📥 ترافیک اینترنت مصرفی جهت دانلود فایل‌ها در میکی بوک، به‌صورت نیم‌بها می باشد.
فقط اینقدر👇 دیگه زمان داری با تخفیف بخریش
00روز
04ساعت
16دقیقه
45ثانیه

خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن

قیمت اصلی 224,700 تومان بود.قیمت فعلی 109,200 تومان است.

تعداد فروش: 59

فرمت فایل پاورپوینت

2 آیتم فروخته شده در 30 دقیقه
4 نفر در حال مشاهده این محصول هستند!
توضیحات

فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن؛ انتخابی هوشمند برای ارائه‌های حرفه‌ای

با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن، محتوای خود را در قالب 120 اسلاید استاندارد و جذاب ارائه دهید و در نگاه اول تاثیرگذار باشید.

چرا باید از پاورپوینت استفاده کنید؟

  1. چیدمان دقیق و کاربرپسند: فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن با طراحی ساختاریافته و اصولی، مخاطب را به‌خوبی درگیر محتوا می‌کند.
  2. صرفه‌جویی در زمان: تمامی اسلایدهای فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن آماده‌ی استفاده هستند؛ بدون نیاز به هیچ‌گونه ویرایش.
  3. نمایش با وضوح بالا: کیفیت طراحی در فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن به‌گونه‌ای است که در هر صفحه‌نمایشی عالی به‌نظر می‌رسد.

هشدار: استفاده از نسخه‌های ناقص فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن ممکن است باعث بروز اختلال در نمایش یا افت کیفیت شود. تنها نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن، کیفیت تضمین‌شده دارد.

هم‌اکنون فایل فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن را دریافت کنید و تأثیرگذارترین ارائه‌ خود را آغاز کنید.


بخشی از متن فایل پاورپوینت کامل عدالت و استبداد [۱] افسانه و همزیستی ناممکن :

«مشرق زمین را جز، یک مستبد عادل اصلاح نمی کند.»

این گفته را دیرزمانی است که برخی با زبان و برخی دیگر با قلم تکرار می کنند، گویی این سخن بالاترین حکمت و یا برترین افسون است، گاهی به مناسبت و زمانی بی مناسب اظهار می شود و این نشان می دهد که اصطلاح مستبد عادل با توجه به اصراری که بر تکرار آن هست، کاربردی شک برانگیز پیدا کرده به طوری که با همه پرسشهایی که می طلبد ضرورت درنگ بیشتری را نیز ایجاب می کند.
و چون هر دوره ای پرسشهای خود را دارد، این طور برمی آید که پرسشهای مربوط به «مستبد عادل» تعداد فراوانی از پرسشها و مسایلی را مطرح می کند که نه فقط به عصر حاضر که اینک ما در محدوده فرهنگ، نظام، سیاست و ارتباطات آن به سر می بریم، مربوط می شود بلکه همه مراحل حیات عرب را نیز در بر می گیرد.
این پرسشها با بحران حاضر و به ویژه رابطه اوضاع موجود با بحران زایی و فراهم آوردن زمینه ها و تجدید و گسترش آن مربوط می شود[۲] و این در عین بیهودگی و ضد و نقیض بودن این مفهوم «مستبد عادل» است زیرا نمی دانیم چگونه دو نقیض یعنی عدالت و استبداد در زیر یک سقف گرد می آیند و بسی جای تأسف است که ببینیم این مفهوم نادرست همچنان در برخی محافل مورد عنایت است بویژه نزد سران این محافل و اطرافیان و طرفدارانشان و کسانی که در صدد نزدیک کردن خود به آن هستند.
به گفته یکی از پژوهشگران، باید پذیرفت که مفهوم «مستبد عادل» با وجود تناقض درونی و تباهی ساختار و بیهودگی مضمونش در عین حال، سحرانگیزی خاصی به همراه دارد که روشن می کند چرا برخی محافل بویژه از میان نخبه گان و اهل فرهنگ و جامعه چه رسد به اهل سیاست در صدد بازگشت به این معنا هستند، اگر نگوییم در معرض گرفتار آمدن در این دام گسترده اند.[۳]
و این یک برداشت گذرا و یا یک تحلیل دفعی و بی پیشینه نیست بلکه یک واقعیت موجود است که شواهد آن را ثابت می کند، از جمله یکی از نویسندگان اسلامی برجسته که پشت پرده روابط مستحکمی با برخی رژیمهای حاکم دارد[۴] به آن اعتراف کرده و می گوید: «در جهان اسلام مسؤولین زیادی در بیش از چند کشور را ملاقات کردم که متأسفانه به جز تعداد اندکی از آنها، وقتی صحبت از جوانان می شد سوء ظن داشتند و در این رابطه مفاهیمی چون خشونت و خودکامگی به ذهنشان خطور می کرد.»
این نویسنده در ادامه می گوید: «متأسفانه باید بگویم می شنیدم که آنها به مفهوم «مستبد عادل» ارج می نهند و یا می گویند ملتهای ما جز با زور اصلاح نمی شوند.»[۵]
آری استبداد و خودکامگی در فرهنگ این رژیمها همانند مفهوم تقدیر و سرنوشت، یک اصل ثابت تلقی می شود و لذا می بایست استبداد خشن در پشت واژه های شیرینی همچون عدالت و جز آن پوشیده بماند.
از این رو با اینکه واژه مستبد در همه فرهنگها معنای ثابت، واحد و نزدیک به هم دارد اما نزد برخی این واژه دوست داشتنی، مترادفهای دیگری از قبیل «مستبد نوگرا» یا «طاغوت خیرخواه و نیکوکار» و یا «دیکتاتور دادگر و خردمند» و جز آن پیدا کرده است.

