اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 59
فرمت فایل پاورپوینت
بهترین فرصت برای دریافت فایل فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی همراه با یک هدیه ویژه!
یک پیشنهاد جذاب که نباید از دست بدهید!
اگر به دنبال یک فایل حرفهای و استاندارد هستید، ما فایل فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی را با محتوایی کامل و ساختاری منظم در اختیار شما قرار میدهیم. بهعلاوه، یک پاورپوینت رایگان نیز بهعنوان هدیه ویژه دریافت خواهید کرد!
فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی شامل 120 اسلاید می باشد و دارای تنظیمات کامل در PowerPoint می باشد و آماده ارائه یا چاپ است
شما با استفاده ازاین پاورپوینت میتوانید یک ارائه بسیارعالی و با شکوهی داشته باشید و همه حاضرین با اشتیاق به مطالب شما گوش خواهند داد.
لطفا نگران مطالب داخل پاورپوینت نباشید، مطالب داخل اسلاید ها بسیار ساده و قابل درک برای شما می باشد، ما عالی بودن این فایل رو تضمین می کنیم.
توجه : در صورت مشاهده بهم ریختگی احتمالی در متون زیر ،دلیل ان کپی کردن این مطالب از داخل فایل می باشد و در فایل اصلی فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی،به هیچ وجه بهم ریختگی وجود ندارد
بخشی از متن فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی :
اشاره
به منطور آشنایی خوانندگان محترم مجله با هویت فلسفه اسلامی، جایگاه آن
در بین علوم اسلامی و امتیازاتی که این
فلسفه بر سایر
فلسفه های موجود دارد، در صدد برآمدیم تا در این شماره، از نظرات استادان گرانقدر
فلسفه اسلامی در
حوزه علمیه قم، جناب حجج اسلام والمسلمین
غلامرضا فیاضی، حسن ممدوحی و محمد حسن فاضل گلپایگانی در این
زمینه استفاده
نماییم
.
معرفت: حناب آقای فاضل، آیا اساسا فلسفه، علمی اسلامی است; یعنی مبتکر
فلسفه، اسلام است یا پیش از اسلام نیز این
علم مطرح بوده؟
حجه الاسلام فاضل: ممکن است برای برخی این سؤال مطرح باشد که با توجه
به اینکه موضوع فلسفه «موجود بما هو
موجود» است و مباحث فلسفی
نیز از دیرباز مطرح بوده و حتی برخی از مسائلی که در فلسفه اسلامی مطرح است عینا
در مکاتب فلسفه پیش از اسلام نیز مطرح می باشد، آیا درست است که ما
اصلا فلسفه را اسلامی بنامیم تا پس از آن
بخواهیم مشخصات
آن را بیان کنیم؟
آنچه به نظر می رسد این است که شاید منظور کسانی که این گونه سؤالها را
مطرح می کنند این باشد که وقتی می گوییم
فلسفه ای را
اسلامی می خوانیم اصلا مبتکر و ایجاد کننده آن باید اسلام باشد; یعنی چیزی که پیش
از اسلام نبوده و پس
از آن به وجود آمده است
.
اگر بخواهیم این گونه داوری کنیم شاید کمتر چیزی را به این معنی، بتوان
اسلامی خواند، خواه در مسائل علوم و خواه
در شرایع
آسمانی. آیا اسلام دینی است که همه اصول و فروع آن به دست شخص نبی اکرم صلی الله
علیه وآله وسلم ایجاد
شده و پیش از اسلام این اصول و فروع اصلا
مطرح نبوده است؟ اگر معنای اسلام این باشد مطلبی خلاف کتاب و سنت و
خلاف وجدان ما مسلمانان است; ما می دانیم که این اصول اعتقادی چیزهایی
نیست که پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله
وسلم آورده
باشد. این اصول نه به پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم تعلقی دارد و نه به
هیچ پیغمبری دیگر. اصول
خداشناسی، معادشناسی، پیامبرشناسی،
راهنماشناسی و مانند آن مباحثی است که ما از آنها به عنوان اصول دین نام
می بریم، اینها بر اساس عقل و فطرت بشر استوارند و از زمانی که بشر بر
این کره خاکی قدم گذاشته این مسائل نیز به
گونه ای مطرح
بوده است. انبیای پس از خضرت آدم علیه السلام نیز این مطلب فطری و عقلی بشر را
تبلیغ می کردند
.
البته، هر چه انسان جلوتر آمد و سرمایه فکری و عقلی خویش را بیشتر به کار
گرفت در راستای اصول اعتقادی نیز سهم
بیشتری از
معرفت نصیبش گشت و از کمال بیشتری برخوردار شد. و عقل خویش را در این مسائل بیشتر
به کار می گیرد
این مسائل را به شکل متکاملتری مطرح می کند
.
به عنوان مثال، هرچند اساس تعالیم آسمانی حضرت نوح علیه السلام با حضرت
عیسی علیه السلام و یا پیامبر اسلام صلی
الله علیه وآله
وسلم یکی است، اما روند تکاملی که در اصول استدلالها، تبیینها وکاوشهای عقلی و دست یافتنی های
فطری
وجود دارد طبعا با گذشت زمان، رشد داشته است. این مساله جای انکار
ندارد. وقتی ما می گوییم که اسلام یک دین است
و دین هم
مجموعه ای از اصول و فروع می باشد وقتی به اصول آن نظر می کنیم، می بینیم این اصول
را پیامبر اسلام صلی
الله علیه وآله وسلم نیاورده، بلکه این
اصول از زمان حضرت آدم تا خاتم علیهاالسلام بوده است. نه تنها تا زمان خاتم
انبیاصلی الله علیه وآله وسلم، بلکه تا پایان عالم این اصول مطرح است و
به قوت و اصالت خود باقی خواهد ماند; زیرا این
اصول از درون
جان بشر نشات می گیرد و عقل و فطرت پایگاه و پشتوانه آنهاست
.
فروع دین نیز این گونه است. آیا نماز، که عمود دین است، پیغمبراسلام صلی
الله علیه وآله وسلم آن را آورده و در ادیان
قبلی نبوده
است؟ روزه، زکات و سایر مسائل نیز این گونه است. به عنوان نمونه، در باره روزه در
قرآن می خوانیم: «کتب
علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم.»(بقره:۱۸۳)
اصل روزه در شرایع پیشین نیز وجود داشته، همچنان که قرآن
مجید از زبان
حضرت عیسی(ع) نقل می کند:”و اوصانی بالصلوه والزکوه مادمت حیا” تا زنده
هستم خدایم مرا به نماز و
زکوه سفارش فرموده است. معاملاتی که در
اسلام بدانها دستور داده شده، مانند بیع، اجاره، رهن و امثال آن، نیز
چیزهایی نیست که پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم از خود ابداع کرده باشد.
بدین دلیل، می گوییم اینها عمدتا «احکام
امضایی » هستند
و شریعت اسلام فقط تغییراتی در آنها ایجاد کرده است
.
بنابراین، اگر منظور از فلسفه اسلامی این باشد که باید پیش از اسلام
اصلا نبوده و اسلام آن را ایجاد کرده باشد این
مطلب نابجایی
است; زیرا همان گونه که بحث شد، آیین اسلام و اصول و فروع آن هم چنین نیست، چه رسد
به فلسفه
اسلامی
!
