقام توصیف غرب می نویسد:

صورت نفسانی اروپا را چگونه باید بیان کرد… صورت نفسانی اروپا چیست؟… آن عبارت است از تکامل مستمر در جهت یک صورت ایده آل(۳۴) از حیات و وجود و حرکت به سوی قطب ابدی… غایت نفسانی انسان اروپایی که غایات جزئی ملل و افراد غربی هم مشمول آن می شود، در مفهوم «لایتناهی»(۳۵) نهفته است. این غایت، یک صورت ایده آل لایتناهی است که تحول نفسانی جمعی به طور پنهان و ناخودآگاه در جهت آن واقع می شود.(۳۶)

انقلاب اسلامی، این صورت ایده آل را زیر سؤال برد. انقلاب اسلامی در مقام نظر، با طرح سؤالاتی بنیانی تر درباره خدا، جهان، انسان، تاریخ و… به جهانیان نشان داد که تفکر بسته غرب از پاسخ دادن به آن عاجز است و به همین علت، نمی تواند صورت ایده آل انسان و تاریخ باشد. از سوی دیگر، انقلاب اسلامی با ارایه الگویی عملی نیز نشان داد که نه تنها، یگانه راه حیات و زندگی، راه معرفی شده از جانب غرب نیست؛ بلکه راه غرب، اساسا راهی تاریک و مبهم می باشد.

باز کردن ساحات جدید به روی بشر

تفکر غربی، و به تبع آن، حیات انسان و جهان غربی، جهان تک ساحتی است. غرب، عملاً و نه ضرورتا نظرا آغاز و انجام انسان را در همین عالم خاکی جست وجو می کند و به همین علت، طبیعی است که پرسش انسان غربی، به همین ساحت محدود شود.(۳۷) در همین محدوده نیز، همه امور را از جنبه فیزیکی و ریاضی آن مطالعه می کند:

با ظهور علم جدید توجه به پدیدارها و ظواهر موجودات مطلوب گردید، البته علم جدید صرفا به وصف ظواهر و اوصاف اشیا نمی پردازد؛ بلکه آن را در نسبت های ریاضی و کمی تجربه می کند. چنان که گالیله گفته بود: «کتاب طبیعت را با حروف ریاضی نوشته اند» و دکارت بنیان شناخت ریاضی جهان را در فلسفه خویش طرح کرد. نحوه تصوّر علم جدید این است که طبیعت را به عنوان شبکه ای از نیروهای محاسبه پذیر دنبال می کند. فیزیک جدید طبیعت را چنان بر پا می کند که خود را هم چون شبکه ای از نیروهای از پیش محاسبه پذیر عرضه می کند.

دکارت با اصول فلسفی علم جدید، تقلیل علوم و محدود کردن آن به ریاضیات و جهان شناسی ریاضی، وحی را از این مقوله کنار نهاد. وی با قطع رابطه لطیف بین خدا و جهانی که مخلوق اوست به سخن پاسکال نظرا خداوند را از جهان تبعید کرد و یا بهتر است گفته شود، جهان را از خداوند دور کرد. از نظر دکارت اشیایی که خداوند خلق کرده است، آیات و نشانه های خداوند نیستند. این آرا حتی برای عقیده اهل مدرسه که می گفتند بین خداوند و جهان، نسبتی برقرار است، جایی باقی نمی گذارد. هیچ «صورتی یا آیتی از خداوند در جهان نیست، به جز آن چه دکارت روح یا نفس می نامد و آن را صرفا و به سادگی با عقل جزوی و مشترک انسان و افکار روشن و مشخص که خداوند در آن به ودیعه گذاشته، یکی می داند، که این افکار روشن نیز بی تردید فلسفه و اصول فلسفه دکارتی است!(۳۸)

انقلاب اسلامی با تفسیر خاصی که از جهان هستی ارایه داد، از افق محدود فیزیک و ریاضی فراتر رفت و افق هایی را به روی بشر غربی باز کرد که دست کم قریب به چهار قرن به رویش بسته شده بود. این امر، بدین معنا است که انقلاب اسلامی ساحتی را فتح کرده که غرب را در آن راهی نیست. و این، یعنی این که غرب دیگر آن صورت ایده آل ادعایی نمی باشد. به عبارت دیگر، با انقلاب اسلامی، بارزترین چهره ایدئولوژیک غرب مدرن یعنی چهره سکولاری آن به چالش کشیده شد و به هر میزان که روح و پیام انقلاب اسلامی در سراسر جهان معاصر منتشر شود، غرب مدرن در محوری ترین ادعای خود به بن بست خواهد رسید.