مفهوم، ذهن، زیباسازی

گرچه نمی توان در گفتمانهای نوین، این مفهوم را به نامها و یا رنگها و اشکال گوناگون و به عنوان امری مطلوب مطرح و رواج داد اما اصطلاح «مستبد عادل» همچنان رایج تر و در میان سایر واژه های مترادف شایع تر است چرا که ظاهر این اصطلاح حساسیتهایی به همراه دارد که بنا بر نظر برخی خارج از ماهیت آن نظام سیاسی است که آنها خواستار آنند. روشن است که واژه «مستبد عادل» به اندیشه های سیاسی یا گمانها و توهمات شایع در باره سیاست بیشتر شباهت دارد تا به سیاست به معنای محدود و مشخص خود.
در هر حال، ساختار این اصطلاح، نیرنگ آشکاری را در خود دارد زیرا بی تردید تصویر مستبد، تصویر ناخوشایندی است به طوری که در پایین ترین شکل منفی سیاست جای دارد. اصولاً مستبد در خرد جماعی مردم و تجربیات آنها، فردی شرور، آزاررسان، خون ریز و ستمگر تلقی می شود؛ فردی زشت کار که در چهره کریهش سیمای ابلیس نمایان است.
سراسر ادبیات و همین طور ذهن توده ها و افسانه های آنان، همگی آکنده است از آنچه که می تواند این نمای دهشتناک را تقویت و بر زشتی آن بیفزاید. آری این نیرنگ در دل این اصطلاح جای دارد و اهل فرهنگ یا (روشنفکران) توانستند آن را بیرون بکشند و رواج دهند. و جای شگفتی نیست که صفت عدالت (یا هدایت و روشن بینی) نوعی تحریف ذهنی را پدید آورده و پرورش داده است و این گرچه ظاهراً کار ساده ای به نظر می آید اما به واقع عمیق و حساس است زیرا این تحریف به اندیشه راه می یابد و با ایجاد تردید و یا تبدیل و تغییر فکر [افراد] مضمون استبداد را از آن می گیرد و محتوایش را تهی می کند؛ یعنی آن را به آنچه نیست مبدل می سازد و گمان قوی این است که آنچه به طور ریشه ای رخ می دهد دگرگون شدن عواطف یا روحیات است و نیز اینکه اندیشه روند وارونه ای را دنبال می کند که طی آن، مستبد از شخصیتی منفور و ناخوشایند به فردی مطلوب و مورد پسند مبدل می شود و تنها چیزی که باقی می ماند عدالت است که برای بشریت از آغاز حیاتش امیدی بوده که به آن چشم دوخته و الگویی بوده که نسلهای پیاپی آرزوی رسیدن به آن را داشته اند.[۶]
تحمیل عدالت بر استبداد کاری بیش از یک عمل (رستمانه سزارین) است چرا که در صدد زیباسازی چهره ای زشت است و این مانند کار تیغ جراحی است که سعی در پنهان داشتن آن زشتی با ادوات آرایش دارد، چرا که استبداد نمی تواند عریان ظاهر شود و طبیعتاً نمی تواند از جهتی که هست یعنی از جهت استبدادی بودن، وجودش را توجیه کند چرا که از هیچ روشن بینی، عدالت و خردمندی برخوردار نیست، و شاید مخصوصاً از همین جهت است که ناچارند با جذابیت بخشیدن و سحرانگیز نمودن به آن جلوه بخشند.[۷]
در حقیقت آن طور که محمد حافظ یعقوب می گوید: «کاری است که اغلب نمی خواهیم بگوییم همیشه خردمندانه و ضروری بلکه تنها کار ممکن به نظر می رسد.»
به هر حال ما چنانچه بخواهیم به طور عینی و واقعی با قضیه برخورد کنیم و نگوییم در صدد محاکمه ای عادلانه هستیم، باید اذعان کنیم که مفهوم «مستبد عادل» به دلیلی بسیار ساده و روشن اساساً مردود است و آن دلیل این است که، چنانچه در نظریه سیاسی فقط یک اندیشه باشد که در باره آن هیچ اختلافی وجود ندارد، همین است که استبداد بدترین و فاسدترین انواع حکومت به شمار می رود چرا که چنین نظامی از قدرت سوء استفاده می کند. همچنان که با سوء استفاده از خشونت علیه توده های انسانی که تحت سلطه او هستند، وارد عمل می شود.[۸]
ارسطو در این خصوص ملاحظه دقیقی دارد او می گوید: «هیچ آزادمردی که بتواند راه گریز از [استبداد] پیش گیرد تاب تحمل این نوع حکومت را ندارد.»[۹]