در زمینه نظریات علمی نیز وضع این گونه است. بخش عمدهای از نظریات،
زمینه قبلی داشته است و مححق تنها با
تلاش مضاعف، به
نظریه ای می رسد. بنابراین،باید دانست که در ارائه نظریات، کاوشهای دیگران و انظار
پیشینیان
همانند پله های نردبانی بوده که امروز این اندیشمندان را
در این جایگاه، علمی و اظهار نظر قرار داده است
.
در مسائل دیگر، از جمله فلسفه نیز این مساله مطرح است. از اینرو، می توان
فلسفه را ره آورد فکر و اندیشه بشری دانست
.
وقتی فلسفه به دست حکمای
اسلامی رسید از نظر موضوعات فلسفی، به طور کامل در آراء پیشینیان کاوش کردند و
تحولی عمیق در فلسفه ایجاد کردند. تاریخ بر این مطلب گواه است. حکمای
اسلام از قبیل فارابی، ابن سینا، میرداماد،
سهروردی و
صدرالمتالهین، برای فلسفه اسلامی زحمات بسیاری متحمل شدند; در این زمینه، مطالعه
کردند، مطالبی
را حذف نمودند و مطالبی را بر آن
افزودند، به مسائل جهت دادند، مباحث را تنظیم کردند و فلسفه را بدین شکل کنونی
در آوردند. آیا ما حق نداریم که زحمات آنان را در این راستا، که حاصل
عقل و فکر آنها بود، به عنوان «فلسفه اسلامی
»
بنامیم؟ مهمتر اینکه
حکمای اسلامی مبانی فلسفی را در راستای اهداف اسلامی و مبانی اسلام جهت دهی کردند;
یعنی
اصول اعتقادی را بر اساس عقل و فطرت هماهنگ ساختند. و از فلسفه در
زمینه برهانی کردن عقاید دینی و شبهه زدایی
از حریم مذهب
به نحو مطلوب استفاده کنید
.
معرفت: فلسفه دارای یک روش تعقلی است و با قید اسلامی، که دارد، با
توصیفی که ما برای فلسفه های گوناگون داریم و
آنها را با
عنوان «فلسفه » می خوانیم مانند فلسفه تجربی، فلسفه عقلی و امثال آن چگونه قابل
جمع است؟ آیا فلسفه
اسلامی نیز در ردیف این گونه توصیفهاست یا
منظور ما چیز دیگری است؟ این توصیف به چه معنایی است؟
حجه الاسلام فیاضی: به نظر می رسد که منظور از فلسفه اسلامی با این
پسوند، همان چیزی باشد که مسائل مربوط به
شناخت «موجود
بما هو موجود»; یعنی هستی را مطرح می کند، اما نه برای اینکه خود آن موضوعات و فهم
آن مسائل
مقصود اصلی باشد، بلکه همان گونه که بزرگانی همچون علامه
طباطبائی رحمه الله فرموده اند، غایت فلسفه یا دست کم،
یکی از غایتهای
آن شناخت مبدا عالی جهان و اوصاف و افعال اوست; یعنی مباحث امور عامه و بحثهای
متعدد فلسفی، که
در الهیات بمعنی الاعم مطرح است، هدف
دیگری داشته است. درست است که بحث از «موجود بما هو موجود» از جمله
مسائل استطرادی فلسفه نیست، اما گاهی این مباحث برای این مطرح می شود
که فی نفسه، کمال مطلوب است و گاهی
از اینرو مطرح می شود که
از راه طرح این گونه مسائل انسان به هدف متعالی تری دست پیدا کند
.
تقسیم مباحث فلسفی به دو بخش الهیات بمعنی الاعم و الهیات بمعنی الاخص
این نکته را افاده می کند که در فلسفه
اسلامی، هدف
اقصی و غایت اعلا، شناخت مبدا جهان و اوصاف و افعال اوست. بنابراین، ویژگی خاص
فلسفه اسلامی و
اهمیت آن در این است که مسائلی را که در
فلسفه یونان مطرح بوده – که البته همان گونه که استاد شهید مطهری رحمه
الله به این مساله اشاره کرده، معدودی از مسائل کنونی فلسفه در یونان
مطرح بوده است و بسیاری از آنها حاصل فکر و
اندیشه
مسلمانان است – همه را در خدمت آن هدف متعالی و در جهت رسیدن به آن غایت منظم
ساخته است. پس بحث
از «موجود بما هو موجود» بحثی فلسفی است;
اما اگر کسی مسلمان نباشد و به فلسفه رو بیاورد به طور طبیعی، از هر
موجودی، به هر شکلی که باشد، بحث می کند، خواه در راستای الهیات بمعنی الاخص
باشد که فیلسوف اسلامی در صدد
نیل بدان است و خواه در آن
جهت نباشد
.
اما فلسفه اسلامی آن مسائل را از آنرو مطرح کرده که برای درک الهیات
بمعنی الاخص لازم است و مسائلی که می تواند
در زمینه فلسفه
مطرح شود بسیار وسیع
و فراگیر است. در میان این همه، ما به
ذکر مسائلی می پردازیم که در تبیین
اصول عقیدتی اسلام و
برهانی ساختن آنها نقش اساسی دارد
.
البته، اصول عقاید اسلامی از نظر روش تبیین و اثبات به سه بخش عمده
تقسیم می گردد
:
۱-
مسائلی که تنها با روش تعقلی، که همان روش
فلسفه و استدلال فلسفی است، قابل تبیین و اثبات می باشد و راه
دیگری جز برهان برای اثبات آن وجود ندارد; مانند اثبات واجب تعالی، اصل
توحید، ضرورت نبوت و امثال آن
.
۲-
مسائلی که راههای متعددی برای اثبات آنها وجود
دارد; واز جمله راههای اثبات آن فلسفه است; مثلا، اصل معاد،
صفات الهی و
مانند آن را هم می توان از طریق ادله نقلی اثبات کرد و هم می توان با استدلال
فلسفی و روش تعقلی اثبات
نمود. در اینجا، هم راه نقل باز است و هم
راه عقل
.
کار فلسفه اسلامی در این زمینه، این است که چیزهایی را که تعبدی و
مسموع می باشد معقول سازد; یعنی برای آنها
برهان عقلی
اقامه می کند; مثلا، معاد جسمانی، صفات الهی، مساله قضا و قدر، امر بین الامرین و
مانند اینها را با روش
تعقلی مبین می سازد
.
۳-
بخشی از مسائل اعتقادی نیز در دین وجود دارد
که برای اثبات آنها فلسفه راهی ندارد; مسائلی از قبیل امامت خاصه،
نبوت خاصه و امثال آن
.
بنابراین، اگر ما فلسفه را «فلسفه اسلامی » می نامیم به این دلیل است
که اولا، فلسفه در خدمت تبیین عقاید اسلامی است
و بدین دلیل،
فلسفه جزو علوم اصلی و در حقیقت، فلسفه علم الادیان می باشد; زیرا اسلام و اصول
اساسی آن را تبیین
می کند. ثانیا، الهاماتی است که
فلسفه،بخصوص حکمت متعالیه و فلسفه صدرالمتالهین – همان گونه که
صدرالمتالهین رحمه الله در بسیاری از مسائل مطرح نموده – از نور وحی
گرفته است; مثلا، صدرالمتالهین می گوید: من
مساله حرکت
جوهری را از آیه «تری الجبال تحسبها جامده و هی تمر مر السحاب » (نمل: ۸۸) الهام
گرفته ام
.