توجه غرب به پیشینه تاریک آن

انقلاب اسلامی در ربع چهارم قرن بیستم میلادی و در قسمتی از کره زمین که شرق نامیده می شد، سر برآورد؛ اما به شدیدترین وجه با تاریخ گذشته خود پیوند دارد. انقلاب اسلامی، نهضتی نیست که در لحظه ای خاص و به طور دفعی به وجود آمده و فاقد هرگونه پیشینه تاریخی باشد؛ بلکه انقلابی است که اصول سازنده آن برآمده از متن قرآن کریم و روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام می باشد؛ به همین علت است که بنیان گذار این انقلاب، ریشه تاریخی آن را تا کربلای حسینی در دهه شصت قمری نیز به عقب برگرداند و پس از این که این انقلاب را به ساحل ثبات رساند، فرمود: «ما هرچه داریم از محرم و صفر داریم».

این در حالی است که غرب جدید بنا بر ادعای بسیاری از اشخاص، جریانات و مکاتب غربی اصول خود را از یونان باستان اخذ کرده است. معرفی کربلای حسینی به عنوان ریشه تاریخی انقلاب اسلامی، محور و کانون تحرک تاریخ را از یونان به کربلا منتقل می کند و بدین وسیله، پشتوانه تاریخی غرب جدید را تهی می کند.

از سوی دیگر، شرق که انقلاب اسلامی در بستر آن رخ داده، دارای پیشینه تاریخی تمدنی است؛ به گونه ای که تاریخ انبیا و تمدن های انبیایی، تمدن های بزرگ مصری، بین النهرینی و… همه متعلق به شرق می باشند و از این بابت، غرب که فاقد پیشینه ای تمدنی است، با تفکری که یادآور تاریخ و گذشته باشد، به مخالفت برمی خیزد و خود نیز تلاش می کند گذشته و گذشته گرایی را محکوم کند تا بدین وسیله هرگونه یادآوری گذشته را کم رنگ و بی اهمیت جلوه دهد. تئوری ترقی و پیشرفت خطی تاریخ در همین جهت از جانب غرب تبلیغ شده است.

به نظر می رسد از این سه، تنها پدیده انقلاب اسلامی است که می تواند شرق شناسی را به چالشی واقعی فراخواند؛ زیرا پست مدرنیسم و جهانی شدن بنا به تفسیری صحیح نه تنها فرامدرنیته ای و در نتیجه، فراشرق شناسی نمی باشند؛ بلکه خود، لایه و مرحله ای دیگر از مدرنیته اند. قابل کتمان نیست که این مراحل، کاملاً شرایط خاص خود را خلق کرده اند؛ اما به نظر نمی رسد شرایط به وجودآورنده و حفظ کننده آن ها به گونه ای باشد که بتواند به طور اساسی بر سر راه مرحله پیشین خود مشکل ایجاد کنند؛ بلکه حداکثر، ادامه همان راه، اما با شرایطی جدید می باشند. افراد بسیاری متوجه این قضیه بوده اند و بسیار زیرکانه فهمیده اند که چالش پست مدرنیته و جهانی شدن با شرق شناسی، به یک شوخی سیاسی بیش تر می ماند تا واقعیتی خارجی؛ به عنوان مثال یکی از نویسندگان ایرانی در این خصوص می نویسد:

نقد واسازانه پسامدرنیستی، هجمه ای بنیان کن از برون و یا حرکتی شالوده شکن از درون و بنا نهادن عمارتی کاملاً بدیع نیست؛ بلکه واسازی تار و پود عمارت جدید خود را صرفا از بنای ویران شده قدیمی به عاریت می گیرد. بنابراین، بحث از درانداختن طرحی کاملاً نو، حذف و طرد رادیکال «نظام صدقی» گذشته، و تعریف یک گفتمان به مثابه «دگر»گفتمان دیگر نیست؛ بلکه مناظره بر سر تخریب هر نوع مرکزیت، منطق دوانگار، هویت شفاف، و سلسله مراتب ارزشی است؛ لذا اصولاً نمی باید انتظار داشت که پسامدرنیست ها اولاً، حریم گفتمانی خود را خارج از قلمرو فراگفتمان غرب و مدرنیته (به عنوان زیرساخت معرفتی شرق شناسی) بسته باشند؛ ثانیا «موفق به نشاندن حاشیه» و «دگر» به جای «متن» و «خود» شده و یا حداقل هویتی واحد برای آنان تعریف کرده باشد. خرده گفتمان های پسامدرنیستی نتیجه معرفت شناختی مرحله ای دیگر از حیات و تحول اندیشه در سرزمین غرب می باشند. به بیان دیگر، پسامدرنیسم مولود «خود» است، و با بنیان های گفتمانی، نظام صدقی و کلمات نهایی «دگر خارجی»، کاملاً بیگانه است. گفتمان اینان، حداکثر در برگیرنده «دگر داخلی» است و پیامی رهایی بخش، برای انسان های در حاشیه نگاه داشته شده و طرد شده غریبه ندارند. به بیان دیگر، چنان چه از فوکو بپذیریم که هیچ تحلیل بی گفتمانی وجود ندارد، اگر طبیعت دنیای مدرن را در نظر بگیریم… تبعا و طبعا خواهیم پذیرفت که تحلیل های پسامدرنیستی و جهانی شدن نیز، از قاعده مستثنا نبوده و امکان رهایی کامل از ساخت ناسالم گفتمان های غرب و شرق شناسی در مورد سایر گفتمان ها را نخواهند داشت.(۳۹)

ج) تأثیرات شرق شناسی بر تاریخ نگاری ایران معاصر

تأثیرات شرق شناسی بر تاریخ نگاری ایران معاصر را از سه نگاه معطوف به هم می توان پی گرفت: نخست، تأثیرات شرق شناسی بر مطالعات شرقی از جمله ایران؛ دوم، تأثیرات شرق شناسی بر مطالعات اسلامی گذاشته؛ سوم، تأثیرات شرق شناسی بر مطالعات ایران شناسی.

۱. تأثیرات شرق شناسی بر مطالعات شرقی

نوع، سیر و نتایج مطالعات غربی ها درباره شرق می توانست تأثیر مستقیمی بر مطالعات و تاریخ نگاری معاصر ما داشته باشد. غربی ها عمدتا شرق را یک پارچه دیده اند و هر حکمی که در حق آن کرده اند، به همه شرق نسبت داده می شود؛ از این رو با پی بردن به نوع قضاوت مستشرقان درباره شرق، می توان به نوع قضاوت آن ها درباره ایران که خود جزئی از شرق است نیز پی برد. نوع نگاه غربی ها درباره شرق را می توان با عناوین زیادی توصیف کرد که در ذیل تنها به چند نمونه آن اشاره می شود:

۱ ۱. شرق شناسی تخیّلی

یکی از مهم ترین کارویژه های شرق شناسی در مطالعات شرقی این بوده است که در شرق، «تصرف» کرده؛ بدین معنا که شرق را نه آن گونه که بوده، بلکه آن گونه که خواسته است، معرفی کرده. می توان بر این فرایند، نام شرق شناسی تخیّلی را گذارد. ادوارد سعید در این خصوص می نویسد:

بررسی تخیّلی امور شرقی، کم و بیش منحصرا بر مبنای یک وجدان والا رتبه غربی قرار داده شد؛ به نحوی که از خلال مرکزیّتِ بلامنازع آن، دنیایی شرقی سر برآورد که در ابتدا بر مبنای اندیشه کلّی در مورد این که چه شخص و یا چیزی شرقی است قرار داشت؛ امّا بعدا صاحب یک منطق تفصیلی شده که نه بر پایه واقعیّت تجربی و بلکه مبتنی بر مجموعه ای از امیال، سرکوب ها، سرمایه گذاری ها، و طرح های تصوّری قرار گرفته بود.(۴۰)

