اگر فایل یا کتابی رو که میخواهید توی سایت نیست روی " پیشنهاد فایل " کلیک کنید.
خرید و دانلود فایل پاورپوینت کامل خورشید بر نیزه
224,700 تومان قیمت اصلی 224,700 تومان بود.109,200 تومانقیمت فعلی 109,200 تومان است.
تعداد فروش: 55
فرمت فایل پاورپوینت
با پاورپوینت فایل پاورپوینت کامل خورشید بر نیزه، ارائهای متفاوت و تأثیرگذار بسازید
دنبال یک ارائه سطح بالا هستید؟ فایل فایل پاورپوینت کامل خورشید بر نیزه شامل 34 اسلاید حرفهای و طراحیشده با دقت بالا است که شما را در هر جمعی بهخوبی معرفی خواهد کرد.
دلایل برتری فایل فایل پاورپوینت کامل خورشید بر نیزه:
- ظاهر حرفهای و چشمنواز: طراحی گرافیکی دقیق، با ترکیب رنگها و چیدمان مدرن برای جلب توجه مخاطبان.
- کاربری سریع و بدون دردسر: بدون نیاز به ویرایش اضافی؛ تنها کافیست فایل فایل پاورپوینت کامل خورشید بر نیزه را اجرا و ارائه را آغاز کنید.
- کیفیت فنی بالا: هر اسلاید با وضوح مناسب و ساختار منظم آماده شده تا در انواع نمایشگرها بدون مشکل دیده شود.
عملکرد بینقص: اسلایدها بهگونهای طراحی شدهاند که هیچ مشکلی در نمایش، ساختار یا گرافیک وجود نداشته باشد.
یادآوری: در صورت استفاده از نسخههای غیررسمی، ممکن است با مشکلات ظاهری یا کیفی روبرو شوید. نسخه اصلی فایل پاورپوینت کامل خورشید بر نیزه توسط تیم متخصص طراحی شده و ضمانت کیفیت دارد.
یحیی! یحیی! کُجایی؟ چه می کنی؟ چه غافل و آرام نشسته ای؟! در شهر غوغایی است؛ اهل حرّان زن و مرد، پیر و جوان همه و همه، دوان دوان به سوی دروازه شهر رهسپار و در شتابند. جملگی در انتظار قافله ای عجیب، آرام و قرار ندارند؛ امّا تو! در این بلندای کوه، در این قلعه دِنج سُکنا گزیده ای و از همه جا بی خبری! با زحمت زیاد خود را به تو رساندم تا با خبرت سازم و … .
آرام بگیر! چه بسا بیشتر مردمان به سوی هر لهو و باطلی بشتابند، امّا من و تو که از عالمان یهودیم راهمان جُدا و به سوی دیگری است.
می دانم یحیی! امّا چه کنم که خبر این قافله، آرامش را از من ربوده؛ دلم را طوفانی ساخته و ذهنم را سخت به خود مشغول. وای! زبانم لال! نکند اَهل این قافله از هم کیشان ما بوده باشند! مبادا مسلمانان با یهودیان چنین معامله ای کرده باشند! یحیی! اگر بگویم باورت نخواهد شد: انبوهی از مسلمانان به کاروانی که آنان را بیگانه و خارجی می خوانند وحشیانه هجوم بَرَند؛ مردان قافله را جملگی سر بِبُرند؛ خیمه هایشان به آتش کشند؛ زینت و حجاب از زنان و کودکانشان بربایند، بازماندگان را به زور و با ضرب تازیانه از کشتگانشان جدا سازند و با خواری تمام در میان غل و زنجیر، بر شترهای عریان سوارشان سازند و … یحیی؟ باورت می شود که مسلمانان، چنین فاجعه ای آفریده باشند؟! آخر چنان حادثه ای و چنین حرمت شکنی و پرده دری از زنان و کودکان، در میان مسلمانان، بی سابقه است و با روح اسلام، سخت بیگانه.