بنابراین، فلسفه اسلامی علمی است که فیلسوفان مسلمان اصول آن را از
کتاب و سنت گرفته و در صدد برهانی کردن آنها
برآمده اند و
همین مطلب یکی از عوامل رشد و توسعه و گسترش فلسفه است، تا آنجا که مسائل بسیاری
در فلسفه
اسلامی مطرح است که در فلسفه های متقدم بر خود هیچ سابقه ای
نداشته. حتی مسیحیت و فلسفه قرون وسطی نیز از
فلسفه اسلامی
استفاده هایی کرده اند، چنان که خود نیز به این مطلب اذعان دارند. ازاینروست که
این فلسفه را فلسفه
مسلمانان می دانند; زیرا در خدمت اسلام و
در مقام تبین عقاید اسلامی بوده و الهام گرفته از اسلام است
.
حجه الاسلام ممدوحی: اجازه بفرمایید که مطلبی به فرمایشات آقایان اضافه
کنم: اولا، اینکه این پسوند اسلامی از چه
زمانی به فلسفه
ملحق شده است. وقتی ما در کلمات ابواسحاق کندی، فارابی، ابن سینا، شیخ اشراق،
ملاصدرا و یا در
کتابهای فلسفی می نگریم پسوند «اسلامی » نمی بینیم.
آنها نخواسته اند بگویند که ما فلسفه اسلامی داریم. این انتزاع
متاخران است. از زمانی که فلسفه غرب مطرح شد – از زمان قاجاریه – آنها
برای اینکه فلسفه ما را در مقابل فلسفه غرب
قرار دهند آن
اسلامی لقب دادند، وگرنه هیچ فیلسوفی نگفته است که من به عنوان «مسلمان » فکر می کنم
و از اینرو، به
اصالت الوجود رسیده ام
.
ثانیا، چه کسی گفته که دین اسلام یک دین و واقعیت تعبدی است؟ غیراز
فقه، تمام مسائل اسلامی تعقلی می باشد; اما
در زمینه فقه
بیشتر کار شده است; فقط تعداد مجلدات کتاب جواهر به ۴۳ می رسد. اگر در مسائل معقول
اسلام به قدر
کافی کار می شد چندین برابر فقه می گردید. به نظر می رسد
که اسلام نه تنها به معنای تعبد نیست، بلکه عقل محض
است. تعبدیات
آن فقط فقه است. امام صادق علیه السلام در سخنان خود، استدلالات عقلانی فراوانی را
مطرح کرده،
فرمایشات امام سجادعلیه السلام در صحیفه سجادیه غالبا
عقلانی است. در جایی، می فرماید: «الهی ان عملی اردانی » یا در
جای دیگری، وقتی می فرماید: «الهی ارحم اذا بلی جسمی و تفرق اعضائی و…»
عین عقل است. اینها محض عقل است; اما
متاسفانه روی
آن کاری نشده است. می فرماید: «رب زدنی علما» (طه: ۱۱۴)، نه «رب زد فی علمی.» متاسفانه
ما در این
مسائل چندان کاری صورت نداده ایم. بله، در زمینه فقه خوب
کار شده و این افتخار ماست. بحمدالله، بحارالانوار داریم،
وسائل الشیعه
داریم و کتابهای ارزشمند دیگری که هر یک از افتخارات ماست; اما در زمینه مسائل
تعقلی و زمینه های
دیگر کار قابل توجهی انجام نداده ایم. بنابراین،
اسلام فقط دین تعبدی نیست، بلکه ما در تعبدیاتش بیشتر کار کرده ایم
.
اسلام
محض تعقل و محض فلسفه، به معنای اعم، است
.
علاوه براین، در قرآن، استدلالهای عقلی به وفور دیده می شود: «لعلکم
تعقلون » (بقره:۷۳ و…)، «لقوم یعلمون » (بقره: ۱۶۴
و…)، «هل
یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون » (زمر:۹)، «ان شر الدواب عند الله الصم
البکم الذین لایعقلون » (انفال
: ۲۲)
،
«
یجعل الله الرجس علی الذین لایعقلون » (یونس: ۱۰۰
)… .
به طور کلی، می توان گفت که در اسلام اصلا تعبد وجود ندارد.اگر تعبدی
هست به دلیل جهل ماست. حتی در شکیات
نمازکه مثلا، گفته می شود
بنا را بر سه یا چهار بگذار این گونه مسائل برای ماتعبدی است، اما برای کسی
مانندامام
صادق علیه السلام هرگزتعبدی نیست.صحیفه علویه به گونه ای
در مسائل استدلالی بحث کرده که انسان متحیر می ماند
که این یک
فیلسوف خدایی است یا علی علیه السلام. صحیفه علویه مانند صحیفه سجادیه و صحیفه
رضویه همگی به شکلی
استدلالی در مسائل وارد شده اند
.
معرفت: جناب آقای ممدوحی، لطفا در باره هویت فلسفه اسلامی توضیح دهید
.
حجه الاسلام ممدوحی: در فلسفه اسلامی و منطق، دو مشخصه وجود دارد: اول
اینکه از همان ابتدا که طلبه می خواهد
منطق و فلسفه
بیاموزد و با این گونه مباحث کاملا بیگانه است، استاد در تبیین مباحث و توضیح
آنها، قواعد منطق و
فلسفه را در سر حد کمال اعمال می کند; یعنی
از همان اول که می گویند: «بدان که آدمی را قوه ای است دراکه که در آن
منقش شود صور اشیا، چنانچه در آینه » به قواعد منطق استدلال شده است و
وقتی آموختن منطق را تمام کرد و منطقی
شد، دوباره که
بازمی گردد و به کتاب مراجعه می کند، می بیند آنچه را که قانون فکر کردن نامیده می شده
در همان
نظامی که در آن بحث می شده اعمال گردیده است
.
در فلسفه نیز، وقتی می گویند: «الشی ء ما لم یجب لم یوجد» و می خواهند
این مطلب را اثبات کنند که شی ء با اولویت قابل
اثبات است یا
نه می گویند: لولا الایجاب لکان جائز الطرفین و لم ینقطع سؤال. به دلالت التزامی
قطعی، می فهمیم که این
قانون در همین مساله نیز به کار رفته است.
یا مثلا وقتی می گویند: «الماهیه من حیث هی لیست الا هی، لا موجوده و لا
معدومه »; یعنی همه چیز از مرتبه ماهیت قابل سلب است. وقتی در این
مساله خوب دقت کنیم، می بینیم که این مطلب
در خود این
قاعده وجود دارد; زیرا این قاعده می گوید: سلب ضرورت منتفی است; چون سلب ضرورت
همان امکان است
.
این قانون در عین اینکه جنبه آموزشی دارد، از جنبه کاربردی نیز
برخوردار است و در حقیقت، خودش مبنای خودش
می باشد. می خواهد
این گونه بیان کند که غیر ماهیت در مرتبه ماهیت مسلوب است، حتی خود سلب ضرورت، که
به قول
مرحوم آخوند، ماهیت مصدوق علیه آن است; اما فردش نیست; یعنی
امکان در خارج ماهیت، فرد الامکان نیست،
هرچند امکان بر
آن صادق باشد. پس این مساله عینا از مرتبه ماهیت خودش مسلوب است
.