نیچه وقتی گفته است که زبان چیزی جز لشکر متحرّکی از استعاره ها، مجازها، و تشابهات نیست به طور خلاصه، مجموعه ای از ارتباطات انسانی، که توسعه یافته، مقدّم و مؤخّر شده، و از لحاظ جنبه های شعری و معانی بدیع آرایش داده شده است؛ این روابط پس از این که مدّت های مدیدی از کاربرد و استفاده از آن ها گذشت، برای مردم جنبه ثابت، قانونی، و الزامی پیدا می کنند حقایق، عبارت از تخیّلات و توهّماتی هستند که مردم اصل و واقعیت این چنینی آن ها را فراموش کرده اند.

شاید این نظریّه ای که از نیچه بیان شد، خیلی نهیلیستی به نظر آید، امّا حداقل، توجه ما را به این حقیقت جلب می کند که مشرق زمین یا واژه شرق، تا آن جا که در خودآگاه غرب وجود داشت، واژه ای بود که بعدها انواع و اقسام معانی، مفاهیم جنبی، و دلالت ها و اشارات ضمنی دور و بر آن جمع گردید، و این که این مطالب الزاما اشاره و دلالتی به شرق واقعی نداشته و بلکه تنها با میدان عمل واژه مزبور سروکار داشتند.(۴۱)

برایان ترنر نیز در این باره می نویسد:

بخش اصلی نقد شرق شناسی در مورد این مطلب است که الگوی شرق شناسی یک ویژگی دائمی علوم اجتماعی است که شرق را به صورت یک امر متفاوت (راکد، غیرعقلانی و عقب مانده) به منظور تشریح غرب (متغیر، عقل گرا و توسع یافته) ایجاد می کند.(۴۲)

و. گ. کیرنان(۴۳) شرق شناسی را «تخیّل جمعی اروپا در مورد شرق» می نامد(۴۴) و خانم هستر استانهوپ(۴۵) در مورد شرق می نویسد:

«شرق موطن تخیّلات من است».(۴۶)

میشل فوکو نیز در مورد تحقیقات شرق شناسانه فلوبر می نویسد:

همه آموخته های عظیم فلوبر هم چون یک کتاب خانه فانتزی (خیالی) و نمایشی که از مقابل نگاه خیره فرد گوشه نشینی رژه می روند تنظیم شده است.(۴۷)

هوگو نیز در مقدمه اصلی خود بر کتاب شرقیان(۴۸)، شرق را به عنوان یک «تصویر» و نمادی از نوع اشتغالات فکری همگانی غربی ها معرفی می کند.(۴۹)

از مجموع این قضاوت ها و اعترافات می توان به این حقیقت رسید که شرق در ادبیات شرق شناسی، پدیده ای به دور از واقعیت خود می باشد. این قانون نسبتا کلی، ما را به این مطلب رهنمون می سازد که تحقیقات و نوشته های شرق شناسی در توصیف شرق که می توان ادعا کرد که تعداد آن ها بسیار بیش تر از تحقیقات و نوشته هایی است که در خارج از چارچوب های مطالعاتی شرق شناسی به رشته تحریر درآمده به بازنگری مجدد نیازمند می باشد و حق این است که باید در مورد نتایج آن ها «اصالت عدم صحت» را جاری کرد. البته این امر، بدین معنا نیست که گزاره های تحقیقات شرق شناسی مطلقا صحیح نمی باشد؛ بلکه بدین معناست که جهت دهی و قضاوت های نهایی مطالعات شرق شناسی، ضرورتا باید به دیده تردید نگریسته شود و این که نباید مبنای قضاوت ما در مورد شرق قرار گیرد.