در حقیقت انسان آزاد، چنین حکومت جابرانه ای را تحمل نمی کند جز اینکه مجبور باشد و آن زمانی است که همه درهای رهایی به روی این نوع حکومتها بسته باشد.
از این رو تعبیر ارسطو بیان دقیقی است از حال کسانی که به آزادی عشق می ورزند و از بردگی بیزارند و سرکشی و خودکامگی را نابودی انسان می انگارند، چرا که این [نوع حکومت] انسان را به استخوانی پوک مبدل می کند.[۱۰]
تحمیل این دو مفهوم متناقض بر یکدیگر و سعی در ذوب کردن آن دو در یک مفهوم، به بازی آینه های مقعر می ماند. در واقع اصطلاح مستبد عادل همان طور که دیدیم چیزی نیست جز پیوند ناممکن حاکمیت مطلق و قانون گذار یا سلطان و فقیه و نهادن آن دو در دستاری واحد و گردآوردنشان در زیر یک سقف که بی هیچ شک و تردیدی سقفی بی پرده است. و ما چنانچه ذهنیت ناخوشایندی که بار عاطفی اصطلاح مذکور [استبداد] در خود دارد و از جنبه عملی جنبه سیاسی نیز مطلق ساختن حاکمیت و قرار دادن آن زیر سقف واحدی که همان سقف حکم و تاج و تخت است آن را ایجاب می کند، در نظر نگیریم، همان طوری که کمی پیشتر گفته شد باز مسأله بازی با کلمات پیش می آید که مربوط به صفت عدالت است. می دانیم این جمله حکیمانه پیوسته بر زبان مردم جاری بوده که «عدالت بنیان حکمرانی است» اما سپردن قدرت و حاکمیت مطلق به یک نفر با ساختار حاکمیت و ماهیت آن که در درون و خود به خود، سعی در گسترش و توسعه و فزون طلبی دارد، پیوند گوهری و ذاتی دارد.[۱۱]
از این رو خیلی کم اتفاق می افتد که وقتی واژه «استبداد» ذکر شود، مورد ستایش قرار گیرد. و اصولاً ممکن نیست که این چنین از او یاد شود. تعبیر «طاغوت صالح» نیز تعبیری بسیار عجیب است و همین را می توان در باره «مستبد عادل» گفت. در واقع همه این تعبیرها نوعی تناقض [درونی] دارند. زیرا اگر واژه «طاغوت» یا «مستبد» به ویژه در اصطلاح معاصر به معنی حکومت بیدادگر، ستمگر و خشن است. و اگر این چنین است که طاغیان در نظر برخی، انسانهایی ددمنش هستند که در تاریخ ظهور کرده اند و با زور و سر نیزه بر ملتهایشان حکم رانده اند و اگر چنین است که برخی بر این باورند که آنها بنا به گفته اندیشمند فرانسوی «موریس دوفرجْیَهْ»[۱۲] همان بیماریها یا ویروسها یا انحرافات هستند، چطور می توان مستبد را به عدالت، طاغوت را به نیکوکاری و دیکتاتور را به خیرخواهی و روشن بینی توصیف نمود؟
در واقع این تعبیرات بی شباهت به «دایره و مربع» نیست[۱۳] زیرا اگر بنا به گفته عبدالرحمن کواکبی «ستمگر و زورگو بودن از ویژگیهای مستبد می باشد»[۱۴] عقلاً چگونه امکان دارد مستبد، دادگر باشد و چطور ممکن است کسی که می خواهد زیردستانش همچون گله گوسفند باشند، روشن بین تلقی شود؟ «آری فرد مستبد میل دارد زیردستانش در اطاعت و فرمانبرداری بسان گله گوسفند و از جهت ذلت و فرومایگی چونان سگان باشند». بی تردید استبداد، انسانیت فرد را ویران می سازد و سرکشی، بشر را به بردگی می کشاند و آنگاه که مردم به مشتی برده و حیوان مبدل شوند ارزش خود را از دست می دهند.[۱۵]
همچنین مستبدان در طول تاریخ مورد ناخشنودی و انزجار بوده اند و هیچ گاه مورد محبت و پسند مردم قرار نگرفته اند. و در واقع مستبدان در عرف اندیشمندان سیاسی گذشته و معاصر از جنبه سیاسی جزو مرحله ابتدایی محسوب می شوند.[۱۶]
وانگهی هر خدمتی که مستبد به جای بیاورد و هرچه در ظاهر مایه پیشرفت و ترقی باشد باز هم کارهایش هیچ ارزشی ندارد زیرا در مقابل، انسان را منهدم می کند.
آیا اقدامات هیتلر و موسولینی سودی داشت؟ نتیجه کارهای آنها جز ویرانی دو کشور آلمان و ایتالیا چه بود؟ و اگر ایتالیا زودتر به خود نمی آمد، جزو یکی از چهار کشوری بود که اشغال می شد همان طور که آلمان پس از هیتلر [اشغال] شد.[۱۷]