یا مثلا فرض کنید که قانون الواحد می گوید: «الواحد لایصدر عنه الا
الواحد»; از واحد جز واحد صادر نمی شود. وقتی
می خواهند
استدلال کنند، می گویند: اگر شیئی را بسیط فرض کنیم و این شی ء به حکم سنخیت،
بخواهد دو تا معلول
داشته باشد باید دو تا سنخیت داشته باشد
و اگر دو سنخیت داشت خلف در بساطت است. این مطلب در خود قانون
«
الواحد»
وجود دارد; یعنی از این قانون درمی آید که اگر بسیط بخواهد دو حیثیت داشته باشد
خلف در بساطت است و
خلف در بساطت نتیجه آنچه که ما از ابتدا
آن را اثبات کرده ایم، نیست
.
در تقابل نیز، اگر می گویند اجتماع نقیضین محال است در کاربرد بیانی
این مساله، در حقیقت، از استحاله قانون تناقض
استفاده شده و
این دلیل بر آن است که ما اگر از فلسفه و منطق هیچ اطلاعی نداشته باشیم اما تکوینا
از بیان استاد این
واقعیت را درمی یابیم. به عبارت دیگر،
مجموع این قواعد برخاسته از نهاد فطری انسان است. اما در فلسفه های غیر
اسلامی چنین چیزی به چشم نمی خورد; مثلا، در فلسفه هگل یکی از اساسی ترین
و نخستین مساله ای که مطرح
می باشد سه پایه نهاد و برابر نهاد و
همنهاد است (تز، آنتی تز و سنتز.) او می خواهد به این وسیله روش فکر کردن و
رسیدن به واقعیت را برای ما بیان کند. اما در تبیین آن از خود این
قاعده استفاده نشده است، بلکه این نهاد و برابر نهاد و
همنهاد یک اصل
انتزاعی ثابت است که خود آن حامل عدم خودش نیست
.
فلسفه کانت هم وقتی می خواهدمعقولات دوازده گانه را اثبات کند در طریقه
اثبات آن، هیچ یک از معقولاتی که کانت آنها
را بیان کرده
به کار نرفته است. قواعدی که او آنها را برای نظام فلسفی و منطقی اش وضع کرده است
در اثباتشان هیچ
کاربردی ندارد. پس از آنکه ما به وسیله
منطق خودمان همه استدلالهای آنها را می پذیریم، آنگاه می فهمیم که کانت چه
می گوید. این یکی از ویژگیهای فلسفه و منطق ماست
.
مشخصه دوم آن این است که معمولا فیلسوف به کسی گفته می شود که این
مسائل به صورت مفاهیم اجنبی در ذهنش
نهاده نشده باشد
.
اصولا علم دوگونه است: گاهی انسان چیزی را می آموزد، اما آموخته های او
به صورت یک سلسله مفاهیم اجنبی در ذهن
او در آمده و
بدرستی، بدانها معتقد نیست. به عبارت دیگر،
هنوز خوراک
وجود او نشده و به او منش علمی نداده است
.
ذهن او مانند صندوقچه ای
پنجاه یا صد مساله را در خود انباشته و هیچ منشا علمی برای او به وجود نیاورده است.
اما
کسی که این بحثها را فرا می گیرد و به وسیله آنها منش علمی پیدا می کند;
یعنی آن مباحث خوراک وجودی او می شود در
برخورد با
آنها، کمالات نفسانی خاصی را در وجودشان، می یابیم. این گونه افراد از کرامت نفس،
تنمیه خاطر و آرامش
ذهنی برخوردارند. چنین آرامش ذهنی را ما
در داشتن هیچ علم دیگری نمی یابیم
.
مثلا، کسی که ریاضیدان، جغرافی دان، متخصص فلسفه کانت یا هگل یا متخصص
در دیگر علوم است چنین متانت و
وقاری، که از حالت درونی و
واقعی او سرچشمه گرفته باشد، در رفتار و کردارش به چشم نمی خورد. گویی او در کرامت
نفس، یک سر و گردن از دیگران بالاتر است. این فرد در فکر کردن و باور بسیار
متین است; نه خوش باور است، نه دیرباور
;
نه وسواس به خرج می دهد و نه در مرتبه
پذیرش افراط می کند که هر چه را می بیند و می شنود، بپذیرد. ما بسیار دیده ایم
که استادان ما نظام عبادی شان حالت خاصی دارد، تواضع شان به شکل دیگری
است، نماز خواندنشان با دیگران تقاوت
دارد و به طور
کلی، مراقب زبان، چشم، گوش و همه حرکات و سکنات خود هستند. این ویژگی را ما در
عالمان سایر علوم،
در این حد، نمی یابیم
.
البته علمای فقه، اصول و سایر علمای اسلامی، هر یک به نوبه خود،
بزرگانی هستند که آنان نیز چنین منش و روشی را
دارند; اما آن
اطمینان و آرامشی که با استدلال در متن عقاید به وحود می آید گویی یک حالت منحصر
به فردی است که
در جای دیگری یافت نمی شود. این خود
دلیلی دیگر بر این مطلب است که این مسائل با فطرت آشنا و هماهنگ است. از
شخص موثقی شنیدم که کسی که متخصص در فلسفه کانت بود و حتی در این رشته
صاحب نظر شده بود در آخر عمرش،
می گفت: من عمری در فلسفه
کانت کار کردم اما در تبیین جهان هیچ نفهمیدم، هیچ وقت نتوانستم سر یک مساله را به
یک بالین بگذارم و به تبیینی در مورد جهان دست پیدا کنم
.
اما وقتی بزرگانی را که در این رشته کار کرده اند، مانند مرحوم علامه
طباطبایی، شهید مطهری و استاد مصباح،
می بینیم
اوصافی را که ذکر کردم بخوبی، در رفتارشان مشهود است. این مساله مربوط به خوش بینی
ما نیست، حتی
کسانی که در این زمینه ممکن است هیچ اطلاعی هم نداشته
باشند و مردم عادی کوچه و بازارند قضاوت می کنند که
رفتار این گونه
افراد با دیگران تفاوت دارد. به عنوان نمونه، سخنرانیهای شهید مطهری و آیه الله
جوادی منحصر به فرد
است یا سخنرانیهای استاد مصباح، همه ارزش
یادداشت کردن دارد. بنده این ویژگی دوم را فقط در فلسفه دیده ام. در عالم
منطق، چنین خصیصه ای وجود ندارد
.
بنابراین، در دیگر علوم، مانند اصول، ممکن است که این قاعده عمومیت
نداشته باشد که در پیاده کردن مسائل اصول،
خود مسائل اصول
کاربرد داشته باشد. در بعضی جاها، آنها مبانی اصلی را از فلسفه می گیرند اما فلسفه
و منطق از هیچ
جا وام نمی گیرند; آنچه را به شکل
استدلالی به ما می فهماند همان را از فطرت خود استفاده می کنیم. این ویژگی منحصر
به فلسفه است و به این دلیل است که ما آرامش و استکمال پیدا می کنیم. بنابراین،
اولا، اصول فلسفه اسلامی برخاسته از
نهاد فطرت انسان است. ثانیا،
عالمان فلسفه و علمای بزرگ ما به دلیل روش، منش و سلوکی که داشته و دارند، می توانند
به عنوان دو ممیزه اصلی فلسفه اسلامی ما مطرح باشند
.