مشخصا در مورد مطالعات مربوط به حوزه ایران نیز، باید چنین گفت: از دویست سال پیش تا کنون بیش تر کتاب هایی که درباره تاریخ ایران نوشته شده، یا مستقیما به وسیله خود مستشرقان و بر اساس چارچوب های تعیین شده شرق شناسی به نگارش درآمده و یا در هر حال، بسیاری از منابع این گونه تحقیقات، نوشته ها و قضاوت های همان مستشرقان بوده است؛ به گونه ای که اگر امروزه بخواهیم بدون استفاده از این دو گونه منابع تاریخی، تحقیقی درباره تاریخ دویست ساله اخیر ایران بنویسیم، به شدت با فقر منبع روبه رو می شویم. این امر نشان می دهد که تاریخ نگاری ایران معاصر یا به وسیله خود مستشرقان صورت گرفته و یا از نتایج تحقیقات و مطالعات شرق شناسی مستقل نبوده است.

۲ ۱. شرق شناسی کلیشه ای

اکثر مستشرقانی که به مطالعه درباره شرق مشغول بوده اند، در فضای علمی غرب رشد یافته و شخصیت و روش فکری آن ها اعم از تعاریف، معیارها، روش ها، اهداف و… با همان فضا شکل گرفته مناسب است؛ از این رو آن ها به هنگام تحلیل پدیده ها و جریانات شرقی نیز، با معیارهای حاکم بر فضای غرب به قضاوت می نشستند و تقریبا می توان گفت که در اکثر موارد هم، به اشتباه می رفتند؛ زیرا فرهنگ و اجتماع شرق، مقتضیاتی دارد که با مقتضیات غرب متفاوت است.

انسان شرقی در مواجهه با پدیده ای خاص به گونه ای می اندیشد و رفتار می کند و انسان غربی به گونه ای دیگر.

اساسا جریان های اجتماعی در غرب، در بستر وی متفاوت با شرق شکل گرفته؛ از این رو حتی تحلیل پدیده ای واحد در شرق و غرب با معیاری واحد، غیرمنطقی است؛ به عنوان مثال بسیاری از مستشرقان برای تحلیل انقلاب ها و جنبش های مهم اجتماعی شرق و از جمله ایران (مشخصا نهضت مشروطه و انقلاب ۱۳۵۷)، از الگوی انقلاب کبیر فرانسه استفاده کرده اند. در این الگو، دستگاه روحانیان و حوزه های علمیه با دستگاه پاپ و کلیسا، قرآن با انجیل، تجار با بورژواها و… مقایسه شده اند. آن ها حتی برخی نتایج انقلاب کبیر فرانسه را به عنوان معیاری برای ارزیابی انقلاب های شرقی به کار برده اند؛ به عنوان مثال اگر از نتایج معرفتی مهم انقلاب کبیر فرانسه و نهضت رفورم دینی در غرب، تفکیک میان دو حوزه دانش و ارزش بوده است، مستشرقان این نتیجه را در ارزیابی بسیاری از انقلاب های شرقی دنبال کرده اند.

برای اثبات مدعا، برای مثال؛ می توان به نوع تحلیل های مستشرقان درباره انقلاب ۱۳۵۷ اشاره کرد. آن ها برای تحلیل چگونگی و چرایی پیدایش این انقلاب، به الگوهایی از قبیل نظریه مارکسیستی، نظریه یک نواختی های آزمایشی کرین برینتون، دیدگاه جیمز دیویس و منحنی J، نظرگاه کارکردگرا ساختاری چالمرز جانسون، الگوی نظریه توسعه نامتوازن ساموئل هانتینگتون، نظریه بسیج توده های تدا اسکاچپول(۵۰) و… اشاره کرده اند که همگی الگوهای رایج در فرهنگ غرب می باشند؛ مثلاً نیکی کدی(۵۱) و یرواند آبراهامیان(۵۲) بر اساس الگوی نظریه جیمز دیویس، فرد هالیدی(۵۳) و ریچارد کاتم(۵۴) بر اساس الگوی نظریه مارکسیستی، تدا اسکاچپول(۵۵) بر اساس الگوی نظریه توسعه نامتوازن و نظریه بسیج توده ها و… انقلاب اسلامی ایران را تحلیل کرده اند. این در حالی است که هیچ کدام آن ها به «نظریه مذهب»(۵۶) اشاره نکرده اند. شاید ریشه این غفلت، مقایسه ذهنی مذهب شیعه با فرق کلامی مسیحیت باشد که چون فرق کلامی مسیحی، توان ایجاد حرکت و نهضت و انقلاب را ندارند، آنان گمان برده اند که مذاهب اسلامی و بویژه مذهب شیعه نیز، چنین است.