اندیشه های وارداتی

ما نیازی نمی بینیم بر این نکته تأکید کنیم که اندیشه «مستبد عادل» در قلمرو اندیشه ما نظریه نوین و ناآشنایی نیست.
لااقل از زمانی که نام «دوران نهضت» با همه چون و چراهایی که با خود به همراه داشت چنین اصطلاحی رواج داده شد، به طوری که امروزه برخی را بر آن می دارد که مجدداً به بحث و گفتگو و اجتهاد و اختلاف در باره آن پردازند … و این همان چیزی است که ما را بر آن می دارد تا در مورد مسایل نهفته در پشت ظاهر این اصطلاح که در رابطه با کارآیی و نقش آن است، پرسشهایی را مطرح کنیم، به ویژه در این مورد که گاهی ضرورت سیاسی ایدئولوژی شرایطی را پیش می آورد که پرداختن به مفهوم مذکور [مستبد عادل] را توجیه می کند. مثلاً از این جهت که به هر حال این مفهوم در قلمرو کار سیاسی یا کار سیاسی فکری مطرح است.[۱۸] این اصطلاح در قرن گذشته در اندیشه سیاسی اروپا پدید آمد و برای نخستین بار تاریخ نگاران آلمان آن را برای اشاره به سیستم حکومتی معینی در تاریخ معاصر اروپا به کار بردند.
و ظاهراً اپیدمی مستبد عادل از اروپا به شرق منتقل شد. مثلاً سید جمال الدین اسدآبادی راه حل مناسب برای رفع مشکلات غرب را همان مستبد عادل می دانست که با نظام شورایی حکومت کند. او در مجله «عروه الوثقی» ادعای کسانی که قدرتمند شدن شرق را در گسترش فرهنگ و دانش میان همه مردم می دانند و می گویند «هرگاه دانش و فرهنگ گسترش یافت اخلاق کامل می شود و اتحاد به وجود می آید و قدرت حاصل می شود» را رد می کند و در پاسخ آنها می گوید: «اینان چه پندار نادرستی دارند، زیرا چنین کار بزرگی را فقط حاکم نیرومند و چیره می تواند انجام دهد که برای مدتی طولانی امت را به آنچه ناخوش می شمارند وادار کند تا [سرانجام لذت آن را بچشند و ثمره اش را بچینند.»[۱۹] او همچنین در کتاب الخاطرات می گوید:
«مصر و شرق نمی توانند با دولتها و حکومتهای خود ادامه حیات دهند جز اینکه خداوند مردی نیرومند و دادگری نصیب آنها کند.»[۲۰]
برای اینکه منظور سید جمال الدین بد فهمیده نشود باید توضیح داد که کلمه «مستبد» نمی تواند در اندیشه اسلامی نشان یا عنوان حاکم اسلامی باشد، چرا که چنین عنوانی به معنای انسان خودکامه است یعنی کسی که حکومتش را به عنوان مستبدی که با هیچ کس مشورت نمی کند اداره می کند و تابع هیچ قانونی نیست، و زمانی که حاکم، شورا و ارتباط با قانون را فرو بگذارد چطور می تواند عادل و دادگر، باشد. چرا که عدالت به معنای سیر در خط مستقیم در تماس و تعامل شما با دیگران است؛ اکنون چنانچه با دیگران مشورت نکنی چگونه می توانی عدالت را بیابی، و اگر با قانونی که بر توده مردم حاکم است مرتبط نباشی چگونه می توانی خواستار عدالت باشی؟
محققاً عدالت مبنایی است که طبق آن حکم می دهی و واقعیتی است که آن را می فهمی و همه عواملش را می شناسی و این جز با شورا و پیروی از یک خط روشن محقق نمی شود. در اینجا باید حاکم نیرومندی باشد که در راه خدا سرزنش هیچ ملامتگری را اعتنا نکند و در اسلام این عبارت به جای عبارت «مستبد» به کار می رود، یعنی حاکم فردی است که نمود فرمایش رسول اکرم(ص) باشد که فرمود: «انما هلک …»[۲۱] و سخن امیرالمؤمنین که فرمود: «القوی …»[۲۲]
نتیجه سخن اینکه حاکم باید دادگر و نیرومند باشد و در راه خدا سرزنش ملامتگر در او تأثیری ننهد.[۲۳]