معرفت: با توجه به اینکه فلسفه اسلامی مسائل دینی را تبیین کرده، پس
ت صفحه محتوای کاملاً استاندارد است که بر اساس اصول علمی و دانشگاهی تدوین شده است. تمامی اطلاعات با دقت تنظیم شده و آماده استفاده برای پروژههای تحقیقاتی و علمی میباشد.
با دریافت این مجموعه، دیگر نیازی به صرف وقت برای تنظیم و ویرایش نخواهید داشت. ساختار منظم و حرفهای فایل فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی کار شما را سادهتر کرده و ارائه مطالب را آسانتر میسازد. همچنین، پاورپوینت هدیهای که همراه فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی دریافت میکنید، یک ابزار ایدهآل برای ارائههای دانشگاهی و حرفهای خواهد بود.
تمامی محتوا بهروزرسانی شده و مطابق با استانداردهای آموزشی تهیه شده است. علاوه بر این، فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی کاملاً ویرایشپذیر بوده و میتوانید آنها را بر اساس نیاز خود شخصیسازی کنید.
کیفیت این مجموعه تضمینشده است و در صورت بروز هرگونه مشکل، تیم پشتیبانی آماده پاسخگویی خواهد بود. پس این فرصت استثنایی را از دست ندهید و همین حالا فایل فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی را دریافت کنید!
بخشی از متن فایل ورد کامل پاورپوینت میزگرد هویت فلسفه اسلامی :
اشاره
به منطور آشنایی خوانندگان محترم مجله با هویت فلسفه اسلامی، جایگاه آن
در بین علوم اسلامی و امتیازاتی که این
فلسفه بر سایر
فلسفه های موجود دارد، در صدد برآمدیم تا در این شماره، از نظرات استادان گرانقدر
فلسفه اسلامی در
حوزه علمیه قم، جناب حجج اسلام والمسلمین
غلامرضا فیاضی، حسن ممدوحی و محمد حسن فاضل گلپایگانی در این
زمینه استفاده
نماییم
.
معرفت: حناب آقای فاضل، آیا اساسا فلسفه، علمی اسلامی است; یعنی مبتکر
فلسفه، اسلام است یا پیش از اسلام نیز این
علم مطرح بوده؟
حجه الاسلام فاضل: ممکن است برای برخی این سؤال مطرح باشد که با توجه
به اینکه موضوع فلسفه «موجود بما هو
موجود» است و مباحث فلسفی
نیز از دیرباز مطرح بوده و حتی برخی از مسائلی که در فلسفه اسلامی مطرح است عینا
در مکاتب فلسفه پیش از اسلام نیز مطرح می باشد، آیا درست است که ما
اصلا فلسفه را اسلامی بنامیم تا پس از آن
بخواهیم مشخصات
آن را بیان کنیم؟
آنچه به نظر می رسد این است که شاید منظور کسانی که این گونه سؤالها را
مطرح می کنند این باشد که وقتی می گوییم
فلسفه ای را
اسلامی می خوانیم اصلا مبتکر و ایجاد کننده آن باید اسلام باشد; یعنی چیزی که پیش
از اسلام نبوده و پس
از آن به وجود آمده است
.
اگر بخواهیم این گونه داوری کنیم شاید کمتر چیزی را به این معنی، بتوان
اسلامی خواند، خواه در مسائل علوم و خواه
در شرایع
آسمانی. آیا اسلام دینی است که همه اصول و فروع آن به دست شخص نبی اکرم صلی الله
علیه وآله وسلم ایجاد
شده و پیش از اسلام این اصول و فروع اصلا
مطرح نبوده است؟ اگر معنای اسلام این باشد مطلبی خلاف کتاب و سنت و
خلاف وجدان ما مسلمانان است; ما می دانیم که این اصول اعتقادی چیزهایی
نیست که پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله
وسلم آورده
باشد. این اصول نه به پیغمبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم تعلقی دارد و نه به
هیچ پیغمبری دیگر. اصول
خداشناسی، معادشناسی، پیامبرشناسی،
راهنماشناسی و مانند آن مباحثی است که ما از آنها به عنوان اصول دین نام
می بریم، اینها بر اساس عقل و فطرت بشر استوارند و از زمانی که بشر بر
این کره خاکی قدم گذاشته این مسائل نیز به
گونه ای مطرح
بوده است. انبیای پس از خضرت آدم علیه السلام نیز این مطلب فطری و عقلی بشر را
تبلیغ می کردند
.
البته، هر چه انسان جلوتر آمد و سرمایه فکری و عقلی خویش را بیشتر به کار
گرفت در راستای اصول اعتقادی نیز سهم
بیشتری از
معرفت نصیبش گشت و از کمال بیشتری برخوردار شد. و عقل خویش را در این مسائل بیشتر
به کار می گیرد
این مسائل را به شکل متکاملتری مطرح می کند
.
به عنوان مثال، هرچند اساس تعالیم آسمانی حضرت نوح علیه السلام با حضرت
عیسی علیه السلام و یا پیامبر اسلام صلی
الله علیه وآله
وسلم یکی است، اما روند تکاملی که در اصول استدلالها، تبیینها وکاوشهای عقلی و دست یافتنی های
فطری
وجود دارد طبعا با گذشت زمان، رشد داشته است. این مساله جای انکار
ندارد. وقتی ما می گوییم که اسلام یک دین است
و دین هم
مجموعه ای از اصول و فروع می باشد وقتی به اصول آن نظر می کنیم، می بینیم این اصول
را پیامبر اسلام صلی
الله علیه وآله وسلم نیاورده، بلکه این
اصول از زمان حضرت آدم تا خاتم علیهاالسلام بوده است. نه تنها تا زمان خاتم
انبیاصلی الله علیه وآله وسلم، بلکه تا پایان عالم این اصول مطرح است و
به قوت و اصالت خود باقی خواهد ماند; زیرا این
اصول از درون
جان بشر نشات می گیرد و عقل و فطرت پایگاه و پشتوانه آنهاست
.
فروع دین نیز این گونه است. آیا نماز، که عمود دین است، پیغمبراسلام صلی
الله علیه وآله وسلم آن را آورده و در ادیان
قبلی نبوده
است؟ روزه، زکات و سایر مسائل نیز این گونه است. به عنوان نمونه، در باره روزه در
قرآن می خوانیم: «کتب
علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم.»(بقره:۱۸۳)
اصل روزه در شرایع پیشین نیز وجود داشته، همچنان که قرآن
مجید از زبان
حضرت عیسی(ع) نقل می کند:”و اوصانی بالصلوه والزکوه مادمت حیا” تا زنده
هستم خدایم مرا به نماز و
زکوه سفارش فرموده است. معاملاتی که در
اسلام بدانها دستور داده شده، مانند بیع، اجاره، رهن و امثال آن، نیز
چیزهایی نیست که پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم از خود ابداع کرده باشد.
بدین دلیل، می گوییم اینها عمدتا «احکام
امضایی » هستند
و شریعت اسلام فقط تغییراتی در آنها ایجاد کرده است
.
بنابراین، اگر منظور از فلسفه اسلامی این باشد که باید پیش از اسلام
اصلا نبوده و اسلام آن را ایجاد کرده باشد این
مطلب نابجایی
است; زیرا همان گونه که بحث شد، آیین اسلام و اصول و فروع آن هم چنین نیست، چه رسد
به فلسفه
اسلامی
!