متأسفانه نوع تحلیل های مستشرقان در نوشته های خودِ شرقی ها نیز، انعکاس یافته و مبنایی برای تحلیل جریان ها و پدیده های سیاسی اجتماعی شرقی و از جمله ایرانی شده است؛ به همین علت نوع خاصی از تاریخ نگاری در تاریخ معاصر ما را موجب شده که کم ترین سنخیت را با واقعیت و نیز ایده های ایرانی دارد.

۲. تأثیرات شرق شناسی بر اسلام

جامعه ایران، جامعه ای اولاً اسلامی و ثانیا شیعی است. هویت افراد ایرانی نیز، فارغ از قومیت آن ها و تنها با دو مؤلفه «ایران» و «اسلام» شناخته می شود و برخلاف بسیاری از کشورها از قبیل ترکیه، افغانستان، عربستان و… که در نام آن ها به قومیت خاصی اشاره شده و طبیعتا هویت ساکنان آن نیز رنگ همان نام را خواهد داشت، ایران، به رغم این که قومیت های زیادی را در خود جای داده است تا جایی که برخی از مستشرقان آن را به «سرزمین تنوع بی کران»، و «شبیه موزاییکی رنگارنگ»(۵۷) نامیده اند هرگز افراد و ساکنان آن، هویت خود را در قومیت خاصی نمی بینند. آن چه بیش ترین سهم را در هویت عنصر ایرانی دارد، «اسلامی بودن» آن است؛ از این رو قضاوت مستشرقان درباره قوم یا اقوامی ایرانی هرچند قوم و اقوام بزرگ آن به اندازه داوری شان راجع به مذهب آن ها از حساسیت برخوردار نیست. از قضا در موارد بسیاری، مستشرقان درباره اسلام اظهار نظر کرده اند که در هر حال، حساسیت عنصر ایرانی را برانگیخته و تحت تأثیر خود قرار داده است. از آن جا که بیش تر قضاوت های مستشرقان درباره اسلام از نظرگاهی منفی بوده است،(۵۸) بیش تر افراد داخلی هم که در نوع تاریخ نگاری خود متأثر از مستشرقان بوده اند، به دیده منفی به اسلام نگریسته اند و بدین لحاظ شرق شناسی تأثیر بسزایی در تاریخ نگاری معاصر ما داشته است. در ذیل برخی از مواردی که به نوعی در نوشته های مستشرقان به تحریف رفته، اشاره می کنیم:

۱ ۲. فقدان اندیشه سیاسی شیعه

کتاب هایی که اسلام شناسان غربی تا کنون در موضوع خاص «عقاید سیاسی» در اسلام نوشته اند، تقریبا محدود است. از جمله آن ها می توان به کتاب رانی روزنتال که در آن، اصلاً درباره عقاید سیاسی شیعه بحث نمی کند و کتاب مونتگمری وات که همه عقاید شیعه را تنها در چهار صفحه خلاصه کرده است اشاره کرد. سایر کتاب های شرق شناسی نیز که در این موضوع نوشته شده، وضعیت مشابهی دارند. به نظر می رسد که علت تاریخی این قصور و فقدان عطف توجه به عقاید شیعی در نوشته های مستشرقان، سیاسی است؛ زیرا اهل سنت، اکثریت مسلمانان را تشکیل می دهند و غربی ها نیز به دلیل حضور در کشورهای اسلامی که بیش تر آن ها را اهل سنت تشکیل می دادند، بیش ترین درگیری را با همان ها داشتند؛ به همین علت شناخت احوال و عقاید آنان را بر احوال و عقاید شیعیان مقدم داشته اند. البته این امر، به نوبه خود نمونه ای دیگر از پیروی شرق شناسی از مصالح دولت های غربی است.(۵۹)