آرام باش! نفسی تازه کُن! گوییا مسلمانان را نشناخته ای! مگر این قوم، حرمت یگانه دختر رسول خود را نگه داشتند که انتظار حرمت داری زنان و کودکان از ایشان داری؟! تو اگر خبر نداری، من به خوبی از جفاکاری این قوم آگاهم. بیا بنشین تا برایت بگویم و تعجّبت را فرونشانم:
همین مسلمانان که نه، لکّه های ننگی بر تارک مسلمانی پاره تن رسول خود را به جرم دفاع از حقّ، در میان دیوار و دری آتشین، بی رحمانه به مسلخ کشاندند؛ پهلو و سینه اش درهم شکستند؛ میخ بر سینه پرمحبّتش نشاندند. آه! چه بگویم از جفاکاری این بی غیرتان! در جلوی چشمان همسرش، این خداوندگار غیرت، چنانش سیلی زدند که از هوش رفت و نقش زمین شد. آری، شقایق علی، در هجوم نامردمان پرپر می شد؛ از میخ های پشت در خون می چکید؛ آتش ظلم شعله می کشید؛ دود غضب آسمان پاک و صاف اسلام را تیره و تار می ساخت و این مسلمان نمایان پست، تماشاگرانی بیش نبودند؛ نظاره گرانی راضی و خوشنود از فعل ظالمان.
راست می گویی! حق باتوست؛ امّا این را چه می گویی که آب را سه شبانه روز به روی اهل کاروان در سرزمین تفتیده نینوا بسته اند و آن هنگام که بزرگ مردی از این قافله برای کودکان لب تشنه، مشک آبی فراهم می آورد، انبوهی از سپاهیان مسلّح بر وی هجوم می برند: دو دستش را قطع، بدنش را تیرباران، مشک آب را پاره پاره، چشمش را پرخون و در همان حال با عمودی آهنین فرقش را به دو نیم و … .
عجیب نیست از قومی که با توطئه ای پلید، پاکترین انسان روی زمین بعد از پیامبر آخرین را در سجده نماز با ضربت شمشیری زهرآگین به محراب خون نشاندند و فرقش به دو نیم ساختند.
یحیی شنیده ام کاش کر بودم و نمی شنیدم! لال بودم و برای تو، توان بازگویی نداشتم!! خدا کند که راست نباشد! امّا شنیده ام طفلی ششماهه را، طفلی بیهوش از تشنگی را، در آغوش پدر، تیرباران کرده اند؛ با تیری زهرآگین گوش تا گوش طفل را دریده و محاسن پدر را به خون گلویِ طفلش، خضاب بسته اند.
خبری است کمرشکن و لرزه انداز بر اندام. باور کردنی نیست، امّا از این قوم بدنهاد هر چه بگویی دور نیست؛ نامردمانی که سبطِ رسول خود را، این خدای زیبایی و سخاوت و حلم را، در افطار روزه اش، تیغ زهری کشنده بر جگر نشاندند و غریبانه اش به شهادت رساندند و به این هم اکتفا نکردند، بلکه از دفن بدن مطهّرش در کنار حرم جدّش جلوگیری کردند و پیکر نازنینش را با تیر بر تابوت دوختند و … از این قوم دون، چه انتظاری توان داشت؟!
امّا خبر دهشت باری دیگر، این خبر، دنیا را در نظرم تیره و تار ساخته؛ باخبرش جانم به گلو رسیده است چه رسد به این که در شهر خود شاهد آن باشم! و تنها برای تو برای تو که مرجع و بزرگِ مایی! بازگو می کنم تا شاید بتوانی مرهمی بر دل ریشم گذاری و تسکینم دَهی!
می گویند: همه مردان قافله را که قریب صد نفر بوده اند جملگی در یک روز سر بریده اند. نعل های تازه بر سم اسبان خویش زده و بر پیکرهای بی سرشان تاخته اند؛ استخوان هایشان را درهم شکسته و بدن هایشان را مثله کرده اند. زره و جامه از تن آنان ربوده اند و جسدهای پاره پاره اشان را در بیابانهای تفتیده نینوا رها ساخته اند.
آه! بمیرم! می گویند:… .
دیگر، گریه امانش نداد. بغض مانده در گلو، ناگهان ترکیده و هق هق گریه و ناله، سخنش را قطع کرد. هرچه خواست سخنش را به پایان رساند، نتوانست. آرام و قرار نداشت.. و تنها، دست مهربان یحیی این پیر روشن ضمیر بود که می توانست او را آرامش و تسکین دهد: سرِ او را به سینه چسباند. در حالی که با دست پرمحبتش او را نوازش می کرد، گفت: عزیزم! آرام باش! صبر و بردباری پیشه کن! امیدواریم که با این قلب پاک و باصفایت، عاقبت به خیر و رستگار شوی و با مولایمان موسی در جنّات عدن همنشین و همسایه گر