در زمینه نظریات علمی نیز وضع این گونه است. بخش عمدهای از نظریات،
زمینه قبلی داشته است و مححق تنها با
تلاش مضاعف، به
نظریه ای می رسد. بنابراین،باید دانست که در ارائه نظریات، کاوشهای دیگران و انظار
پیشینیان
همانند پله های نردبانی بوده که امروز این اندیشمندان را
در این جایگاه، علمی و اظهار نظر قرار داده است
.
در مسائل دیگر، از جمله فلسفه نیز این مساله مطرح است. از اینرو، می توان
فلسفه را ره آورد فکر و اندیشه بشری دانست
.
وقتی فلسفه به دست حکمای
اسلامی رسید از نظر موضوعات فلسفی، به طور کامل در آراء پیشینیان کاوش کردند و
تحولی عمیق در فلسفه ایجاد کردند. تاریخ بر این مطلب گواه است. حکمای
اسلام از قبیل فارابی، ابن سینا، میرداماد،
سهروردی و
صدرالمتالهین، برای فلسفه اسلامی زحمات بسیاری متحمل شدند; در این زمینه، مطالعه
کردند، مطالبی
را حذف نمودند و مطالبی را بر آن
افزودند، به مسائل جهت دادند، مباحث را تنظیم کردند و فلسفه را بدین شکل کنونی
در آوردند. آیا ما حق نداریم که زحمات آنان را در این راستا، که حاصل
عقل و فکر آنها بود، به عنوان «فلسفه اسلامی
»
بنامیم؟ مهمتر اینکه
حکمای اسلامی مبانی فلسفی را در راستای اهداف اسلامی و مبانی اسلام جهت دهی کردند;
یعنی
اصول اعتقادی را بر اساس عقل و فطرت هماهنگ ساختند. و از فلسفه در
زمینه برهانی کردن عقاید دینی و شبهه زدایی
از حریم مذهب
به نحو مطلوب استفاده کنید
.
معرفت: فلسفه دارای یک روش تعقلی است و با قید اسلامی، که دارد، با
توصیفی که ما برای فلسفه های گوناگون داریم و
آنها را با
عنوان «فلسفه » می خوانیم مانند فلسفه تجربی، فلسفه عقلی و امثال آن چگونه قابل
جمع است؟ آیا فلسفه
اسلامی نیز در ردیف این گونه توصیفهاست یا
منظور ما چیز دیگری است؟ این توصیف به چه معنایی است؟
حجه الاسلام فیاضی: به نظر می رسد که منظور از فلسفه اسلامی با این
پسوند، همان چیزی باشد که مسائل مربوط به
شناخت «موجود
بما هو موجود»; یعنی هستی را مطرح می کند، اما نه برای اینکه خود آن موضوعات و فهم
آن مسائل
مقصود اصلی باشد، بلکه همان گونه که بزرگانی همچون علامه
طباطبائی رحمه الله فرموده اند، غایت فلسفه یا دست کم،
یکی از غایتهای
آن شناخت مبدا عالی جهان و اوصاف و افعال اوست; یعنی مباحث امور عامه و بحثهای
متعدد فلسفی، که
در الهیات بمعنی الاعم مطرح است، هدف
دیگری داشته است. درست است که بحث از «موجود بما هو موجود» از جمله
مسائل استطرادی فلسفه نیست، اما گاهی این مباحث برای این مطرح می شود
که فی نفسه، کمال مطلوب است و گاهی
از اینرو مطرح می شود که
از راه طرح این گونه مسائل انسان به هدف متعالی تری دست پیدا کند
.
تقسیم مباحث فلسفی به دو بخش الهیات بمعنی الاعم و الهیات بمعنی الاخص
این نکته را افاده می کند که در فلسفه
اسلامی، هدف
اقصی و غایت اعلا، شناخت مبدا جهان و اوصاف و افعال اوست. بنابراین، ویژگی خاص
فلسفه اسلامی و
اهمیت آن در این است که مسائلی را که در
فلسفه یونان مطرح بوده – که البته همان گونه که استاد شهید مطهری رحمه
الله به این مساله اشاره کرده، معدودی از مسائل کنونی فلسفه در یونان
مطرح بوده است و بسیاری از آنها حاصل فکر و
اندیشه
مسلمانان است – همه را در خدمت آن هدف متعالی و در جهت رسیدن به آن غایت منظم
ساخته است. پس بحث
از «موجود بما هو موجود» بحثی فلسفی است;
اما اگر کسی مسلمان نباشد و به فلسفه رو بیاورد به طور طبیعی، از هر
موجودی، به هر شکلی که باشد، بحث می کند، خواه در راستای الهیات بمعنی الاخص
باشد که فیلسوف اسلامی در صدد
نیل بدان است و خواه در آن
جهت نباشد
.
اما فلسفه اسلامی آن مسائل را از آنرو مطرح کرده که برای درک الهیات
بمعنی الاخص لازم است و مسائلی که می تواند
در زمینه فلسفه
مطرح شود بسیار وسیع
و فراگیر است. در میان این همه، ما به
ذکر مسائلی می پردازیم که در تبیین
اصول عقیدتی اسلام و
برهانی ساختن آنها نقش اساسی دارد
.
البته، اصول عقاید اسلامی از نظر روش تبیین و اثبات به سه بخش عمده
تقسیم می گردد
:
۱-
مسائلی که تنها با روش تعقلی، که همان روش
فلسفه و استدلال فلسفی است، قابل تبیین و اثبات می باشد و راه
دیگری جز برهان برای اثبات آن وجود ندارد; مانند اثبات واجب تعالی، اصل
توحید، ضرورت نبوت و امثال آن
.
۲-
مسائلی که راههای متعددی برای اثبات آنها وجود
دارد; واز جمله راههای اثبات آن فلسفه است; مثلا، اصل معاد،
صفات الهی و
مانند آن را هم می توان از طریق ادله نقلی اثبات کرد و هم می توان با استدلال
فلسفی و روش تعقلی اثبات
نمود. در اینجا، هم راه نقل باز است و هم
راه عقل
.
کار فلسفه اسلامی در این زمینه، این است که چیزهایی را که تعبدی و
مسموع می باشد معقول سازد; یعنی برای آنها
برهان عقلی
اقامه می کند; مثلا، معاد جسمانی، صفات الهی، مساله قضا و قدر، امر بین الامرین و
مانند اینها را با روش
تعقلی مبین می سازد
.
۳-
بخشی از مسائل اعتقادی نیز در دین وجود دارد
که برای اثبات آنها فلسفه راهی ندارد; مسائلی از قبیل امامت خاصه،
نبوت خاصه و امثال آن
.
بنابراین، اگر ما فلسفه را «فلسفه اسلامی » می نامیم به این دلیل است
که اولا، فلسفه در خدمت تبیین عقاید اسلامی است
و بدین دلیل،
فلسفه جزو علوم اصلی و در حقیقت، فلسفه علم الادیان می باشد; زیرا اسلام و اصول
اساسی آن را تبیین
می کند. ثانیا، الهاماتی است که
فلسفه،بخصوص حکمت متعالیه و فلسفه صدرالمتالهین – همان گونه که
صدرالمتالهین رحمه الله در بسیاری از مسائل مطرح نموده – از نور وحی
گرفته است; مثلا، صدرالمتالهین می گوید: من
مساله حرکت
جوهری را از آیه «تری الجبال تحسبها جامده و هی تمر مر السحاب » (نمل: ۸۸) الهام
گرفته ام
.