اصطلاح بی اصالت

این واقعاً حیرت انگیز است که چگونه برای مفهومی که هم سست است و هم بی اصالت این امکان حاصل شود که نظام فرهنگی و فکری ما را بشکند و حضور خود را نه تنها در این نظام معرفتی به ثبت رساند بلکه در عمق پیکره سیاسی ما رخنه کند و در ژرفای آن جای بگیرد، آن هم به عنوان شعاری برجسته و فراگیر، و اینها همه پس از آن بود که سیاستمدارانِ پذیرای این اندیشه، گرچه آن را بسان پیراهن عثمان در مقابل شعارهای اصلاح طلبانه بالا نبردند اما دو دستی به آن چسبیدند و بزرگش کردند و به آن متکی شدند و خود را در جامه آن پیماندند و همانند کمربند نجاتی به آن دست یازیدند.

گسترش اندیشه مستبد عادل

گسترش اندیشه «مستبد عادل» به یک سری شرایط عینی برمی گردد، پاره ای از آنها به ماهیت یا کیفیت آن شرایط مربوط می شود که وضعیت درونی ما و یا تصوراتی که ما از گذشته در ذهن خود انباشته داشته ایم را احاطه می کند. تا جایی که گویی این اندیشه به عنوان بخش ناگسستنی از میراث فکری ما در قلمرو اندیشه سیاسی مبدل می شود. در مورد اول، این گونه به نظر می رسد «که تعبیر «استبداد نوین» از پرداخته های تاریخ نگاران آلمان در قرن نوزدهم است و نشانگر یک واقعیت تاریخیِ ویژه یک دوره معین (یعنی نیمه دوم قرن هیجدهم) در برخی کشورهاست (که غالب آنها در اروپای میانه و اروپای شرقی قرار دارند). این استبداد نوگرا (مترقی) تلاقی سیاست و فلسفه است. فلاسفه پادشاهانی را که به فلاسفه نزدیک می شوند می ستایند. ژوزف دوم تأکید می ورزد: «فلسفه را [ابزار] مشروعیت امپراتوری خویش قرار دادم».[۲۴] درست است که تاریخ نگاران آلمان همان طوری که گفته شد این تعبیر سیاسی را از قرن نوزدهم برای اشاره به نظام حکومتی معینی در تاریخ معاصر اروپا به کار بردند، و درست است که برخی نویسندگان آن را به جای تعبیر «دیکتاتور نوگرا» یا «پادشاهی نوگرا»
به کار بردند[۲۵] اما این نیز درست است که نخستین نظریه پرداز این اندیشه، فیلسوف یونانی، افلاطون بود، آنجایی که توصیه به برپایی اندیشه جمهوری می کند، نظامی که در آن برگزیدگان یا نخبگان قادر به حکومت، آن را اداره می کنند و منظور وی همان فلاسفه ای هستند که شیوه حکمرانی بر اساس اندیشه مستبد نوگرا را برایشان در نظر گرفته است.[۲۶]
بنابراین، اندیشه مذکور به عنوان یک مفهوم و یک اصطلاح پدیده نوینی نیست، بلکه ریشه در تاریخ دارد، اما چیزی که در اینجا جدید است آن است که نظام استبدادی نوین، طرح تازه ای به نظر می رسد که به طور کلی در آن، مفهوم پادشاهی مطلق که در اروپا شناخته شده بود و مفهوم عصر شکوفایی اروپا که به اصطلاح فلسفی معمولاً با پنج کلمه فرد، عقل، طبیعت، پیشرفت و سعادت از آن یاد می شود، با یکدیگر تلاقی پیدا کردند. و با این پیمان مقدس میان فلسفه و حاکمیت مطلق، دیگر جایی برای سعادت ملتها نخواهد ماند.
و با وجود تغییرات مهمی که بنا به شرایط مکان و زمان و بویژه به حسب شخصیت حاکم رخ می دهد کماکان مفهوم استبدادی نوین در دو بعد تئوری و عملی از کلیات مشترکی برخوردار هستند.[۲۷]