۲ ۲. تبلیغ اسلام تحریفی

موضوع تحقیق بعضی از شرق شناسان درباره اسلام و مؤلفه های آن، مسایل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و… است. برخی نیز دو نوع آن را برگزیده اند. از میان مستشرقان نوع اول و سوم می توان از افرادی چون: گیب، ماسینیون، وبر، رنان، هاجسون، لویس، گرون باوم، گرانبام، نولدکه، آنه ماری شیمل، توماس کارلایل و… نام برد. نوشته های اکثر این افراد درباره اسلام؛ مخدوش، به دور از واقعیات و از سر جهل اگرنه از سر تجاهل و عناد است. شهید مطهری (ره) در این خصوص می نویسد:

حقیقت این است که مستشرقین نه صلاحیت تحقیق در عقاید و افکار اسلامی را دارا می باشند و نه غالبا حسن نیت آن را. آن جا که در مقام تجزیه و تحلیل افکار و عقاید اسلامی برمی آیند و فی المثل وارد مسایل مربوط به کلام اسلامی یا عرفان و تصوف یا فلسفه می شوند، آن قدر مهملات به هم می بافند که موجب تعجب و گاهی مضحک است.(۶۰)

اینان درباره مکتب اسلام، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله (ص)، قرآن کریم، سیره مسلمانان و… مطالب فراوانی نوشته اند که نقد و بررسی تفصیلی آن ها، به تحقیقی بسیار درازمدت و سنگین تر از نوشته حاضر محتاج است؛ به همین علت، در ذیل تنها به نوعی از تحریفات شرق شناسان درباره اسلام اشاره می کنیم که در تاریخ نگاری معاصر ما کمابیش تأثیرگذار بوده است:

تأثیر شرق شناسی در تاریخ نگاری مربوط به قرآن

از جمله تحریفات مستشرقان در حوزه مطالعات اسلامی، تردید در صحت مطالب قرآن کریم است. آنان در بسیاری از موارد، قرآن را عامل رکود و عقب ماندگی مسلمانان و دارای محتوایی پوچ و بی معنا معرفی کرده اند؛ به عنوان مثال ویلیام موئیه (۱۹۰۵ ۱۸۱۹م) در کتاب معروف خود به نام «زندگانی محمد» می نویسد:

شمشیر محمد و قرآن، سرسخت ترین دشمنان تمدن، آزادی و حقیقت هستند که تا کنون بشر شناخته است.(۶۱)

و یا توماس کارلایل (۱۷۹۵ ۱۸۸۱م) اسکاتلندی در مورد پیامبر اکرم (ص) و قرآن کریم می نویسد:

محمّد نه یک وجود خیالی و افسانه ای است، نه یک فرد احساس گرای خجالتی، و نه جادوگر قابل تمسخری که کبوتران را تعلیم می داد تا از گوش او دانه بردارند؛ برعکس، او مردی با دیدگاهی واقعی و اعتقادی شخصی و محکم است، مؤلف کتابی به نام قرآن که عبارت است از: مجموعه ای درهم و برهم از یک سلسله مطالب خسته کننده و سرگیجه آور، خام، نتراشیده و ناهنجار، با تکرارهایی بی پایان، فاصله های طولانی، و پر از آشفتگی؛ به هر حال، بسیار خام و نتراشیده و یا به طور خلاصه، حماقت غیرقابل دفاع.(۶۲)

به رغم این که اکثریت جامعه ایرانی به اسلام و قرآن معتقد بوده و بارها ثابت کرده بودند که برای حفظ و دفاع از عقایدشان، حاضرند جان خود را اهدا کنند، باز هم برخی از نویسندگان ایرانی به خود جرأت تأسی به این گونه قضاوت های مستشرقان را داده اند؛ به عنوان مثال میرزا آقاخان کرمانی قرآن را تحت تأثیر نوشته های مستشرقان، «موهومات» می خواند و رتبه آن را نسبت به سخنان بزرگمهر، جاماسب، مزدک و… در رتبه پا

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.