بنابراین، فلسفه اسلامی علمی است که فیلسوفان مسلمان اصول آن را از
کتاب و سنت گرفته و در صدد برهانی کردن آنها
برآمده اند و
همین مطلب یکی از عوامل رشد و توسعه و گسترش فلسفه است، تا آنجا که مسائل بسیاری
در فلسفه
اسلامی مطرح است که در فلسفه های متقدم بر خود هیچ سابقه ای
نداشته. حتی مسیحیت و فلسفه قرون وسطی نیز از
فلسفه اسلامی
استفاده هایی کرده اند، چنان که خود نیز به این مطلب اذعان دارند. ازاینروست که
این فلسفه را فلسفه
مسلمانان می دانند; زیرا در خدمت اسلام و
در مقام تبین عقاید اسلامی بوده و الهام گرفته از اسلام است
.
حجه الاسلام ممدوحی: اجازه بفرمایید که مطلبی به فرمایشات آقایان اضافه
کنم: اولا، اینکه این پسوند اسلامی از چه
زمانی به فلسفه
ملحق شده است. وقتی ما در کلمات ابواسحاق کندی، فارابی، ابن سینا، شیخ اشراق،
ملاصدرا و یا در
کتابهای فلسفی می نگریم پسوند «اسلامی » نمی بینیم.
آنها نخواسته اند بگویند که ما فلسفه اسلامی داریم. این انتزاع
متاخران است. از زمانی که فلسفه غرب مطرح شد – از زمان قاجاریه – آنها
برای اینکه فلسفه ما را در مقابل فلسفه غرب
قرار دهند آن
اسلامی لقب دادند، وگرنه هیچ فیلسوفی نگفته است که من به عنوان «مسلمان » فکر می کنم
و از اینرو، به
اصالت الوجود رسیده ام
.
ثانیا، چه کسی گفته که دین اسلام یک دین و واقعیت تعبدی است؟ غیراز
فقه، تمام مسائل اسلامی تعقلی می باشد; اما
در زمینه فقه
بیشتر کار شده است; فقط تعداد مجلدات کتاب جواهر به ۴۳ می رسد. اگر در مسائل معقول
اسلام به قدر
کافی کار می شد چندین برابر فقه می گردید. به نظر می رسد
که اسلام نه تنها به معنای تعبد نیست، بلکه عقل محض
است. تعبدیات
آن فقط فقه است. امام صادق علیه السلام در سخنان خود، استدلالات عقلانی فراوانی را
مطرح کرده،
فرمایشات امام سجادعلیه السلام در صحیفه سجادیه غالبا
عقلانی است. در جایی، می فرماید: «الهی ان عملی اردانی » یا در
جای دیگری، وقتی می فرماید: «الهی ارحم اذا بلی جسمی و تفرق اعضائی و…»
عین عقل است. اینها محض عقل است; اما
متاسفانه روی
آن کاری نشده است. می فرماید: «رب زدنی علما» (طه: ۱۱۴)، نه «رب زد فی علمی.» متاسفانه
ما در این
مسائل چندان کاری صورت نداده ایم. بله، در زمینه فقه خوب
کار شده و این افتخار ماست. بحمدالله، بحارالانوار داریم،
وسائل الشیعه
داریم و کتابهای ارزشمند دیگری که هر یک از افتخارات ماست; اما در زمینه مسائل
تعقلی و زمینه های
دیگر کار قابل توجهی انجام نداده ایم. بنابراین،
اسلام فقط دین تعبدی نیست، بلکه ما در تعبدیاتش بیشتر کار کرده ایم
.
اسلام
محض تعقل و محض فلسفه، به معنای اعم، است
.
علاوه براین، در قرآن، استدلالهای عقلی به وفور دیده می شود: «لعلکم
تعقلون » (بقره:۷۳ و…)، «لقوم یعلمون » (بقره: ۱۶۴
و…)، «هل
یستوی الذین یعلمون و الذین لایعلمون » (زمر:۹)، «ان شر الدواب عند الله الصم
البکم الذین لایعقلون » (انفال
: ۲۲)
،
«
یجعل الله الرجس علی الذین لایعقلون » (یونس: ۱۰۰
)… .
به طور کلی، می توان گفت که در اسلام اصلا تعبد وجود ندارد.اگر تعبدی
هست به دلیل جهل ماست. حتی در شکیات
نمازکه مثلا، گفته می شود
بنا را بر سه یا چهار بگذار این گونه مسائل برای ماتعبدی است، اما برای کسی
مانندامام
صادق علیه السلام هرگزتعبدی نیست.صحیفه علویه به گونه ای
در مسائل استدلالی بحث کرده که انسان متحیر می ماند
که این یک
فیلسوف خدایی است یا علی علیه السلام. صحیفه علویه مانند صحیفه سجادیه و صحیفه
رضویه همگی به شکلی
استدلالی در مسائل وارد شده اند
.
معرفت: جناب آقای ممدوحی، لطفا در باره هویت فلسفه اسلامی توضیح دهید
.
حجه الاسلام ممدوحی: در فلسفه اسلامی و منطق، دو مشخصه وجود دارد: اول
اینکه از همان ابتدا که طلبه می خواهد
منطق و فلسفه
بیاموزد و با این گونه مباحث کاملا بیگانه است، استاد در تبیین مباحث و توضیح
آنها، قواعد منطق و
فلسفه را در سر حد کمال اعمال می کند; یعنی
از همان اول که می گویند: «بدان که آدمی را قوه ای است دراکه که در آن
منقش شود صور اشیا، چنانچه در آینه » به قواعد منطق استدلال شده است و
وقتی آموختن منطق را تمام کرد و منطقی
شد، دوباره که
بازمی گردد و به کتاب مراجعه می کند، می بیند آنچه را که قانون فکر کردن نامیده می شده
در همان
نظامی که در آن بحث می شده اعمال گردیده است
.
در فلسفه نیز، وقتی می گویند: «الشی ء ما لم یجب لم یوجد» و می خواهند
این مطلب را اثبات کنند که شی ء با اولویت قابل
اثبات است یا
نه می گویند: لولا الایجاب لکان جائز الطرفین و لم ینقطع سؤال. به دلالت التزامی
قطعی، می فهمیم که این
قانون در همین مساله نیز به کار رفته است.
یا مثلا وقتی می گویند: «الماهیه من حیث هی لیست الا هی، لا موجوده و لا
معدومه »; یعنی همه چیز از مرتبه ماهیت قابل سلب است. وقتی در این
مساله خوب دقت کنیم، می بینیم که این مطلب
در خود این
قاعده وجود دارد; زیرا این قاعده می گوید: سلب ضرورت منتفی است; چون سلب ضرورت
همان امکان است
.
این قانون در عین اینکه جنبه آموزشی دارد، از جنبه کاربردی نیز
برخوردار است و در حقیقت، خودش مبنای خودش
می باشد. می خواهد
این گونه بیان کند که غیر ماهیت در مرتبه ماهیت مسلوب است، حتی خود سلب ضرورت، که
به قول
مرحوم آخوند، ماهیت مصدوق علیه آن است; اما فردش نیست; یعنی
امکان در خارج ماهیت، فرد الامکان نیست،
هرچند امکان بر
آن صادق باشد. پس این مساله عینا از مرتبه ماهیت خودش مسلوب است
.