و در چارچوب تلاشی توجیه گرانه برای طرح مفهوم [مستبد عادل] به مفهوم غربی آن و تئوری پردازی فلسفی برای آن، برخی در صدد ارائه نمونه های مشخص از پادشاهان نوگرا هستند به گونه ای که در حکومتشان نه بر حق الهی بلکه بر مفهوم قرارداد اجتماعی تکیه می کنند، یعنی قرارداد تبادل منافع مشترک حاکم و مردم. تقریباً همه تاریخ نگاران فردریک دوم یا فردریک بزرگ پادشاه پروس بین سالهای ۱۷ ۱۷۸۶ را نمونه پادشاه نوگرا به شمار می آورند. زیرا او خود را نخستین خدمتگزار دولت می دانست و به گونه ای عمل می کرد، که گویی لازم است از کارهای خودش در برابر دیگر شهروندان حساب رسی کند. و در باب دین تسامح پیش گیرد و به اصلاحات قضایی و اصلاح وضع تحصیل و بهبودی وضع کشاورزان همت بگمارد. پادشاهی نوگرا اما مستبد، زیرا هیچ شخص یا تشکیلاتی صلاحیت و یا به طوری کلی حق نظارت بر کارهای او را نداشت، پادشاهان نوگرای دیگری نیز بودند، اما با نسبت کمتر، پادشاهانی همچون کاترین دوم ملکه روسیه (۱۷۶۲ ۱۷۹۶) و ژوزف دوم امپراتور اتریش (۱۷۸۰ ۱۷۹۰) و گوستاو سوم پادشاه سوئد و شارل سوم پادشاه اسپانیا و دیگران[۲۸]. در پرتو این ویژگی نسبی، هیچ ک
س تعریف مشخصی از نظام استبداد نوین ارائه نداده است. و این چیزی است که «ژاک شوالیه» به آن اعتراف کرده و می گوید: هر تعریفی از استبدادی نوگرا به هیچ وجه قانع کننده نیست.
«نظام استبدادی مترقی رهنمون دادن به دولت است، (ه…. پریین
«همه چیز برای ملت است [اما] هیچ چیزی توسط ملت نیست» (ش.سیگنوبوس C).
«فرمانروایان نوگرا آنانی هستند که اندیشه عصر جدید را دارند.» (
از اینجا «شوالیه» این گونه نتیجه گیری می کند: حقیقت این است که نظام استبدادی نوگرا وجوه مختلفی دارد، بر این اساس ضروری می نماید دو فرق را در اینجا قائل شویم:
۱ فرق میان تئوری و عمل نظام استبداد نوین
۲ فرق میان گونه های مختلف استبداد نوین. [زیرا مثلاً] شیوه فردریک دوم با شیوه ژوزف دوم تفاوت دارد. بر این اساس نظام استبدادی نوین گونه های مختلفی دارد اما [به طور کلی] دو شکل آن بارز است که به عنوان نمونه های مشخص در تجربه فردریک دوم و ژوزف دوم نمایان می شوند.[۲۹] و از این رو می توان برخی ویژگیهای مشترک میان این دو نوع استبداد مترقی را به نحو ذیل استنباط کرد:
۱ تمرکز مطلق [قدرت]
۲ سلسله مراتب کارکنان
۳ آز و حرص دولت (دخالت دولت در امور اقتصادی، تربیتی و دینی)
۴ برداشتها (تصورات) انسانی.[۳۰]
بنا به رأی فردریک آن گونه که وی در اندیشه های سیاسی مکتوب در بسیاری تألیفاتش ذکر می کند، دولت چیزی است که او می خواهد نه آن گونه که برایش خواسته اند، و این نمونه نظام استبداد نوین است، بر این اساس، سیاست فردریک دوم، پیش از هر چیز یک نظریه حکومتی است، و بر خلاف لویس چهاردهم فردریک دوم پادشاهی را از دولت متمایز می سازد به این اعتبار که پادشاه نخستین خدمتگزار دولت است، و می افزاید که حکومت پادشاهی یک حق الهی نیست، بلکه منشأ انسانی دارد و مبتنی بر قراردادی روشن است. بدین ترتیب که مردم از میان خود فردی را که برای حکومت کردن عادلتر است و او بهتر از دیگران مانند یک پدر به آنان خدمت می کند را برمی گزینند بنابراین پادشاه می تواند هر کاری انجام دهد اما او جز خیر و صلاح دولت را نمی خواهد، و چنانچه حاکم مطلق باشد صرفاً برای این است که خوب بتواند به مصالح عموم بپردازد.[۳۱]