یا مثلا فرض کنید که قانون الواحد می گوید: «الواحد لایصدر عنه الا
الواحد»; از واحد جز واحد صادر نمی شود. وقتی
می خواهند
استدلال کنند، می گویند: اگر شیئی را بسیط فرض کنیم و این شی ء به حکم سنخیت،
بخواهد دو تا معلول
داشته باشد باید دو تا سنخیت داشته باشد
و اگر دو سنخیت داشت خلف در بساطت است. این مطلب در خود قانون
«
الواحد»
وجود دارد; یعنی از این قانون درمی آید که اگر بسیط بخواهد دو حیثیت داشته باشد
خلف در بساطت است و
خلف در بساطت نتیجه آنچه که ما از ابتدا
آن را اثبات کرده ایم، نیست
.
در تقابل نیز، اگر می گویند اجتماع نقیضین محال است در کاربرد بیانی
این مساله، در حقیقت، از استحاله قانون تناقض
استفاده شده و
این دلیل بر آن است که ما اگر از فلسفه و منطق هیچ اطلاعی نداشته باشیم اما تکوینا
از بیان استاد این
واقعیت را درمی یابیم. به عبارت دیگر،
مجموع این قواعد برخاسته از نهاد فطری انسان است. اما در فلسفه های غیر
اسلامی چنین چیزی به چشم نمی خورد; مثلا، در فلسفه هگل یکی از اساسی ترین
و نخستین مساله ای که مطرح
می باشد سه پایه نهاد و برابر نهاد و
همنهاد است (تز، آنتی تز و سنتز.) او می خواهد به این وسیله روش فکر کردن و
رسیدن به واقعیت را برای ما بیان کند. اما در تبیین آن از خود این
قاعده استفاده نشده است، بلکه این نهاد و برابر نهاد و
همنهاد یک اصل
انتزاعی ثابت است که خود آن حامل عدم خودش نیست
.
فلسفه کانت هم وقتی می خواهدمعقولات دوازده گانه را اثبات کند در طریقه
اثبات آن، هیچ یک از معقولاتی که کانت آنها
را بیان کرده
به کار نرفته است. قواعدی که او آنها را برای نظام فلسفی و منطقی اش وضع کرده است
در اثباتشان هیچ
کاربردی ندارد. پس از آنکه ما به وسیله
منطق خودمان همه استدلالهای آنها را می پذیریم، آنگاه می فهمیم که کانت چه
می گوید. این یکی از ویژگیهای فلسفه و منطق ماست
.
مشخصه دوم آن این است که معمولا فیلسوف به کسی گفته می شود که این
مسائل به صورت مفاهیم اجنبی در ذهنش
نهاده نشده باشد
.
اصولا علم دوگونه است: گاهی انسان چیزی را می آموزد، اما آموخته های او
به صورت یک سلسله مفاهیم اجنبی در ذهن
او در آمده و
بدرستی، بدانها معتقد نیست. به عبارت دیگر،
هنوز خوراک
وجود او نشده و به او منش علمی نداده است
.
ذهن او مانند صندوقچه ای
پنجاه یا صد مساله را در خود انباشته و هیچ منشا علمی برای او به وجود نیاورده است.
اما
کسی که این بحثها را فرا می گیرد و به وسیله آنها منش علمی پیدا می کند;
یعنی آن مباحث خوراک وجودی او می شود در
برخورد با
آنها، کمالات نفسانی خاصی را در وجودشان، می یابیم. این گونه افراد از کرامت نفس،
تنمیه خاطر و آرامش
ذهنی برخوردارند. چنین آرامش ذهنی را ما
در داشتن هیچ علم دیگری نمی یابیم
.
مثلا، کسی که ریاضیدان، جغرافی دان، متخصص فلسفه کانت یا هگل یا متخصص
در دیگر علوم است چنین متانت و
وقاری، که از حالت درونی و
واقعی او سرچشمه گرفته باشد، در رفتار و کردارش به چشم نمی خورد. گویی او در کرامت
نفس، یک سر و گردن از دیگران بالاتر است. این فرد در فکر کردن و باور بسیار
متین است; نه خوش باور است، نه دیرباور
;
نه وسواس به خرج می دهد و نه در مرتبه
پذیرش افراط می کند که هر چه را می بیند و می شنود، بپذیرد. ما بسیار دیده ایم
که استادان ما نظام عبادی شان حالت خاصی دارد، تواضع شان به شکل دیگری
است، نماز خواندنشان با دیگران تقاوت
دارد و به طور
کلی، مراقب زبان، چشم، گوش و همه حرکات و سکنات خود هستند. این ویژگی را ما در
عالمان سایر علوم،
در این حد، نمی یابیم
.
البته علمای فقه، اصول و سایر علمای اسلامی، هر یک به نوبه خود،
بزرگانی هستند که آنان نیز چنین منش و روشی را
دارند; اما آن
اطمینان و آرامشی که با استدلال در متن عقاید به وحود می آید گویی یک حالت منحصر
به فردی است که
در جای دیگری یافت نمی شود. این خود
دلیلی دیگر بر این مطلب است که این مسائل با فطرت آشنا و هماهنگ است. از
شخص موثقی شنیدم که کسی که متخصص در فلسفه کانت بود و حتی در این رشته
صاحب نظر شده بود در آخر عمرش،
می گفت: من عمری در فلسفه
کانت کار کردم اما در تبیین جهان هیچ نفهمیدم، هیچ وقت نتوانستم سر یک مساله را به
یک بالین بگذارم و به تبیینی در مورد جهان دست پیدا کنم
.
اما وقتی بزرگانی را که در این رشته کار کرده اند، مانند مرحوم علامه
طباطبایی، شهید مطهری و استاد مصباح،
می بینیم
اوصافی را که ذکر کردم بخوبی، در رفتارشان مشهود است. این مساله مربوط به خوش بینی
ما نیست، حتی
کسانی که در این زمینه ممکن است هیچ اطلاعی هم نداشته
باشند و مردم عادی کوچه و بازارند قضاوت می کنند که
رفتار این گونه
افراد با دیگران تفاوت دارد. به عنوان نمونه، سخنرانیهای شهید مطهری و آیه الله
جوادی منحصر به فرد
است یا سخنرانیهای استاد مصباح، همه ارزش
یادداشت کردن دارد. بنده این ویژگی دوم را فقط در فلسفه دیده ام. در عالم
منطق، چنین خصیصه ای وجود ندارد
.
بنابراین، در دیگر علوم، مانند اصول، ممکن است که این قاعده عمومیت
نداشته باشد که در پیاده کردن مسائل اصول،
خود مسائل اصول
کاربرد داشته باشد. در بعضی جاها، آنها مبانی اصلی را از فلسفه می گیرند اما فلسفه
و منطق از هیچ
جا وام نمی گیرند; آنچه را به شکل
استدلالی به ما می فهماند همان را از فطرت خود استفاده می کنیم. این ویژگی منحصر
به فلسفه است و به این دلیل است که ما آرامش و استکمال پیدا می کنیم. بنابراین،
اولا، اصول فلسفه اسلامی برخاسته از
نهاد فطرت انسان است. ثانیا،
عالمان فلسفه و علمای بزرگ ما به دلیل روش، منش و سلوکی که داشته و دارند، می توانند
به عنوان دو ممیزه اصلی فلسفه اسلامی ما مطرح باشند
.
معرفت: با توجه به اینکه فلسفه اسلامی مسائل دینی را تبیین کرده، پس
تفاوت آن با کلام اسلامی در چیست؟