فردریک دوم لااقل در سرآغاز دوران خود توجه فراوانی به اخلاق داشت و ما این را به روشنی در کتابش (علیه ماکیاولی) می یابیم که در آنجا شیوه ها و افکار فیلسوف ایتالیایی را مورد حمله قرار می دهد.
اما واقعیت این است که فردریک بزرگ (آن طور که ولتر او را نامیده) شرایط خاص خود را داشت. او مزاجاً میلی به شکار و اسب سواری نداشت بلکه به موسیقی و ادبیات اهتمام می ورزید، و حتی شعر نیز می سرود و نی می نواخت که این مشکلاتی را برای او با پدرش پدید آورد. پدرش او را فردی خام و سست می دانست که شایسته پادشاهی نیست، تا جایی که او را چندین بار زندانی کرد، و چیزی نمانده بود وی را بکشد. در کنار اینها با «ولتر» تماس داشت و مدت بیش از چهل و دو سال نامه هایی میان آن دو رد و بدل می شد، و همین باعث شد ولتر او را پادشاه فیلسوف لقب دهد. اما همه اینها مانع نشد که پادشاه بگوید: «من و ملتم به توافقی رسیده ایم که همه را خشنود می کند، آنها آنچه را مایل هستند می گویند و من آنچه را مایلم انجام می دهم.» اما این آزادی هیچ گاه کامل نگردید، زیرا این پادشاه هرچه مدارج ترقی و عظمت را پشت سر می نهاد، انتقاد از تدابیر جنگی یا فرمانهای مالیاتی اش را ممنوع می کرد، لذا پادشاهی شد با حاکمیت مطلق گرچه سعی می کرد تدابیر خود را با قوانین سازگار و هماهنگ کند.
هنگامی که امپراتور اتریش درگذشت فردریک دوم سپاه خود را برای تجاوز به آن کشور تجهیز کرد، و در نامه ای به ولتر نوشت: «مرگ امپراتور همه اندیشه های مسالمت آمیز مرا دگرگون کرد» و گمان می کنم در ماه ژوئیه آینده به جای هنرمندان مراکز رقص و تماشاخانه ها کار به توپ و تفنگ و سرباز و سنگر بکشد، به طوری که خود را ناچار به لغو موافقت نامه ای ببینم که در شرف انعقاد آن بودیم.[۳۲] فردریک در توجیه این تجاوز به یکی از مشاورانش می گوید:
«این مسأله که آیا انسان از ویژگی معینی برخوردار است و آیا از آن بهره می گیرد یا نه برای من حل شده است. من با سپاه و همه امکانات آماده هستم و اگر اکنون آن را به کار نگیرم، همه ابزارهایی که تحت اختیار دارم در عین کارآیی شان بی فایده خواهند بود، و اگر سپاه را وارد عمل کنم خواهند گفت مهارت استفاده از برتری فعلی بر همسایه خود را به کار بسته ام.»[۳۳]
و بدین سان پادشاه (عادل) تجاوز خود را به همسایه این گونه توجیه می کند که سپاه نیرومندی به استعداد صدهزار نفر در اختیار دارد، و هنگامی که مشاورش اعتراض می کند که «این یک کار غیر اخلاقی به شمار می رود» فردریک پاسخ می دهد: «چه وقت فضیلت مانع کار پادشاهان بوده است.» فردریک در درون، این باور را داشت که «انسان در سرنوشت خود بدکار است» و به بازرس آموزشی می گفت: «تو این نوع بشر لعنتی که صرف خودخواهی، او را وادار به عمل می کند و اگر ترس از پلیس او را جای خود ننشاند پیوسته در پی مصالح [خویش] می رود را نمی شناسی» و دیورانت می گوید: «او می توانست همین طور با دستیارانش به بحث فلسفی بپردازد و همزمان سربازانش را که از بیماری پوستی رنج می بردند[۳۴] با آرامش نظاره کند.» او با زبان نیشدار خود گاهی به دوستانش زخم زبان می زد.
و سرانجام نیز کار به اینجا رسید که خود ولتر را زندانی کرد، همان کاری که «دیونیوسی» با افلاطون کرد.[۳۵]

فردریک یک نمونه

هدف از آنچه گذشت خاطرنشان کردن این مطلب بود که نمی بایست در امر مستبد دادگر و نوگرا از رهگذر سیاست و یا دین و ایدئولوژی نظر کرد. و در این خصوص بود که شخصیت فردریک دوم به عنوان نمونه برجسته یا الگوی هر مستبد عادلی شکل گرفت که در پی عدالت است یا بهتر بگوییم در پی آن است که به دادگری و خوش نامی شناخته شود. در واقع، «سزار فردریک دوم» به نوبه خود از ترویج اسطوره مستبد نوگرا و بهره برداری از آن تا سر حد امکان کوتاهی نورزید، او همزمان شخصیت فیلسوف و حاکم را به خود گرفته بود و در ردای سلطانی خویش یا بهتر بگوییم در نمایی که از خود نشان می داد، مشخصات و جزئیات، دکتر «ژکل» را داشت که چهره وحشتناک «مستر هاید» را پشت خود پنهان می کرد. او در زمانی که به قدرت دولت می افزود و آن را متمرکز کرده و در حوزه خود قرار می داد، و در داخل، سیاست استبدادی فردی را پیموده و در خارج آن را گسترش می داد، همزمان به خود تردید راه نمی داد که با آسودگی فراوان و آزادی کامل از خرد و انسان و آزادی سخن به میان آورد. در حقیقت فردریک دوم همان سلطان روشن فکر و ممتازی است که در باب سیاست کتاب «علیه ماکیاولی» را در سال
۱۷۳۹ می نویسد، و در آن نظریه بنای حاکمیت مبتنی اندیشه قرارداد اجتماعی را مطرح می کند تا نظریه ای که آن را از یک سو از «وولف» و «جان لاک» گرفته و از سوی دیگر در آن تا حد زیادی به عنایت و اهتمام «روسو» به دموکراسی و مونتسکیو به دموکراسی و استبداد آسیایی استناد می جوید. بعلاوه با بهره گیری از شیوه ها و اصطلاحات روشن فکران و در حقیقت نظریات آنها در باب خرد و انسان از این جهت که ارزش هستند مکاتبه می کند. وی در نوشته هایش با شیوه ای روشن، آزاد و رسا و با روحیه ای خوش بینانه که مژده بهتر ش

  راهنمای خرید:

  • همچنین لینک دانلود به ایمیل شما ارسال خواهد شد به همین دلیل ایمیل خود را به دقت وارد نمایید.
  • ممکن است ایمیل ارسالی به پوشه اسپم یا Bulk ایمیل شما ارسال شده باشد.
  • در صورتی که به هر دلیلی موفق به دانلود فایل مورد نظر نشدید با ما تماس بگیرید.